قالب وردپرس شرکتی کوادکوپتر

دانلود رمان استایل

رمان استایل از هما پور اصفهانی

رمان استایل

توضیحات و باقی تصاویر در ادامه مطلب.

برای خواندن رمان استایل از هما پور اصفهانی کلیک کنید

58485_251729758338404_1930424870_n

1551697_251730748338305_1014950801_n 1620860_251729905005056_1473697426_n  1800422_251730655004981_1427941580_n

1901723_251730241671689_1627230681_n

 

توضیحات خانوم هما پور اصفهانی :

رمان جدیدی داریم به اسم استایل … من و یکی از دوستای گلم ( Doni.M )قراره بنویسیمش … رمان موضوع جالبی داره و علاوه بر یه سری مسائل اجتماعی که سعی می کنیم در خلالش بیان کنیم سبکش جوون پسنده … در مورد دختریه که طراح لباسه و ناخواسته با گروهی از مدلینگ ها همراه می شه و توی این گروه با پسری آشنا می شه که زخم خورده است و طبق معمول اخلاق هم نداره در کل رمان جالبیه … من که خودم خیلی دوستش دارم … استارت رمان دقیقا روز اول فروردین ۹۳ زده می شه … عکساش رو هم تویپست بعدی براتون می ذارم …
علاوه بر اون من یه رمان عیدانه دیگه هم دارم … رمان تلخ کام که اون رو هم با یکی دیگه از بهترین نویسنده های نود و هشتیا ( SunDaughter☼ ) قراره بنویسیم … داستانش در مورد یه خانوم دکتره که روز آخر طرحش توی یکی از روستاهای شمال با یه اکیپ پسر جوون برخورد می کنه که براش ماجراهایی می سازه!!! خوندن اون رمان رو هم بهتون توصیه می کنم …
در مورد رمان سجاده و صلیب یا همون جدال پر تمنا پرسیده بودین … دوستان آقای مهرداد انتظاری به من قول دادن که اون رمان رو تا نمایشگاه کتاب به من تحویل بدن و اگه سر قولشون بمونن می تونین رمان رو از غرفه فرادید نگار تهیه کنین … خبر قطعیشو در صورت چاپش بهتون اعلام می کنم …
و رمان بعدی رمان آسمان نگاهت هست که باید در موردش توضیحی بدم. این رمان همونطور که خیلی ها خبر دارن همون رمان تقاص هستش … ولی از اونجایی که یه سری ویرایشات دوباره روش انجام شد من اسم رمان رو هم عوض کردم و اسمش شده شام مهتاب … اگه ارشاد به اسم رمان ایراد نگیره انشالله اونم به زودی چاپ می شه …
فکر کنم گفتنی ها رو گفتم … اگه کسی سوالی داره می تونه همینجا بپرسه و من تا جایی که در توانم باشه ج می دم …
همه تون رو دنیا دنیا دوست دارم

//////////////////////////////////////////////////////

part 1:

با شنیدن صدای بوق دسته هر دو چمدون رو محکم بین انگشتام فشار دادم و به سختی راه افتادم سمت در، نمی دونستم کاری که می کنم درسته یا نه! از این اخلاق خودم بیزار بودم که هیچ وقت نمی تونستم در مورد یه ماجرا یه دل باشم و صد در صد برم جلو! همیشه شک داشتم و همین شک گند می زد به همه چیز … همیشه دو دل بودم! گوشی موبایلم داشت زنگ می خورد جز یه نفر نمی تونست کس دیگه ای باشه!

باقی در ادامه مطلب

 

با شنیدن صدای بوق دسته هر دو چمدون رو محکم بین انگشتام فشار دادم و به سختی راه افتادم سمت در، نمی دونستم کاری که می کنم درسته یا نه! از این اخلاق خودم بیزار بودم که هیچ وقت نمی تونستم در مورد یه ماجرا یه دل باشم و صد در صد برم جلو! همیشه شک داشتم و همین شک گند می زد به همه چیز … همیشه دو دل بودم! گوشی موبایلم داشت زنگ می خورد جز یه نفر نمی تونست کس دیگه ای باشه! گوشی رو از جیب خارجی چمدون کوچیکتر بیرون کشیدم. خودش بود. عادت نداشتم جواب ندم، حتی اگه بی حوصله بودم، حتی اگه نمی خواستم صدای طرف رو بشنوم ، حتی اگه می دونستم قراره چی بشنوم! تحت هر شرایطی جواب می دادم. اما لحن حرف زدنم طوری بود که طرف خودش می فهمید علاقه ای به حرف زدن ندارم و زود می رفت پی کارش. جلوی آسانسور ایستادم و دکمه اش رو زدم، آپارتمانم طبقه سوم بود، هر طبقه یه واحد بیشتر نداشت و کل آپارتمان چهار طبقه بود، طبقه بالایی مال یه زوج جوون بود که بیشتر وقتشون رو مسافرت بودن، بابای پسره خر پول بود و خرج زندگیشون رو می داد … خوش به حالشون حتی دغدغه اجاره خونه هم نداشتن. طبقه زیری هم مال یه مادر و دختر بود، دختره دبستانی بود و مادرش چند سالی بود که از پدرش جدا شده و اجاره این خونه رو با مهریه ای که هر ماه می گرفت می داد. طبقه اول هم متعلق به یه پیرمرد بود که تنها زندگی می کرد و هر وقت هر کدوممون که می تونستیم بهش سر می زدیم … بنده خدا همه بچه هاش از ایران رفته بودن و کاری به کار پدر پیرشون نداشتن. با صدای الو الو از فکر خارج شدم، در آسانسور رو باز کردم، چمدون ها رو یکی یکی کشیدم داخل اتاقک آسانسور، دکمه همکف رو فشار دادم و گفتم:
– چی می گی رئیس؟
از طرز نفس کشیدنش فهمیدم عصبی شده … غرید:
– چند بار بگم به من نگو رئیس دختره خیره سر!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
– اول و آخرش رئیسی …
– داری می ری؟!
– با اجازه تون!
– اجازه نمی دم برگرد!
با پام روی زمین ضرب گرفتم و کلافه گفتم:
– اینقدر بخیل نباش لطفاً! دو ساله که مامانمو ندیدم …
– گفتم بهش بگو اون بیاد … اصلا خرج سفرش هم با من!
دوباره کوبیدم روی دکمه آسانسور تا شاید زودتر بیاد و گفتم:
– من دارم می رم فرودگاه واسه این حرفا خیلی دیره …
– تو که چشم نداشتی هیچ کدومشون رو ببینی! چی شده حالا دلتنگ شدی و دختر خوبه؟
اخم کرد و گفتم:
– بس کن امیر حسین! من دارم می رم … تا چند ماه آینده هم نیستم … می خوام نفس بکشم! می خوام راحت باشم … توام برای این چند ماه که نیستم یه طراح دیگه پیدا کن. وقتی برگشتم اگه هنوز جایی برام بود بر می گردم سر کارم اگه نه که می رم دنبال یه کار دیگه!
داد کشید :
– بس کن روژین ! یعنی تو نمی دونی من حرفم چیه؟!!!
– چرا می دونم! ولی بهت گفتم نگهش دار برای خودت … بیشتر از این نمی خوام حرف بزنم!
– می شناسمت! کاری بخوای بکنی می کنی اصرار من هم فایده ای نداره! حداقل بذار بیام فرودگاه …
– نیازی نمی بینم … خداحافظ …
وسط الو الو گفتناش قطع کردم و بعد هم خاموش … دیگه کسی رو نداشتم که نگرانم بشه و بخواد بهم زنگ بزنه. خسته بودم! چند سال بود که خسته بودم و قرار هم نبود از این احساسات آزاردهنده خلاص بشم. نفسم رو فوت کردم، دستی توی موهای بورم کشیدم و شالم رو روی سرم صاف کردم. چمدون ها رو کشیدم بیرون و رفتم توی لابی ساختمون … یه لابی کوچیک که داخلش یه دست مبل راحتی گذاشته بودن … از کنار مبل ها رد شدم و از در چوبی ساختمون رفتم بیرون. هوای همیشه آلوده تهران بهم دهن کجی می کرد … حسرت یه نفس عمیق داشتم! اما مثل همیشه حسرت و عقده کردمو از کنارش گذشتم. تاکسی زرد رنگ جلوی در منتظر بود و راننده مجله ای روی فرمون قرار داده بود و گویا مشغول حل جدول بود … رفتم جلو ، ضربه ای به شیشه زدم و همین که سرش رو اورد بالا با دست به چمدون ها اشاره کردم. سریع پیاده شد و بدون هیچ حرفی چمدون بزرگتر رو ازم گرفت و برد سمت صندوق عقب. منم در عقب رو باز کردم و چمدون کوچیک ترم رو خوابوندم روی صندلی عقب. بعد هم در رو بستم و در جلورو باز کردم و نشستم. از عقب نشستن خوشم نمی یومد! تو هر ماشینی دوست داشتم جلو بشینم. تنها عادتی بود که از سرم نیفتاد … راننده سوار شد و گفت:
– کجا برم خانوم …
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:
– فرودگاه …
تیک تاک ِ ساعت روی مچم نشون می داد که لحظه های ایران یکی بعد از دیگری دارن تموم می شن … ! دروغ چرا .. ؟ خوشحال بودم از رفتنم … نه از این که ذوق خارج و ترکیه رفتن داشته باشم .. ، نه .. دلم پر بود از این جا و آدماش … واقعا نیاز داشتم یکم فکر کنم .. تنها باشم و صد البته .. ، نفس بکشم … !
موقع گرفتن کارت پرواز فقط یکی از چمدونا رو که بزرگ تر بود تحویل دادم . اون یکی کابین سایز بود و ترجیح دادم که با خودم ببرمش بالا . این که بعد از پرواز فقط علاف یه چمدون بشی به مراتب بهتر از دوتاس !
چمدون کابین سایزمو به دنبال خودم کشیدم . یه نفر دیگه جلوم ایستاده بود . منتظر بودم تا وارد سالن انتظار بشم . می خواستم هر چه زودتر توی یه هوای دیگه نفس بکشم تا ببینم هنوزم همین حس ِ بی اعتنایی رو دارم یا نه .. ؟ !!
پاسپورتم رو از زیر شیشه رد کردم . مسئولش نگاهی به صورتم کرد و بعد سرشو پایین انداخت . بعد از چند لحظه پاسپورتم رو بهم داد . چمدونم رو کشیدم و به سمت ِ صندلی های سمت ِ چپ رفتم . دور تا دورم فروشگاه بود . مقابلم هم رستوران ِ فرودگاه . داشتم دور تا دور ِ سالن رو از نظر می گذروندم که یه چهره ی آشنا نظرم رو جلب کرد .
یه تای ابروم بالا رفت . یعنی کاویان بود .. ؟
شونه ای بالا انداختم . به هر حال چندانم مهم نبود . کلا سر جمع چهار دفعه عکساشو دیده بودم . اونم وقتی داشتم دنبال ِ یه ایده ی ناب می گشتم واسه امیرحسین و مغزم قفل می شد .
بلند شدم و به سمت ِ ساندویچ فروشی راه افتادم . بدون توجه به میز هایی که باید از بینشون رد می شدم جلو رو نگاه می کردم و توی ذهنم دو دو تا چهار تا می کردم که چقدر پول ِ ایرانی همراهمه و چه ساندویچ ِ خوشمزه ای می شه باهاش خرید .
یکی یکی اسم ساندویچ ها رو از نظر می گذروندم که حس کردم یه نفر از پشت بهم برخورد کرد. برگشتم تا ببینم کیه که اونم همزمان برگشت … یه لیوان قهوه دستش بود که توی اون لحظه تقریبا نصفش ریخت روی من . سریع خودشو کشید عقب تا بهم برخورد نکنه اما دیر شد . از ته دل آهی کشیدم .فقط همین کم بود … یه لکه ی قهوه ای ِ گنده روی مانتوی سفید ِ مورد علاقه ام .. ! اونم توی فرودگاه …
نگاهی به پسر ِ روبروییم انداختم .. قد و بلند هیکلی بود و تقریبا سی ساله می زد . چشمای مشکیش بیش از هر چیزی توی صورتش خودنمایی می کرد . صورتش شرمنده بود و هی نگاهش بین ِ مانتوی سفید من و لیوان ِ کاغذی ِ قهوه که تقریبا نصفش روی من خالی شده بود ، می گشت ..
دوباره نگاهم سُر خورد روی مانتوی نخی و سفیدم .
پسره سریع شروع کرد به صحبت کردن :
– من معذرت می خوام خانم …
طبق عادت ابرویی بالا دادم و چون می دونستم مقصر خودمم ، گفتم :
– خودم حواسم نبود …
و خواستم به سمت ِ دستشویی برم که فهمیدم اصلا نمی دونم دستشویی کجاست . کمی چشم چشم کردم که پسره به حرف اومد و گفت :
– باید از پله ها برید پایین … طبقه ی پایین روبروی راه پله اس ..
داشتم می گشتم که کشف کنم کجای صورتم این قدر ضایع بود که به سرعت فهمید دارم دنبال چی می گردم . اما چون توی اون لحظه به جز لکه ی بزرگ ِ قهوه روی مانتوی سفیدم نمی تونستم روی چیزی تمرکز کنم ، فوری شالمو طوری باز کردم که روی لکه رو بگیره و به طرف ِ جایی که گفت راه افتادم .
چمدون رو باز کردم و دنبال ِ یه چیز مناسب گشتم . خدا رو شکر یه مانتوی زاپاس گذاشته بودم . الان به کارم می اومد . فوری درش آوردم و در ِ چمدون رو بستم . رفتم توی دستشویی و مانتوم رو در آوردم . با تاسف نگاهی بهش انداختم . این مانتو دیگه اون مانتوی مورد علاقه و قشنگم نمی شد .
مچالش کردم و یه گوشه ی چمدون جاش دادم . بعد هم روبروی آینه ایستادم و دست کردم بین ِ موهام . بازشون کردم و از نو بستمشون . یه دستی هم به صورتم کشیدم و رژم رو تجدید کردم .
عادت نداشتم واسه خودم چشمک بزنم یا توی آینه لبخند ِ ژکوند تحویل ِ خودم بدم . به جاش چینی بین ِ ابروهام انداختم و رژ رو توی کیفم گذاشتم .
از دستشویی خارج شدم و نگاهی به مانتوم انداختم . این مانتوی خاکستری هم بد نبود !
– مشکل حل شد .. ؟
سرمو بالا آوردم . این بار دیگه صداش آشنا بود .. مثل این که قرار بود هر دفعه متعجبم کنه . اما این دفعه با قهوه نیومده بود سراغم … خوشبختانه !!!
لبخند ِ کج و کوله ای روی لبم آوردم و گفتم :
– بله حل شد .. ! …
عادت به کل کل و دعوا کردن با پسرا یا حتی دخترا نداشتم. همیشه ترجیح می دادم خط صافمو بگیرم و با آرامش برم جلو. نه با کسی درگیر بشم و نه درگیری درست کنم. اون لحظه هم بدون اینکه بخوام صبر کنم ببینم دیگه چه جمله ای برای عذر خواهی می خواد تقدیمم کنه راه افتادم سمت در که باز صداشو شنیدم:
– خانوم محترم ، گویا اومده بودین خرید کنین. من باعث شدم نظرتون عوض شه! خواهشا برای اینکه بیشتر از این شرمنده تون نشم بگین چی می خواستین تا من براتون تهیه کنم!
برگشتم! اینقدر چمدونم خوش بار بود اینم هی منو نگه می داشت! بابا یه جریانی بود تموم شد رفت پی کارش! مانتوی نازنین منو راهی گوشه چمدون کردی ولم کن دیگه! اخم بین ابروهام عمدی نبود، عادت بود. ولی انگار حساب کار دستش اومد، سرشو زیر انداخت و گفت:
– بذارین یه جوری جبران کنم، بدجور عذاب وجدان دارم.
– نیازی نیست آقا! من شکایتی نکردم، کمی هم بی دقتی از جانب خودم بود!!
هنوز جواب نداده بود که پسر قد بلند و خوش اندامی بهش نزدیک شد و گفت:
– اردوان! بلیطا اوکی شد بار هم رفت! الان گیت باز می شه! این یارو نمی خواد بیاد؟!!
پوفی کردم و خواستم برم که چمدونم به یه چیزی گیر کرد. چرخیدم ببینم به کجا گیر کرده آزادش کنم که دیدم پسره خم شده دسته کوچیک چمدون رو گرفته و در همون حین داره حرف می زنه ..
– یارو کیه؟!!
پسره دوم که مشخص بود کم سن و ساله با دیدن من سیخ سر جاش وایساد و موشکافانه نگام کرد. من خودم بهت زده بابت چمدون گیر کرده م مونده بودم چی کار کنم!! چی می خواست این پسر؟! منو برای چی نگه داشته بود؟! یه عذر خواهی اینقد مهم بود؟!! ای بابا من گذشتم از خیر مانتو! از خیر همه چی تو زندگیم گذشتم یه مانتو چه ارزشی داره؟!! پسره که فهمیده بودم اسمش اردوانه گفت:
– پویا با توام! می گم یارو کیه؟
پویا نگاشو از من گرفت و گفت:
– هان؟!!
اردوان عصبی خواست چیزی بگه که یه پسر دیگه وارد رستوران شد یه راست اومد سمت ما و گفت:
– اردوان! خدا وکیلی این دخترای عنو کی انتخاب کرده؟!! حالمو به هم …
یه دفعه نگاش افتاد به من! من که کم کم داشتم به جریان بین اونا پی می بردم لبخند نشست رو لبم! پسره بهت زده با چشماش به من و چمدونم و دست اردوان خیره شد و با حرکت سرش پرسید:
– این کیه!
اردوان با دست به در رستوران اشاره کرد و گفت:
– برین بیرون من الان می یام …
بعد چمدون منو ول کرد، با دست سر شونه پویا زد و گفت:
– بدو برو! حواست به بچه ها باشه پخش و پلا نشن …
پویا که انگار تازه یادش افتاده بود برای چی اومده دنبال اردوان گفت:
– بهراد چی پس؟! مگه نگفتی می یاد؟!!
– بله می یاد!! تو راهه … برو الان گیت باز می شه … منم می یام!
دو پسر بی هیچ حرف اضافه ای در حالی که هنوزم منو برانداز می کردن رفتن بیرون. اردوان پوفی کرد و چرخید سمت من ولی قبل از اینکه بتونه چیزی بگه من گفتم:
– این رفتار یعنی چی؟!! برای چی منو نگه داشتین؟! من جلوی دوستاتون خواستم حفظ حرمت و آبرو کنم! ولی حرکتتون اصلا درست نبود!
دستشو به سمت موهای لخت خرماییش برد و همینطور که چنگ می کشید بینشون گفت:
– نگهتون نمی داشتم می رفتین! من باید یه طوری گندی که زدم رو جبران کنم!
اشاره به در کردم و گفتم:
– لطف شما اینه که دست از سر من بردارین! گروه مادلینگتون منتظرتون هستن! پرواز منم چند دقیقه دیگه است باید برم …
با چشمای متعجب نگام کرد و منم قبل از اینکه فرصت کنه حرفی بزنه در رفتم! احمق نبودم تو این کارا سر رشته داشتم! اون پسرای خوش قیافه و خوش اندام ، متعلق به همون گروهی بودن که لحظه ورودم به سالن فرودگاه دیده بودمشون. یکی دوتا از مدل هاشون رو هم می شناختم. لابد ترکیه شویی چیزی داشتن… بدون اینکه ذهنم رو درگیرشون کنم چمدونم رو کشیدم تا به سمت صندلی های سالن ترانزیت برم و منتظر بشم گیت رو باز کنن!..
مسئولین پرواز یکی یکی کارتای پروازو چک می کردن … کارت و پاسپورتم رو توی دستم گرفته بودم و با یه دست دیگه داشتم شماره ی مامانو می گرفتم …
چندین بار شماره اش رو گرفتم . اما هر دفعه صدای ضبط شده ای ، به ترکی چیزی می گفت و قطع می شد . وقتی نوبتم شد تا کارت پروازم چک بشه ، همزمان صدای مامان توی پوشم پیچید که مثل تمام این چند روز ، پر از هیجان بود :
– روژین …
– سلام مامان .. خوبی ؟
– خوبم دخترم .. دارم دیوونه می شم واسه ی دیدنت … اگه بدونی چقدر دلتنگ اون نگاهتم .. !
دوست داشتم باور کنم اما لبخند تلخی رو که خودم از درون به خودم می زدم ، نمی تونستم انکار کنم .. اگه دلتنگ بود .. ؛ اگه می خواست من کنارش باشم .. شاید الان خیلی چیزا فرق داشت … شاید هم نه …
– من دارم سوار هواپیما می شم ..
– خوبه .. پس فقط چند ساعت دیگه مونده تا ببینمت .. پروازتون که تاخیر نداشت ؟
همزمان صدای آقایی که کارتای پروازو چک می کرد ، بین حرفای پشت سر همِ مامان گم شد :
– خانم سریع تر ..
اخمی کردم و کارت پروازمو بهش دادم .. بعد به مامانم گفتم :
– نه … خوشبختانه پرواز به موقع بود .. وگرنه اصلا حوصله ی منتظر بودن رو نداشتم ..
– خوبه .. مراقب خودت باش عزیزم … وقتی رسیدی استانبول زنگ بزن …
سرسری جواب دادم و بعدشم خداحافظی کردیم …. از گیت رد شدم . نفس عمیقی کشیدم …
اه … سر تا سر دوده بود و کثیفی .. به آسمونِ نه چندان آبی نگاهی کردم .. آسمونی که انگار هیچ وقت قصد نداشت آبی بودنش رو به من نشون بده .. اما من هر بار با سماجت نگاش می کردم و منتظر به تحول توی بی رحمیش بودم !
توی دلم گفتم :
« کاش می شد هیچ وقت برنگردم …»
این تنها آرزوم بود توی این زمان … دلم نمی خواست برگردم به جایی که حسابی ازش رونده و زده شدم .. چقدر تلخ بودن خاطرات .. چقدر گزنده و تیره …
نگاهمو به جلو دوختم . به اتوبوس آبی و شیک مقابلم که حضورش مثل ناقوس ، رفتنم رو توی سرم تکرار می کرد .. اما من از این تکرار راضی بودم .. !! چمدونمو به دنبال خودم کشیدم . سوار اتوبوس شدم و نگاهمو بین مسافرا چرخوندم . یه جای خالی پیدا کردم و به سمتش حرکت کردم .روی صندلی نشستم و دوباره مشغول کنکاش ِ اتوبوس شدم . مسافرا هر کدوم به یه شکل و حالت بودن . بعضیا اون قدر بی احساس و یخی که اصلا بهشون نمی خورد برای چیز خوبی راهی سفر شده باشن .. ، بعضیا هیجان زده .. بعضی درگیر شماره گرفتن و خبر دادن به اقوامشون .. چند نفری هم مثل من به این و اون زل زده بودن و در حال کنکاش بین رفتار های مردم .. !
بعد از چند دقیقه ، اتوبوس کنار هواپیما نگه داشت . پیاده شدم و به سمت هواپیما رفتم . پله ها رو پشت سر گذاشتم و وارد هواپیما شدم . به محض ورود ، سه تا مهماندار رو مقابل خودم دیدم که هر کدوم مشغول راهنمایی یه نفر بودن . یکیشون بهم خوش آمد گفت و ازم خواست تا کارت پروازم رو چک کنه . کارت رو نشونش دادم و اون کمی بین صندلی ها چشم چشم کرد و در نهایت ، به گوشه ای اشاره کرد و گفت :
– جای شما اون جاست ..
تشکر کردم و مسیری که گفت رو طی کردم .. تقریبا وسط های هواپیما بود ..
اندازه ی هواپیما متوسط بود، در کل به سه ردیف تقسیم شده بود که ردیف های کنار پنجره هر کدوم سه تا صندلی و ردیف های وسط پنج صندلی داشتن .. من ردیف کنار پنجره بودم …
لبخندی زدم . جام کنار پنجره بود .. همیشه کنار پنجره نشستن رو ترجیح می دادم . هر وقت که سوار هواپیما می شدم از این که از بالای ابرا زمین رو نگاه کنم لذت می بردم .. ،با وجود این که چیزی مشخص نیست اما حس خوبیه .. انگار از همه ی آدما دوری و به خدا نزدیک تر می شی .. !
با کمک مهماندار چمدونم رو جا سازی کردم و نشستم سر جام . بلافاصله هدفونم رو در آوردم و شروع کردم به آهنگ گوش دادن .. چیزی که همیشه آرومم می کرد و ردخور نداشت …
تقریبا نیم ساعتی گذشته بود و نیمی از هواپیما پر شده بود . جای تعجب داشت که دوتا صندلی کناری ِ من خالی بود !! آرزو کردم که صندلی های کناریم همچنان خالی بمونن . اصلا شرایط اینو نداشتم که بخوام با یه خانوم مسن راجع به وضعیت ترکیه یا با یه آقایی راجع به سیاست و اخبار روز بحث کنم .. چون همیشه وقتی توی اتوبوس یا هواپیما می نشستم از خوش سانسیم همین کیسا گیرم می اومد ..
اثری از اون گروه مدلینگ نبود .. بی هوا شونه ای بالا انداختم … حتما با این پرواز نبودن ..
برخلاف چیزی که به مامان گفتم پروازمون چندان بی تاخیر هم نبود .. تقریبا نیم ساعت توی هواپیما بودیم که سری آخر هم وارد شدن … یکی دو تا خانوم مسن و بعد چند تا دختر جوون .. پشت سرشون هم همون گروه ..
بعضیا عصبی بودن .. دو سه تاشون بی خیال .. دخترا که از حق نگذریم خیلی خوشگل بودن اما اصلا توی صورتشون اثری از هیچ حسی نبود … چشمامو بستم و مشغول گوش دادن به آهنگم شدم که چند لحظه بعد حس کردم صدایی کنار گوشم میاد . با وجود هدفون زیاد واضح نبود اما چشمامو باز کردم ..
با تعجب به صاحب صدا نگاهی کردم . این از اون کیس های همیشگی به مراتب بدتر بود .. اردوان بود که یه صندلی اونور تر از من نشسته بود و خم شده بود به سمت ِ من . لبخند مرموزی روی لب داشت و بهم زل زده بود . نگاهم به تدریج رگی از اخم گرفت و دوباره بی توجه به اون که با لبخند نگاهم می کرد رومو برگردوندم و به جلو دوختم .. کاش یکی بیاد بشینه وسط ما که این نخواد تا خود ِ ترکیه بابت قهوه معذرت خواهی کنه .. !
..
بهترین راه برای خلاصی از دستش این بود که خودم رو بزنم به خواب. پس سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده و چشمام رو بستم. نمی خواستم نه چیزی ببینم و نه چیزی بشنوم، حتی اگه می شد دوست نداشتم چیزی حس کنم! اما اینا وقتی امکان پذیر بود که مرده باشم! همون لحظه با حس سایه ای که روی صورتم افتاد نا خودآگاه چشامو باز کردم و با دیدن پسری که درست دم ردیف ما ایستاده بود کنجکاو نگاش کردم. نیاز نبود خیلی هم به ذهنم فشار بیارم ، اونو هم می شناختم. یه سوپر مدلی که به شدت آوازه غرورش به گوشم رسیده بود. بهراد بهداد! فقط نمی دونم تو این گروه که جز یکی دو نفر بقیه شون آماتور بودن چی کار می کرد. همین که حس کردم داره جر و بحث می کنه با اردوان بی اختیار هندزفیری رو از گوشم کشیدم بیرون …
– مهم اینه که رسیدم! به من غر نزن اردوان! گیر هم نده، همینه که هست.
اردوان که پیدا بود حسابی کفرش در اومده گفت:
– بابا تو دیگه کی هستی پسر! اگه برات کارت پرواز نگرفته بودیم، اگه بلیطت دست شاهین نبود الان عمرا می تونستی سوار این هواپیما بشی!
بهراد ابروهای مشکی و خوش فرمش رو به هم نزدیک کرد و بینشون دو تا خط انداخت، کوتاه گفت:
– اونوقتم چیزی از دست نمی دادم … بکش کنار پاتو!
همین که اینو گفت، اردوان سریع پاهاشو جمع کرد و بهراد اومد خودشو ول کرد روی صندلی کناری من. بوی عطرش اونقدری بود که با نشستنش بلند بشه و خودش رو به مشام تیز من برسونه. نا خودآگاه نفس عمیقی کشیدم. لعنتی! Terre d hermes! با اون بوی ملایم و تلخ که با روان آدم بازی می کرد. اینقدر که عاشق عطر و ادکلن، به خصوص از نوع مردونه بودم اکثر بوها رو تشخیص می دادم. به خصوص وقتی با ذائقه م جور بود. یه جوری نشسته بودم که نفهمن دارم دیدشون می زنم، ولی همه حواسم هم بهشون بود. همون لحظه یکی از مهماندارهای خانوم ظرف شکلات رو جلوی اردوان گرفت، اردوان که مشخص بود حسابی عصبیه بر نداشت، ظرف رو آورد سمت بهراد و بهراد در حالی که خم شده بود تا مجله ای از جلوش برداره فقط سری به نشونه نمی خورم تکون داد و دختر مهماندار ظرف رو گرفت سمت من. باید خودم رو می کشیدم به سمتش، یه کم که دستم رو کشیدم اونوری یه دفعه بهراد صاف شد و دست من محکم خورد توی سرش! با غیظ چرخید به طرفم و گفت:
– خانوم محترم! حواست کجاست؟!!
مهمونداره همونجور پا در هوا مونده بود، منم دستم سیخ مونده بود روی سر بهراد! جا خورده بودم بدجور! اردوان هم خیره شده بود به ما دوتا ، نمی شد سکوت کنم پس سریع دستمو کشیدم و گفتم:
– عذر می خوام، شما یه دفعه بلند شدین.
بهراد بی توجه به عذر خواهی من سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و زیر لب غر زد:
– معلوم نیست کیا رو دور خودش جمع کرده …
خنده ام گرفت! دقیقاً همونجوری بود که در موردش شنیده بودم. فکر کرده بود منم با این گروهم، اردوان برای خوش خدمتی شکلاتی از ظرف مهماندار بنده خدا برداشت و تشکر کرد، بعد دستش رو از بالای سر بهراد آورد سمت من و آروم با حرکت لب گفت:
– دیوونه است! به دل نگیر …
خنده م عمق گرفت و شکلات رو خوردم. جای امیر حسین خالی این شازده رو از نزدیک ببینه. جز مدل های مورد علاقش بود. به نیم رخش خیره شدم، فک مستطیلی که داشت نشون می داد چقدر اعتماد به نفسش بالاست. چشماش بسته بود و مژه های فر دار سیاهش روی صورتش سایه انداخته بودن. چشمای سیاهش جز نافذترین چشمایی بود که تو عمرم دیده بودم ، بینی خوش فرمی داشت، جمع و جور مردونه، سر بالا نبود ولی اضافه هم نداشت. لبهاش هم اینقدر به صورتش می یومد که نمی شد هیچ نقصی روش گذاشت به خصوص با اون قوسی که لب پایینش داشت. تا به حال بدون ته ریش ندیده بودمش، خودش خوب می دونست چی کار کنه که طرفداراش براش جون بدن! تو صفحه ف/ی/س/بو/کش رفته بودم، کار اکثر سوپر مدل ها رو پیگیری می کردم. بهراد هم جزوشون بود. هیچ وقت نه کسی رو لایک می کرد و نه جواب کسی رو می داد. فقط و فقط آخرین عکساش رو می ذاشت و چند هزار تا لایک دریافت می کرد. منم بودم مغرور می شدم! خیلی چیزا در موردش شنیده بودم ولی می دونستم همه شایعه است! در مورد دختر باز بودنش، در مورد اعتیادش به شیشه، در مورد تیغ زدن دخترا و … اما از این این آدمی که کنار من نشسته بود همه این کارا بعید بود. هیچ وقت با هیچ کس مصاحبه نمی کرد و اجازه نمی داد کسی توی زندگیش سرک بکشه. برای همینم همیشه مجهول و مرموز بود. با صحبت های خلبان و مهماندار فهمیدم بالاخره قراره هواپیما بلند بشه. دست از دیدن زدن بهراد بهداد و آنالیز کردنش برداشتم، صاف نشستم سر جام و کمربندم رو بستم. باز هندزفیری رو گذاشتم توی گوشم و غرق اهنگم شدم ……
واقعا خسته شده بودم . یک ساعت از پرواز گذشته بود و من مدام با آهنگام ور می رفتم . بالاخره خاموشش کردم . کلافه نگاهی به اطرافم انداختم . اردوان مشغول صحبت کردن با دختری بود که اولین صندلی ِ ردیف وسط نشسته بود . دختره چشمای سبز و گیرایی داشت و یه صورت تقریبا استخونی که با آرایش غلیظ و رژ قرمزی ، تقریبا خوشگل به نظر می رسید . عصبی چیزایی می گفت که چون صداش آروم بود نمی شنیدم ..
از گوشه چشم نگاهی که بهراد بهداد انداختم . چشماشو بسته بود و فکش کمی جلو اومده بود . اوه …. توی خوابم اخماشو باز نمی کرد . هر چند که شک داشتم خواب باشه . مهماندارا اومده بودن و داشتن غذا سرو می کردن که بهراد از جاش بلند شد و بدون توجه به اطرافش .. ، اون جا رو ترک کرد . پیش خودم فکر کردم لابد می خواد بره دستشویی دیگه … وگرنه چش بود یهو مثل ِ میرغضب از جاش پرید … !!
حالا که بهراد رفته بود صدای اردوان و دختره راحت تر به گوش می رسید . اردوان انگار سعی داشت دختره رو قانع کنه اما چهره ی دختره لحظه به لحظه بیشتر عصبی و درهم می شد :
– تو به بهراد چه کار داری ؟ اخلاقش رو که می شناسی .. اون با همه همین طوره ..
– به من مربوط نیست .. حق نداره این طوری پاچه بگیره .. اگه نمی تونه گروهی کار کنه بهتره که …
اردوان حرفشو قطع کرد و گفت :
– درسا خودتم می دونی که تمام ارزش یه گروه تازه کار مثل ما ، به وجود مدل های با تجربه ای مثل بهراده ..
دختر عصبی پاشو روی زمین تکون می داد . روشو برگردوند و به جلو خیره شد :
– ما بدون اونم موفق می شیم … !
اردوان پوزخندی زد و دیگه بحث رو ادامه نداد . برگشت سمت منو نگاهی به من انداخت . منم که خودمو زده بودم به اون راه و چون هدفون هنوز توی گوشم بود فکر می کرد که هیچی نشنیدم .. !
مهمان دار ها به ردیف ما رسیدن و با خوشرویی ظرف های غذا رو بهمون دادن . همون لحظه بهرادم برگشت و سر جاش نشست .
ظرف غذامو باز کردم . چون توی فرودگاه واسه گند ِ آقا اردوان هیچی نتونستم بخورم الان حسابی گرسنه بودم . نگاهی به غذا انداختم . زرشک پلو با مرغ .. یه آبمیوه و یه تیکه کوکو سبزی … هوم .. بد نبود .. حداقل از هیچی بهتر بود .
آروم آروم مشغول غذا خوردن شدم که حس کردم نگاه یه نفر روم سنگینی می کنه . سرمو بالا آوردم و با نگاه خیره ی اردوان مواجه شدم . موندم چطور سرشو طوری تنظیم می کرد که بتونه دقیقا منو زیر نظر داشته باشه .. اونم با وجود غولی مثل بهراد بهداد که بینمون نشسته بود !
خواستم چیزی بگم . دیگه واقعا از نگاه هاش عصبی شده بودم . برای این که ضایع نشه هدفون توی گوشم الکیه .. ، درشون آوردم و گفتم :
– چیزی گم کردین آقا .. ؟
اردوان به خودش اومد و گفت :
– نه چطور .. ؟
– آخه حس کردم دارین توی صورت من دنبالش می گردین … !
اردوان خندید . این وسط بهراد متعجب به من نگاه می کرد که اردوان رو « آقا » صدا زدم . فکر کنم متوجه شد که من با گروهشون نیستم .. اصلا این دیگه کی بود که هم گروهی های خودشو نمی شناخت .. ؟
داشتم به این چیزا فکر می کردم که صدای اردوان باعث شد از فکر خارج بشم :
– شما واسه تفریح می رید ترکیه .. ؟
نفسمو فوت کردم بیرون .. این دیگه چه پیله ای بود . چشمامو باز و بسته کردم تا آرامشمو به دست بیارم و چیز بدی نگم .. هر چی بود نباید شخصیت خودمو زیر سوال می بردم ..
– ای .. کم و بیش ..
نگاهی به صورتش انداختم و دوباره سرمو برگردوندم . چشماشو تنگ کرد و گفت :
– کم و بیش .. ؟
– اهوم ..
اونم که انگار متوجه شد خیلی داره فضولی می کنه .. ، دیگه چیزی نپرسید .
بالاخره بعد از چهار ساعت توی هوا بودن .. ، اعلام کردن که موقع فروده و خواستن که کمربند ها رو ببندیم و پشتی ِ صندلی رو به حالت اولیه برگردونیم . تقریبا ده دقیقه بعد ، هواپیما روی زمین نشست . نفس عمیقی کشیدم .. بالاخره تموم شد .. خیلی خسته کننده بود .. اونم برای منی که می دونستم بعد از این پرواز هنوزم یه پرواز دیگه به مقصد آنتالیا دارم .. !
همهمه ای توی هواپیما ایجاد شده بود . همه داشتن وسایلشون رو از بالا در می آوردن . منم از جلوی اون دوتا رد شدم و خواستم چمدونم رو در بیارم که دیدم قدم نمی رسه . داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چطور چمدونم رو بیرون بکشم که همون موقع اردوان از جاش بلند شد و کنارم ایتساد . بدون توجه به اون داشتم به وضعیت خودم فکر می کردم که با یه دست درو باز کرد و چمدون رو کشید بیرون .
با لبخند چمدونو کنار پام گذاشت و گفت :
– اینم به جبران اون اتفاق … …
پوفی کردم و چمدونم رو گرفتم. جلوی در خروجی صف تشکیل شده بود به خاطر عجله مردم! ولی من که عجله ای نداشتم. پس دوباره نشستم، ولی اینبار سر جای اردوان چون خودش ایستاده بود. بهراد هم قصد رفتن نداشت انگار! نگاه کنجکاوش روی اردوان و من معذبم می کرد! خوش خدمتی های اردوان داشت دردسر ساز می شد. از نگاه خیره اردوان روی صورتم خنده م گرفته بود، احتمالا منتظر بود ازش تشکر کنم! حتما!! اردوان که از من نا امید شده بود ساک رو از قسمت کشویی بالا بیرون کشید و خواست چیزی بگه که قبل از اون شاهین از پشت سر، سر و کله اش پیدا شد. شاهین کاویان هم جز سوپر مدل های معروف بود که لحظه اول توی فرودگاه با دیدنش جا خوردم! از پشت سر گفت:
– پسر چرا نیومدی من بیچاره رو نجات بدی تو؟!
روی صحبتش با بهراد بود، بهراد بی توجه به اون از جا بلند شد، پاکت سیگار رو از جیبش بیرون کشید، یه نخ سیگار کنج لبش گذاشت و گفت:
– اگه اینقدر بی عرضه ای که من باید نجاتت بدم، پس برات متاسفم!
شاهین دستش رو دراز کرد سمت بهراد و گفت:
– دست بده بی معرفت! چهار ساعت پرواز رو توی یه پرواز بودیم یه سلام نیومدی بکنی.
بهراد دست شاهین رو مردونه فشرد و همونطور بی تفاوت گفت:
– تهش که می دیدمت. این سوسول بازی ها رو نیاز نداشت.
شاهین که انگار به این حرفای بهراد عادت داشت، فقط لبخند زد، اشاره ای به سیگار کرد و گفت:
– بذار پیاده شیم بعد خودتو خفه کن! دندوناتو داغون می کنیا! مگه جرم گیری چقدر می تونه تاثیر داشته باشه؟ کاری نکن که شغلت …
بهراد پرید وسط حرفش، سیگار رو از کنج لبش برداشت و گفت:
– شاهین بابا بزرگ بازی در بیاری مجبوری بزنی به چاک! می دونی دیگه؟!
شاهین بازم فقط لبخند زد و گفت:
– بریم …
شخصیت شاهین برام جالب بود. اینقدر تیکه و کنایه شنید فقط لبخند می زد! به حق چیزای ندیده!! دوتایی بی توجه به اردوان راه خروج رو در پیش گرفتن. لبخند نشست روی لبم، چی از این بهتر؟! دو تا دوست سوپر مدل! فقط بیچاره اردوان که لیدر این گروه بود. انگار هیشکی بهش توجه نمی کرد، صدای غرغرش رو شنیدم:
– شیطونه می گه همشونو ول کنم بر گردم ایران! انگار من اینجا هویجم!!
لبخند محوی نشست روی لبم و کیفم رو برداشتم که برم. همون لحظه دختری قد بلند، که می دونستم یه کم از قدش هم بابت کفشای پاشنه بلندشه و موهای نارنجی جیغی داشت اومد سمت اردوان. از لبهای درشت و پروتز شده اش رژ لب چکه می کرد. اما می شد گفت خوشگله، با طلبکاری گفت
– اردوان! چرا اصلاً هوای دخترای گروه رو نداری؟! اگه نمی تونی مراقبشون باشی مراقبت از دخترا رو به من واگذار کن! من تحمل این رفتارا رو ندارم.
اردوان پوفی کرد و زیر لب طوری که فقط من فهمیدم گفت:
– هر دم از این باغ بری می رسد.
چون پشتش به دختره بود نفهمید، ولی من که صورت اردوان رو کامل می دیدم فهمیدم. ساکش رو برداشت، گرفت دستش و گفت:
– نیازی نیست، خودم از پس همه تون یه تنه بر می یام. فکر کردی گروه اولی هستین که آوردم ترکیه؟ اولی نیستین آخری هم نیستین. این لوس بازی ها هم اینجا جاش نیست. نیاز به دایه هم ندارین که دائم مراقبتون باشه. اومدین که کم کم بتونین پیشرفت کنین، این راه پیشرفت! من دارم نشونتون می دم، شعور استفاده ازشو دارین بسم الله، ندارین با پرواز بعدی برگردین. روی صحبتم هم با توئه روناک هم با بقیه رفیقات! شاخ بازی اینجا موقوفه! گذشت دوران شاخ بازی هاتون اونجا فیس بوک بود و مزونای خصوصی، اینجا ترکیه است و برندها شناخته شده. وسلام!
بعد از این حرف بدون اینکه نگاهی به هیچ کدوممون بندازه با سرعت رفت سمت خروجی. اون دختره بیچاره که هیچی، منم گیج و ویج شدم. این که تا همین الان می خواست یه جوری خودشو به من بچسبونه، حتی ازم خداحافظی هم نکرد. از جا بلند شدم، تقریباً کسی نمونده بود داخل هواپیما و مهماندار داشت خواهش می کرد سریع تر بریم بیرون. اون دختره و یکی از دوستاش که دقیقا هم رنگ شکلات بود هم هنوز توی هواپیما بودن. بی توجه بهشون و سلانه سلانه رفتم سمت خروجی، سرمهماندار که خانوم خوش رویی بود بهم لبخند زد، لبخند محوی زدم و گفتم:
– خسته نباشین …
لبخندش عمق گرفت و گفت:
– ممنون عزیزم، سفری خوبی داشته باشی. به سلامت!
همیشه از برخورد مهماندارها خوشم می یومد. با اینکه بعضی وقتا طوری رفتار می کردن که انگار هواپیما مال باباشونه و تو به زور خودتو توش جا کردی، اما موقع خروج همیشه خوشرو باهات برخورد می کردن. از پله ها رفتم پایین، هوا تمیز بود، خیلی تمیز تر از هوای تهران! ولی سوز سرد هوا اخمام رو درهم کرد، لباس مناسب همراهم نداشتم. اردیبهشت ماه و هوا به این سردی!؟! دستامو بغل کردمو به سرعت رفتم سمت سالن فرودگاه تا چمدونم رو تحویل بگیرم. کلی راه دیگه داشتم که برم. توی سالن غلغله بود و همه ایرانی های عزیز برای زودتر برداشتن چمدونشون از روی سر و کول هم بالا می رفتن. پوزخند زدم و توی دلم گفتم:
– هم وطن عزیز من! چرا کاری می کنین که هر جا می ریم تابلو و انگشت نما بشیم؟ چرا دست از بعضی رفتارا بر نمی دارین؟! چرا می خواین همه به ایرانی ها به چشم قومی دور از تمدن نگاه کنن؟ چرا براتون اهمیتی نداره؟!
اول رفتم توی صف برای مهر شدن پاسپورتم و بعد از اون یه گوشه ایستادم تا صف ریل چمدون کمی خلوت بشه و بتونم چمدونم رو بردارم. باید زنگ می زدم به مامان و می گفتم رسیدم، ولی الان حوصلش رو نداشتم. تو فکر مرور برنامه هام بودم که صدایی کنارم بلند شد:
– بفرمایید خانوم …
سرم رو بالا آوردم. با دیدن اردوان که چمدونم توی دستش بود تعجب کردم و فکر کنم این تعجب توی نگاهم مشخص بود که لبخندی زد و گفت:
– دیدم منتظر ایستادین گفتم بازم برای جبران گندی که زدم یه کمکی کرده باشم.
خیر دست بردار نبود! فکر کنم تا آخرین لحظه می خواست هی جبران کنه!! با این وجود اینبار بی اختیار لبخندی زدم، واقعاً لطف کرده بود وگرنه کلی علاف می شدم. درسته که عجله ای نداشتم ولی هیچ کس از علاف شدن خوشش نمی یاد! به خاطر همرنگ بودن و هم مارک بودن چمدون کوچیک و بزرگم تونسته بود تشخیصش بده و برام بیارتش. دسته چمدون ها رو گرفتم و گفتم:
– لطف کردین …
انگار ذوق کرد که یه بار مثل آدم جوابش رو دادم، سریع گفت:
– نه بابا چه لطفی؟ جبران مافات بود دیگه …
سری تکون دادم و بدون اینکه بیشتر از اون برای حرف زدن باهاش تلاش کنم راه خروج رو در پیش گرفتم، با گیر کردن چمدونم چرخیدم، لعنتی باز چمدون منو گرفته بود. سرمو کج کردم و با اخم نگاش کردم. خندید، دستشو توی موهاش فرو برد و گفت:
– راستش یه پیشنهاد براتون داشتم، اینه که هی دارم حرفامو بالا و پایین می کنم آخرم نمی دونم چه جوری بگم. من نمی خوام مزاحمتون بشم که هی شما اخم کنین، قصد بدی ندارم. فقط یه چیزی می خوام بگم … همین!
کنجکاو شدم ولی ناخنامو اماده کردم که اگه پیشنهادی که تو ذهن من بود روی زبونش جاری شد چشماشو در بیارم. عرق سرد نشسته بود روی تنم و سقم خشک شده بود تا وقتی که اون دهن باز کرد تا حرف بزنه من چند بار رفتن و برگشتن جون به تن نیمه جونم رو حس کردم.
– راستش فیس شما طوریه که … خوب چه طور بگم! شما اگه بخواین به گروه ما ملحق بشین من یکی با روی باز قبول می کنم. حیفه که حروم بشین …
نفس آسوده ای کشیدم، دستم رو آروم بالا آوردم و گفتم:
– بسه آقای …
– اردوان هستم!
بیخیال اسمش شدم و گفتم:
– آقای محترم، من خودم تو گروه مادلینگ کار می کنم، اما نه برای چیزی که مد نظر شماست. با این وجود ممنون بابت نظر لطفتون. روزتون بخیر …
خواستم چمدون رو بکشم که دیدم بازم گیره، چقدر خوب می شد اگه می تونستم با همه قدرتم چمدون رو بردارم و بکوبم توی فرق سرش! صدای متعجبش گفت:
– تو گروه هستین؟! چه گروهی؟! می تونم بپرسم اگه مادل نیستین چی کار می کنین؟!
پوفی کردم و گفتم:
– طراح هستم، البته بودم. تا اطلاع ثانوی اومدم تعطیلات ، البته اگه شما اجازه بدین.
شغلم چیزی نبود که بخوام از کسی پنهانش کنم، اتفاقا خیلی ها منو می شناختن ولی نه از روی چهره، با اسم! من اسمم رو نگفتم فقط شغلم رو گفتم. چه اهمیتی داشت؟ هیچی! وای که اگه امیر حسین بود ، چه دادهایی که نمی کشید!!
– دختره خیره سر! به هر کی بهت سلام کرد باید جواب علیک بدی؟! تو آدم نمی شی؟! چرا نمی فهمی این جامعه پر از گرگه؟! چرا نمی فهمی هیچ کس جز خودت دوستت نیست؟! حتی منم شاید برای منافع خودم الان دارم این حرفا رو بهت می زنم. بفهم!!
ولی من نمی فهمیدم. هیچ وقت هم قرار نبود بفهمم!…
نفس عمیقی کشیدم . خنکی ِ سوز دار ِ هوا و مانتوی نازکی که من پوشیده بودم ، باعث شدن که کمی لرز کنم . جلوی خونه ی مامان ایستاده بودم و تردید داشتم . برای جلو رفتن . برای روبرو شدن باهاش .. نیومده بود استقبالم . بعد از دو سال انگار هیچ کدوممون اشتیاقی به دیدن ِ هم نداشتیم . البته اون همیشه از دلتنگیش می گفت اما … اگه دلتنگ بود حداقل یه بار می اومد ایران .. !
زنگ رو فشردم . یه آپارتمان ِ شیک و ده طبقه که نماش سنگ سفید بود . در آهنی سفید و بلندی هم داشت . صدای مامان به گوشم رسید که گفت :
– اومدی دخترم .. ؟ بیا تو عزیزم ..
در با صدای تقه ای باز شد . چمدونام رو به سختی دنبال خودم کشیدم و وارد آپارتمان شدم . یکی از چمدونا فقط چیزایی بود که مامان از ایران لازم داشت . سبزی خورشتی و کلی مواد غذایی دیگه … درو که بستم تازه نگاهم به نمای داخلی ِ آپارتمان افتاد . یه راهروی تقریبا ده متری مقابلم بود که انتهاش یه در ِ شیشه ای قرار داشت . دور تا دور این راهروی سنگی هم گل کاری شده بود . گل های رنگی و خیلی قشنگ .. همیشه عاشق طبیعت بودم . عاشق این که ساعت ها با گل و گیاه ور برم و با دوربینم ازشون عکس بگیرم . با خودم قرار گذاشتم که بعد از استراحت حتما چند تا عکس از نمای حیاط کوچیک اما زیبای اینجا بگیرم .
در شیشه رو باز کردم و وارد لابی شدم . یه لابی بزرگ که یه سمتش دو دست مبل ِ چرم مشکی و سفید قرار داشت و سمت دیگه یه میز ام دی اف طویل مخصوص نگهبانی . پشت سر ِ نگهبان ها هم آسانسور ها قرار داشتن .جلو رفتم و به ترکی گفتم که مامانم این جا ساکنه و من برای دیدنش اومدم که همون موقع در آسانسور باز شد و مامان دوید بیرون . حرفمو قطع کردم و بهش خیره شدم ..
نمی تونم پنهان کنم . دلم براش تنگ شده بود . خیلی … اما ..حس می کردم نسبت به هم سردیم . حس می کردم دنیامون دو تا شده و کلی از هم دور شدیم .
مامان به سمتم دوید و بغلم کرد . عطرشو کشیدم توی ریه ام . همون بوی همیشگی … مامان هیچ وقت عطرش رو عوض نمی کرد …
از آغوشش بیرون اومدم . قفل شد روی اجزای صورتم اما من هیچ حسی رو توی صورتم نشون ندادم . انگار دو تا دوست هستیم که هر روز همو می بینیم و من هیچ دلتنگی خاصی ندارم . خیلی وقت بود یاد گرفته بودم که دیگه احساسمو بروز ندم . به هیچ وجه .. ! چون دست ِ آخر کسی که قرار بود ضربه بخوره و آسیب ببینه من بودم … !
مامان جا خورد از رفتارم . اما به روی خودش نیاورد . دسته ی چمدون بزرگه رو گرفت و گفت :
– بریم بالا عزیزم . حتما خیلی خسته ای ..
سری به نشونه ی تایید حرفاش تکون دادم و به سمت آسانسور راه افتادیم . وراد آسانسور شدم و توی آینه نگاهی به خودم انداختم . چشمام از همیشه بی رنگ تر بود . یه خستگی ِ خاص توی صورتم موج می زد . یه خستگی که از سفر نبود .. از زنده شدن ِ خاطرات تلخ بود .. !
مامان دکمه ی شماره هفت رو زد و گفت :
– کلی برنامه ریختم که این چند ماهی که این جایی بهترین روزای زندگیت رو بگذرونی …
پوزخندی روی لبم نشست و گفتم :
– بهترین روزای زندگیم گذشت مامان .. بهترین روزای هر آدم بچگیشه که تو و بابا خرابش کردین ..
مامان با بغض نگاهم کرد . آسانسور متوقف شد . دسته ی چمدونو کشیدم و از آسانسور خارج شدم . مامان هم پشت سرم راه افتاد . لحظه ای توقف کردم که بیاد . جلو تر از من رفت و در خونه ای رو باز کرد . کنار رفت و با لبخندی زورکی گفت :
– برو تو عزیزم .. خوش اومدی ..
منم لبخندی زدم . هر چند کج و کوله … این که بخوام این روزامو خراب کنم هیچ فایده ای به حالم نداشت و روزای از دست رفته ام رو بر نمی گردوند . پس بهتر بود که از لحظه استفاده کنم و دیگه به گذشته ها فکر نکنم .
روی کاناپه ی بنفش مامان نشستم . همیشه عاشق بنفش بود . هال ِ نقلی ِ خونه رو با رنگ ِ بنفش و سفید تزیین کرده بود .. مثل همیشه با سلیقه ای فوق العاده … !
– خونه ات خیلی قشنگه …
رفت توی آشپزخونه ی اپنش و از همون جا گفت :
– چشمای قشنگت ، قشنگ می بینه عزیزم ..
ناگهان چیزی یادم افتاد و گفتم :
– مامان میشه من از این جا یه زنگ بزنم ایران .. ؟ باید خبر رسیدنم رو به یه نفر بدم !
مامان گفت :
– آره عزیزم . تلفن کنار کاناپه اس . گوشیم هم این جا روی کابینته .. با هر کدوم راحتی زنگ بزن .
کمی خودمو روی کاناپه جا به جا کردم تا به تلفن رسیدم . شماره ی امیرحسینو گرفتم . بعد از چند تا بوق صدای بمش توی گوشم نشست :
– بله .. ؟
– سلام جناب رئیس … من ترکیه ام ..
– سام کوچولو .. رسیدی بالاخره ؟ خونه ای الان .. ؟
– اوهوم .. تازه رسیدم .
– این شماره ثابته .. ؟ خواستم زنگ بزنم به همین بزنم .. ؟
– آره .. شماره خونه ی مامانه . حالا خط هم می خرم و بهت زنگ می زنم .
– باشه .. روژین ..
صداش رنگ تهدید گرفت و ادامه داد :
– مواظب خودت باشیا .. !! برای بار هزارم گفتم !
لبخندی زدم و گفتم :
– باشه بابا .. مگه بچه ام ؟
– از هزار تا بچه هم بچه تری .. خوش بگذره بهت ان شالله .. هر چند راضی به رفتنت نبودم !
– حالا که اینجام . بهتره راضی باشه .. من برم دیگه .. بعدا صحبت می کنیم . سلام برسون ..
– باشه .. فعلا ….

*************************************************************************

part2:

رمان استایل ، قسمت دوم .

برای خواندن قسمت اول (قسمت قبلی) کلیک کنید

گوشی رو که قطع کردم از جا بلند شدم. علاقه چندانی به گپ زدن با مامان نداشتم، ازش بدم نمی یومد، متنفر هم نبودم، ولی هیچ حرفی نداشتم که باهاش بزنم.

 

باقی در ادامه مطلب 🙂

باید می نشستم کنارش و دائم به هم می گفتیم خوب دیگه چه خبر؟!! جدی؟!! چه جالب! خوب دیگه چه خبر؟ مکالمه ای که چند بار توش دیگه چه خبر تکرار بشه نشون دهنده اینه که اون دو نفر هیچ حرفی برای هم ندارن. درست مثل من و مامان! دو سال بود که نه هم رو دیده بودیم و نه درست و حسابی با هم حرف زده بودیم. کل زندگیمون شده بود همین. گاهی بهم زنگ می زد، حالم رو می پرسید و بعد خداحافظی می کرد. به یک دقیقه هم نمی کشید کل حرفامون. انگار خودش هم می دونست حرفی برای گفتن نداریم که به محض بلند شدنم از داخل آشپزخونه بلند گفت:
– اتاقت رو برات آماده کردم دخترم … میدونم پرواز خستت کرده. استراحت کن برای شام صدات می زنم.
بی توجه به حرفاش چمدون بزرگتر رو کشیدم سمت آشپزخونه، وسط آشپزخونه ایستاده و نگام می کرد تا ببینه چی کار دارم. آشپزخونه با یه سکوی چند سانتی بلندتر از سطح زمین بود. چمدون رو بالا کشیدم و گفتم:
– اینا چیزاییه که می دونم نیاز داری. برات گرفتم …
چشمای مامان پر از قدردانی شد بسته گوشتی که دستش بود و مشخص بود تازه از بالای یخچال در آورده رو گذاشت روی میز کوچیک دو نفره وسط آشپزخونه نقلیش و گفت:
– چرا زحمت کشیدی عزیز دلم؟!
اومد طرفم، می دونستم می خواد بغلم کنه، هیچ عکس العملی نشون ندادم. منو کشید توی بغلش، دستام اطرافم آویزون مونده بود. کنار گوشم گفت:
– دختر عزیزمی ، پاره تنمی گل من!
ابروهام بالا پرید و گوشه لبام کشیده شد سمت بالا ، چیزی شبیه لبخند ولی حسی که توش موج می شد اسمش رو عوض می کرد! اسمش می شد پوزخند! لبخند با لذت زده می شه ولی پوزخند، یه نفرت ام پی تیری شده اس! مامان یه کم که منو به خودش فشرد وقتی هیچ عکس العملی ازم ندید سریع فاصله گرفت، گوشه چشمش رو پاک کرد و گفت:
– برو مامان، برو استراحت کن تو اتاقت … من این چمدون رو خالی می کنم.
سرمو تکون دادم و بدون اینکه یه لحظه دیگه صبر کنم زدم از آشپزخونه بیرون. چمدون کوچیکترم رو دنبال خودم کشیدم و بردم توی اتاقی که می دونستم مال منه. اتاقی با دکوراسیون یاسمنی، رنگ مورد علاقه زمان بچگی هام. اینجا رو بازم دیده بودم قبلاً، قبلنی که بازم از الان شادتر بودم. روژین تر بودم! اون موقع ها یه لبخند نشوند کنج لبم ولی الان حتی یه پوزخند هم خرجش نکردم. نشستم لب تخت چسبیده شده به دیوار و دکمه های مانتوم رو باز کردم. حسابی خسته بودم …
***
– tembel Kız (دختر تنبل)
لای چشمامو به زور باز کردم و با دیدن چشمای دریایی شاران، دختر خاله آلما از جا پریدم و مثل خودش به ترکی گفتم:
– چطوری گردنبند مروارید؟!!
شاران فارسی رو خیلی ضعیف می تونست حرف بزنه و برای همینم ترجیح می داد با زبون مادری خودش حرف بزنه. طبق معمول چشماش گرد شد، بدش می یومد معنی اسمشو بگم. با کف دست کوبید توی سرم و گفت:
– گردنبند مروارید خود بی معرفتی!
بدون جواب زل زدم بهش، تنها دوستی که بعد از امیرحسین داشتم شاران بود. درسته که بیشتر رابطمون مجازی بودی ولی بیشتر بدبختی هامو می دونست. بعضی از مجازی ها سگشون شرف داره به هزار تا از حقیقی ها! حسم گرفت، کل حسمو از توی نگاهم گرفت و بی حرف منو کشید توی بغلش، خدا رو شکر که ترکی می فهمیدم و می تونستم باهاش حرف بزنم، خدا رو شکر که یه همزبون داشتم که باهاش حرف داشته باشم برای گفتن. به یه دقیقه نکشید که خودش رو کشید کنار، تابی به چشمای خوشگل و آسمونیش داد و گفت:
– بلند شو! اومدی اینجا بخوابی؟! یا اومدی که بریم با هم خوش گذرونی؟! بلند شو کلی برنامه برات دارم. کلی حرف داریم با هم بزنیم! سه ساله ندیدمت دختر …
کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
– شاران! بذار از فردا … اصلاً …
پرید وسط حرفم، دستم رو کشید و گفت:
– می گم بلند شو!!
چاره ای نبود، جلوی زورگوییش کم آوردم! از جا بلند شدم و دستم رو بردم به سمت پاهای بلند و خوش تراشش که با یه وجب شلوارکی که پوشیده بود سخاوتمندانه گذاشته بود در معرض دید، همین که قصدم رو از حرکت دستم خوند لگد پروند و جیغ زنون پرید از اتاق بیرون. لبخند نشست روی لبم … مگه می شد با شاران بود و روژین نبود؟!

شاران از اتاقم خارج شد و گفت منتظره تا آماده بشم . با لبخند به رفتنش نگاهی انداختم و به سمت دستشویی راه افتادم . دستشویی درست کنار اتاقم قرار داشت .
مقابل آینه قرار گرفتم . هنوز خسته بودم انگار . اما می دونستم که با شاران بودن آرومم می کنه … حالا که قول داده بودم باید خوش می گذروندم .. باید از تک تک ثانیه هام استفاده می کردم که مبادا اگه چند وقت دیگه به گذشته برگردم و بهش فکر کنم ، مثل همیشه افسوس بخورم … !
آبی به صورتم زدم و با کش مویی که توی دستم بود ، موهامو بالا بستم . لبخندی روی لب نشوندم و از دستشویی خارج شدم . خاله آلما روی کاناپه نشسته بود و داشت قهوه می نوشید . با دیدن من فورا فنجونو روی میز گذاشت و از جاش پرید . خندیدم و جلو رفتم . دوستش داشتم .. قبلا که مامان ایران بود ، موقع ایران اومدن به ما هم سر می زد اما با رفتن مامان دیگه این رفت و آمد ها به کل قطع شد . توی آغوشش مکثی کردم . شاران خوشبخت بود که مادری مثل ِ خاله آلما داشت ..
– چطوری خوشگل ِ خاله .. ؟
خندیدم و گفتم :
– هنوز این تیکه از زبونتون نیفتاده ها … !
نشست روی کاناپه و به من اشاره کرد که کنارش بشینم . به حرفش گوش کردم و اون به محض نشستنم ، دستمو گرفت و گفت :
– خب مگه ناحق می گم .. ؟
همزمان مامان از آشپزخونه خارج شد و گفت :
– روژین عزیزم امشبو با شاران برین بیرون . از خیلی وقت پیش به من گفته بود که روزای اول اصلا نمی ذارم روژین پیش تو بمونه … ! حالا هم که میگه امشب می خواد ببرت یه جایی که تازه تاسیس شده … چی بود اسمش شاران ؟
شاران اسمش رو به ترکی گفت و مامان سری تکون داد . منم که دیدم تقریبا داره دیر می شه .. ، از جام بلند شدم تا آماده بشم .
****
توی آینه چشم چشم می کردم که ببینم چیزی کم دارم یا نه … اما تیپم تکمیل بود .. شلوار شیری رنگ ِ کتون و چسب پوشیده بودم و یه تاپ کِرِم که از زیر سینه حالت فون پیدا می کرد با صندل اسپرت سفید و گردنبند . کیفمو از روی تخت برداشتم و گوشی ِ موبایلمو که خاموش بود توش انداختم . یادم باشه به شاران بگم که یه خط برام جور کنه .. کت سفید رنگ و کوتاهی هم توی کیفم گذاشتم که اگه هوا سرد بود روی لباسم بپوشم …
از اتاق بیرون زدم و همزمان با بیرون اومدنم شاران شروع کرد به ترکی غر غر کردن :
– چه کار می کردی پس .. ؟ دختر نمی گی این ترکا می بیننت این طوری پس می افتن .. ؟ تو شهر غریبی یکم مراعات کن .. این قدر خوشگل نباش !
و همزمان لپمو کشید که جیغ خفیفی کشیدم و دستشو محکم گفتم . همیشه روی لپم حساس بودم و به خاطر برجستگی ِ گونه هام ، هر کسی که می دیدم اولین کاری که می کرد این بود که لپمو می کشید !
بعد از خداحافظی با مامان اینا ، از خونه خارج شدیم و به سمت آسانسور رفتیم . شاران تند تند راجع به جایی که می خواستیم بریم اطلاعات می داد :
– وای روژین نمی دونی چه خبره که .. ! امروز قراره افتتاح بشه و همه چیز مجانیه .. ! واسه همین الان کلی دختر و پسر می ریزن اون جا و تا صبح رقص و پایکوبی برقراره .. ! وای خدا قرار کلی خوش بگذره …
خندیدم و گفتم :
– پس بگو چرا می خوای منو ببری اون جا .. ! مجانیه پس .. !
نشگونی از بازوم گرفت و با اخم تصنعی گفت :
– بی شعـــور !!! من همچین آدمی ام .. ؟
– کم نه .. !
خودش هم خنده اش گرفت و من در ادامه گفتم :
– راستی شاران .. اون آقا پسر ِ خوشتیپ که گفته بودی رو هم امشب ملاقات می کنیم .. ؟
همون موقع آسانسور متوقف شد و بیرون رفتیم .
– نه بابا .. امشب فقط دخترونه اس .. ! اونو ولش کن … !
حس کردم ناراحته . دستشو فشردم و از آپارتمان خارج شدیم . تا سر کوچه پیاده رفتیم و از اون جا تاکسی گرفتیم . همه چیز واسم جدید و نو بود .. به این تنوع و دگرگونی واقعا نیاز داشتم . حس می کردم لبخند هامم تازه شده . انگار واقعا قصدم این بود که زندگی کنم … !
حدودا نیم ساعت بعد ماشین متوقف شد و شاران هزینه رو حساب کرد . با هم از ماشین پیاده شدیم و به سمت ِ یه دیسکوی خیلی بزرگ راه افتادیم . از ظاهرش مشخص بود که حسابی جای با کلاسیه .. !
با هم وارد شدیم و همزمان صدای کر کننده ی موزیک به گوش رسید . همون طور که شاران گفته بود جای سوزن انداختن نبود . از توی تاریکی به سختی راهمون رو پیدا کردیم و جایی که با مبل های چرم ِ مشکی دیزاین شده بود نشستیم . وسط سالن پر بود از دختر و پسر که بین همدیگه و بدون این که همو ببینن داشتن می رقصیدن و بلند بلند می خندیدن .
ناخودآگاه لبخند زدم . معمولا وقتی وارد همچین مکان هایی میشی ، بیرون باید تمام دغدغه هاتو کنار بذاری و وارد بشی تا بتونی خوب لذت ببری .. باید فراموش کنی کی هستی یا چقدر مشکل توی زندگیت داری .. باید فقط به لحظه توجه کنی و به آدم ها .. کسایی که شاید خیلی بدتر و بدبخت تر از تو باشن اما این بدی ها رو بین خنده های بلندشون سرکوب می کنن !
شاران دستمو فشرد و گفت :
– بابا رسیدی ترکیه … ! چرا هنوز تو هوایی تو ؟؟ بیا پایین ببینم .. !
نگاهی بهش انداختم که ادامه داد :
– چی می خوری .. ؟
سفارشم رو دادم و گارسون یادداشت کرد . شاران مشغول دید زدن اطراف شد و بعد از چند لحظه گفت :
– اونا رو می بینی .. ؟ شرط می بندم ایرانی ان !!
نگاهی به محل ِ اشاره اش کردم . اوه خدای من .. ! همون دخترای گروه ِ مدلینگ … خنده ام گرفت . شاران حق داشت اون طور بخنده .. از رنگ ِ جیغ ِ نارنجی ِ موهای یکیشون و لباس یکی دیگه که به سختی به زیر باسنش می رسید و همچنین آرایش جیغشون اصلا بعید نبود .. ! هر چند عده ی خیلی کمی از ایرانی ها این طور هستن اما یه سری هم وقتی که از کشور خارج می شن و به خصوص روزای اول ..، این قدر خودشون رو توی بی حجابی و آرایش خفه می کنن که نگو .. !
دخترا با که با کفشای پاشنه بلندشون ترق ترق می کردن و تند تند به سمت ِ پیست رقص می رفتن .. ، یه دفعه ایستادن و با عصبانیت به نقطه ای خیره شدن .
بیخیال اونا شدم و نوشیدنیم رو که تازه گارسون آورده بود از روی میز وسط برداشتم و به لبم نزدیک کردم . شاران گفت :
– زود تند سریع اینو بده بالا که می خوام وسط رو آباد کنیم با هم دیگه .. !
خندیدم و به فارسی گفتم :
– او او او … ! من از این کارا بلند نیستم ..
اخمی کرد و گفت :
– غلط کردی .. پس آوردمت این جا از بدبختی هامون واسه هم بگیم .. زود باش بخور اینو ببینم .. !
همون طور که گفت .. ، چند دقیقه بعد به زور دستمو کشید و بردم وسط .. هیچ کس به ما نگاه نمی کرد و هر کسی مشغول رقصیدن با پارتنر ِ خودش بود . شاران مقابلم ایستاد و تند تند خودشو با ریتم آهنگ تکون می داد . می دونستم چندین مدل ِ رقص رو به واسطه ی کلاسای رنگارنگی که رفته بلده و الان حسابی رومو کم می کنه .. !
بعد از ده دقیقه خستگی رو بهانه کردم و کنار کشیدم . شاران همون وسط موند و من به تنهایی به قسمت ِ بار رفتم تا چیزی واسه خودم سفارش بدم .
وقتی نزدیک بار شدم .. ، متوجه شدم که این قسمت به مراتب خلوت تره . سالن ِ اون جا طوری بود که پیست رقص و بخشی که می تونستی بشینی یه سمت بود و بار با فاصله از اون جا قرار داشت . هم می تونستی توی سالن بشینی تا برات نوشیدنی بیارن و یا این که مقابل ِ قسمت اپن بار بشینی که این قسمت بیشتر مخصوص آدمای افسرده و فراری از جمع بود البته !
جلو رفتم و به ترکی سفارش خودم رو دادم که متوجه نگاه خیره ای روی خودم شدم . سرمو برگردوندم و به جفت دستیم نگاهی انداختم که با دیدن ِ کاویان رسما جا خوردم .. !

همین که دید نگاش می کنم سرش چرخید و من تازه تونستم کنارش بهراد بهداد رو هم ببینم! توی یه دستش سیگارش بود و توی دست دیگه اش گیلاس نوشیدنیش!!! برای جای تعجب داشت، بی توجه به هر دونفرشون که پیدا بود اصلا توی باغ نیستن، صورتم رو چرخوندم. از دیدنشون خیلی هم جا نخوردم، لابد با همون دخترها اومده بودن. مثل اینکه آوازه مجانی بودن امشب به گوش همه ایرانیان حاضر در ترکیه رسیده بود. رو به دختری که مسئول بار بود و پیشبند سورمه ای روی تاپ و دامن صورتی رنگش بسته بود به ترکی گفتم:
– یه شات مارتینی لطفا!
دختره سری تکون داد و چند لحظه بعد مارتینی خوش رنگ جلوم بود. از هفت دولت آزاد خواستم نوشیدنیمو بخورم که صدای خنده شاهین کاویان و بعد از اون صدای اعتراض بهراد بلند شد:
– نخند شاهین! اصلا چیز خنده داری نیست!!
– اتفاقا هست!
آدم فضولی نبودم ولی خواه ناخواه حرفاشون رو که با صدای بلندی رد و بدل می شد رو می شنیدم.
– هه! بخند ، هیچ اهمیتی نداره برام. اینم مثل بقیه حلش می کنم …
– می شه اینقدر سیگار نکشی؟!! حرفه تو حرفه ای نیست که بشه توش به این راحتیا سیگار کشید یا الکل مصرف کرد! می فهمی؟!! امروز زیاده روی کردی!!
– چاره اش دوبار جرمگیری رفتنه.
– پوستتو چی کار می کنی؟!! من برای خودت می گم با این روندی که تو پیش گرفتی خیلی زود باید خودت رو بازنشسته کنی!
صدای بهراد به فریاد تبدیل شد:
– می کنم! به درک! به جهنم! همه تون بمیرین!!
خواست با سرعت از شاهین فاصله بگیره که شاهین سریع دستش رو گرفت و گفت:
– هی پسر ! صبر کن ببینم! داریم حرف می زنیم …
بهراد دستش رو کشید و گفت:
– هیچ عهدی روی کره زمین وجود نداره که بشه دو کلمه باهاش حرف زد و نصیحت چرت و پرت تحویلت نده! دست از سرم بردار شاهین!
شاهین خواست یه چیزی بگه که نگاه بهراد با نگاه من تلاقی کرد و میخ چشماش توی چشمام فرو رفت. خواستم نگاهم رو بدزدم، خواستم خیره بشم به جام خوش رنگ مارتینیم! خواستم وانمود کنم هیچی نشنیدم، ولی برای هر خواستنی دیر بود! دیر بود ولی من هم کار خودم رو کردم، نگاهم رو دزدیدم که دادش از جا پروندم:
– هی خانوم! اومدی سینما؟!!
بی اختیار از روی صندلی پایه بلند، بلند شدم. انتظار مداشتم به روم بیاره، با خودم حساب یه چپ چپ رو کرده بودم فقط. برای همین هم بی اراده از جا بلند شدم. شاهین سعی کرد جلوی بهراد رو که به شدت زخمی و تیرخورده بهم خیره مونده بود رو بگیره:
– آروم باش بهراد! اون که نمی فهمه چی می گی! خارجیه!! زشته کنترل کن خودتو.
قیافه نسبتا غربی من با اون موهای بلوند و چشمای رنگی باید هم این ذهنیت رو تو ذهن شاهین ایجاد می کرد. بهراد بی توجه دست شاهین رو کنار زد، یه قدم جلو اومد و گفت:
– با تو بودم! می گم اومدی سینما؟!! سناریو رو دوست داشتی یا بدم یکی دیگه برات بنویسن؟! به چی زل زدی؟!!
دستم رو کشیدم سمت پیش خوان بار، گیلاس مارتینی رو برداشتم و همینطور که زل زده بودم توی چشمای بهراد یه نفس سر کشیدم! لعنتی! لعنت به چشمای سیاهت! لعنت به نگاه وحشیت! لعنت به فک مستطیلیت! لعنت به تو! لعنت به من! لعنت به باعث و بانی حال من! لعنت به آفریدگار روژینی که روژین نبود! لعنت به تلخی زهر مانند نوشیدنی داخل جام، لعنتی به هر نوشیدنی که مثل شوکران جونم رو نمی گرفت. گیلاس رو گذاشتم همونجایی که قبل از خالی شدن بود. نفس عمیقی کشیدم، نگاه نگران و نگاه بی منطق بهراد هنوز روی من خیره بودن و نگاه من در حال و احوالات سوزنده خودش سیر می کرد. نگاه از هر دو نگاه گرفتم و رفتم … می تونستم سنگینی نگاهشون رو پشت سرم حس کنم. ولی مهم نبود! به هیچ عنوان. گرمم شده بود، شاران رو وسط پیست تشخیص دادم و رفتم کنارش، خندید و کنار کشید، جوری غرق آهنگ و ملودیش شده بود که مطمئن بودم من رو درست ندیده. ایستادم جلوش، پارتنر نداشت، می تونستم پارتنرش بشم … آهنگ تند و تیز تارکان فضا رو به لرزه انداخته بود. دختر و پسر روی پا بند نبودن، رقص نور و فضای به وجود اومده با حال و هوای منی که تو فضا بودم حسابی جور جور بود. سرم گرم بود، تنم گرم تر! شاران یه قدم فاصله گرفت و گفت:
– گرممه می رم نوشیدنی بخورم، می خوری؟!
داد کشید تا شنیدم. فقط سرم رو تکون دادم و شاران محو شد. جای شاران سریع پر شد، دختری پشت به من با پارتنرش هیجان زده می رقصید و در تلاش و تکاپو برای جلب توجه بیشتر بود. کمی با فاصله از من دختر مو نارنجی هم وطنم با دوست شکلاتی رنگش به همراه دختر چشم سبزی که توی هواپیما غر به جون اردوان می زد مشغول تخلیه هیجاناتشون بودن. حتی اینجا هم به همه فخر می فروختن و خدا رو بنده نبودن. دیسکو رو دوست داشتم، نه برای احساسات مخربش، برای خودم بودنش! برای اینکه برام مهم نبود کی هستم، چی کاره هستم، باید چه ژستی داشته باشم، چه رفتاری داشته باشم. می تونستم خودم باشم! بخورم! برقصم! جیغ بکشم! دست شاران به سمتم دراز شد و بلند جیغ کشید:
– cheers!
جام رو از دستش گرفتم، بی توجه به محتویاتش سر کشیدم، سوختم ولی سوختنش به خنک شدن بعدش می ارزید! مثل خودش بلند گفتم:
– Cheers!
ورجه وورجه و بالا و پایین پریدن برام راحت شده بود، دیگه جون نمی کندم برای تکون خوردن، برای خندیدن، خنده از لبم دور نمی شد و شاران با اون موهای لخت سیاه مشغول دلبری برای من بود! منی که بی دلبری عاشق این دختر شیطون و ساده و بازیگوش بودم. کم کم داشتم نفس کم می آوردم، سرم بدجور گیج می رفت و همه جا رو محو می دیدم …

 

دو سه بار پشت سر هم سرفه کردم . معده ام به این وضعیت اصلا عادت نداشت . چشمام خواب می رفت اما سعی می کردم باز نگهشون دارم . من چم شده بود .. واقعا خودم شده بودم یا سعی داشتم از واقعیت های خودم فرار کنم .. ؟ نمی دونستم .
دست شاران رو پس زدم و آروم گفتم :
– دارم می رم دستشویی
اما صدام اون قدر آروم بود و سر و صدای اون جا اون قدر زیاد که اصلا متوجه نشد . بدون توجه به مسیرم قدم برمی داشتم و بعد از کلی پرسه زدن توی فضای دیسکو بالاخره دستشویی رو پیدا کردم . بدون توجه درو باز کردم و سرمو انداختم پایین که برم داخل . اما همین که خواستم به سمت یکی از روشویی ها برم که آبی به صورتم بزنم با یه غول مواجه شدم که مقابل آینه ایستاده بود . چشمای خمارمو بیشتر باز کردم و بهش خیره شدم .
وای نه .. دوباره این یارو .. توی اون شرایط هر چقدر فکر کردم نمی فهمیدم که توی این دستشویی چه کار داره . بهراد یه پوزخند خیلی زشت نثارم کرد و آبو باز کرد و به تصویر خودش توی آینه خیره شد . همون لحظه مردی از توی دستشویی کناری بیرون اومد . لبمو گاز گرفتم . خدای من .. اشتباهی اومده بودم توی دستشویی مردونه !
سرخ شدم .اینو به وضوح حس می کردم . سرمو انداختم پایین و فقط خواستم از اون جا دور بشم . سریع درو باز کردم که برم بیرون ولی همون موقع یه نفر جلوم سبز شد . سرمو بالا نیاوردم . فقط گفتم :
– تو چته دیگه .. ؟ برو کنار ..
اومد رد بشه که منم همزمان تکون خوردم و دوباره مقابل هم قرار گرفتیم . سرم داشت گیج می رفت و تاثیر ِ مزخرف الکل لحظه به لحظه روی رفتار و حرف زدنم بیشتر می شد .
– نمی شنوی .. ؟ میگم برو کنار ..
اما صدام اون قدر واضح نبود که حتی به گوش ِ خودم برسه !خواستم دوباره رد بشم که بازوم محکم به بازوش خورد و نزدیک بود بیفتم . اما همون لحظه دستم بین انگشتاش قفل شد . از بین پلکای روی هم رفته ام نگاهی بهش انداختم . یه تصویر مبهم می دیدم .
چند تا کلمه به انگلیسی گفت که اصلا نفهمیدم چی می گه . سعی کردم صدامو بالاتر ببرم و این بار گفتم :
– ولم کن . چرا اذیت می کنی .. ؟ می گم برو کنار ..
سرم به شدت درد می کرد . خواستم از اون جا بزنم بیرون که این بار نزدیک بود کله پا بشم . دستمو به دیوار گرفتم و سرمو به بازوم چسبوندم . دوباره همون صدا توی سرم زمزمه شد .. اما این بار به فارسی :
– فکر کنم حالتون بد باشه . این جا دستشویی مردونه اس اشتباهی اومدین . بذارید کمکتون کنم .
دقیق نمی شنیدم . اما می خواستم خودمو از اون شرایط نجات بدم . پسره یکم بیشتر بهم نزدیک شد که همون موقع یه نفر با صدای عصبی و بلندی گفت :
– میشه این مسخره بازیا رو ببرید یه جای دیگه .. این اسمش دره .. ! محل رفت و آمد .. ! نه ایستادن و دل و قلوه رد و بدل کردن !
برگشتم و بهش نگاهی انداختم . خوب می شناختمش . با این لحن ِ نیش دار و چشمای عصبیش .. دوباره نگاهم به فک مستطیلیش افتاد و لبمو گاز گرفتم . اون قدر محکم که شوری خون رو حس کردم . دستمو طوری کشیدم که قفل ِ انگشتای اون یارو که متوجه شده بودم شاهینه از روی بازوم ، باز شد و شروع کردم به تند تند قدم برداشتن . به سمت ِ اولین صندلی ِ خالی رفتم . سرمو بین دستام گرفتم و با گوشه ی شستم خون ِ روی لبمو پاک کردم . چند دقیقه گذشت که صدای شاران به گوشم رسید :
– کجا بودی دیوونه .. ؟ همه جا رو دنبالت گشتم .
بهم نگاهی انداخت و وقتی دید حالم اصلا خوب نیست ، گفت :
– من میرم برات قهوه بگیرم .. نگاه کن چی به روز ِ خودش آورده ..
شاران سریع از اون جا دور شد . سرگیجه امونم رو بریده بود . ناگهان از جا بلند شدم . بدون توجه شاران که رفته بود واسم قهوه بگیره یه راست به طرف در خروجی راه افتادم . از بین چند تا دختر و پسر رد شدم و پریدم بیرون . حس کردم یه نفر داره دنبالم میاد اما مهم نبود . نفس عمیقی کشیدم . واقعا به هوای آزاد نیاز داشتم . از این شرایط ِ خودم بیزار بودم . جلوی اولین تاکسی دست بلند کردم و پریدم داخل .
نم نم ِ بارون روی شیشه های ماشین برخورد می کرد . سرمو به شیشه فشار دادم . سرما به تمام ِ تنم نفوذ کرد . دستمو جلوی دهنم گرفتم و هایی کردم . بوی گند ِ الکل توی سرم پیچید و سر دردمو بدتر کرد . چشمامو بستم و پشت ِ سرمو چسبوندم به نرمی ِ پشتی ِ صندلی . صدای سوزناک ِ زنی به ترکی می خوند و کم کم به خلسه ای فرو رفتم .
حس کردم یه نفر داره تکونم می ده . اخمامو درهم کردم و چشم باز کردم . راننده تاکسی بود که با اخم گفت به مقصد رسیدیم و باید پیاده شم . نگاهی به اطراف انداختم .بارون قطع شده بود و جلوی خونه بودیم . دنبال کیفم گشتم . اما دیدم نیست .
عصبی پوفی کشیدم و از راننده خواستم چند لحظه صبر کنه .. راننده نگاه بدی بهم انداخت و ناچارا موافقت کرد . از ماشین پیاده شدم و سریع زنگ ِ خونه ی مامان رو زدم . خاله آلما آیفون رو برداشت و با تعجب پرسید :
– روژین تویی ؟
با صدای ناله مانندی گفتم :
– آره خاله . میشه بیست لیر با خودتون بیارین پایین .. ؟
بدون این که انتظار جواب داشته باشم ، از آیفون دور شدم و کناری ایستادم . هوا سرد شده بود . دستامو توی بغلم جمع کردم و منتظر شدم . راننده از ماشین پیاده شده بود و به ساختمون نگاه می کرد . چند لحظه بعد خاله بدو بدو از ساختمون بیرون زد و گفت :
– چی شده روژین ..؟ شاران کجاست ؟
پول رو از دستش گرفتم و به راننده دارم . راننده زیر لب چیزی گفت و سوار ماشینش شد . همون طور که وارد ساختمون می شدم گفتم :
– بعدا توضیح می دم خاله ..
– تو که منو دق مرگ کردی .. چیزی شده ؟
– نه خاله جون . من حالم خوب نبود اومدم خونه .. کیفم رو هم جا گذاشتم . شاران موند ..
– آخه شاران چطور تو رو تنها فرستاد .. ؟ مگه میشه .. ؟
توی آسانسور ایستادم . خاله از چشمامو و وضعیتم فهمید که حالم خوب نیست واسه همین پیله نکرد . ناگهان توی همون وضعیت یادم افتاد که شاران اصلا خبر نداره . سریع گفتم :
– خاله میشه به شاران زنگ بزنی .. ؟ بگو که روژین خونه اس ..

******************************************************

part3:

با نوازشی روی پیشونیم هوشیار شدم، ولی چشم باز نکردم. یه بویی توی مشاممم پیچیده می شد، این بو رو خیلی خوب تشخیص می دادم، از صد فرسخی! بوی کرم مرطوب کننده دست مامان بود! بچه که بودم این بو برام پر از آرامش بود و هر چه بزرگتر شدم به همون نسبت از این بو فراری شدم! پوست دست مامان هنوز هم لطیف بود، فروشندگی که با لطافت دست آدم جنگ نداشت! مامان فروشنده بود، فروشنده لباس عروس توی فروشگاه شوهر خاله آلما … لباس عروس جز اینکه آدم رو روز به روز شادتر کنه دردی نداشت. مامان غمی هم داشت؟ نه! همین که دید بابا دندون لقی شده توی فک بدون درد و مشکلش اونو کند و دور انداخت! اومد دنبال زندگی که دوست داشت، راحت و آزاد با یه شغل پر در آمد و شیرین! آسوده و راحت! گور بابای روژین! بابا هم که قبل تر ، خیلی قبل تر گور روژین رو توی گورستون احساسش کنده بود. روژین مونده بود و تنهایی که قبل تر از این تنهایی های تحمیلی حتی، برای خودش به جون خریده و خودش رو محکوم به حبس ابد توی این تنهایی کرده بود. روژین موند و جسم مرده اش! جسم مرده نمرده ی ای کاش مرده اش! با این فکرا بی اختیار اخم کردم و صدای مامان رو شنیدم:
– روژین مامان! مامان فدات بشه! حتی توی خوابم اخم کردی؟!
چشمام رو باز کردم، خیره شدم توی چشمای درشت و قهوه ای مامان، مامانی که هیچ شباهتی به من نداشت، نه ظاهری نه باطنی! من کپی بابا بودم، ولی کاش نبودم. اگه نه پدری داشتم و نه مادری خیلی راحت تر بودم تا اینکه هم پدر داشته باشم و هم مادر ولی نداشته باشم! زل زدم توی چشماش، منتظر بود سلام کنم، ولی به روی خودم نیاوردم، خودم رو کشیده به سمت بالا، نشستم لب تخت، پاهام رو آویزون کردم و کش و قوس اومدم. مامان سعی کرد مثل همیشه مهربون باشه، مثل همیشه گذشته ها! مثل همیشه ای که بود و بعد یک دفعه خواست که نباشه!
– صبحت بخیر فرشته من!
فرشته من! فرشته … خوب یادم بود…. دیالوگای مامان، وقتایی که موهای بورم رو می بافت و زل می زد توی چشمام، می خندید و گفت:
– خدا جای دختر بهم یه فرشته چشم آبی داده! تو فرشته منی، ماهک منی!
یه روزی با شنیدن این حرفا قند توی دلم آب می شد، ولی حالا، بازم فقط پوزخند بود و پوزخند. پوزخندم رو دید، صدای ترک خوردن قلبش رو شنیدم، هنوزم سخت بود شکستن دلش ولی مگه اونا نشکستن؟! شکستن! پس منم می شکستم! منم خوب بلد بودم بشکنم! از جا بلند شدم و صداش رو از پشت سرم شنیدم:
– دیشب ساعت سه بود اومدی خونه، حالت خوب نبود، شاران هم یه راست رفته بود خونه شون. مامان نمی خوای بگی چی شده بود که با اون وضعیت …
صدای بهراد بهداد تو ذهنم تداعی می شد، مردی که منو خراب فرض کرده بود! یه مرد!!! منو محکوم کرده بود به خرابی! مستی منو، کمک دوستش به منو … اعصابم داغون بود داغون تر شد! چطور اجازه دادم؟!! نفسم رو حبس کردم، چرخیدم به طرف مامان، روی پاشنه پا! خیلی سال بود کسی منو سین جیم نمی کرد استنطاق نمی کرد، حاضر جواب نمی کرد! عادت داشتم به این که به هیچ کس جواب پس ندم. هیچ کس جز … امیر حسین! پس انگشتم رو بالا آوردم و گفتم:
– به خودم مربوطه! خواهشاً توی اموری که مربوط به من می شه دخالت نکن مامان!
بازم شکست و اینبار بدتر از قبل، بازم شنیدم و بازم جای خنک شدن قلبم فشرده شد. چرا قصی القلب نمی شدم؟ چرا بی تفاوت نمی شدم؟ خدا من رو برای شکستن نیافریده بود، ولی ایضا برای شسکته شدن! پوفی کردم، چشم از نگاه قهوه ای دلگیرش گرفتم و باز راه افتادم و باز تلاش مذبوحانه اش برای جلب توجهم رو نادیده گرفتم:
– از وقت ناهار گذشته، ولی یه چیزی بخور ، غذا رو گرم نگه داشتم.
توجهی نکردم و رفتم سمت دستشویی، وقتی بیرون اومدم هنوز همونجا ایستاده بود، تکیه به دیوار روبروی در دستشویی داشت. کنار پنجره ! سیگار توی دستش نشون از حال روحیه داغونش داشت، توجه نکردم و راه افتادم سمت آشپزخونه … گرسنه نبودم. توی ذهنم نقشه می کشیدم:
– مردی که منو متهم به خرابی می کنی خبر نداره که مرد بودنش خرابش کرده! روژین دیشب از هر روژینی کمتر بود، ذلیل تر بود، بی دست و پا تر بود.
درسته که شمشیرم در برابر همه مردهای دور و برم کم محلی بود، درسته که هیچ وقت اعصابم رو برای حاضر جواب کردن باهاشون خورد نمی کردم، ولی این یکی … این یکی … روژین رو نشناخته بود!! اعصاب روژین رو نابود کرده بود!
قهوه مامان اماده بود، سرخوش برای خودم فنجونی قهوه ریختم و از داخل یخچال یه دونه شیرینی برداشتم. گذاشتم داخل یه بشقاب و رفتم سمت مبلمان راحتی جلوی تی وی. همین که ولو شدم سیگارش رو توی زیر سیگار کنار پنجره خاموش کرد، زیر سیگاری پر از ته سیگار نشون می داد اونجا مقر سیگار کشیدن مامانه. جرعه ای از قهوه م رو داغ خوردم و گاز کوچیکی به شیرینیم زدم. مامان جلو اومد، توجهی نکردم، نشست کنارم، بازم توجهی نکردم. می شد کاملا نادیده اش گرفت، عصبی بودم و این اثرات مشروب دیشب بودم. اثرات تیکه ای بود که شنیده بودم و زبون شل شده و کش دار شده م جلوی هر جوابی رو گرفت. شب شراب نیرزد به بامداد خمار. نیرزد؟!! شاید گاهی بیرزد! مامان حس کرده بود، منو می شناخت، روحیاتم دستش بود، می دونست نیم بیشتر سگ اخلاقیم به خاطر زیاده روی شب قبلمه، سیگار روشنی دستش بود، گرفت به سمتم، نتونستم ردش کنم، بهش نیاز داشتم. پس گرفتم، بدون اینکه بکشم لای انگشتم جاشو محکم کردم و با همون دست فنجون قهوه م رو برداشتم و و لاجرعه سر کشیدم و گذاشتمش توی بشقاب شیرینی. بعدش سیگار رو با ولع بین لب هام گذاشتم و پک زدم، چشمام بسته شد، دود رو که بیرون دادم همزمان شد با جمله مامان:
– امشب برند … کت واک داره. ساعت ۹ شب. به شاران هم گفتم، می دونم دوست داری. می یاد دنبالت که برین … کارشون حرف نداره!
گوشام تیز و چشمام باز شدن! خوب این خبر ارزش کمی از بد خلقی فاصله گرفتن رو داشت، لبخند کج و محوی کنج لبم جا خوش کرد …

همون موقع گوشی ِ مامان زنگ خورد . زیر چشمی نگاهی به شماره انداخت و بعد به من . حس کردم نمی خواد جلوی من صحبت کنه . واسه همین بلند شدم و به سمت ِ اتاقم راه افتادم .
درست حدس زده بودم .. چون به محض این که من از هال خارج شدم صدای آروم مامان که « الو » می گفت به گوشم رسید . سری تکون دادم و روی تختم نشستم . همون طور که نمی خواستم توی زندگی شخصیم کسی دخالت کنه ، پس نباید توی زندگی کسی هم دخالت می کردم . حتی اگه اون شخص مادرم باشه !
لپ تاپمو روشن کردم و روی پام گذاشتم . تا ویندوز بالا اومد و نت رو وصل کردم ، فورا رفتم توی ایمیل هام و همون طور که انتظار داشتم ، کلی پیام دریافت کرده بودم . می دونستم که همشون مربوط به کارم هستن . واسه همین با علاقه و دلتنگی ِ زیادی یکی یکی بازشون کردم .
حسابی سرگرم جواب دادن به ایمیل ها و چک کردنشون شده بودم که یه دفعه دیدم مسنجرم به صدا در اومد . روش کلیک کردم و با چهره ی خندون ِ امیرحسین روبرو شدم . لبخندی زدم . اگه می خواستم با خودم روراست باشم ، باید می گفتم که دلم براش تنگ شده بود .. !
– چه عجب .. ! بالاخره آن شدی .. !
فورا جواب دادم :
– چه کنیم دیگه … سفر و هزار دردسر .. !
با لبخند به مانیتور زل زدم . می دونستم به ده ثانیه نکشیده جواب می ده ، همون طور هم شد :
– راستشو بگو حوصله ات سر نرفته .. ؟ من می دونم تو دو روز کار نکنی دیوونه می شی ..
یه آیکون ِ خنده براش فرستادم و گفتم :
– راستشو بگم .. ؟ خیلی دلم تنگ شده واسه کارم ..
– خب برگرد دختر .. من که می دونم تو دلت این جاس ..
– نخیر .. ! می خوام بمونم .. بسه دیگه .. خسته نشدی از این بحث ِ تکراری ؟
لپ تاپو روی تخت گذاشتم و بلند شدم . روبروی آینه نشستم و به خودم زل زدم . مثل همیشه بدون هیچ لبخند یا اخمی . فقط به خودم و بی تفاوتیم زل زده بودم .. !
با یادآوری برنامه ی امشب .. ، لبخندی روی لبم نشست . مطمئن بودم که امشب بیشتر از دیشب بهم خوش می گذره .. حداقل دیگه قرار نبود اون همه سرافکندگی به بار بیارم .. !
اما خب نمی شد انکار کنم ، من روژین رضایت بودم .. ! گاهی به سرم می زد دیوونه بازی کنم .. هر چند می دونستم بعدش حسابی از دست ِ خودم عصبانی می شم اما بازم این عادت از سرم نمی افتاد . گاهی می خواستم با وجود همه چیز روژین باشم و روژین بودن رو توی دیوونه بازی می دیدم .
اما دیشب … با یادآوریش دوباره اخم کردم . هیچ نمی خواستم دیگران منو یه ایرانی بدونن که تا از کشورش زد بیرون شروع کرد به تخلیه کردن ِ عقده هاش . واقعا من عقده ای نداشتم که بخوام این طوری تلافی کنم اما یه بُعد شخصیتم همین بود . نمی تونستم خودمو پنهون کنم .. حتی اگه قرار باشه این « خود » هر چند سالی یه بار نشون داده بشه …
رژ لبمو برداشتم و روی لبای بی رنگم کشیدم . حالا بهتر شدم . خودم هیچ وقت از رنگ پریدگی و بی روحی ِ صورتم خوشم نمی اومد . حس می کردم به دلیل ِ سفید بودن پوست و روشن بودن ِ چشمامه . از بچگی چهره های شرقی رو دوست داشتم . چهره هایی که انگار هیچ وقت ناراحت و غمگین نیستن .. حتی توی اوج ِ گریه و غم هم یه موج ِ خاص از رنگ و روح توی صورتشون هست …
و مامان دقیقا یه چهره ی شرقی بود . چهره ای که از بچگی آرزوشو داشتم . چشمای قهوه ای و درشت و کشیده .. ، گونه های برآمده و موهای مشکی ِ لخت که البته به لطف رنگ مو هر بار خرابشون می کرد .. اوایل ازش می خواستم که رنگ نکنه و همون طور بذارشون . اما بعد ها دیگه برام اهمیتی نداشت . مثل خیلی چیز های دیگه .. مامان هر هفته موهاشو یه رنگ می کرد و هر چند ماه یه بار موهای لختشو به زور ِ مواد فر می کرد … !
نفس عمیقی کشیدم . موهامو توی دستم گرفته بودم و هر چند لحظه به یه حالت درشون می آوردم . آخر سر هم ساده با یه کش بالای سرم بستمشون و با حالتی نه چندان راضی به خودم خیره شدم . همون موقع مامان در زد و گفت :
– روژینم ، شاران پشت ِ خطه می خواد باهات صحبت کنه ..
درو باز کردم و تلفن رو از مامان گرفتم . تا گوشیو نزدیک گوشم بردم ، صدای کر کننده ی جیغ ِ شاران به گوشم رسید :
– دختر تو معلوم هست چه مرگته .. ؟
خندیدم اما شرمنده بودم . من باید زنگ می زدم و بابت دیشب معذرت خواهی می کردم . اون منو با چه دل ِ خوشی برای شام بیرون برده بود و من این قدر خودمو با الکل خفه کردم که حتی شام هم نخوردیم و گند زدم به شبش .. !
– سلام شاران جونم .. خوبی خوشگله .. ؟
– منو خر نکن .. ! میگم چت بود دیشب با اون وضع تنها رفتی .. ؟
– بعدا بهت می گم .. همه چیو .. ولی الان نمی خوام اعصاب خودمو خراب کنم .. به قدر ِ کافی فکر کردم بهش .. ! باشه شاران ؟
شاران هم که روحیات منو مو به مو می دونست و درکم می کرد ، دیگه هیچی در اون مورد نگفت .
بحثو عوض کردم و گفتم :
– خب .. امشب چه کاره ای .. ؟
– هیچی .. قراره یه دیوونه ی زنجیری رو ببرم بیرون .. ولی به گوشش برسون که اگه قراره امشبم زنجیراشو پاره کنه خودم واسش یه قلاده ی محکم می خرم .. ! باشه .. ؟

 

خنده م گرفت. بازم در هر شرایطی این شاران بود که می تونست منو بخندونه! فهمید می خندم نه از روی صدا که خندیدن من صدایی نداشت، لابد از ریتم نفس کشیدنم که بلند گفت:
– بایدم بخندی! حیف که قول دادم به خودم بیشتر از اینی که هستی روانیت نکنم وگرنه یه دونه مو روی سر کچلت نمی ذاشتم! کلا تو زندگیت چند تا کار بیشتر نمی تونی بکنی تو، می خوری، می خوابی، تخلیه می کنی، چهار تا نقاشی هم اون بین می کشی که یه کاری کردی باشی اسمشم می ذاری شغل! قبلا یه شغل شریف دیگه هم داشتی که غر زدن بود، یه مدته استعفا دادی …
با لبخند گفتم:
– تقدیمش کردم به تو! بس کن شاران ، کی منتظرت باشم؟
– راس ساعت هشت و نیم می یام دم خونه خاله، امشب بابا ماشینشو بهم داده.
با ماشین یا بی ماشین چه فرقی داشت؟ مهم رفتن به کت والک بود و بس …
– باشه، می بینمت !
– خودت گمشو! بای …
خنده م گرفت! همیشه لجش می گرفت اگه حس می کرد می خوام مکالمه رو کوتاه کنم، ولی حوصله منم از این بیشتر قد نمی داد.
شلوار سبز تیره چسبونم رو که دم پا پاکتی بود و پایینش چهارخونه روش کار شده بود همراه با کفش های پاشنه بلند ساق کوتاه قهوه ای روشن ست کردم، یه بلوز قهوه ای با یقه چهارخونه سبز هم تنم کردم. موهامو دم اسبی سفت بالای سرم بستم و با کش چهارخونه سبز و قهوه ای محکمش کردم. هفت سال کار کردن با بهترین مدل های ایران و سر و کله زدن با مربی هاشون حسابی روی خودم و لباسام هم تاثیر گذاشته بود، نمی شد گفت توی زندگی دیگه هیچی برام مهم نبود، ولی اینو به جرئت می تونستم بگم که هیچی اهمیت سابق رو نداشت. برق لب با ته رنگ صورتی رو روی لبم مالیدم، بعد از زدن ریمل با همدیگه پرتشون کردم روی تخت. کیف دسته کوتاه قهوه ای رو که ست کفشم بود دستم گرفتم و از اتاق خارج شدم. مامان خونه نبود، مزون باهاش کار داشتن رفته بود، به سفارشش همه چراغ ها رو خاموش کردم و از خونه بیرون رفتم. جلوی در ساختمون شاران رو توی ماشین شاسی بلند نقره ای باباش منتظر دیدم، بدون اینکه سرعت قدمام رو بیشتر کنم همونجور خونسرد رفتم و سوار شدم، هنوز درست و حسابی روی صندلی نشسته بودم که حمله هاش شروع شد:
– هنوزم عین شترمرغ می مونی!! تو گردن درد نمی گیری؟! ببین اصلا مهم نیست که من اینجا علاف می شم و چشمم به قدمای محکم و استوار و خونسرد شما خشک می شه تا برسین به ماشینا! نه اصلا مهم نیست! مهم اون گردن خودته …
لبخند زدم، شاران اعتقاد داشت وقتی راه می رم زیاد سرم رو بالا می گیرم و به زمین زیر پام فخر می فروشم، خودم که چنین اعتقادی نداشتم، ولی شاران بود دیگه! کمربندم رو بستم و گفتم:
– بریم شاران جان ، دیره! نه باید اونجا باشیم …
شاران راه افتاد و گفت:
– روژین جدی جدی این مدتی که استانبولی قصد نداری کار کنی؟! خودت می دونی که بمب استعدادی!
آهی کشیدم و گفتم:
– فعلا که قصدی ندارم …
– خدا به بعضی ها استعداد درست راه رفتن هم نمی ده، هی راه می رن می خورن تو در و دیوار، مثل من … به یکی هم چمدون چمدون استعداد می ده که بچینه جلوش براشون پشت چشم نازک کنه مثل تو! از همون اول بهت گفتم کاری که تو می کنی اینجا بورسشه!! پاشو بیا از هر سبکی که بخوای می شه اینجا مدل پیدا کرد … ببینم تا حالا تونستی برای یکی از مدلای دفتر مجله اون دوستت … چی بود اسمش؟
دستم رو بردم داخل کیفم، جعبه فلزی سیگارم رو لمس کردم، کشیدمش بیرون و گفتم:
– امیر حسین!
– آهان ! همون … تونستی یه پورتفولیو* لباس زیر یا مایو براشون طراحی کنی؟!
خندیدم و گفتم:
– دست بردار شاران! اونجا ایرانه!!
– دِ همین دیگه! استعداد تو توی ایران محدود شده … فقط داری مانتو طرح می زنی و لباس شب …
سیگار باریک و بلندم رو توی چوب سیگار زرشکی رنگ کار دستم که روش کنده کاری های خیلی ریز کرمی داشت فرو کردم، گذاشتم گوشه لبم، با یه دست فندک رو روشن کردم و با دست دیگه سایبونی جلوی آتیشش ساختم و با یک پک به سیگار شعله ی آتیش رو تا دل توتون ها کشیدم. دود رو بعد از اینکه حسابی با ریه ها و اعضا و جوارح داخلی و تنفسیم بازی کرد عمیق از دهنم بیرون فرستادم و گفتم:
– فقط به خاطر یه لباس زیر محل زندگیمو عوض کنم؟

چرا این قدر کج و کوله فکر می کنی دختر .. ؟ فقط لباس زیر نیست که .. تو اگه بیای اینجا زندگیتو تضمین می کنی ..
– اون جا هم زندگیم تضمین شده اس .. !
– چه تضمینی .. ؟ یه خونه ی شصت متری ِ اجاره ای و یه ماشین درب و داغون شد ضمانت آخه .. ؟ خونه ی مامانتو دیدی .. ؟ مال خودشه .. چطور خریدش .. ؟ دو سال کار کرد و زحمت کشید . تو الان چند ساله داری کار می کنی و هنوز یه خونه توی ایران نخریدی .. ؟
شاران دقیقا داشت روی نقطه ضعف هایی دست می گذاشت که اصلا خوشم نمی اومد راجع بهشون فکر کنم . خودش هم خوب می دونست اما می خواست یکم منو قلقلک بده تا به قول خودش ، یکم به خودم بیام .. !
– خودت می دونی من تو چه شرایطی کار کردم شاران .. تو دیگه چرا این حرفارو می زنی .. ؟ تو که از همه چیزم خبر داشتی و داری .. !
یه دور برگردون رو دور زد و سرعتشو کم تر کرد . بعد دستشو از روی فرمون برداشت و سیگارو از توی دستم کشید بیرون :
– خاموش کن این کوفتی رو سرم درد گرفت .. ! همینه دیگه .. ببین از تنهایی به چه چیزایی پناه بردی .. !!
– من تنها نیستم شاران . چرا نمی خوای اینو بفهمی .. ؟
شاران که داشت عصبانی می شد .. ، دوباره پاشو روی گاز فشار داد و گفت :
– اون وقت چطور .. ؟ لابد می خوای بگی امیرحسین .. ! آخه مگه امیرحسین می تونه همه ی اون چیزی باشه که تو نیاز داری .. ؟
– همه اش نه .. اما تا الانش تونسته جای خالی خیلی ها رو برام پر کنه ..
به دنبال این حرفم شیشه رو پایین کشیدم و همزمان باد خنکی به صورتم برخورد کرد . بوی سیگار گاهی خودم رو هم آزار می داد اما این آزار خیلی وقتا برام نهایت ِ لذت بود .. !
– میشه این بحثو تموم کنیم ؟ من اگه ایران باشم تو بهم غر می زنی بیا ترکیه .. الانم که ترکیه ام ، امیرحسین کلچم کرده .. ! بذارید خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم ..
– تا اینجاش هم خودت تصمیم گرفتی که این شدی .. !
کنترل خودمو از دست دادم و با صدای بلندی گفتم :
– بس کن شاران .. چی شدم ؟ همینی هم که هستم ، خیلی ها آرزوشونه .. پس لطفا این قدر شخصیتم رو خورد نکن !
شاران فرمون رو رها کرد و دستاشو بالا برد :
– باشه تسلیم .. !
رومو برگردوندم به سمت ِ پنجره و چشمامو بستم . دوباره اعصابم متشنج شده بود و همه چیز جلوی چشمام رژه می رفت . مثل این که قرار نبود حتی یه روز ِ خوب توی این کشور ِ لعنتی داشته باشم .. !
شاران دستشو توی کیفش کرد و همون طور که می گشت .. ، گفت :
– راستی .. برات خط گرفتم ..
بعد بسته ای به سمتم گرفت و ادامه داد :
– اینو بنداز توی گوشیت …

****
شاران ماشینو گوشه ای پارک کرد و گفت :
– پیاده شو ..
بدون حرف از ماشین پیاده شدم و راه افتادم . هوا تاریک شده بود و صدای بوق ماشین ها کر کننده بود . شاران هم بعد از قفل کردن ِ در ماشین دنبالم اومد و قدماشو با قدم های من هماهنگ کرد . هیچ کدوم حرفی نمی زدیم . از خیابون رد شدیم و شاران به یه سمت اشاره کرد که یعنی باید بریم اونجا .یه فروشگاه بزرگ بود که سر درش مارک ِ خودشون رو زده بودن . مارک آن چنان معروفی نبود اما از بین کار هاش می شد چیزای منحصر به فرد و حرفه ای پیدا کرد . البته کم و بیش .
وقتی وارد فروشگاه شدیم ، اول از همه بزرگی ِ فضای فروشگاه متعجبم کرد . فروشگاه با نور جالبی برای کت واک آماده شده بود و دور تا دور ِ استیج ، صندلی گذاشته بودن برای حاضرین .
شاران دستمو کشید و گفت :
– بیا این جا بشینیم تا یه چیزی بهت بگم .
بدون حرف روی صندلی نشستم و به روبروم خیره شدم که شاران کنار گوشم گفت :
– واسه آشتی کنون ، می خوام بعد از کت واک با یکی آشنات کنم که حسابی خوشحال می شی .. !
خنده ام گرفت . دیوونه .. ! آشتی کنون ! از دستش ناراحت نبودم .. ! نمی تونستم ناراحت باشم .. چون به جز اون و امیرحسین کسی رو نداشتم . اگه قرار بود شاران رو از دست بدم واقعا افسرده می شدم .. !

 

بدون توجه به اطرافیان و شور و شوقی که تو نگاه اکثر آدمای اونجا موج می زد چشم دوختم به استیج. خیلی هم شلوغ نبود! چون برند آنچنان معروفی نبود، صد در صد تازه کار بودن. شاران کنار گوشم پچ پچ کرد:
– من الان می یام ..
نفس عمیقی کشیدم و با نگاه دنبالش کردم، کمی از صندلی ها فاصله گرفت و مشغول صحبت کردن با پسری شد. از این فاصله و زاویه دید نمی تونستم پسره رو ببینم ولی حدس زدم احمد باشه. خیلی توجه نکردم چون نمی خواستم زیر نگاهم معذب بشه. همه نشسته و این نشون می داد آغاز برنامه نزدیکه. منم هیجان گرفته بودم. چقدر کت واک دوست داشتم، کت واکی که رسمی باشه!! نه مثل توی ایران هر کس برای خودش یه کت واک خصوصی راه بندازه و مدلش رو از ما درخواست کنه. اینجوری کار کردن یه لذت دیگه ای داشت. وقتی صدای موسیقی تند شنیده شد شاران هم بالاخره دل کند و کنار من نشست، چشم دوخته بودم به استیج ال مانندی که مسیر لیزی برای راه رفتن مدل ها به نظر می رسید. ولی مدل اگه مدل باشه هیچ ترسی از این بابت نداره. بالاخره اولین مدل روی صحنه اومد، لباس های عصر بهترین لباسی بود که می شد روش همه جوره مانور داد! هم بلوز دامن، هم بلوز شلوار و هم پیراهن های میدی ، هم جنس حریر، هم جنس لمه، هم از نخ خالص! ذهنم کش و قوس می یومد، می رفت سمت چین و شکن های لباس ها، اگه یه کم یقه اش باز تر می شد … اگه یه کم قدش بلندتر می شد … اگه رنگش روشن تر بود … اگه رنگش تیره تر بود … اگه … اگه … اگه … غرق بودم ، توی موسیقی تند و تیز و قدم های نیمه بلند گربه وار دختر هایی که روی سن نمایش می دادن. روی صورت های یخی ، نگاه های مستقیم به جلو! قلبم گرومپ گرومپ می کوبید! هر کس توی زندگی عاشق چیزی یا کسی بود … این هم عشق من بود! این صحنه ال مانند ، این لباس های رنگ و وارنگ که اولین بار بود در معرض اجرا گذاشته می شد. صدای شاران تو ذهنم اکو می شد … پیشرفتت اینجاست! اینجاست … نمی دونم ایران چی برای من داشت که نمی تونستم ازش دل بکنم! ایرانی که جز بدبختی هیچی برام نیاورده بود … ایرانی که … آه کشیدم … شاران دردم رو فهمیده بود که دستم رو بین دستاش گرفت و طوری که بشنوم گفت:
– کار تو هزار بار از اینا بهتره! دارم به روزی فکر می کنم که طراحی های خودت رو در معرض اجرا بذاری! می ترکونی دختر … می ترکونی!!!
پوزخند نشست کنج لبم. این کار نیاز به سرمایه داشت! سرمایه خیلی زیاد ، اونقدر که من هیچ وقت از پسش بر نمی یومدم. منم نیاز به اسپانسر داشتم، یه اسپانسری که به من و کارم ایمان داشته باشه و نخواد توی طرح هام دست ببره و مدام ابراز نگرانی کنه! کجا می شد همچین کسی رو پیدا کرد؟! هیچ کجا!! باز آه کشیدم، کل شو چهل و پنج دقیقه طول می کشید، نصف بیشترش رفته بود که سرم درد گرفت … از بس توی ذهنم روی طرح ها ایراد گذاشتم و عوضشون کردم. دست شاران رو فشار دادم و گفتم:
– شاران ، می شه بریم خونه؟!
شاران متعجب نگاه کرد و گفت:
– روژین خودتی؟! کت واکه ها!!
پوزخندی زدم و گفتم:
– خیلی بیشتر از تو از این واژه سر در می یارم. ولی الان نیاز به آرامش اتاق خوابم دارم، می یای یا برم؟
از جا بلند شد و غر غر کرد:
– نشد یه شب بریم بیرون مثل آدم برگردیم خونه! می خواستم با دوست احمد و احمد آشنات کنم. ولی حالا که اعصاب نداری ترجیح می دم هیچ کدوم رو نبینی …
بی توجه به حرفاش دستم رو بلند کردم و گفتم:
– سوئیچ رو بده … من می رم تو ماشین توام به خداحافظی هات برس …
چپ چپ نگام کرد و هیچ عکس العملی نشون نداد، اخم کردم و یه کم تندتر از بار قبل گفتم:
– شاران با توام!!
بی حرف دست توی کیف دستی کوچیکش کرد، سوئیچ ماشین رو کشید بیرون و گفت:
– گواهینامه ت که بین المللی هست …
وقتی نگاه گیجم رو دید، راه افتاد سمت جایی که مطمئن بودم ختم می شه پیش احمد و گفت:
– از پارک درش بیار الان می یام …
نفسم رو فوت کردم و راه افتادم سمت خروجی. از فروشگاه که خارج شدم موج هوای سرد به صورتم خورد، کاپشن شیک پف دار سورمه ای رنگی رو که روی دستم بود رو پوشیدم و رفتم سمت ماشین. دلم گرفته بود! خودم هم حال خودم رو نمی فهمیدم! اومده بودم از کشور خودم بیرون که دور بشم از مد و لباس و طراحی و کار!! حالا دلم تنگ شده بود ، حالا مغزم نافرمانی میکرد و سرم داد می کشید که چرا از عشقش جداش کردم. در ماشین رو باز کردم و پریدم پشت فرمون … چقدر دلم یه همچین ماشینی می خواست. چقدر دلم می خواست از سطح متوسط بودن ارتقا پیدا کنم و برسم به وضعیت خوب و بعد ثروتمند شدن. روزی که این رشته رو انتخاب کردم فکر می کردم روزی می شم یکی مثل کوکو شنل! ولی زهی خیال باطل! با بدبختی شدم طراح یه مجله ژورنال لباس که سردبیرش بهترین دوستم امیر حسین بود. درسته که اسم و رسمی داشتم برای خودم ولی کجا؟ بین همون مجله ها ! همه مجله های رقیب به من به چشم یه رقیب قدر نگاه می کردن و سعی داشتن با پیشنهاد حقوق بیشتر منو بر بزنن. ولی اونقدری مدیون امیرحسن بودم که برای چندغاز حقوق بیشتر نفروشمش. ماشین رو روشن کردم و از پارک بیرون کشیدم … نگاهم به ماشین هایی که برای کت واک اومده بودن خیره موند. همه مدل بالا! اونم برای لباس هایی که مطمئن بودم می تونم خیلی خیلی بهتر از اونا رو طراحی کنم. پس چرا من نه؟! چی می شد اگه منم یه حامی پیدا میکردم و می تونستم خودم رو نشون بدم؟ مگه کوکو شنل یهویی شد کوکو شنل؟!!
با صدای در از جا پریدم! شاران بالا پرید و گفت:
– غرق نشی؟
آه کشید … بدون توجه به اینکه اجازه داده من برونم ماشین رو راه انداختم و گفتم:
– خیلی وقته غرق شدم!

* پورتفولیو آلبومی هست که مدل ها نمونه کارهاشون از برند های مختلف یا کلا عکس هایی که از خودشون از زوایای مختلف دارن رو داخلش نگهداری می کنن. هم می تونه به صورت الکترونیکی ( سی دی و … ) باشه و هم می تونه به صورتی چاپی و شبیه آلبوم های ایتالیایی باشه.

**********************************************************************

اونم وقتی که مطمئن بودم که شرایط بهترین در انتظارمه .. با این وجود تردید داشتم . نمی خواستم از چاله به چاه بیفتم . موقعیتم توی ایران و پیش ِ امیرحسین یه موقعیت ِ ثابت بود که حالا حالا ها قرار نبود خراب بشه . اما اینجا ..
ماشین رو روبروی خونه ی مامان نگه داشت و برگشت به سمت ِ من ؛ بعد هم به آرومی و شمرده گفت :
– راجع به کار فکر کن .. اگه بخوای و بری دنبالش می تونی خودتو بسنجی . لااقل همین چندماهی که اینجایی .. اصلا قرارداد نبند . اگه دوست نداشتی برگرد به آغوش همون ایران جونت ..
لبخند تلخی زدم و گفتم :
– بهش فکر می کنم ..
خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدم . وقتی با کلید ِ اهدایی ِ مامان در ِ ساختمون رو باز کردم و وارد شدم ، نگاهم افتاد به باغچه و گل ها . یاد قولی که روز اول به خودم دادم افتادم . این که از این باغچه ی کوچولو کلی عکس بگیرم . اون روز که تازه اومده بودم .. ، تازه هوای ایران از سرم افتاده بود ، فکر می کردم قراره کلی خوش بگذرونم . اما تازه فهمیدم که هیچ خوش گذروندنی وجود نداره . گذشته و شغل و زندگی ِ من چیزی نیست که بخواد با خارج شدن از کشور دست از سرم برداره یا تغییر کنه .
با بی حوصلگی در خونه رو باز کردم و وارد شدم . گویا مامان هنوز نیومده بود چون چراغ ها خاموش و خونه سوت و کور بود . بدون روشن کردن چراغا یه راست به سمت ِ اتاقم رفتم . وقتی توی آینه قدی ِ اتاق خودمو دیدم .. ، پوزخندی زدم . چه تیپی زده بودم واسه امشب . همه ی لباسامو در آوردم و پرت کردم گوشه ی اتاق . یه پیرهن ِ نخیِ یاسی که خودم دوخته بودم ، پوشیدم و روبروی آینه ایستادم . دستمال مرطوبی از بین وسایلم بیرون کشیدم و محکم کشیدم روی چشمام . ریمل و خط چشم بخش شد توی صورتم . از بین ِ سیاهی ِ آرایش گذشتم و رسیدم به چشمای یخیم . خیلی وقت بود که اثری از احساس توشون نبود . حتی احساس پشیمونی یا ترس .. یا نگرانی .. خیلی وقت بود که من همه ی احساسمو ریخته بودم پای کار و طرح زدنام .. ، وقتی عصبانی بودم از رنگای تند و طرح های خیلی جیغ استفاده می کردم . وقتی مهربون و آروم بودم رنگای لایت به کار می بردم . وقتی عصبی می شدم ، قیچی دستم می گرفتم و طرحامو پاره می کردم . همه چیز ِ من وصل شده بود به کارم .
بعد از پاک کردن ِ صورتم ، از جلوی آینه بلند شدم که صدای در ِ خونه اومد . بدون این که عکس العملی از خودم نشون بدم ، خزیدم توی رخت خوابم . چشمامو بستم اما دوباره تمام ِ اون صحنه ها شروع کردن به رژه رفتن جلوی چشمام . پوفی کشیدم و لپ تاپو از زیر تخت بیرون کشیدم . روشنش کردم تا خودمو با مدل ها و طرح هام سرگرم کنم و یکم از آشفتگیم کم بشه ..

***
صدای زنگ گوشی روی اعصابم بود . کلی به خودم فحش دادم که اصلا خط و موبایل واسه چیم بود . عصبی یکی از چشمامو باز کردم . نور ِ آفتاب خورد توی چشمم و بداخلاق تر شدم . گوشیو از روی میز برداشتم و به شماره نگاهی انداختم . ناشناس بود اما با کد ِ ترکیه . کنجکاو شدم .. یعنی کی می تونست باشه ! ؟؟ دکمه ی پاسخ رو زدم و با صدایی شبیه به ناله ، به ترکی گفتم :
– بله .. ؟
اما در کمال تعجبم ، یه آقایی به فارسی گفت :
– خانم رضایت خودتون هستین ؟
صدامو صاف کردم و گفتم :
– بفرمایید .. !
– من شایگان هستم .. به جا آوردید .. ؟
سرمو خاروندم و توی جام نشستم . یکم که فکر کردم تازه فهمیدم چی شده و چه خبره .. با تعجب گفتم :
– بله آقای شایگان .. خوب هستید ؟
– خیلی ممنون .. مثل اینکه از خواب بیدارت کردم روژین جان .. معذرت می خوام ..
– نه این چه حرفیه .. ؟ فقط تعجب کردم که ..
– بله متوجهم . راستش من شماره ات رو از امیرحسین گرفتم .
کم کم همه چیز مجهول تر می شد . شماره ی من .. امیرحسین .. ! دیشب قبل از خواب به امیرحسین پیام دادم و گفتم که خط خریدم . اما نمی دونم چرا هنوز بیست و چهار ساعت نشده شماره ام افتاد دست این یارو .. !
– روژین خانم هستی ؟
– بله .. بله .. چیزی شده ؟
– چیزی که نه . راستش من الان ترکیه ام .. به یه مشکلی برخورد کردیم در زمینه ی حرفه ی تو . با امیرحسین که صحبت کردم متوجه شدم که ترکیه ای .. می خواستم اگه مایل هستی یه ملاقات با هم داشته باشیم …
– در چه مورد .. ؟
– گفتم که .. در مورد حرفه ی خودت..
– میشه واضح تر توضیح بدین ؟
مکثی کرد و یه نفس عمیق کشید . انگار شک داشت که توضیح بده یا نه ..
– ببین روژین جان . ما یه برند تازه تاسیس داریم . با یه سری مدل که اغلب ایرانی هستن . یعنی به تازگی یه گروه رو وارد ترکیه کردیم . این مدل ها رو از شرکت مدل بوکرز توی ایران درخواست کردم و مطمئنا شما اونا رو می شناسی . لیدر این گروه اردوان رضاییه که در واقع آقای رضایی مدیر عامل شرکت بوکرزه .
مکثی کرد و همون موقع دهن ِ من مثل چی باز شد .. ! ای بابا .. دوباره قهوه و مانتو و معذرت خواهی جلوی چشمام جون گرفت .. ! مثل این که این بشر و تصادف های وقت و بی وقتش دست از سر ِ من برنمی داشت .. !
– حرفمو کوتاه می کنم . طراح ما هم یکی از بهترین طراح های ترکیه بود که از قبل باهاش قرارداد بسته بودیم . اما طی یه سانحه این طراح جون خودش رو از دست می ده … و الان این گروه پا در هوا مونده . اردوان گفت که شما رو توی فرودگاه دیده و متوجه شده که طراح هستی . منتها مشخصات کاملت رو نداشته ولی تا یکم تعریف کرد شما به ذهنم رسیدی. من با امیرحسین صحبت کردم و متوجه شدم که خودت بودی و برای چند ماه ترکیه هستی . خواستم اگه میشه ملاقاتی در زمینه ی همکاری با هم داشته باشیم .
حسابی رفته بودم توی خلسه .. یه کُما .. ! باورم نمیشد … منی که دیشب این قدر با خودم کلنجار رفتم و به هیچ جایی نرسیدم ، حالا یه دفعه ای پیشنهاد کار بهم شده .. ! این تصادفِ زمان محال بود .. ! بی اختیار گفتم :
– من باید فکر کنم .. خودم باهاتون تماس می گیرم .
– روژین خانم .. من کارم گیره .. گروه حسابی آشفته اس و من فقط چند روز تا بستن ِ قرارداد مهلت دارم . خواهش می کنم تا فردا صبح به من خبر بده …
– باشه آقای شایگان . من تا قبل از بیست و چهار ساعت آینده جوابم رو بهتون می دم ..
– خیلی ممنون .. خداحافظ ..
گوشی که قطع شد .. ، تازه عقلم اومد سر جاش .. از جام پریدم و با کلی استرس شماره ی امیرحسینو گرفتم . با شنیدن ِ صدا و هیجانم شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن . منم که مسخ شده بودم فقط به حرفاش گوش می دادم و در واقع هیچی نمی فهمیدم . بعد از چند دقیقه یهو گفت :
– حیف که اینجا نیستی وگرنه یکی می زدم زیر گوشت که این طوری نری تو هپروت ! کجایی دختر ؟
– هان .. ؟ دارم گوش می دم
– تو که اینقدر مشتاقی دیگه فکر کردن برا چیته ؟ زنگ بزن بگو میام دیگه .. فقط حواست باشه روژین .. ! اگه هوس کنی موندگار شی من می دونم و تو .. ! اصلا حتی به این موضوع فکر نکن ! اول و آخرش مال ِ خودمی فهمیدی ؟
روی کاناپه ی وسط هال لم دادم و در حالی که به یه نقطه خیره شده بودم ، گفتم :
– من نمی مونم . اصلا مطمئن نیستم که قبول کنم .. !
– من حرفامو زدم دیگه . الانم می ذارم که خودت تصمیم بگیری . فقط فکرتو آزاد کن و مثل همیشه همه چیزو در نظر بگیر .. باشه دختر کوچولو ؟
لبخندی زدم و گفتم :
– مثل همیشه آرامش بخشی !
– برو دیگه خودتو لوس نکن . وقتی تصمیم نهاییتو گرفتی به من هم خبر بده !

از اتاق که رفتم بیرون مامان جلوی تی وی نشسته و مشغول نوشیدن قهوه بود. می دونست کجا می رم ، نگاش اومد سمتم، توی نگاهش چیزی بود که همه با عنوان خریدار ازش یاد می کردن! اول از همه به کت مشکی براق خوش دوختم خیره شد که زیرش یه تاپ چسبون یقه سه سانتی از جنس ریون پوشیده بودم و بعد از اون به شلوار چسبون قرمز رنگم که تا سر زانو به وسیله بوت های پاشنه ده سانیتم پوشیده شده بود و کیف بزرگ سیاه رنگم که دسته کوچیکی داشت و روی دست قرار می گرفت. موهامو طبق معمول دم اسبی بسته بودم و چشمامو با سایه سیاه رنگ حسابی کشیده بودم. مامان لبخند رضایت بخشی زد و گفت:
– برو دخترم! مطمئنم موفق می شی!! تو همیشه تو کارت عالی بودی و عالی هم می مونی.
باز در جواب حرفش یه پوزخند تحویل گرفت و بازم به روی خودش نیاورد. زیر لب چیزی شبیه خداحافظی زمزمه کردم و زدم از خونه بیرون. می دونستم کجا و برای چی می رم ، از خودم حسابی مطمئن بودم ولی از کسایی که قرار بود باهاشون کار کنم نه. شایگان مرد محترم و خوبی بود، ولی آیا می تونستم با اردوان و دار و دسته اش کنار بیام؟ با اون دخترای افاده ای که از مدل و مادلینگ بودن فقط ادش رو یاد گرفته بودن؟!! آیا می شد سلیقه خودم رو به اونا تحمیل کنم؟! می تونستم از اونا انتظار حرف گوش بودن رو داشته باشم؟!! زیاد مطمئن نبودم. ولی چاره ای نبود! این دقیقاً چیزی بود که من بهش نیاز داشتم، یه گروه تکمیل نوپا برای نشون دادن و مطرح کردن خودم. لبخند محوی زدم و سوار تاکسی شدم که خبر کرده بودم. از خونه مامان تا فروشگاه شایگان راه زیادی نبود. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم ، خواستم کمی فکرم رو آزاد کنم که اونجا فرش تر باشم ، ولی با شنیدم صدای زنگ موبایلم به افکار خودم خندیدم. آسایش خیلی هم به من نمی یومد. با دیدن شماره امیرحسین دکمه سبز رو کشیدم و جواب دادم:
– جانم امیر؟
لبخندی که روی لبش شکل گرفت رو از این فاصله هم می تونستم به راحتی تشخیص بدم.
– می دونی خوشم می یاد اینجور صدام می زنی حالا هی دلبری کن !
خنده ام گرفت، خندیدم و گفتم:
– دست بردار!!
اونم خندید و گفت:
– در چه حالی رفتی سمت شایگان؟
– خوشحالیا!! اینور آب هم دارم برات درآمد زایی می کنم.
غیظ صداش و اخم صورت معصومش رو حس می کردم:
– بزنم نصفت کنم؟!! تو اونور هر چی در بیاری مال خودته … اینجا هیچی نصیب من نمی شه. به شایگان هم گفتم قرار داد رو شخصا با خودت ببنده! هیچ اسمی از من برده نشه.
نفسم رو فوت کردم و گفتم:
– من هر چی دارم از تو دارم امیرحسین!
– هر چی داری از همت خودت داری. بس کن این حرفا رو … زنگ زدم ببینم داری می ری یا نه که گند زدی تو اعصابم.
لبخند زدم و گفتم:
– ببخشـــــــید! کافیه یا بازم بکشمش؟
– تو احساس هم داری؟
اینبار خنده ام صدا دار شد ، نگام خیره به آبی خوش رنگ تنگه بسفر بود که از کنارش رد می شدیم و حواسم به حرفای امیرحسین … وسط خنده هام گفتم:
– فکر کنم برای تو هنوز یه چیزایی مونده باشه!
با حرص و خشم گفت:
– اون یه ذره رو هم نداری من شک ندارم!
– امیر چته امروز اینقدر حرص می خوری؟!!
– هیچیم نیست! برو پیش شایگان روژین واقعی رو بهش نشون بده. می دونم اگه احساسی هم تو وجودت نمونده باشه ولی اعتماد به نفس و عزت نفس فوق العاده ای داری. برو با همونا منو هم رو سفید کن. مزاحمت نمی شم … روز خوش!
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم قطع کرد. نفس عمیقی کشیدم و به تنگه خیره شدم، سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. امیرحسین دیوونه بیشتر از هر کسی حتی شاران از احساست من خبر داشت و می خواست نبش قبر کنه! برای چی؟! وقتی اینقدر زندگی راحت می شه بدون احساس، پس نبش قبر برای چی؟! چشمامو بستم … با توقف تاکسی فهمیدم که رسیدیم. نفس عمیقی کشیدم و بعد از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شدم. فروشگاه شایگان اونقدرا هم پر زرق و برق نبود! ولی برای یه ایرانی نوپا بد هم نبود. لباس های توی ویترین واقعا افتضاح بودن و حق می دادم به مردم اصلا دلشون نخواد وارد فروشگاه بشن. زیر لب الهی به امید تو گفتم و وارد فروشگاه بزرگ شدم. پیش روم سالن بزرگی در حدود صد متر قرار داشت که تیکه به تیکه رگال قرار گرفته بوده و لباس های متنوعی که هیچ کدوم طرح خود برند شایگان نبودن خودنمایی می کردن. شایگان قصد داشت کار بزرگی بکنه، خدا کنه بتونم کمکش کنم و از این راه خودم رو بکشم بالا! این برای من یه پرش بود، باید از عهده اش بر می یومدم. دختر فروشنده ای که قد بلندی داشت به سمتم اومد و با لبخند خواست کمکم کنه که گفتم با شایگان قرار دارم، دختره سری تکون داد و ازم خواست منتظر بمونم. خوب یه پوئن مثبت! اگه همون لحظه منو راهنمایی می کرد پیش شایگان از اعتبار برند کم می شد، مدیر یک برند هیچ وقت نباید به راحتی در دسترس باشه، مگر در صورت وقت قبلی! درس اول!! چند لحظه ای طول کشید تا دختر با همون لبخند بهم نزدیک شد و گفت می تونم شایگان رو ببینم. با راهنمایی دختر به سمت انتهای سالن بزرگ رفتم و از پله های شیشه ای پیچ دار بالا رفتم. به گفته دختر دفتر شایگان طبقه بالا قرار داشت. پله های پیچ دار که تمام شد وارد یه راهرو با یه اتاقک گرد کوچیک شدم ، که کنارش یه در سفید رنگ چوبی بود. توی ذهنم توی اون اتاقک یه میز قرار دادم با یه خانوم منشی خوش استیل و شیک که قرار های آینده شایگان رو اوکی می کنه و هر کسی رو به اتاق راه نمی ده! من و این همه فانتزی محاله! دختر دیگه همراهم نبود خودم به سمت در رفتم و بعد از زدن ضربه ای به در وارد شدم …

 

پشت در مکثی کردم . صدای شایگان می اومد که داشت به ترکی صحبت می کرد . تقی به در زدم و بعد وارد شدم . شایگان با دیدنم لبخندی زد و از جاش بلند شد . در همون حال تلفنو روی دستگاه گذاشت و میزو دور زد تا به سمت ِ من بیاد .
– سلام روژین جان .. خیلی خوشحالم که می بینمت !
جلو رفتم و دستشو که دراز کرده بود فشردم . اشاره کرد به سمت ِ مبل ها که بشینم . تازه تونستم دفترشو دید بزنم . یه دفتر تقریبا بزرگ که یه میز دقیقا وسطش قرار داشت و یه دست مبل ِ چرم ِ قرمز مقابل ِ میزش . وسط مبل ها یه میز چوبی ِ تیره بود و روش کلی ژورنال ِ لباس . دیوار ها هم با کاغذ دیواری تلفیقی از رنگای قرمز و سفید پوشیده شده بودن . روی یکی از مبلا نشستم و پای چپمو روی پای راست انداختم . بعد هم به قول امیرحسین در نهایت عزت نفس نشستم و نگاهمو طوری که خیلی خیره نباشه ، به شایگان دوختم . سن دقیقشو نمی دونستم اما بهش می خورد تقریبا سی پنج یا سی و شش رو داشته باشه . به عنوان کسی که با مدل ها و برندهای مختلف کار می کنه ، کاملا هیکل و ظاهر مقبولی داشت و جالبی ِ ظاهرش این بود که مثل خیلی از مدلا و طراح های امروزی ، نه رنگ پوستشو عوض کرده بود نه هزار تا عمل کرده بود . خلاف سنگینش رو می شه باشگاه به حساب آورد که به دلیل همین باشگاه ، یه هیکل بی نقص و پرفکت آفریده بود .. !
شایگان شماره ای رو با تلفنش گرفت و چند لحظه بعد به ترکی ، درخواست دوتا قهوه کرد . بعد هم مقابلم نشست و شروع کرد به صحبت کردن . با خوشرویی در مورد استانبول و سفر و این جور چیزا حرف می زد .
– میشه بدونم چرا تصمیم گرفتی یه مدت طولانی ترکیه بمونی .. ؟
سری تکون دادم و گفتم :
– خب چندان طولانی هم نیست . تقریبا برای شش ماه می مونم که اونم به خاطر ِ مامانمه .
– بله امیرحسین گفته بود که مامانت اینجا زندگی می کنه . خب تو خیلی راحت می تونی برای اقامت و کار اقدام کنی ..
لبخندی زدم و طوری که بحث رو تموم کنم ، گفتم :
– متاسفانه همچین قصدی ندارم .. !
اونم که متوجه شد نباید در این مورد صحبتی کنه ، به لبخندی اکتفا کرد و بعد گفت :
– خب روژین جان . فکر کنم دیگه تقریبا همه چیزو بدونی و نظرت مثبت باشه . فقط چیزی که هست ، چون برای تفریح اومدی اینجا و ما مزاحم ِ سفرت شدیم ، من این اختیار رو بهت می دم که هر طور مایل باشی کار کنی . یعنی چه توی خونه کار کنی و نتیجه ها رو برای من بیاری .. ، چه اینجا توی دفتر مشغول به کار بشی . که البته اینجا بودن به دلایلی که خودت هم می دونی بهتره . چون به همه چیز خیلی راحت تر دسترسی خواهی داشت .. ! هوم .. ؟
اهمی کردم و گفتم :
– من مشکلی با دفتر اومدن ندارم . اما برای کار کردن و طرح زدن یه سری شرایط دارم .. ! نمی دونم امیرحسین توضیح داده یا نه .. اما چشم و ذهنم باید با مدل ها همخونی داشته باشه . اگه یه مدل به هر دلیلی اون استایلی که می خوام نباشه ، من نمی تونم براش طرح بزنم . و در مورد ِ رنگ و نوع پارچه و مدل ، همه و همه فقط نظر خودم رو پیاده می کنم …
شایگان لبخندی زد و دستی توی موهاش کشید . این شرایط برای کار کردن با اون گروه عجیب کاملا لازم بود .. گروهی که هر کدوم از اعضا یه مدل می زد و می خوند .. ! اگه الان تکلیفمو یه سره می کردم دیگه لازم نبود توی این مدت حرص بخورم !
– هر جور تو مایل باشی .. با توجه به شرایط ناجور ِ ما و اینکه پیدا کردن ِ یه طراح خبره و کاربلد مثل تو خیلی سخته ، ما سعی می کنیم تمام شرایطتت رو قبول کنیم .
بعد بلند شد و به سمت ِ میزش راه افتاد . از بین ِ خروار ها برگه روی میز ، یه پوشه بیرون کشید و با خودنویس ِ شیکی به سمت ِ من گرفت :
– تو می تونی تمام شرایطت رو اینجا ذکر کنی تا من ترتیب ِ یه قرار داد رو بدم . بعد هم بریم تا قسمت های مختلف فروشگاه و دفترو بهت نشون بدم و با کارمندا آشنا بشی ..
سری به نشونه ی تایید حرفاش تکون دادم . پوشه و خودنویس رو ازش گرفتم و مشغول نوشتن شدم . حدودا ده دقیقه زمان برد. بعد از نوشتن ، از جام بلند شدم و پوشه و خودنویسو روی میزش گذاشتم .
– یه چیزی هم که یادم رفته بود . این قرارداد همون طور که نوشتم ، حداکثر باید شش ماهه باشه . همون طور که گفتم مدت زمان اقامت من همین قدره !
شایگان مجددا با لبخندی حرفمو تایید کرد . خنده ام گرفته بود . بیچاره این قدر پا در هوا مونده بود که من هر چیزی می گفتم ، نه نمی گفت ..
– فقط می مونه ملاقات با اعضای گروه .. ، که اونم اگر همه چیز جور بشه همین یکی دو روزه ترتیبش رو می دیم . منتها زمانش رو می ذارم به عهده ی خودت ..

دیگر قسمت های رمان استایل

5 دیدگاه

  1. سلام
    خسته نباشید.مثل همه رمان ها تون عالیه.موفق و سلامت باشید.پیشاپیش سال نو رو به شما تبریک میگم.

  2. خیلی رمان قشنگی هست من دوسش دارم

  3. کو بقیش؟…لطفا جواب بدین!

  4. چرا ادامه رو نميداريد يكساله منتظريم☹️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *