رمان همبازی

صدای گریه ی بچه ای که کنارحوض وسط پارک بود توگوش همه میپیچید.

اون نوزادکوچولوکه انگارخیلی گرسنه ش بودجیغ میکشیدوگریه میکرد.کسی نمیدوست

پدرومادرش کین وکجا رفتن که این بچه اینجوری بی تابی میکنه.هرلحظه صدای گریه هاش

بیشترمیشد.چنددقیقه ای گذشت اما از پدرومادرش خبری نشد.دختروپسرجوونی که توی

پارک روی نیمکت نشسته بودن بلندشدن وبه طرف اون کوچولویی که توی کالسکه بودرفتن.

دختر بچه رو توی بقلش گرفت وروبه پسرگفت:ببین چقدرناز وخوشگله!پسرلبخندی زدوگفت:

یعنی پدرومادرش کجان؟

-حتما این بچه رو نمیخوان که گذاشتنش اینجا ورفتن.

-اون چیه تو کالسکه؟

دخترجوون نگاهی توکالسکه انداخت،یه پاکت نامه بودکه تاریخ تولد بچه روش نوشته شده

بود.پسرپاکتو برداشت وپاره اش کرد.

کاغذی ازتوش بیرون آورد.تمام مردم دورشون جمع شده بودن.زن مسنی که بهش میخورد

حدوداً چهل یاپنجاه ساله باشه گفت:پسرجون بلندبخون ببینیم چی نوشته؟شایداز طرف

پدرومادرش باشه!

پسرگفت:دقیقا همینطوره.دختر:خب معطل چی هستی؟بخونش دیگه!

پسرجوون بعداز مکثی کوتاه شروع کرد به خوندن نامه:

نه من ونه زنم،هیچ کدوممون نمیدونیم این بچه دست کی میفته واین نامه رو کی میخونه.

اماهرکی که هست،اگرانصاف داره وچیزی از انسانیت سرش میشه یه پناهی به این دختر

کوچولومون بده…هرطورکه فکرمیکنه بهتره…میدونم حتما داره مارو سرزنش میکنه اما گاهی

شرایط طوری میشه که آدم مجبوره حتی از جیگرگوشه خودشم بگذره.زنم داره گریه میکنه.

آخرین باره که داره دخترشو می بوسه وبقلش میکنه.

چکامه هم انگار فهمیده که قراره ترکش کنیم،همش بی تابی میکنه ومحکم چسیده به

مادرش.

نمیدونم سرنوشت این بچه چی میشه؟گیرچه ادمایی میفته؟کی اونو بزرگ میکنه؟چجوری

تربیتش میکنه؟چجوری ازش نگهداری میکنه؟اصلاکسی حاضره این بچه رو به فرزندی قبول

کنه؟

اگه کسی اینکارومیکنه ازش خواهش میکنم که مواظب یه دونه دخترم باشه.

مااز عرش به فرش رسیدیم،کارخونه م،زندگیم،همه چیم به باد فنا رفت…یعنی ورشکست

شدم.الانم طلبکارا دنبالمونن.نمیخوام اگه احیانا گیرمون آوردن چکامه هم همراهمون باشه

واذیت بشه.میدونم اگه کس دیگه ای دخترمو بزرگ کنه وضعیتش بهترازاینی میشه که الان

هست.

شاید یه روزی یه جای دنیا،اگه زنده بودیم دخترکوچولومونو ببینیم.واسه همین نشونه هم

گذاشتیم واسش.یکیش تو گردنشه،اون یکی هم تو همین پاکت.

هرکی داره این نامه رو میخونه ودخترمو دیده ازش خواهش میکنم که مواظبش باشه.

نذاره بفهمه که چه بلایی سرپدرومادرش اومده…ممنونم…خدانگهدار.

پسرجوون وقتی نامه رو خوند نگاهی به اطرافش انداخت،همه ساکت بودن.پس از

چنددقیقه پچ پچ ها شروع شد.درهمون حین دختربه پسرجوون گفت:میگم نظرت چیه

ما باخودمون ببریمش؟

پسرگفت:دیوونه شدی؟ماوضعمون بهترازپدرومادر این بچه نیست!اگه این یه پراید

قراضه رو نداشتم که باهاش رانندگی کنم نون شبمونو محتاج بودیم،اون وقت میگی

بچه بیاریم بزرگ کنیم؟

-خیله خب چرا اینچوری میکنی؟

-اخه داری حرف غیرمنطقی میزنی.

توهمین موقع پیرمردی اومد جلو وگفت:شما زوج جوون،حاضرین این بچه رو پیش

خودتون نگه دارین؟پسرگفت:ماکه…نه…نمیتونیم.پیرمردگفت:بسیارخب…کسی توی

این جمع هست که بچه رو به فرزندی قبول کنه؟

صدا از گلوی هیچکس بیرون نمیومد.همه میگفتن که مسئولیتش خیلی سنگینه.

ازطرفی هم اون بچه گناه داشت.

دخترگفت:ببین توپاکت چیه؟پسربه داخل پاکت نگاهی انداخت ویه جفت گوشواره

بیرون آوردکه مدل حروفchبود.حرف اول اسم”چکامه”به انگلیسی.مشخص بودکه خیلی

گرون قیمته.به همراه شناسنامه دخترک.

خلاصه پس از کلی بحث به این نتیجه رسیدن که اون دخترکوچولو رو ببرن بهزیسنتی.

جایی که تعداد بچه هایی مثل اون زیاد بود.

همون خانم مسن مسئولیت این کارو قبول کرد وروز بعد چکامه رو باهمون نامه واون

یه جفت گوشواره ویه گردنبندی که روش به انگلیسی نوشته شده بود:چکامه

به بهزیستی سپرد.

سه سال از اون روز گذشت.حالاچکامه سه ساله شده بود.میتونست راه بره وحرف

بزنه وبادنیای اطراف خودش ارتباط برقرار کنه.خیلی هم دختر خون گرم واجتماعی

وخوش زبونی بودو باعث شده بود که مورد توجه پرستارایی که اونجا مواظبشون

بودن قراربگیره.

خیلی شیرین زبون بود.

حتی بچه ها ودوستاش هم خیلی دوستش داشتن.حتی گاهی واسه بازی کردن

باچکامه باهمدیگه دعوا میکردن و در آخر این چکامه بود که انتخاب میکرد تا با کی

بازی کنه.البته در اکثرمواقع باهمه بازی میکرد.اما بین بچه ها بیشترین کسی که ت

وجه چکامه روبه خودش جلب کرد،سپهراد بود.یه پسربچه شیش ساله که خودشم با

چکامه بیشتر ارتباط برقرارمیکرد تا با پسرا و همسن وسال های خودش.

هردوشون سعی میکردن بیشتر وقتشونو باهمدیگه بگذرونن.باهم بازی میکردن،قدم میزدن،

حرف میزدن.سپهراد چکامه رو واسه خوشگل بودنش بین بقیه دخترای بهزیستی دوست داشت

وچکامه سپهراد رو واسه این دوست داشت که خیلی خوب بادخترا ارتباط برقرار میکرد وتفاوتی

بین خودش وجنس مخالفش قائل نمیشد.

اینارو خودشونم میدونستن.از اونجاکه یک رو بعدازظهرتابستون وقتی از بازی کردن خسته شدن

ویه گوشه نشسته بودن چکامه با اون لحن بچه گونه وشیرین زبونش گفت:سپهراد،تو واسه چی

میای بامن بازی میکنی؟سپهراد گفت:خب چون که خوشگلی…وقتی میخندی لپ هات سوراخ

میشه…تازه،چشماتم خیلی درشته وخوشگله…رنگشم روشنه…زاغ…نه…سبز…نمیدونم.

موهاتم منگول منگولیه!

چکامه شونه هاشو برد بالا وشروع کردبه خندیدن،ازته دل میخندید.سپهرادگفت:خب واسه چی

میخندی؟چکامه گفت:آخه تو گفتی موهام منگول منگولیه.

-خب راستشو گفتم دیگه…انگار رفتی آرامشگاه.

– آرامشگاه؟

-آره.

-آها…آرامشگاه نیست،آرایشگاه!

-خب همون که تومیگی…حالا تو واسه چی بامن بازی میکنی؟

-اوممممممم…خب چون تو مثل پسرای دیگه نیستی که با دخترا بازی نکنن…اخه میدونی،اونا

فقط با ماشین وقطار وآمد آهنی بازی میکنن…اصلا دخترا رو تو بازی هاشون راه نمیدن.

سپهراد شروع کردبه خندیدن.چکامه با اخم گفت:واسه چی میخندی؟مگه من چی گفتم؟

سپهراد گفت:به آدم آهنی گفتی آمد آهنی.چکامه هم خندید وگفت:خب اشتباه گفتم دیگه!

-باشه…خب حالا بقیه شو بگو.

-گفتم دیگه…پسرا دخترا رو تو بازی هاشون راه نمیدن…بادخترا دعوا میفتن…فقط هم

باخودشون بازی میکنن…مثله کیانوش و م…م…مهر…مهر…

-مهرساد؟

-آها…آره…ولی تو مثل اونا نیستی،توهم با اونا بازی میکنی هم بامن.

-پس یعنی خوبم؟

-آره دیگه!

-خوشگلم هستم؟

-اوممممم…بذار فکر کنم…آره.

-چه شکلیم؟

-موهات خمراییه…چشماتم خمراییه..دماخت کوچولو وخوشگله…لباتم خوشگله.

-خمرایی یعنی چی؟

-یعنی خمرایی دیگه…یعنی…مثلا قهوه ای ترقیبا روشن.

توهمین موقع صدای خاله زری توی گوششون پیچید:خمرایی نیست عزیزم،خرماییه…خرمایی.

چکامه بادیدن خاله زری باخوشحالی به طرفش رفت وبقلش کرد:خاله زری!

خاله زری هم چکامه رو تو بقلش گرفت ودرحالی که بوسش میکردگفت:چطوری خوشگل خانم؟

-خوبم خاله.

-خب…بگو ببینم راجب چی صحبت میکردین؟

-من وسپهراد داشتیم میگفتیم چه جوری هستیم.

سپهراد گفت:واسه چی دروغ میگی؟داشتیم میگفتیم چرا باهم بازی میکنیم.چکامه گفت:آره

اونم میگفتیم ولی اینم گفتیم که چه شکلی هستیم دیگه!مگه نه؟سپهرادسرشو تکون داد:آره.

خاله زری یکی از پرستارای خیلی مهربون وخوب اون بهزیستی بودکه چکامه رو خیلی دوست

داشت.خب همه چکامه رو دوست داشتن.

چکامه:دیدی خاله راست گفتم؟خاله زری گفت:آره عزیزم،من میدونم که تو دروغ نمیگی!حالا

دیگه وقت بازیتون تموم شده وباید برین تو اتاقاتون.چکامه اخمی کردودرحالی که لباشو آویزون

میکردگفت:اووممممم….نه خاله…من نمیخوام برم.آخه هنوز بازیمون تموم نشده.

-تقصیرمن نیست خاله جون،وقت بازیتون همین قدربوددیگه!

-حالانمیشه یه کم دیگه بازی کنیم؟

-نه خاله….فردا بازم همدیگه رو می بینین دیگه!…الان میریم تو…بهتون غذامیدم،خوراکی

میدم،بعدشم میخوابین.

-چقدر بد!

– عزیزم دوباره فردا میتونی سپهرادو ببینی وباهاش بازی کنی.

-باشه.

-آفرین دخترخوب…سپهراد توهم باید بری تو اتاقت.

سپهراد طبق عادت همیشگیش لپ چکامه رو کشیدوگفت:خداحافظ چکامه.چکامه هم خندید

ودرحالی که دست تکون میداد گفت:خداحافظ.

فردای اون روز چکامه بعداز کلی بازی با دوستاش رفت سراغ سپهرادوگفت:سلام سپهراد،

خوبی؟

سپهرادهم گفت:سلام.

-میای بازی کنیم یا میخوای با دوستات بازی کنی؟

-باهاشون بازی کردم.

-منم همینطور…پس بیا بازی کنیم.

-چه بازی؟

-من بره میشم توهم گرگ…اگه تونستی منو بگیری.

-میتونم.

-پس تا سه می شمرم.بعدش میدووم تو هم میای دنبالم…باشه؟

-باشه.

-یک…دو…سه.

چکامه اینو گفت وشروع کرد به دوییدن.سپهرادهم دنبالش میدویید.همینطور میدوییدن

ومیخندیدن تا اینکه پای چکامه گیر کردبه سنگ وافتاد زمین.سپهراد که اول متوجه نشده بود

فوری زد به دستش وگفت:دیدی گرفتمت؟

ولی وقتی چکامه نشست وپاشو تو دستاش گرفت،اونم نشست جلوش وگفت:زمین خوردی؟

چکامه آروم سرشو تکون داد.سپهراد گفت:پس الآن میرم به خاله زری میگم بیاد…باشه؟

جایی نری ها!همین جا بمون….خب؟چکامه گفت:باشه.

از درد به خودش می پیچید ولی هیچوقت عادت نداشت گریه کنه وناراحتیشو زود بروز بده.

همیشه میخندید.حتی اگه حالش خوب نبود.

دقایقی بعد سپهراد همراه خاله زری برگشت.خاله زری نگاهی به پای چکامه انداخت وگفت:

این که زخم شده…سپهراد تو هلش دادی؟سپهرادگفت:نه به خدا خاله!خودش افتاد.

-اره چکامه؟

چکامه-آره.پام خورد به این سنگه.

خاله زری-باشه،بیا بریم.

سپهراد-کجا ببرینش خاله؟

خاله زری-ببرم زخمشو خوب کنم دیگه.

سپهراد-مگه شما میتونین زخمشو خوب کنین؟

خاله زری-خوب خوب که نه!ولی یه کاری میکنم که دیگه خون نیاد.

وبعد چکامه رو بقلش کردوباخودش بود.سپهراد همونجا چهارزانو نشست ودرحالی که دستاش

زیرچونه ش بود به زمین خیره شده بود.چنددقیقه ای گذشت که صدای چکامه توگوشش

پیچید:سپهراد؟

سرشو بلندکردو وقتی چکامه رو دید لبخندی زدوازجاش بلندشد:خوب شدی؟

-آره،خاله زری یه چیزی زد به پام بعدشم بهش چشب زد.

-دیگه دردنمیکنه؟

-نه…خیلی کمه…حالا میای بازی؟

-نه…اگه دوباره زمین بخوری چی؟

-نمیخورم.

-ولی خطرناکه ها!بازی نکنیم خیلی بهتره.

-باشه،اگه بازی نکنیم پس چیکارکنیم؟

-بیا بریم کنار اون باغچه ها بشینیم.

-باشه.

وقتی کنار باغچه ها نشستن سپهراد گفت:دیروز صبح یکی دیگه از بچه ها رو بردن.

چکامه گفت:کیا بردنش؟سپهراد شونه هاشو بالا انداخت وگفت:نمیدونم…یه خانم وآقا

بودن…ماشینشونم خیلی قشنگ بود.چکامه گفت:یعنی مارو هم میبرن؟

-نمیدونم.

-خب اگه تو رو ببرن یا منو ببرن چیکارکنیم؟دیگه نمیتونیم باهم بازی کنیم وحرف بزنیم.

-اومممممم…نمیدونم…به نظرت چیکارکنیم؟

-منم نمیدونم.

-من یه فکری دارم.

-بگو.

-گردنبندامونو باهم عوض کنیم.

-مگه توهم گردنبند داری؟

-اره.

سپهراد اینو گفت وگردنبندی رو که زیر لباسش بود بیرون آورد.پلاک گردنبند اونم حرف اول

اسمش به انگلیسی بود…یعنیS.

چکامه بادیدنش گفت:وای چه قشنگه!

-آره…این از اول تو گردنم بود.

-مثل من…گردنبند منم از اول تو گردنم بود.

-پس تو اونو بده به من منم مال خودمو میدم به تو.

-باشه.

هردو گردنبندشونو درآوردن وباهم عوضش کردن.سپهراد گفت:اینجوری دیگه هروقت همدیگه رو

گم کردیم با این پیدا میکنیم،تازه،تو گوشواره هم داری.

-مگه توهم گوشواره داری؟

-نه…پسرا که گوشواره نمیذارن چکامه!

-واقعا؟

-آره…واسه این که راحت تر پیدات کنم گوشواره ات رو همیشه بذار توگوشت باشه،اینجوری

خیلی راحت میتونیم همدیگه رو پیدا کنیم.

-خب اگه با اینا نتونستیم چی؟

-اوممم…بذار فکرکنم…

-باشه فکرکن.

-آها…

-چی شد؟

-اگه با اینا نتونستیم میایم اینجا.

-چی؟

-هروقت نتونستیم همدیگه رو پیدا کنیم میایم اینجا…اومممم…سه شنبه ها…خوبه؟

-یعنی اگه نتونستیم همدیگه رو پیدا کنیم سه شنبه ها بیاییم اینجا؟

-آره.

-باشه…خیلی خوبه….اگه اومدیم بازی هم میکنیم؟

-آره.

-آخ جون…خیلی خوبه!

روزها از پی هم میگذشتن ومیرفتن.دوماه به همین ترتیب گذشت.یه روز که سپهرادوچکامه

داشتن باهم بازی میکردن،خاله زری اومد وگفت:بچه ها.

چکامه گفت:بله خاله زری؟خاله زری گفت:من باید یه چیز خیلی مهمی رو بهتون بگم،باشه؟

سپهراد گفت:چه چیز مهمی؟

-میگم،ولی باید قول بدین که ناراحت نشین.

چکامه-قول میدیم خاله.

خاله زری:سپهراد توهم قول میدی؟

سپهراد:اره منم قول میدم.

خاله زری:آفرین…سپهراد قراره تو امروز بری یه جای دیگه.

سپهراد:کجا؟

خاله زری:خودت که رفتی میبینی.

چکامه:خاله منم میتونم باهاش برم؟

خاله زری:نه عزیزم…فقط سپهراد.

سپهراد:چرا؟مگه اونجا چه جاییه؟

خاله زری:اونجا خونه جدیدته…باکلی اسباب بازی جدید والبته اگه بری اونجاتوهم مثل

بقیه بچه هایی که از اینجا رفتن پدرومادر داری.

پسهراد:پدرومادر؟

خاله زری:آره عزیزم.

سپهراد:یعنی میتونم بهشون بگم مامان وبابا؟

خاله زری:البته که میتونی!

سپهراد اول ذوق کردودرحالی که میخندیدگفت:آخ جون!

ولی بعد به حالت عادی خودش وکمی غمگین تر برگشت وگفت:ولی چکامه چی؟دیگه

نمیتونم باهاش بازی کنم!

خاله زری گفت:آره دیگه نمیتونی چکامه رو ببینی ولی عوضش میری مدرسه واونجا کلی

دوست جدید وهمسن خودت پیدا میکنی!

-ولی خاله چکامه نمیتونه بامن بیاد؟

-نه،اون آقا وخانمی که قراره تورو ببرن فقط یه بچه میخوان،اونم پسر.

سپهراد باناراحتی به چکامه نگاه کرد.چکامه گفت:عیبی نداره سپهراد جون،عوضش چیزهای

جدید داری،مامان وبابا…اسباب بازی…خونه جدید…دوست های جدید…خوبه دیگه!

سپهراد:ولی توچی؟

چکامه جواب داد:خب ماکه واسه هم نشونه گذاشتیم،مگه نه؟

-آره…راست میگی.

-هروقت خواستی بیا اینجا باهم بازی کنیم،باشه؟

-باشه.

خاله زری:خب دیگه بسته،سپهراد باید بره.

سپهراد باچکامه خداحافظی کردوهمراه خاله زری رفت.بعداز رفتنش چکامه رفت تو اتاقش و

یه گوشه نشست.زانوهاشو تو بقلش گرفت وبه زمین خیره شد.باهیچکس هم بازی نکرد.حتی

لب به غذا نزدواون شب تو رخت خوابش دراز کشید اما دیرتر از بقیه بچه ها خوابید.

دوسال از اون روز گذشت وچکامه بعداز چندهفته اول دیگه هیچوقت سپهراد رو ندید.حالا پنج

سالش شده بود.بزرگترشده بود ولی هنوزم خوشگل بود.

یه روز که داشت با دوستاش بازی میکرد مثل همیشه صدای خاله زری تو گوشش پیچید:

چکامه؟

برگشت وبادیدن خاله زری خندید:سلام خاله.

-سلام عزیز دل خاله…بیا میخوام ببرمت یه جایی.

-کجا؟

-اگه بیای خودت میفهمی.

-جای بدیه؟

-نه…یادته سپهراد کجا رفت؟

-منم میرم اونجا؟

-نه…میری یه جای شبیه اون.توهم خونه جدید داری،یه عالمه اسباب بازی داری،دوستای

جدیدپیدا میکنی،مهم تر ازهمه اینکه پدرومادر داری.

-آخ جون!مامان وبابا؟

-آره،اونا خیلی مهربونن.

-واقعا؟

-بله!

-اون وقت شماچی؟

-من همینجا می مونم تا هرموقع تو دوست داشتی بیای ومنو ببینی.

-آخ جون،خاله شما خیلی مهربونی،من دلم واستون تنگ میشه.

-دلم منم واست تنگ میشه…ولی بازم میتونیم همدیگه رو ببینیم.

-وای من خیلی خوشحالم.

-منم خوشحالم که تو یه پدرومادر داری…حالا بیا بریم مامان وباباتو ببین.

-باشه.

خاله زری دست چکامه رو گرفت وباهم به داخل ساختمونی که گوشه ی دیگه ای از حیاط

بود رفتن.وقتی دروباز کردن ورفتن داخل،چکامه بادیدن زن ومردجوونی که رو صندلی نشسته

بودن خجالت کشید وخودشو پشت خاله زری قایم کرد،یه جورایی میترسید.خاله زری رو به

اون خانم وآقا گفت:ببخشید،یه خرده خجالتیه،بچه س دیگه!میترسه.

چکامه به صورت هردوشون خیره شد.زن جوون بامهربونی لبخند ملیحی زدوگفت:عیبی

نداره،میدونیم.

اون لبخند وحرفش باعث شد تا ترس چکامه از بین بره ویه کمی بهتر بتونه با اونا ارتباط برقرار

کنه.

زن به چکامه خیره شدوگفت:وای چه چشمای قشنگی داری!چکامه که یخش وا شده بود با

لبخندگفت:مرسی…چشمای شماهم خیلی قشنگه!

-وای،چه شیرین زبون و دوست داشتنی.

-شیرین زبون یعنی چی؟

-یعنی بامزه.

خاله زری گفت:دخترباهوشیه،خیلی هم بانمکه.

مرد:کاملاً مشخصه!…امیدوارم شیطون نباشه.

خاله زری:نه بچه ای نیست که اذیت کنه.

زن:چه فرقی میکنه؟مهم اینه که یه دخترخوشگل وبانمک میخواد دیگه پیش ما زندگی کنه

ودخترمون باشه.

مرد:خب حالا باید چیکارکنیم.

مدیر بهزیستی که اونم زنی مهربون وبا انصافی بود گفت:اسناد ومدارک رو که دادین،کافیه اینجا

رو امضا کنین،همه چی تموم میشه وشما میتونین این دخترکوچولوی ناز وخوشگل رو ببرین.

وبعد کاغذی رو گذاشت جلوشون.هردو امضاش کردن.

زن جوون به چکامه نگاه کردوگفت:حالا دیگه تودخترکوچولوی خوشگل مایی.بیادستتو بده به

من باهم بریم.

چکامه به خاله زری نگاه کرد.اونم لبخندی زد تاچکامه به طرف زن جوون بره ودستشو بگیره.

وقتی متوجه  شدکه دیگه نمیتونه خاله زری رو ببینه دوباره برگشت بقلش وبوسش کردوگفت:خاله

مطمئن باشین بازم میام اینجا.خاله زری خندیدوگفت:میدونم،منم منتظرمی مونم تا توبیای

وبهم سربزنی…فراموش نکنی ها!

-نه.

وبعد دوباره به طرف زن جوون رفت ودستشو گرفت ودقایقی بعد،باهم از بهزیستی اومدن بیرون.

وقتی سوار ماشین شدن وحرکت کردن چکامه رو به زن جوون گفت:خاله زری میگه شما

مامان وبابای من هستین،آره؟

زن لبخندی زدوگفت:بله عزیزم،واسه همین تورو آوردیم پیش خودمون تابزرگت کنیم.چکامه

دوباره پرسید:یعنی من میتونم بهتون بگم مامان وبابا؟

-البته که میتونی؟

-پس به شما میگم مامان،به این آقاهم میگم بابا.

-آره دخترم،آفرین.

باشنیدن کلمه”دخترم”احساس خوبی به چکامه دست داد.حس میکردکه از این به بعد

یه تکیه گاهی داره که میتونه بهش اعتماد کنه.

باهمون لبخندگفت:اسم شماچیه؟

-ترانه.

چکامه-واسم شما؟

مردجوون که حالا دیگه پدرچکامه محسوب میشد گفت:اسم منم حامد.

-حامد؟باشه،پس من بهتون میگم باباحامد.

-افتخارمیکنم که دخترخوشگلی مثل تو بهم بگه بابا.

-منم افتخارمیکنم که به آقای خوشتیپی مثل شما بگم بابا.

حامد خندید وترانه گفت:وای وای!چه دختربا ادبی داریم ما!چکامه گفت:متشکرم.

دقایقی بعد حامد جلوی یه خونه ترمززد.چکامه از پنجره ماشین نگاهی انداخت.خونه خیلی

بزرگ به نظرمی رسید.وقتی پیاده شدن ورفتن داخل کاملا بزرگی خونه مشخص شد.چکامه

به اطرافش نگاه میکرد که ترانه گفت:عزیزم بیابریم داخل خونه…اینجاکه چیزی واسه دیدن

نداره.تازه،داخل کلی آدم هست که واسه دیدن تو اومدن.

-واقعا؟یعنی اوناهم منو دوست دارن؟

-آره عزیزم،اوناهم مثل منو پدرت تورو دوست دارن.

-باشه بریم.

حق باترانه بود.وقتی رفتن داخل چکامه چشمش خورد به چند نا زن ومردجوون وپیر وچندتا

دختر دختربچه وپسربچه های تقریبا همسن خودش.

حامد بقلش کردبلندگفت:اینم از دخترکوچولوی قشنگ ما.چکامه گفت:سلام.

توهمین موقع زن مسنی از جاش بلند شدودرحالی که به طرف چکامه وحامد میومدگفت:

وای!چه دخترقشنگ ونازی!

وخواست چکامه رو بقل کنه که چکامه دستاشو محکم دور گردن حامد حلقه کرد.

حامدگفت:نترس چکامه جون،این خانم مادربزرگته!از این به بعد باید بهش بگی مادرجون

یاسمن.

چکامه نگاهی به یاسمن انداخت وبعد با لبخند دستاشو از دور گردن حامد باز کرد.

یاسمن بادیدن این حرکت چکامه خندیدوگفت:وای خدا،چه نوه مهربونی.

وبعد بقلش کرد و درحالی که می بوسیدش گفت:چه قدرم خوشگله!چکامه گفت:شماهم

خیلی خوشگلین مادرجون!

یاسمن لبخندی زد و رو به مردی حدودا پنجاه ساله گفت:مسعود یاد بگیر…ببین چطوری

ازم تعریف میکنه؟

مسعود گفت:خجالت آوره والا!

-کجاش خجالت آوره؟اینکه ازم تعریف میکنه؟

-نخیر.

-می میری توهم اینجوری ازم تعریف کنی؟

-زن به جای این حرفا اون نوره خوشگلمو بیاپیشم ببینمش…ناسلامتی بعد از این همه سال

انتظار پدربزرگ شدما!

یاسمن باهمون لبخند چکامه رو به آغوش مسعود سپرد.چکامه گفت:شما پدربزرگ من

هستین؟مسعودگفت:بله عزیزم.چکامه دوباره پرسید:یعنی باید از این به بعد به شما

بگم پدرجون؟

-البته که باید بگی.

-باشه.

بعداز اینکه ترانه وحامد،چکامه رو به دایی ها وخاله ها وعموها وعمه ها معرفی کردن

نوبت رسید به بچه هاشون.

برادرزاده های ترانه،پویاوپانیذ…خواهرزاده هاش بهنود وبهنام وسروناز.

و خواهرزاده های حامد،شهره وشراره و برادرزاده هاش شادمهر،داناوداریوش،ساسان وسام،

کیاوخواهرش کیانا.

چکامه باهمه شون خیلی خوب برخورد کرد.ولی میتون همه اینا از تنها کسی که خوشش

نیومد کیا،پسرعموش بود.

کیا ازهمون اول بادیدن چکامه اخم کرد.حتی وقتی حامد داشت اونو به چکامه معرفی میکرد

با اخمش باعث شدکه چکامه حس خوبی نسبت بهش نداشته باشه.

همه از چکامه خوششون اومده بود جز کیا که اتفاقا با پدرومادرش توهمون خونه،یعنی

خونه ی پدرومادر چکامه،ترانه وحامد،زندگی میکردن.

ولی برعکس اون خواهرش کیانا خیلی خوب با چکامه ارتباط برقرارکرده بود وچون همسن هم

بودن تونسته بودن به راحتی باهم دوست بشن.

اون روز همه خوشحال بودن که ترانه وحامد بالأخره صاحب یه دخترخوشگل و دوست داشتنی

شدن.اونا عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن.حتی بچه دار نشدن ترانه هم نتونسته بود از

عشقشون کم کنه و واسه همین چکامه رو به فرزندی قبول کردن.

بعداز اینکه همه رفتن وخونه خلوت ترشد،کیانا رو به چکامه گفت:میای بریم بازی کنیم؟

چکامه که از پیدا کردن یه همبازی جدید خوشحال و راضی بود،قبول کرد.خواست بره که

صدای حامد توی گوشش پیچید:وای یادمون رفت اتاق چکامه کوچولو رو بهش نشون بدیم.

چکامه ذوق کردوگفت:یعنی من اتاق دارم؟

حامد-البته که داری دخترم…بیابریم نشونت بدم.

چکامه-آخ جون…بریم.

و بعد دست حامد رو گرفت.باهم از پله ها رفتن بالا.حامد در یه اتاق رو باز کردوگفت:اینم

از اتاق دخترخوشگل من.چکامه وارد اتاق شدواز دیدن اون همه اسباب بازی چشماش

برق زد.نگاهی به حامد انداخت وگفت:مرسی بابا حامد…ممنونم.

حامد لبخندی زدوچکامه به طرف اسباب بازی ها رفت.اونقدر زیاد بودن که نمیدونست

ازکجا شروع کنه وکدوم اسباب بازی رو برداره.

کیانا هم اومدوروبه حامدگفت:عمو منم میتونم برم باهاش بازی کنم؟

حامدگفت:چرا نمیتونی عموجون؟برو.کیانا خوشحال شدورفت پیش چکامه وشروع کردن

به بازی.

حامد برگشت وخواست بره که چشمش خورد به کیا که تازه از پله ها اومده بود بالا وداشت

به طرف اتاقش میرفت.

-کیا؟عمو؟

کیا بادیدن جامدگفت:بله عموجون؟حامدگفت:نمیخوای با بچه ها بازی کنی؟

کیا جواب داد:نه عمو…پسرا که با دخترا بازی نمیکنن.حامد خندیدورفت.

چکامه که صدای کیا رو شنیده بود سرشو بلندکردوبهش خیره شد.کیاهم همون لحظه برگشت

وبه چکامه نگاه کرد.بازم اخم کرد.روشو برگردوند ورفت.چکامه هم اهمیتی ندادوبه بازیش با

کیانا ادامه داد.

بعداز ظهر روز بعد که برابر میشد با روز پنج شنبه،ترانه پیشنهاد دادکه بچه ها رو ببرن شهربازی.

چکامه وکیانا خیلی خوشحال شدن وهمه با این پیشنهاد موافقت کردن.

همگی به اتفاق هم رفتن شهربازی.چکامه که تا اون موقع یه بارهم تو عمرش به شهربازی

نرفته بود،همه جا رو باشوق وذوق نگاه میکردولذت میبرد.تنها چیزی که ناراحتش میکرد

اخم های مکرر کیا ونگاه های عصبیش بود.هیچکدوم حس خوبی نسبت به هم نداشتن.

اما چکامه سعی میکرد بهش توجه نکنه وبه جاش از بازی هاش لذت ببره.ولی بازم هروقت

که با کیا چشم توچشم مید،اون جوابشو با اخم میداد.

دومین روز از زندگی چکامه هم به خوبی به پایان رسید.این زندگی جدید وپرازشادی وتفریح

وبازی وکلی محبت دیدن از پدرومادر چکامه،همینطور ادامه داشت.

دوسال گذشت وزمان مدرسته رفتن اون هم فرا رسید.کلی شوق وذوق داشت.خیلی کنجکاو

بود که ببینه یه محیط حدید وکلی دوستای جدید چطوری میتونه باشه.

انتظارش خیلی طول نکشید و روز اول مهر،همراه ترانه پا به دبستان گذاشت.از اینکه دخترای

همسن خودش اونجا بودن خیلی خوشحال بود.دلش میخواست باهمه شون دوست بشه.

برخلاف انتظار اصلاً هم از دوری ترانه بی تابی نکرد.

وقتی وارد کلاس شد چشم همه برگشت روی اون.

**************************************

part2

چکامه که متوجه توجه ونگاه بقیه بچه هابه خودش شد بالبخند

کودکانه  ملیحی گفت:سلام.

بعضی هاجوابشو دادن وبعضی هاهم فقط نگاهش کردن.چکامه تنهانبود.

کیاناهم باهاش بود.یعنی تویه مدرسه ثبت نام کرده بودن.کنارهمدیگه روی

یه نیمکت نشستن.فضاومکان جدیدواسشون جالب بودوبه اطرافشون نگاه

میکردن وراجب همه چیز حتی بقیه همکلاسی هاشون نظرمیدادن.

همونطورکه داشتن باهم صحبت میکردن متوجه ورودیه دانش آموزجدید

به کلاسشون شدن.چکامه وکیاناهردو به دخترک نگاه کردن.دخترک صورت

معصوم وقشنگی داشت وبه اطرافش نگاه میکرد تا جایی واسه نشستن

پیداکنه.چکامه که متوجه شدازجاش بلندشدوگفت:بیااینجاپیش ما.

دخترک باتریدنگاهی به چکامه انداخت وگفت:پیش شما؟

این بارکیانا بلندشدوگفت:آره…مگه تنهانیستی؟

-آره.

-خب پس بیادیگه.

دخترک بازهم مکثی کردوبعد باتردیددرحالی که بندکولشو تودستش گرفت

نزدیک اونا شدوکنارشون نشست.چکامه گفت:اسمت چیه؟

دخترک گفت:من نسترن هستم…شماچی؟

-اسم من چکامه ست.

کیانا-منم کیانام.

نسترن-خوشبختم.

چکامه-خونه شماکجاست؟

نسترن-خیابون… خونه شماکجاست؟

چکامه-من وکیاناباهم زندگی میکنیم…تویه خونه هستیم.دخترعموییم

باهم…خونه مون هم توی خیابون صدف هستش.

کیاناتشری بهش زدوگفت:حیابون صدف چیه؟!…فدک!

چکامه خندید.

دست خودش نبود.همیشه فدک رو باصدف اشتباه میگرفت.نسترن

هم خندیدوگفت:پس ازخونه مابه خونه شماباماشین ده دقیقه هم

طول نمیکشه راهش.کیاناسرشو تکون داد.

دقایقی بعددرکلاس بازشدومعلم اومد داخل وباعث شدکه همه به

جای حرف زدن باهمدیگه به احترام معلم ازجاشون بلندبشن.

حدودا چهل وپنج دقیقه بعد صدای زنگ تفریح شنیده شدوباعث شد

بچه هاشروع کنن به جیغ ودادکردن از روی خوشحالی.چکامه وکیانا

ونسترن هم باخوراکی هایی که مادراشون براشون گذاشته بودن از

کلاس اومدن بیرون ورفتن به حیاط.کمی قدم زدن ویه گوشه نشستن

وشروع کردن به صحبت.نسترن گفت:پس شمادوتا دخترعمواین!چه

جالب…من دخترعموندارم…یعنی فقط یه دونه دارم که اونم دبیرستانه.

خیلی ازمن بزرگتره.واسه همین زیادباهاش صمیمی نیستم.

چکامه گفت:پس بیشترپسرعموداری!؟نسترن باتکون دادن سرش حرف

چکامه رو تأیید کردوگفت:با اینکه پسرن اما خب بااوناصمیمی ترم.چون

بیشترشون هم سن وسال خودمن.کیاناگفت:مثلاچندسالشونه؟

نسترن فکری کردوگفت:بزرگترینشون25سالشه…داداشش23سالشه.

یکی دیگه16…یکی دیگه12…یکی دیگه10…یکیشون9…یکیشون8.

یکیشون6.دوتادیگه شونم همسن ما…راستی شمادادش ندارین؟

چکامه گفت:من نه اما کیاناداره…اونم یه داداش بداخلاق وازخودراضی.

کیانااخمی کردوگفت:وای!کجش داداشم بداخلاق وازخودراضیه؟

خیلی هم مهربونه.نسترن خندید.چکامه گفت:توچی؟توداداش داری؟

نسترن:آره…دوتا داداش دارم ویه خواهر.داداش بزرگم14سالشه وکوچیکه

12..خواهرمم9سالشه.چکامه گفت:البته من وکیاناهم مثل خواهر

میمونیم.

نسترن گفت:پس من چی؟کیاناگفت:توهم از این به بعد میشی خواهر

ما.

هرسه دستاشونو روهم گذاشتن وقول دادن که تا ابدخواهرهمدیگه باقی

بمونن وهمدیگه رو فراموش نکنن.

توهمین حین زنگ خوردوبرگشتن کلاس.

ازاون روزبه بعددوستی عمیقی بین چکامه وکیاناونسترن به وجود اومد.

همیشه باهم بودن وحتی شماره تلفن خونه همدیگه روگرفته بودن.

روزهامیومدن ومیرفتن ودقایق وثانیه هامیگذشتن.

چکامه شادوسرحال بود.سه ماه ازباشدن مدارس گذشت.چکامه وکیانا

ونسترن داشتن خودشونو واسه امتحانا آماده میکردن.مخصوصا چکامه

وکیاناکه به نوعی باهم رقابت داشتن.هرکدومشون دراتاقاشونو بسته

بودن وسخت مشغول درس خوندن شده بودن.ترانه وحامدازاینکه میدیدن

دخترکوچولوشون به درس وگرفتن نمره ی خوب اهمیت میده خیلی

خوشحال بودن وبهش افتخارمیکردن.

حلاصه چندروزی گذشت وامتحانا به پایان رسید.چکامه وکیانامنتظر

بودن تا ببینن نتیجه سعی وتلاششون چی بوده.روزدوشنبه ترانه و

سپیده،مادرکیانا،که خیلی باهم مهربون بودن برای گرفتن کارنامه

دخترشون به مدرسه رفتن.تعدادی ازپدرومادرها بیرون ازدفتروتعدادیشون

هم هنوز داخل دفترمدرسه بودن.بعضی هاداشتن اعتراض میکردن و

بعضی های دیگه بچه شونو به خاطرنمره ها تشویق یاسرزنش میکردن.

ترانه وسپیده هم قصد داشتن به دفترمراجعه کنن.وقتی واردشدن متوجه

شلوغی بیش ازحد اونجاشدن.امابا این حال باصبروحوصله زیاد رفتن

پیش ناظم.ترانه وسپیده بعدازسلام واحوالپرسی وخسته نباشید فگفتن

ازناظم خواستن که کارنامه دخترشونوبهشون بده.ناظم ازترانه پرسید:

اسم وفامیلی دخترتون؟ترانه گفت:چکامه…چکامه هوشمند.

ناظم به سپیده نگاه کرد:وشما؟سپیده گفت:کیاناهوشمند.

-نسبتی باهم دارن؟

ترانه-دخترعموهستن.

-بله.

ناظم بین کارنامه به دنبال کارنامه ی چکامه وکیاناگشت وکمی بعد

پیداشون کرد.هردوکارنامه رو داد دست ترانه وسپیده وبهشون تبریک

گفت.چکامه وکیاناهردوبانمره ی بیست ترم اول رو گذرونده بودن.ترانه

گفت:خب حالاکه هردوشون بیست شدن بهتره یه خرده اذیتشون کنیم.

سپیده هم موافقت کردن.

ظهروقتی چکامه وکیانا برگشتن خونه بدون اینکه لباساشونو عوض کنن

رفتن پیش ترانه وسپیده.سلام کردن که ترانه گفت:چیه؟اومدین نمره های

درخشانتونو ببینین؟چکامه وکیاناباترس به همدیگه نگاه کردن.سپیده گفت:

شماهاهمچین دراتاقو روی خودتون می بستین که مافکرکردیم دیگه

نابغه شدین.دیگه نمیدونستیم قراره اینجوری آبروی مارو جلوی ناظم و

مدیرواون همه پدرومادر ببرین.

چکامه گفت:خب…حالامگه…کارنامه هامون کو؟ترانه کارنامه چکامه وکیانا

رو داد دستشون.هردولحظاتی بعد به هم وبعدبه مادراشون نگاه کردن.

ترانه خندیدوسپیده گفت:کسی که تلاش میکنه نتیجه زحماتشومیبینه.

مبارکتون باشه بچه ها.

چکامه وکیاناجیغی کشیدن وهمدیگه رو درآغوش گرفتن.کیاناگفت:خب

پس جایزه مون چی میشه؟ترانه گفت:اونم به جاش.جایره هاتون روهم

بهتون میدیم.اما فعلا شمابرین لباساتونو عوض کنین،دست وصورتتونو

بشورین،بعدهم بیاین که ناهاربخوریم.چکامه خندید:چشم مامانی.

وبعدهمراه کیانادرحالی که شعرمیخوندن وبالاوپایین میپریدن ازپله ها

رفتن بالاوهرکدوم داخل اتاقاشون لباساشونو عوض کردن.

میزناهارچیده شدکه حامدوصامد،بردارش،یعنی شوهرسپیده اومدن.

بعدازاونم کیا اومد.بعدازسلام واحول پرسی سپیده روبه صامدگفت:

کارنامه کیا رو گرفتی؟صامدگفت:آره.

سپیده-خب؟

صامد-بدنیست نمره ش.

سپیده-حالاچند؟

صامد-حدودا هیجده…18/69.

سپیده-بیشترازاونم انتظارنداشتم.باوضع درس خوندن این پسره…

توهمین موقع صدای کیاتوگوش همشون پیچید:مگه من چجوری درس

میخونم؟سپیده گفت:خیلی درس خوندی نه؟خسته شدی،نه؟کیا

باعصبانیت گفت:من درسمو خوندم.تقصیرمعلم هابود.صامدبااخم گفت:

چه خبرته؟صداتو بیارپایین.احترام گذاشتن یادت رفته؟کیا باعصبانیت

به صامدنگاه کردوصامدگفت:بروتو اتاقت نمیخوام جلوی چشمام باشی.

کیاهم پاشو محکم کوبیدبه صندلی ورفت تواتاقش.صامدگفت:یه کم

این بچه ادب نداره.حامدگفت:خیله خب بسته دیگه.ترانه گفت:برین

یه آبی به دست وصورتتون بزنین بیاین ناهاربخوریم.

سپیده-نمیدونم چیکارکنم ازدست این پسره…خیلی بدشده.

ترانه-عیبی نداره…پسرا تواین سن وسال این حالتاشون طبیعیه.

سپیده-چه میدونم والا.

چکامه بعدازناهاربرای استراحت به اتاقش رفت.کارنامه شو گرفته بود

تودستاش وداشت بهش نگاه میکردکه متوجه حضورکسی شد.سرشو

بلندکردوبازهم نگاهش تونگاه خشمگین کیاگره خورد.ازجاش بلندشد

ورفت جلوی در.بهش گفت:چرا انقدرنگام میکنی؟کیاباعصبانیت گفت:

ببین بچه پرورشگاهی،اگه یکباردیگه واسه بزرگترا خودشیرینی کنی و

خودتو پیش اونالوس کنی من میدونم وتو.

چکامه گفت:مگه من چیکارکردم؟

-به خاطرخرخونی جنابعالی بابام هی بهم سرکوفت میزنه.

-به من چه؟میخواستی به جای بازی کردن توهم درساتو بخونی.

-منو نصیحت نکن بچه پرورشگاهی.

باشنیدن این اسم احساس بدی به چکامه دست داد.دراتاقو بست و

اشک توچشماش جمع شد.روی تخت نشست وشروع کردبه گریه کردن.

دقایقی بعدهم خوابش برد.

                                              ***

سال ها از اون روز گذشت.چکامه حالا17ساله شده بود.اما هیچ تغییری

تو رفتارواخلاق وشخصیتش به وجود نیومده بود.همچنان اون چشمهای

درشت وزاغ واون لب وبینی کوچولو وخوش فرم رو داشت.علاوه براون

حالادیگه هنرمندهم شده بود.هم گیتارمیزدوهم پیانو.باعث افتخار

ترانه وحامدبود.با اینکه دخترواقعی اونا نبوداما خب مثل یه پدرومادر

واقعی دوستش داشتن وبهش افتخارمیکردن.

چکامه همچنان تودرس جدی بودونتیجه تلاش هاشوهم میدید.همه بهش

میگفتن”خانونم مهندس آینده”.آخه خیلی دلش میخواست مهندس بشه.

دوست داشت بره عمران.

رابطه اون وکیانابانسترن هنوزپربرجابود.باهم روابط خانوادگی هم داشتن.

اواسط زمستون بود.چندروزی تعطیل بودکه اونم همزمان بود باتولد نسترن.

روزشنبه،زنگ تفریح دوم بودکه نسترن توی حیاط به چکامه وکیاناگفت که

پنجشنبه قراره تولد بگیره.چکامه گفت:به به…مبارک باشه.چندساله

میشی؟نسترن جواب داد:خب معلومه هیجده ساله.چکامه گفت:آخی،

پیرمیشی.کیاناخندیدونسترن بااخم گفت:مگه همه جوون می مونن

که من وتو بمونیم؟

-چه فایده ای داره این حرفا؟خب حالابگو ببینم کیادعوتن؟

-خودم،خودت،خودش،خودمون،خودتون،خودشون.

-نگفتم ضمایرمفعولی رو نام ببرگفتم بگو کیاهستن؟

-خودم،خودت،کیانا،چندتادیگه ازبچه های کلاسمون،دوستای خودم

وفامیلامون.

-یعنی بزرگتراهم هستن؟

-نه فقط دخترعمو،پسرعموهام،دختردایی وپسردایی هام،دخترخاله و

پسرخاله هام…آها…دخترعمه وپسرعمه هامو یادم رفت.

-پس بگوکل شهرپنجشنبه میان خونه شما.

نسترن خندیدوگفت:نه بابا اونقدرهام زیاد نیست.کیاناگفت:آره مشخصه.

-خب بسته دیگه غرنزنین.همینه که هست.میخواین بخواین،نمیخواین

هم که نمیشه…باید بخواین.

چکامه-خیلی ممنون.

-خواهش میکنم.

کیانا-حالاچی بپوشیم؟

نسترن-یعنی چی؟

کیانا-منظورم اینه که…بایدتیپمون اسپرت باشه دیگه،درسته؟

نسترن-هرطوردوست دارین…اره.

چکامه-حالاتومیتونی با بیکینی هم بیای.

کیانا-بی تربیت…نسترن خودت چی میپوشی؟

-یه چیزی میپوشم دیگه.

-باشه.

کیانا-پس من وچکامه امروز میریم خرید.

چکامه-عالیه!

نسترن-امروزکلاس زبان داریم.

چکامه-خب بعداز اون میریم.

کیانا-وای من سختمه با مقنعه راه بیفتم توخیابون.

نسترن-خب شالتو همراه خودت بیار.کلاس که تموم شدمقنعه رو

دربیارشال بذار.

کیانا-آره فکرخوبیه…چرا به ذهن خودم نرسید؟!

چکامه-بس که خنگی…خب این مشکلمون هم حل شد.

نسترن-خب قرارمون جای همیشگی دیگه؟جلوی ایستگاه تاکسی.

کیانا-آره دیگه،نسترن دقت کردی هردفعه همین سوالو میپرسی؟

نسترن خندید:خب دوست دارم مطمئن شم.توهم خیلی غرمیزنی ها!

کیانا-اِه؟جرئت داری واستا تا دخلتو بیارم.

نسترن دوییدوکیاناهم دنبالش.

اون روز بعدازظهرچکامه داشت تواتاقش برای رفتن آماده میشد که

دراتاق بازشدوکیانااومد داخل.روی تخت نشست وگفت:چکامه؟چکامه

مقنعه شو روی سرشو جابه جاکردوگفت:جانم؟کیاناگفت:من کدوم

لباسموبپوشم؟

-چرا غصه میخوری عزیزدلم؟الآن میام کمکت میکنم.

-مرسی توخیلی خوبی.

چکامه دخترخیلی باسلیقه ای بودوکیاناچون قبولش داشت همیشه

توهمه چیزحتی لباس پوشیدن ازاون کمک میخواست.باهم به اتاق

کیانارفتن.کیانادرکمدشوبازکرد.چکامه نگاهی انداخت وکمی بعد یه

مانتووشال ویه شلوارجین ازتو کمدآوردبیرون.

شال به رنگ مشکی ومانتوی سفیدوجین سفیدکه باکتونی وکوله ی

مشکلی کیانا همخونی داشت.کیاناگفت:وای ممنونم.بعد نگاهی

به چکامه انداخت.

چکامه یه مانتوی مشکی پوشیده بود،کوتاه وتقریباتنگ.شلوارجین آبی

پوشیده بودکه کنارش دوتاخط صورتی داشت وروی زانوش کمی پاره

بود.کوله ش صورتی بودبابندوزیپ های مشکلی واونم باکتونی آل استار

مشکلی وصورتیش ست بود.

کیاناگفت:چکامه خیلی خوشگل وخوشتیپ شدی…پسرکش شدی.

چکامه خندید:توبدتر.

-جدی؟

-آره!

-چه خوب!

ازپله هاکه اومدن پایین چشمشون خوردبه کیاکه بایه پسرجوون

همسن وسال خودش روی مبل نشسته بود وداشتن میخندیدن.

وقتی رسیدن پایین پله هاکیانابلندسلام کرد.پسرجوون همزمان

باکیاسرشو برگردوندوسلام کرد.باهم دست دادن.چکامه بندکولشو

روی شونه ش جابه جاکردواومدجلو.کیانامعرفی کرد:چکامه جون

ایشون مازیارهستن دوست کیا.چکامه هم بامازیاردست دادوگفت:

خوشبختم.کیاناگفت:آقامازیاراینم چکامه دخترعمومه.مازیارلبخندی

زدوگفت:منم ازآشناییتون خوشحالم.کیاگفت:کجامیرین؟

کیاناگفت:کلاس زبان…بعدشم میریم خرید.

کیا نیشخندتمسخرآمیزی زدوگفت:با این تیپ وقیافه وهفت قلم

آرایش دارین میرین کلاس زبان؟

بعدبه چکامه نگاه کرد.چکامه که متوجه شدمنظورکیاچیه هیچی

نگفت وترجیح دادساکت بمونه.کیانا اماگفت:مگه چشونه؟نمیتونیم

بالباس مدرسه بریم بیرون که!کیاگفت:نگفتم بالباس مدرسه برین

بیرون ولی نمیتونستین یه تیپ معمولی داشته باشین؟خیلی جلب

توجه میکنین.

-خیلی هم خوبه.

-خیلی هم بده…برین لباساتونو عوض کنین.

-نخیر،گفتم که بعدازاون میخواییم بریم خرید.

-شماهاچه خریدی دارین؟هرروز هفته دارین خرید میکنین.

-بروبابا…توخیالاتی شدی!مارفتیم…خداحافظ.

چکامه ازمازیارخداحافظی کردولی به کیانگاهی هم نکردکه کیاگفت:

بعضی هاچقدرسرتربیت بچه شون کوتاهی میکنن!چکامه اهمیتی

نداد.ازهمون بچگی میونه خوبی باکیانداشت وهنوزهم باهم رابطه

خوبی نداشتن.مثل غریبه هاباهم رفتارمیکردن.به زورسلام وخداحافظی

میکردن.چکامه دوباره بندکوله شو روی شونه ش انداخت وهمراه

کیانا اومد بیرون.

جلوی ایستگاه تاکسی نسترن رو دیدن وباهم رفتن کلاس زبان.
بعدازکلاس نسترن ازشون جداشدورفت.چکامه وکیاناهم که مقنعه شونو

برداشته بودن وشال گذاشته بودن شروع کردن به قدم زدن توخیابون.

همینطورداشتن قدم میزدن که یهو زنگ اس ام اس گوشی چکامه شنیده

شد.شماره کیابود:میدونستم عقده ای ترازاین حرفایی بچه پرورشگاهی.

چکامه اخمهاش رفت توهم که کیاناگفت:چی شده چکامه؟چکامه گوشی

رو داددست کیاناوگفت:داداش جونت اس داد…ببین چی گفت بچه پررو!

کیانا بعدازخوندن اس گفت:دیگه نمیدونم چیکارکنم.هرروز داره بدتروبدتر

میشه.چکامه باعصبانیت گفت:اخه پسره بی ادب به من میگه بچه

پرورشگاهی!کیاناباناراحتی گفت:چی بهش بگم؟…دیگه خیلی خیلی

بد شده…ولی چکامه توبهش اهمیت نده…هرچی بیشترحرص بخوری

وناراحت شی اون بیشترلذت میبره.

-فعلابیاببینم میتونم یه لباس خوب پیداکنم یانه.

-باشه.

-حالاکجابریم؟

-فعلابریم قارن بعدشم میریم فرهنگ.اگه چیزی پیدانکردیم میریم

یه جای دیگه.

-پوف!توچقدرباهوشی.

-آره پس چی؟

رفتن داخل یه فروشگاه لباس ونگاهی انداختند.چیزی توجهشونو جلب

نکردواومدن بیرون.ساعت هفت غروب بود.بعدازکمی دورزدن بازم رفتن

یه یه بوتیک که فقط لباس وکفش های دخترونه داشت.

بین لباس هادنبال یه لباس شیک وقشنگ بودن.کیانابازهم باکمک

چکامه یه بلوزودامن خیلی قشنگ پیداکرد.بعدازاون به یه کفش فروشی

رفتن.کیانایه کفش نقره ای همرنگ لباسش وچکامه هم یه پوتین

تابالای زانو انتخاب کردن که رنگ اونم مشکلی وهمرنگ لباسش بود.

بعدازخریدرفتن کافی شاپ.بعدازسفارش قهوه روی صندلی نشستن

ومنتظرشدن.

دقایقی نگذشته بودکه گوشی چکامه زنگ خورد.شماره ناشناس

بود.جواب داد:بله بفرمایید؟

-سلام چکامه.

-سلام…شما؟

-خنگه نسترنم.

-خوبی؟این شماره کیه؟

-شماره بهزاد.

-توخودت مگه گوشی نداری که باگوشی داداشت زنگ میزنی؟

-حالاگیرنده مامان بزرگ،شارژم تموم شد.

-شارژ تو تموم شد یاشارژ گوشیت.

ـخب حالا همون…اه…شارژگوشیم تموم شد،خوبه حالا؟

-خب راضی شدم،چی شد؟

-چی چی شد؟

-میگم چیکارداشتی؟

-آها،انقدرحرف میزنی که آدم یادش میره واسه چی  زنگ زده.

-خب حالا پررو نشو.

-چشم…چکامه،بهزاد میگه به کیا هم بگو پنجشنبه بیاد.

-کیا؟

-نه پس عمه ی من…

-اولاکه کیا داداش کیاناست نه من،دومابه بهزاد بگوخودش زنگ بزنه

بگه،سوماخیلی مایل نیستم که کیاهم بیاد…میدونی که!

-آره…به قول خودت کیاداداش کیانا نه توکه میگی مایل نیستم.

-کیاناخودش میدونه.

-باشه هرطوردوست داری.

-به بهزادخان هم بگو که اگه خیلی عاشق کیاست میتونه بره پیشش.

-خب حالا انقدرعصبانی نشو.

چکامه بعدازاینکه گوشیو قطع کرد.نگاهی به کیاناانداخت.کیاناخندید

وگفت:بازچی شده؟همه چیزو تعریف کردوگفت:کیاناناراحت نشو

ولی اصلادوست ندارم باکیا یکجا باشم.کیانابامهربونی گفت:درکت

میکنم…منم دلم نمیخواد باشه…کل شبمونو خراب میکنه.هی میگه

اینکاروبکن،اون کارونکن.

پیشخدمت یه سینی گذاشت روی میزشون ورفت.چکامه لیوان قهوه

رو برداشت وشروع کردبه خوردن.داشت به اطرافش نگاه میکرد که

یکدفعه باپسرجوونی چشم توچشم شد.پسرک لبخندی زدوبایه

چشمک بهش اشاره کرد.چکامه بی اختیارخندش گرفت وروشو

برگردوند.کیاناگفت:چی شده؟چرا میخندی؟

-پسره چشمک زد،احمق فکرکرده من الآن میرم پیشش!

-واسه همین خندت گرفت؟

-آره.

-پوف!

-قهوه اتو بخور کاری به این کارا نداشته باش.

-چشم مامان بزرگ.

-آفرین،قربون تو نوه گلم برم من که لنگه نداره.

-مرسی.

ازکافی شاپ اومدن بیرون وبه سمت خونه شروع کردن قدم زدن.

ساعت تزدیک9شب بود.کیاناگفت:خب الآن بریم خونه؟چکامه گفت:

نه پس بشین همین وسط گدایی…جای دیگه ای رو سراغ داری

که نرفتیم باید بریم؟

کیانا:نه…آخه بااین سرووضعم کسی پول نمیندازه،هیچ،تازه

یه چیری هم ازم میگیرن!

چکامه:حق دارن والا.

کیانا:چکامه خفه.

چکامه:چشم ماخفه میشیم ببینیم توبالآخره آدم میشی یانه.

-اه اهم…ببخشید خانوما.

چکامه وکیاناهردوبرگشتن که چشمشون خوردبه دوتاپسرجوون.

یکیشون همونی بودکه چکامه توی کافی شاپ دیده بود.کیانا

گفت:بله بفرمایید.

-من عادل هستم.

-من هم ناعادل هستم…فرمایش؟

چکامه پوزخندی زد.

عادل-اینم دوستمه،کیارش(همونی که چکامه دیده بودش)

کیانا-خب حالاکه چی؟

عادل-خب منظورم اینه که شماهم خودتونو معرفی کنیددیگه!

-که چی بشه؟

-که بشناسیمتون دیگه!

-بشناسی که چی بشه؟

-آشناشیم دیگه!

-آشنایی واسه چی؟

-که باهم دوست شیم.

-دوست بشی که چی بشه؟

-که خب اگه شد،اگه شما مارو لایق بدونین یه زندگی قشنگ

شروع کنیم.منظورم اینه که ازدواج کنیم.

-ازدواج کنیم که چی بشه؟

-که…که…خانم اذیت نکن دیگه!

-منو احمق فرض کردی؟

-من غلط کنم.

-پس گورتو گم کن.

-ای باباچرا اینجوری میکنی؟

چکامه دست کیانارو گرفت وگفت:بیابریم اینا ارزش وقت تلف کردن

ندارن.

خواست راه بیفته که کیارش دستشو کشیدوگفت:صبرکن یه لحظه.

چکامه برگشت وگفت:چیه؟کیارش سرشو انداخت پایین وگفت:

خواستم یه پیشنهادی بدم.خیلی دوست دارم قبولش کنی و…

هنوزحرفش تموم نشده بودکه یهو گفت:آه!وصدایی شنیده شد:

پیشنهادتو بده ببینم چیه؟…شایدم منم خوشم اومدوقبولش کردم.

چکامه وکیانالحظاتی بعد متوجه حضورسام-پسرعموشون-شدن که

ازپشست گردن کیارش رو گرفته بود.کیارش گفت:ولم کن روانی…ولم

کن گردنم دردگرفت.

-نه آخه میخوام بدونم پیشنهادت چیه؟

-هرچی هست به تو ربطی نداره.

-اتفاقا خیلی هم ربط داره.

کیانا گفت:سام…ولش کن.سام گفت:من که کاری باهاش ندارم.میخوام

بدونم چه پیشنهادی داره؟عادل خواست به طرف سام بره که سام

محکم لگدی به زانوش زدوروبه کیارش گفت:ببین بچه پررو دفعه آخرت

باشه پیشنهاد به کسی میدی.

کیارش گفت:به توچه؟مگه تواختیاردار منی؟سام عصبانی شدوگفت:

لازم باشه اختیاردار توهم میشم احمق.

وبعد هلش داد.کیارش چندقدم به سمت دیوارپرتاب شد.به سام نگاه

کردکه سام گفت:گورتو گم کن.

کیارش نگاهی بهش انداخت وروبه عادل گفت:بیابریم.ودقایقی بعد هردو

رفتن.بعداز رفتنشون سام درماشینشو بازکردوروبه چکامه وکیاناگفت:

برین توخودم میرسونمتون.چکامه گفت:نه مزاحم نمیشیم…خودمون

میریم.

سام گفت:مزاحم نیستین.کیاناگفت:نه دیگه…میریم..سام جدی تر

ازقبل گفت:گفتم مزاحم نیستین.سوارشین.چکامه وکیانانگاهی

به همدیگه انداختن وسوارماشین شدن.سام هم سوارشدوگفت:

کجا میرفتین؟کیانا:خونه.

-کجابودین؟

-کلاس…بعدشم یه کمی خریدکردیم.

-ازکجادنبالتون بودن؟

چکامه-ازکافی شاپ.

سام ساکت شد.کیاناجلونشسته بود.برگشت ونگاهی به چکامه

انداختن وچکامه هم شونه هاشو بالا انداخت.سام کمی بعد

گفت:کیاخونه ست؟کیا:ماکه داشتیم میومدیم بود.الان نمیدونم.

سام گوشیشو برداشت وباکیاتماس گرفت:الو کیا؟

-سلام سامی…خوبی؟

-مرسی آره.کجایی خونه ای؟

-همین الان رسیدم…چی شد مگه؟

-من دارم میام اونجا.

-اتفاقی افتاده؟

-نه…دارم میام ببینمت.

-منتظرم.

سام گوشیوقطع کرد.برگشت سمت کیاناوگفت:شماهامگه راننده

ندارین؟اون هیچی.یه آژانس نمی تونستین بگیرین؟کیاناگفت:کار

داشتیم…نمیشد.حالامگه چی شده؟اتفاقی نیفتاده که!

-اتفاقی نیفتاده…خیله خب.

-سام چرا اینجوری حرف میزنی؟

-مگه چجوری حرف میزنم؟

-دعوا داری با ما؟

-بروبابا.

-اِه!

-چیه؟

-هیچی.

دقایقی بعدرسیدن.سام ماشینو جلوی در پارک کردوهرسه پیاده

شدن.وقتی داخل حیاط بودن کیا اومدوسلام کرد.بعدباتعجب به

سام وکیاناوچکامه خیره شدوگفت:سام چیزی شده؟سام رو به

کیاناوچکامه:شماهابرین تو.

چکامه وکیانافورا رفتن داخل خونه.هردوشون رفتن داخل اتاق چکامه چون

ازاونجابه راحتی میشدحیاط خونه رو دید.ازپشت پنجره به بیرون نگاه

میکردن ومنتظرعکس العمل کیابودن.نمیدونستن سام داره به کیاچی

میگه اما کیاهرلحظه بیشتروبیشترعصبی میشد وکلافه ترازقبل به نظر

می رسید.کیاناگفت:چکامه فکرکنم گاومون زایید.

چکامه بانگرانی درحالی که چشماش گردشده بودگفت:اونم دو قلو!!

-حالاچیکارکنیم؟

-امیدوارم سام زیادپیازداغ ماجرا رو زیادنکنه.

-ولی انگاراینطورنیست.چکامه بدبخت شدیم.

-چرا؟کیا اگه جرئت داره حرف بزنه.

-باید منتظرباشیم ببینیم چی میشه.

-هیچی نمیشه…مگه قراره چی بشه؟

-چه میدونم والا.

دقایقی بعد سام رفت.کیابرگشت داخل خونه.کیانامانتوشو درآورد و

کوله شو انداخت رو زمین.چکامه هم کوله شویه گوشه پرت کرد وروی

تخت درازکشید.خواست یه چیزی بگه که یکدفعه دربازشدوکیا اومدداخل.

چکامه بی اختیارروی تخت نشست وگفت:توهمیشه عادت داری بدون

اینکه دربزنی بیای تواتاق؟کیا اخمی کردوگفت:توهم همیشه عادت داری

واستی وسط خیابون وببینی پسرمردم باهات چیکارداره؟چکامه گفت:

تومگه اختیاردارمنی؟یادم نمیاد بهت گفته باشم که مواظب من باشی.

-تونگفتی…غیرت من کجارفته؟

-به من که رسیدی تازه یادت افتاد غیرت داری؟

-چکامه حواست باشه که چی داری میگی؟

-مثلا اگه حواسم نباشه چی میشه؟

-درست صحبت کن.

-نمیخوام…من هرجورکه دلم بخواد حرف میزنم.

کیابلند دادزد:خیلی بیخود میکنی دختره پرو!کیانا از روی زمین بلندشد

وگفت:کیامیشه بس کنی؟کیا روبه کیاناگفت:توهم ازاین طرفداری

میکنی بی چشم و رو؟

-خواهش میکنم تمومش کن.

-دلم نمیخواد…اصلاتواینجا چیکارمیکنی؟بروبیرون.

-نمیخوام.

-کیانا بامن یکی به دونکن.گفتم برو بیرون…بیرون!

کیانا آب گلوشو به سختی قورت داد.کوله اشو برداشت واز اتاق رفت

بیرون.کیابه چکامه خیره شد.برق خشم توچشماش خودنمایی

میکرد.چکامه هم بانگرانی واضطراب بهش خیره شدوگفت:چیه؟چرا

اینجوری نگاه میکنی؟از اتاق من برو بیرون.

-نرم چی میشه؟

-گفتم برو بیرون.

-صداتو بیارپایین.سرمن داد نزن.البته مهم نیست چون به غیرازمن وتو

کیاناهمه رفتن بیرون.حالاهرچقدرعشقته جیغ بزن.

ویه قدم اومد جلو.

-چ…چیکارمیخوای بکنی؟

-به توچه؟

-یعنی چی؟کیاازاتاقم برم بیرون.

-نمیرم.اینجاقبل ازاینکه اتاق توباشه خونه منم هست.منم دلم میخواد

تو خونه م راه برم.

به چکامه نزدیک شد.چکامه از روی تخت پریدوازکیافاصله گرفت.کیا

نیشخندعصبی زدوگفت:چیه؟ازمن میترسی؟

وبعدروی تخت درازکشید:کاش میتونستم انتقام همه این سال هارو

همین جاوتوهمین موقع ازت بگیرم…اماخب…ازاونجایی که من خیلی

آینده نگرم،به عواقبش فکرمیکنم…میدونی…اونقدری ارزش نداری که

زندگیمو به خاطرت بهم بریزم.

-همین الآن ازاین اتاق بروبیرون.

-هه!

کیابلندشدوروبه روی چکامه ایستاد:آشغال!چکامه باعصبانیت گفت:من

آشغالم یاتو؟عوضی؟کیاچونه چکامه رو تودستاش گرفت وباعصبانیت

دادزد:به کی میگی عوضی؟به من؟

-آره به تو…چیه بهت برخورده؟

-خفه شو.

-خودت.

-چکامه دهنتوببندوگرنه…

-وگرنه چی؟منومیکشی؟بکش راحتم کن…بکش…دیگه ازدستت خسته

شدم.ازهمون روز اول که پا تو این خونه گذاشتم ازدست کارای توعذاب

کشیدم تا الآن…پس منو بکش چون هم خودت راحت میشی هم من.

کیاچونه ی چکامه رو آنچنان محکم ول کردکه چکامه بی اختیارافتاد

روی زمین:حوصله جروبحث کردن بایه بچه پرورشگاهی رو ندارم.

وازاتاق رفت بیرون ودرومحکم بهم کوبید.چکامه همونجاروی زمین نشست.

زانوهاشو به سمت شکمش جمع کردوبغضش ترکید.سرشوگذاشت روی

زانوش وشروع کردبه گریه کردن.

ساعت11شب بود اماچکامه هنوزهمونطور روی زمین نشسته بود.

زانوهاشو بقل کرده بودودرحالی که چونه ش روی زانوش بود به یه

نقطه خیره شده بود.

همش داشت فکرمیکردوباخودش حرف میزد:ای خدا…آخه چرامن؟مگه

من چیکارکردم؟یعنی درعوض این پدرومادرخوب واین سرپناه که هرازتا

دخترمثل من آرزوشودارن داری این همه عذابم میدی؟

آخه برای چی؟به کی بدی کردم؟چرا باید اینطوری بشه که این پسره

همش به من بگه بچه پرورشگاهی؟مگه بچه پرورشگاهی ها چه فرقی

بابقیه بچه ها دارن؟تنهافرقشون نداشتن پدرومادردیگه.اوناهم انسانن.

دارن نفس میکشن.زندگی میکنن.ولی آره…همه چیزشون فرق داره.

کاش من یه بچه پرورشگاهی نبودم.کاش حداقل کیانبودتابهم بگه

بچه پرورشگاهی…خداجون خودت کمکم کن…

توهمین موقع دربازشد.چکامه بابی میلی برگشت که چشمش خورد

به کیا.دوباره روشو برگردوندوآروم گفت:چبه؟دیگه اومدی سرچی دعوا

راه بندازی؟کیاآروم نزدیکش شد.روی زمین روبه روش نشست وبهش

خیره شد.چکامه هم نگاش کرد.چشمای درشتش دیگه بی رمق شده

بودن.هنوزم آثارگریه توچشماوصورتش معلوم بود.

کیاآروم گفت:چکامه؟

دیگه از اون لحن ونگاه خشمگین توی صورتش خبری نبود.چکامه روشو

برگردوند اماکیا چونه شو گرفت وبرش گردوندبه سمت خودش:نگام

کن…دارم باهات حرف میزنم.

-من حرفی ندارم که باتو بزنم.توهم حرفی نداری که بایه

بچه پرورشگاهی بزنی.

-چکامه؟….خرس گنده گریه کردی؟

-نه.

-داری دروغ میگی…چشمات هنوزخیسه.

چکامه از این رفتارکیاتعجب کرده بود.توی اون چندسال اولین بارش

بودکه میدیدکیا باهاش حرف میزنه.ساکت موند.اماکیابهش خیره شد

وگفت:چکامه؟ازدست من ناراحتی میدونم…ولی باورکن من فقط

میخواستم…

-آره میدونم خواستی نشون بدی که مردی ومیتونی اختیاردارمن باشی.

-چکامه؟انقدربداخلاقی نکن دیگه.

-با این رفتارخوبت حتما!

کیاکنارش نشست.بهش خیره شد.مکثی کردوگفت:ببخشید.چکامه

چیزی نگفت.

-نمی بخشی؟

هیچ صدایی نشنید.

-چکامه؟

بازم چکامه حرفی نزد.کیادستشو آروم ازپشت گردن چکامه ردکردو

دست چکامه رو تودستش گرفت.اونوبه خودش نزدیک کرد:چکامه…

چکامه خانم؟ببخشیددیگه.معذرت میخوام.

چکامه باتعجب به کیاخیره شد.سعی داشت خودشو ازتو آغوش کیا

بکشه بیرون اما کیاخیلی محکم نگهش داشته بود:حرفاتوشنیدم.میدونم

ازمن ناراحتی…اما…ببخشید.

وبعدپیشونی چکامه رو بوسیدوگفت:دیگه گریه نکن،باشه؟

چکامه ساکت موند.کیاسرچکامه روبه طرف خودش برگردوندوگفت:چکامه

توچشمام نگاه کن.خجالت میکشی؟تاحالاکسی بقلت نکرده؟

وبعدسرشو به سینه اش فشرد:قول میدم دیگه اذیتت نکنم چکامه.

قول میدم.خیالت راحت شد؟

چکامه گفت:کیاتوچرا یهویی عوض شدی؟

-واسه اینکه حرفاتو شنیدم…یه جورایی…درکت کردم.

-داری دروغ میگی!

-به جان چکامه اگه دروغ بگم.

-باشه.

-چکامه؟

چکامه به کیانگاه کرد.کیاصورتشو نزدیک صورت چکامه برد.چکامه

گفت:چیکارمیکنی؟

-هیس!حرف نزن.

-کیا…

-چکامه آروم باش…کیاناخوابیده.

-خوابیده؟

-آره…رفتم تو اتاقش دیدم خوابه.

-مامان اینا؟…

-امشب دیرمیان.

کیا…

-ساکت.

-واسه همین یهو انقدرمهربون شدی،نه؟

-هیس…

-کیاولم کن.

-کاری باهات ندارم.

-اه.

-کاری باهات ندارم چکامه.

-میگم ولم کن.

-حالیت نیست؟میگم کاری باهات ندارم.

کیازل زدتو چشمای چکامه وگفت:چکامه…خیلی خوشگلی.

بعدبانوک انگشت چشماوصورت چکامه رو نوازش کردوانگشتشو

روی لباش کشید:چه لبایی داری.

-کیاحالت خوبه؟

-بهترازاین نمیشم…زیریه سقف…باعشقم.

-عشقت؟!

-آره…تونفهمیدی…میخواستم انتقام یه عمردلبری هاتو بگیرم.بااینکه

ازت متنفربودم اما…گاهی بدجوردلم هواتو میکرد.مثل الان که میخواستم

پیشم باشی.باهات حرف بزنم.دردودل کنم.بگم…بگم…بگم چکامه.

خیلی دوستت دارم.

-کیامن…

-هیس…فقط میخوام نگات کنم.میدونم سیرنمیشم.اماهمینم کافیه.

لحظاتی بعد چکامه رو روی دستاش بلندکردوازاتاق آوردش بیرون.باهم

به اتاق کیارفتن.چکامه تا اون موقع اتاق کیارو ندیده بود.چون جرئت

نداشت تواتاقش پا بذاره…

ادامه دارد…

**************************************

part3

اتاق بزرگی بودوهمه چیزداشت.چکامه به کیانگاه کرد.کیاآروم چکامه رو
روی تختش خوابوند.چکامه باترس گفت:کیامیخوای چیکارکنی؟
-هیچکار…اصلاکاری باهات ندارم…فقط میخوام پیشم باشی.
-من…
-چکامه ساکت…امشب ازهمون شباست که دلم خیلی هواتوکرده.
-آخه…
-هیس…هیچی نگو.
کیاآروم کنارچکامه روی تخت درازکشیدوبهش خیره شد.بانوک انگشت
موهاوصورت اونو نوازش میکردولبخندمیزد:چکامه؟
-بله؟
-قول میدی واسه همیشه پیشم باشی؟مال خودم باشی؟
-چی داری میگی کیا؟حالت خوبه؟
-خوبم؟…عالیم!حالا دیگه هروقت که خواستم میتونم بیام پیشت.
-واسه خودت می بری ومیدوزی؟معلوم هست چی میگی؟
-چکامه…تو توی این خونه بزرگ شدی،تواین خونه زندگی میکنی.
درست مثل من که ازوقتی چشم بازکردم تواین خونه بودم.ماباهم
بزرگ شدیم.پس توباید مال من بشی.
-این حرفایی که زدی دلیل کارات بود؟
-چکامه؟
-کیامن نمیدونم راجبم چی فکرمیکنی وچی توکله اته اما فکرنمیکنم
من بدرد توبخورم.
-این چه حرفیه که میزنی؟
-دارم راستشو میگم…دست از سرمن بردار.
-ولی…
-کیابه قول خودت ما از بچگی باهم تواین خونه بزرگ شدیم…تودیگه
جای برادرمنی.
-چی؟نه!من اینو نمیخوام.
-پس بگو دقیقا چی از من میخوای؟
-اینکه به هیچکس فکرنکنی وفقط مال خودم باشی.
چکامه ازروی تخت بلندشدوگفت:ببین کیا…
کیاهم بلندشدونزدیکش رفت:چکامه به من نگو نه.توبایدبامن باشی.
تواصلا میدونی چندنفرمنتظریه نگات هستن تا بیان طرفت؟
چکامه پوزخند تمسخرآمیزی زدوکیاگفت:ایناروبه شوخی نگیر.
دارم جدی حرف میزنم.خیلی هادوروبرت هستن که خاطرتو میخوان.
اما تومال منی…بایدمال من باشی.
-کیابس کن…هیچ بایدی درکارنیست.
چکامه اینو گفتوخواست ازاتاق بره بیرون که یکدفعه تمام تنش داغ
شدوصدای کیاتوگوشش پیچید:نمیخوام بس کنم…میخوام تورو داشته
باشم.به هرقیمتی که شده.
چکامه دستای کیارو ازدورکمرش کنارزدوگفت:من هیچوقت مال تو
نمیشم…چون توجای برادرمی.
-هه…به همین خیال باش.
-شب خوش.
چکامه اینو گفت وازاتاق اومدبیرون.حالش اصلا خوب نبود.ازاینکه کیا
خیلی راحت وصمیمی باهاش رفتارمیکردوبهش نزدیک میشد احساس
خوبی نداشت.
روی تختش نشست وبه حرفای کیا فکرکرد.باورش نمیشد که اون
انقدر تغییرکرده باشه.سعی کرد فراموشش کنه.لباس خوابشو پوشید.
موهاشو بازکردوداشت مرتبشون میکردکه یکدفعه موهاش گیرکرد
به گردنبندش.
وقتی موفق شد که موهاشو آزادکنه توجهش به گردنبندجلب شد.حرف
S.برای یک لحظه تمام خاطرات بچگیش یادش اومد.بازی هاش با سپهراد
یادش نرفته بود اما سپهراد فقط چندهفته ی اول به قولش وفاکرد وبعد
ازاون دیگه پیداش نشد.ولی چکامه برای دیدن خاله زری هرسه شنبه
میرفت اونجا.با اینکه سپهرادو فراموش کرده بود.اما اون شب،اون گردنبند
باعث شدتا تمام خاطراتش یادش بیاد.
پلاک گردنبندو تو دستش گرفت وگفت:کاش هنوزبچه بودم…الان دیگه
21سالته…خیلی بزرگ شدی.لابد الانم حتما خیلی شادی.ولی من
نه.نیستی ببینی چیارو دارم تحمل میکنم.کاش پیشم بودی وباهات
دردودل میکرد…پوف…من حتی نمیدونم الان قیافت چه شکلی هست!
چه حرفایی میزنم.کاش بودی…ولی نیستی…پس خوش باش.
اینو گفت وروی تخت درازکشیدوچیزی نشدکه خوابش برد..
روز تولد نسترن خیلی زود فرارسید.صبح اون روز چکامه وکیانابعداز
حموم کردن کلی به خودشون رسیدن.ساعت پتج غروب بود.چکامه
آرایش کردوموهاشو بالای سرش بست که باعث شد موهاش روی
سرش پخش بشه.لباسشو پوشید ونگاهی توآیینه به خودش انداخت.
اون پوتینی که واسه اون شب خریده بود رو پوشید.دیگه کامل شده بود
همه چیزو مرتب کردکه یکدفعه دراتاق باز شدوکیا اومد داخل اتاق.چکامه
نگاهی بهش انداخت وگفت:چیزی میخوای؟
کیالبخندی زدوبه سرتاپای چکامه نگاهی انداخت:خیلی به خودت
رسیدی.
چکامه خیلی عادی گفت:خب تولده دیگه…مگه تو بالباس خواب میری
مهمونی؟
-نه بداخلاق ولی گفتم مواظب خودت باشی.
-مواظبم داداش کیا.
کیاباحرف چکامه دندوناشو بهم فشرد وگفت:من داداشتم؟من داداشتم؟
نیشخندی گوشه لب چکامه نشست وگفت:خودت مگه نگفتی ما
ازبچگی باهم تواین خونه بزرگ شدیم؟پس تودیگه برادرمی دیگه!
کیانزدیکش شدوگفت:هرچقدردلت میخواد به من بگو داداش…چون
میخوام ببینم چندوقت دیگه که بابات گفت بامن ازدواج کنی بازم
میتونی بهم بگی داداش یانه!؟
-چی؟
-آره عزیزم.میخوام باعموصحبت کنم.اونم مطمئنابدش نمیاد که
چکامه کوچولوشو بده به برادرزداش.
-کیاتو این کارو نمیکنی.
-چرا…اینکارومیکنم…خوبم میکنم…حالا میبینی.
-نه کیا،این…این نامردیه.
-من دیگه بامردونامردش کاری ندارم.فقط تورو میخوام.
-توخواب ببینی.
-چیو؟تورو؟من تورو هرشب تو خواب می بینم عزیزم.
-اینجوری صدام نکن…اصلاخوشم نمیاد.
کیادستاشو دورکمرچکامه حلقه کردودرحالی که اونو به خودش
نزدیک میکرد گفت:چرا عزیز دلم؟چرا خوشگلم.
-کیاولم کن…خواهش میکنم.
-نمیخوام.
-کیا اگه الان یکی بیاد داخل چی؟
-خب بیاد.بده دارم باعشقم حرف میزنم؟
-گفتم اینجوری صدام نکن…چندشم میشه.
-بداخلاق نباش دیگه.
-ای خدا.
-چکامه حتی نمیخوای یه فرصت به من بدی؟
-نه…گفتم که تو…
-آره میدونم به نظرتو من جای برادرتم اما…
-خواهش میکنم اذیتم نکن.
کیادستاشو از دورکمرچکامه بازکرد.باناراحتی ودلخوری نگاهش کردو
گفت:من اذیتت میکنم؟چکامه سرشو انداخت پایین وساکت موند.
-آره چکامه؟یعنی ابرازعلاقه من انقدر اذیتت میکنه که حاضرنیستی…
-بس کن.
-توکه بالاخره باید بامن ازدواج کنی.چه الان چه بعدا.پس سعی نکن
بهش فکرکنی.
-من باتوازدواج نمیکنم.
کیاشونه بالا انداخت.چکامه گفت:یعنی چی؟الان منظورت چیه؟
خندیدواز اتاق رفت بیرون.درومحکم بهم کوبید.
چکامه روی تخت نشست.گوشیش زنگ خورد.جواب داد:سلام
نسترن.
-سلام چکامه…خوبی؟
-آره.
-نه خوب نیستی…بازدوباره چی شده؟بازم کیا؟
-اوهوم.
-خب توکه چندساله به این رفتار عادت کردی…مگه نه؟
-ای بابا…منظورم این نبود…موضوع اینه که الان برعکس شده.
-یعنی چی برعکس شده؟!یعنی پاهاش رفته هوا سرش اومده
پایین؟!
-اه!نسترن میشه بس کنی؟
-خب آخه خودت گفتی برعکس شده.
-منظورم رفتارش بود.
-من که نمیفهمم توچی میگی؟
-پوف!میگم مهربون شده.
-جل الخالق!…کیا؟اون مهربون شده؟
-نه پس عمه ی من!
– یعنی…چیکارمیکنه؟
-چه میدونم…مهربون شده دیگه…یه حرفایی میزنه که من…چهارتا
شاخ درمیارم.
-مثلا چی میگه؟
-میگه دوستت دارم.
-منم دوستت دارم چکامه جون!
-اااااااه…اون به من میگه دوستت دارم.توچرا همه چیویه طوردیگه
متوجه میشی؟
-آخه تو عجیب وغریب حرف میزنی…میگه دوستت داره؟
-آره.
-وای خواهر!
-نسترن الان وقت شوخی نیست.
-منم بسیاربسیارجدی دارم حرف میزنم.خب خبرمرگت یه سیلی میزدی
توگوشش چیزی ازت کم میشد؟اونم آدم میشد دیگه!
-آخه میترسم دوباره مثل قبل بداخلاق بشه.
-پس توهم دوستش داری..آره شیطون؟
-خفه شو دیگه.
-ای خداجون.
-ببین…بهزاد اوجاست؟
-هوی…باداداش من چیکارداری؟
-دودقیقه خفه خون بگیر.داداش اونقدر خوشتیپ نیست که من
عاشق سینه چاکش باشم.
-بی شعور.
-نگفتی،اونجاست؟
-آره،حالاکه چی؟
-بهش بگویه وقتی نزنه به سرش با کیاتماس بگیره.
-خب اگه یه وقتی زدبه سرش وباکیا تماس گرفت من چه خاکی
توسرخودم بریزم؟
-غلط کرده!
-هوی،درست حرف بزن.
-توخفه…اگه خواست زنگ بزنه بگو بهزاد کیایه جایی کارداشت واسه
همین نتونست بیاد.
-اونم باورمیکنه.
-خب یه طورباید نقش بازی کنی دیگه!
-خنگول من اگه نقش بازی کردن بلدبودم که الان اینجانبودم…داشتم
با حامدکمیلی وسیاوش خیرابی فیلم مثلث عشق رو بازی میکردم.
-مثلث عشق؟
-آره فیلمش هنوز اکران نشده….اصلا ساخته نشده.
-خب حالا چرا حامد کمیلی وسیاوش خیرابی؟
-منظورم این بودکه اگه نقش بازی میکردم با این دوتا تواون فیلم بود.
-لابدهم هردوتا دوستت داشتن.
-آره دیگه.واسه همین گفتم مثلث عشق.
-خوبه…رویاپردازیت عالیه ولی من الان به کمکت نیازدارم.
-باشه ببینم چی میشه…راستی کی میای؟
-نیم ساعت دیگه.
-بدو…سریع…همه منتظرن.
-منتظرمن؟
-آره…اونقدر ازت تعریف کردم که همه مشتاق دیدارشدن.
-الهی بمیری معلوم نیست چه دروغ دون هایی تحویلشون دادی که.
-دهنتو ببند زودتربیا.باید ازخداتم باشه.
-خب بابا…دارم میام.خداحافظ.
-بای!
توهمین موقع دربازشدوکیانا اومدداخل اتاق.چکامه بادیدنش گفت:
حاضری؟
-آره.
-چه خوشگل شدی.
-توکه ترکوندی.
-مرسی…زودباش بریم نسترن زنگ زد.
-چی گفت؟
-بریم توراه واست تعریف میکنم.
-باشه.
ساعت شیش غروب چکامه وکیانارسیدن جلوی خونه نسترن.پیاده شدن
ورفتن داخل.نسترن دروبراشو باز کردوبه گرمی از هردوشون استقبال
کرد.وقتی واردشدن کلی پسرودخترجوون رو جلوی چشمشون دیدن.
کیاناگفت:نسترن تولد گرفتی یا پارتی؟
-یه چیزبین این دوتا.
-چقدرم تعداد کمه هزارماشاالله!مامانت ایناکجان؟
-مامان همه چیو آماده کرده وخودش رفت.
-چرا؟
-واسه اینکه ماراحت باشیم.
-ماکه مشکلی نداشتیم.
-اره ولی بقیه مشکل داشتن.
توهمین موقع بهزاد همراه بهبود،برادر کوچیکه نسترن برای استقبال
اومدن پیششون.هردوباچکامه وکیانا دست دادن وبهزادگفت:خیلی
خوش اومدین.چکامه گفت:مرسی ممنون.بهبودگفت:پس کیاکجاست؟
اون نیومد؟کیاناجواب داد:نه اون کارداشت یه جایی…واسه همین
نتونست بیاد.بهزادگفت:باشه مشکلی نیست ولی خوشحال میشدیم
اونم بیاد.کیاناگفت:لطف دارین ولی خب نشددیگه.ایشالله دفعه بعد.
-البته.
نسترن-نمیخواین لباساتونو عوض کنین؟
چکامه:یه مانتو وشاله دیگه!
نسترن-پس بدینش به من.
کیانا-خودمون میبریم.
نسترن-باشه ببرینش تو اتاق من.
چکامه-باشه ممنون.
وقتی رفتن داخل اتاق،کیاناگفت:فکرنمیکردم انقدرشلوغ باشه.چکامه
گفت:منم همینطور.بیخیال…به جای فکرکردن به این چیزا از مهمونی
لذت ببر.
-من نمیذارم بهم بد بگذره.
-میدونم.
ازاتاق اومدن بیرون ودوباره واردمهمونی شدن.نسترن اومد پیششون
وراهنماییشون کردکه کجا بشینن.هنوزنشسته بودن که نسترن بلند
گفت:خانما،آقایون…اینم ازچکامه جون وکیاناجون که کلی ازشون
تعریف کرده بودم.
چکامه زیرلب طوری که فقط نسترن بشنوه گفت:الهی بمیری.الهی
جوون مرگ بشی.آبروی منو بردی.اینا الان فکرمیکنن با آنجلیناجولی
طرفن!
-خب فکرکنن..بده مگه؟انقدرم فحش نده.
-اه.
چکامه لبخندی زدوروبه همه سلام کرد.همه واسش دست زدن.
کیاناگفت:بدبختا انگار آدم ندیدن.چرا اینجوری میکنن؟مگه ماهاکی
هستیم؟نسترن گفت:اخه من خیلی ازشماها تعریف کردم.
چکامه:تو چیزخوردی.
-ای بابا…بیاوخوبی کن.
-خفه.
-چشم مامان بزرگ.
بالاخره رفتن نشستن.صدای موزیک درحدانفجاربالا بودوبیشترمهمونا
داشتن میرقصیدن که کیانا روبه چکامه گفت:پیرزن نمیخوای برقصی؟
چکامه خندید:بدم نمیاد.
وبلندشدوباکیانا شروع کردبه رقصیدن.کمی بعدهم نسترن اومد و
بهشون ملحق شد.دقایقی بعدهم هرسه دست ازرقصیدن کشیدن
وباهم یه گوشه نشستن.
داشتن صحبت میکردن که صدایی آشناتوگوش چکامه پیچید:هه…تو
هم اینجایی خانم؟میگن کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه.
راست گفتن.
چکامه سرشو بلندکردکه چشمش خوردبه کیارش.ازتعجب دهنش
بازمونده بود:تو…تو اینجاچیکارمیکنی؟کیارش نیشخندی زدوگفت:خب
من که گفتم کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه.کیاناهم ازدیدن
کیارش تعجب کردکه نسترن گفت:کیارش؟چکامه رومیشناسی؟
کیارش به نسترن نگاه کرد:بله…قبلاً خدمتشون ارادت داشتیم.
چکامه نیشخندی زد:ارادت؟هه…!نسترن گفت:میشه یکی بگه
اینجاچه خبره؟
چکامه روبه کیارش گفت:عادت داری همیشه توخیابون بیفتی دنبال
دخترمردم؟
-من دنبال هرکسی راه نمیفتم.بابتشم خوب کتک خوردم.
-آها لابددنبال یه دخترخاص بودی که منودیدی وازم خوشت اومد،اره؟
-توذهن خوندن هم بلدی؟
-نخیر…همه این حرفای شماپسرا رو حفظم.
-مگه چندنفراین حرفو بهت زدن؟
-ده نفر…صدنفر…واسه مهمه؟
-آره خیلی.
-بروبابا.
نسترن-هی…یکی به من بگه موضوع چیه؟
کیاتا-ساکت شو دودقیقه…نمی بینی دارن باهم اختلات میکنن؟
چکامه-آره چه اختلاتی!
کیارش-هه!
چکامه-تونخندبچه پروو.
توهمین موقع گوشیش زنگ خورد.جواب داد:الو؟
ـ سلام عشقم…خوبی؟

-کیاتویی؟
-نه پس باباته!
-اتفاقی افتاده؟
-نه چه اتفاقی؟زنگ زدم حالتو بپرسم عزیزم.
-خب من خوبم.
-همین؟منوباش که باچه ذوق وشوقی واست زنگ زدم.
-کیاصداتوخیلی خوب نمی شنوم…کاری نداری؟
-اومدی خونه به حسابت میرسم.خداحافظ.
بعدازاینکه گوشیوقطع کردکیارش پرسید:کی بود؟چکامه باتعجب نگاش
کردوگفت:ببخشیدشما اختیاردارمنی؟فکرنمیکنم لزومی داشته باشه
بگم!کیاشونه بالا انداخت.نسترن گفت:مرسی ازاینکه گفتین موضوع
چیه؟
کیاناآروم همه چیزو واسه نسترن تعریف کرد که نسترن با اخم وخیلی
جدی گفت:کیارش من خوشم نمیاد هی بادوستام خوش وبش کنی.
فکرکنم اگه بری پیش بهزاد وبهبودخیلی بهترباشه.
کیارش به نسترن خیره شدوگفت:توهم عین رفیقات بداخلاقی.
ورفت.
چکامه خودشو روی مبل ولو کرد:پوف!کیاناگفت:بچه پررو…!چه زبونی
هم داشت.نسترن این کی بود؟نسترن گفت:دوست بهبود.چکامه
گفت:دوستای داداشتم عین خودشون عتیقه ن!
-ببین درست صحبت کن.من غیرت دارما!
-غیرت!؟هه…
-کوفت.رو آب بخندی بچه!
-من گشنمه!
-ای وای یادم رفت تورو به فامیلامون معرفی کنم.
-چی میگی اینا که قبلا منو دیدن!
-جدی؟
-اگه اینباربخوای معرفی کنی میشه دفعه بیست وچهارم.
کیانا-دفعه چهارم چکامه…دفعه چهارم.
چکامه-خب دفعه چهارم.چه فرقی میکنه.
نسترن-فرق نمیکنه؟خب بیست دفعه رو اضافه گقتی!
چکامه-گفتم که گفتم.توچیکارداری؟برویه چیزی بیاربخوریم عوض این
حرفا.
نسترن-ای کارد بخوره اون شیکمتون.
بعد بلندشدورفت.دقایقی بعدهم با دوتا پیش دستی که توش میوه
بود برگشت.اونارو دادبه چکامه وکیانا.خوشم بایکی از دوستاش
شروع به رقصیدن کرد.
چکامه وکیاناهم داشتن باهم صحبت میکردن که پسرجوونی اومد
کنارشون وسلام کرد.چکامه نگاهی بهش انداخت وگفت:سلام.
کیاناهم همینطور:به جانمیاریم!؟
پسرنیشخندی زدوگفت:بایدم به جانیارین.منم اولین باره که شمارو
می بینم.خیلی هم ازآشناییتون خوشبختم.ودستشو درازکرد.
چکامه وکیاناهردوباهاش دست دادن.پسرجوون گفت:من هوتن هستم.
-منم چکامه.
-کیانا.
هوتن-بازم ازآشناییتون خوشحالم.
چکامه-لطف داری.
هوتن-اجازه هست بشینم؟
کیانا-راحت باشین.
-مرسی.
هوتن نشست وگفت:مزاحم که نیستم.چکامه گفت:نه ابداً.کیانانفس
عمیقی کشید.هوتن ادامه داد:راستش یه کمی کلافه شدم.میخواستم
امشب با دوست دخترم بیام اما خب ازشانس بدم همین دیروزباهام
تموم کرد.الانم دیگه خسته شدم انقدرباپسرابودم.دنبال یه همصحبت
میگشتم.
کیانا بی اختیارگفت:خدابیامرزدش.هوتن بانیشخندسرشو انداخت پایین
وگفت:من که نگفتم اون مرده…گفتم تموم کردیم.کیاناگفت:آها….بله
ببخشید حواسم نبود.خب میگفتین…حالاچرا؟هوتن ادامه داد:فکرکنم
ازمن خسته شده بود.درکل دخترتنوع پسندی بود.
لحن هوتن بانیش وکنایه بود.چکامه گفت:واین تنوع پسندی باعث شد
که همه چیزخراب شه؟هوتن گفت:بله.راستش من نمیخواستم برای
تولد نسترن بیام.حالم خوب نبود.کیانا گفت:یعنی انقدردوستش
داشتین؟
هوتن سرشوتکون داد:آره اما حالامتوجه شدم چقدرساده واحمق بودم.
-والان دنبال یکی دیگه می گردین؟
-آره چون میخوام انتقاممو ازش بگیرم.
-واسه انتقام ازاون میخواین یکی دیگه رو قربانی کنین؟
-نه.بایدببینم طرفم کیه؟
-که اینطور…راستی نپرسیدم بانسترن چه نسبتی دارین؟
-من باپسرعموش دوستم اما خب بانسترن هم صمیمیم.
-آها…بله.
-شماچی؟
-ماهم دوستاشیم.ازبچگی باهم دوستیم.
-ازبچگی…پس باید خیلی خیلی صمیمی باشین باهم.
-آره.
-چه جالب.
-بله خیلی جالبه.
چکامه-کجاش جالبه؟
کیانا-جالبه دیگه.
هوتن خندید.توهمین موقع نسترن اومدوبادیدن هوتن گفت:اه تو اینجایی؟
بادوستام آشناشدی؟هوتن گفت:بله.خوشبختانه این سعادتوداشتم.
نسترن گفت:پس خوش به حالت.بروخداروشکرکن چون هرکسی از
این سعادت هاپیدانمیکنه.وخندید.
چکامه وکیاناهم خندیدن.هوتن لبخندی زدوگفت:واقعا؟پس من خیلی
خوش شانسم.
نسترن-آره.
چکامه-خب نسترن دیگه بسته.
نسترن-چشم.
هوتن لبخندی زدوبه کیانانگاه کرد.کیاناخندیدوبی اختیاربرگشت سمت
هوتن.لبخندهوتن پررنگ ترشد.کیانادست پاچه به یه نقطه دیگه خیره شد.
این نگاه ها ازچشم چکامه ونسترن هم دورنموند وهردوبهم چشمک زدن.
نسترن گفت:خب من برم به بقیه مهمونابرسم.الان دادشون درمیاد.
ورفت.چکامه به کیانانگاه کرد.کیانالبخندی زدودوباره باهوتن چشم توچشم
شد.وبازم هوتن لبخندی زداما این بارباهردو چشمش چشمک زدونگاه
دلنشینش رو به چشمای کیانادوخت.کیاناهم لبخندی زد.چکامه به
نقطه دیگه ای خیره شدوگفت:کفترهای عاشق اگه مزاحمم میتونم برم
که شمابه جای چشمک ولبخندباخیال راحت صحبت کنین.
کیاناگفت:منظورت چی بود؟وهوتن لبخندی زدوسرشو انداخت پایین.
(بدبخت ازخداخواسته بود)
چکامه ازروی مبل بلندشدوبه طرف پنجره ای که نزدیکشون بودرفت.
خیلی دورنشدتاصدای اونارو بشنوه.بعدازاون هوتن باکمی مکث بلندشد
وکنارکیانانشست.کیانانگاش کردولی چیزی نگفت.اماهوتن گفت:خب
پس شماهمسن نسترن هستی!کیاناسرشو تکون داد:بله.
-کیانادیگه…درسته؟
-بله.
-من بیست ویک سالمه.دانشجو روانشناسی.
-موفق باشین.
-متشکرم.رشته شماچیه؟
-ریاضی.
-پس بانسترن همکلاس هستین.
-من وچکامه ونسترن همه کارامون باهمه.
-جالبه.
-بله.
-دوست دارین چی بخونین؟
-من معماری دوست دارم.چکامه عمران.نسترنم برق.
-اوهوم…موفق باشیم.
-مرسی ممنونم.
-هیفده سالتونه؟
-بله.
-که اینطور.اومم…چیزه…راستش…مشکلی نیست اگه من یه
سوالی بپرسم؟
-نه چه مشکلی؟بفرمایید.
-شما…شما…اوممم…باکسی دوست نیستین؟
-نه.
-اصلاباکسی هم نبودین؟
-نه چطورمگه؟
-خواستم بدونم.پس تنهایی.
-آره.فکرمیکنم اینطوری بهترباشه.
-عجیبه.
-چی عجیبه؟
-اینکه باهیچ پسری دوست نشدی.
-چرا عجیبه؟
-خب آخه بیشتردخترا توسن وسال تو تنهانیستن.
-بله ولی خب هرکسی یه عقیده ای داره.
-درسته.خوبه.
هردوشون ساکت شدن ولی دقایقی بعدهوتن یه کارت به کیانا دادو
گفت:این کارت شرکت منه…شرکت من که نه…شرکت بابام.ولی
شماره موبایل من وشماره شرکت هست.اگه دوست داشتی میتونی
بهم زنگ بزنی.میدونم که منم تنهام.مخصوصابعدازاون ماجرا.خوشحال
میشم بتونم باهات صحبت کم،کیاناخانم.
کیانابامکث کوتاهی کارت رو گرفت ولبخندی زد:منم همینطور.
-پس من منتظرتماست هستم…فعلاً.
هوتن اینو وگفت وبلندشدورفت.بعدازاون چکامه برگشت وروبه کیاناگفت:
چطوربود؟کیاناباحرص بهش نگاه کردگفت:خفه نشی چکامه که پاک
آبرومو بردی جلوپسره.توازکجامطمئن بودی که اون میخوادبامن دوست
بشه؟چکامه بلندبلندگفت:عزیزم ساده ست…ازنگاه ولبخندهای
عاشقونه ش.
-خفه نشی تو چکامه…آرومتر.
-ما اینیم دیگه.
توهمین موقع نسترن هم اومدوسه تایی باهم مشغول گپ زدن شدن.
***
ساعت نزدیک2نصف شب بودکه مهمونی به پایان رسیدوچکامه وکیانا
برگشتن خونه.خیلی بهشون خوش گذشته بود.کلی خندیدن.وقتی
لباساشونو عوض کردن کیانا اومدداخل اتاق چکامه وگفت:خب خانم
خانما…چه خبر؟
-یعنی چی چه خبر؟ماکه تا الان باهم بودیم.
-منطورم کیفته.
-کیفم؟باکیف من چیکارداری؟
-باکیفت کاری ندارم…باشماره های داخل کیفت کاردارم.
چکامه خندیدوهمه شماره هارو بیرون آورد.بالای ده تاشماره گرفته بود.
البته قصدنداشت که زنگ بزنه.کیانانگاهی به همه شماره ها انداخت و
گفت:حال میکنی دیگه!چکامه جواب داد:نه که توخاطرخواه نداشتی
اصلا!
کیانا بانازوعشوه صداشو نازک کردوگفت:وای!هوتن جونو میگی؟چکامه
هم اداشو درآوردوگفت:نه پس عمه ی جنابعالی رو میگم.ولی ازشوخی
گذشته،میخوای بهش زنگ بزنی؟
کیاناشونه هاشو بالاانداخت وگفت:نمیدونم.
-خیله خب…من که خیلی خسته م…توچی؟
-منم همینطور…میرم بخوابم.شب خوش.
-شب بخیر.
کیانااز اتاق رفت بیرون.چکامه هم همه جارو مرتب کرد.روی تختش دراز
کشید.چشماشو بست وخواست بخوابه که صدای بازوبسته شدن در
اتاقشو شنید.باوحشت دوباره چشماشو بازکردکه متوجه حضورکیاشد.
باترس روی تخت نشست وگفت:کیا؟اینجاچیکارمیکنی؟…توهنوزبیداری؟
کیالبخندی زدوگفت:سلام عزیزم…آره بیدارم.منتظرتوبودم.خیلی دیر
اومدیا!خوش گذشت؟
-آ…آره خوش گذشت…چی…چی ازجونم میخوای؟
-من چیزی ازجونت نمیخوام…فقط خودتومیخوام.
-کیا…
-عزیزم گفتم که اومدی خونه به حسابت میرسم.
-ولی…
-ولی چی؟
قیافه کیاجدی شد.چونه ی چکامه رو تودستاش گرفت وگفت:ساعت
چنده؟…ساعت چنده؟…میگم ساعت چنده؟چکامه باترس نگاش
کرد.کیاصداشو کمی بلندکرد:بهت میگم ساعت چنده؟کوری؟
نمی بینی ساعتو؟چکامه آب گلوشو به سختی قورت داد.کیاگفت:
چکامه خانم ساعت2:30نصف شبه…توخجالت نمیکشی تا این موقع
شب بیرون ازخونه می مونی؟چکامه گفت:ببخشیدکه تولد دوستم بودو…
کیاوسط حرفش پرید:میدونم تولد دوستت بود.توباید تا این موقع اونجا
می موندی؟چکامه گفت:تازه ازم خواست نیام وشب بمونم ولی قبول
نکردم.
-چی؟نسترن اینو خواست؟بیخودکرد!
-چرا؟
-توخونه ای که دوتاپسرجوون توش زندگی میکنن میخواستی شب
بخوابی؟
-مشکلی نبود.
-واسه من مشکله.
-توچرا اینجوری میکنی؟مگه من چیکارکردم؟
کیا یکدفعه آروم شد.چونه ی چکامه رو ول کرد.آروم صورتشو نوازش
کردوگفت:نگرانت بودم اخه.چکامه:من دفعه اولم نیست که میرم اونجا!
کیاروی تخت نشست وبه چکامه خیره شد.دستای چکامه رو گرفت و
گفت:ببخشید…دست خودم نیست.چکامه سرشو انداخت پایین:عیبی
نداره.مهم نیست.
کیانزدیک ترشدوصورتشو آروم به صورت چکامه چسبوند.چکامه خودشو
کنارکشیدوگفت:کیابسته.اما کیاول کن نبود.روی تخت درازکشید.به
چکامه نگاه کردوگفت:نمیخوای پیشم بخوابی خانومم؟چکامه نگاهش
کرد.کیادست چکامه رو محکم کشیدوسرشو گذاشت روی شونه خودش.
پیشونیشو آروم بوسیدوگفت:چه داغه تنت!چکامه گفت:کیابس کن.
-نمیخوام.
-خواهش میکنم ازت.
-باید امشب تاصبح پیشم باشی.
-چی؟!
-همین که گفتم…وگرنه میشم کیای قبلی.خوشت میاد؟
-نه اما کیا…نمیشه که…
-چرا نشه؟من وتوکه میخوایم ازدواج کنیم پس چه فرقی میکنه؟
-من قرارنیست باتو ازدواج کنم.
-چرا…ازدواج میکنی.
-نه.
کیانیشخندی زدونگاهی پرهوس به چکامه انداخت.چکامه ترسید.
خودشوعقب کشید ولی کیاروش خم شد.پیشونیشو بوسید ودوباره
بهش خیره شد:وای خدا چه چشمایی!
بعد لپشو بوسید.
چکامه گفت:کیاتوروخدابس کن.کیاگفت:چرا عزیزم؟میخوام مال خودم
بشی،بده؟چکامه گفت:آره بده…آره بده…بلندشو.
-نمیشم.
-کیا…
-خفه شو.
-کیاتوروخدامیگم…
-گفتم خفه شو.
کیادستاشو دورکمرچکامه حلقه کردومحکم اونوبه خودش چسبوند.
چکامه سعی کرد جداشه ولی نتونست:کیاخواهش میکنم بلندشو.
خواهس میکنم برو.
-چرا عزیزم؟تازه داره بهم کیف میده.
-وای خداجون!
-جان دلم عزیزم؟
چکامه تمام قدرتشو جمع کردویکجاتمام نیروشو تو بدنش جمع کردو
بایه ضربه محکم کیارو از روی تخت پرت کردپایین.کیاباعصبانیت بهش
نگاه کردوگفت:پس میخوای بشم همون کیای قبلی…باشه.
اینو گفت وازاتاق رفت بیرون.چکامه هم درو قفل کردوباخیال راحت
خوابید.صبح روز بعد وقتی بیدارشد وازاتاق اومد بیرون که همزمان
باکیا چشم توچشم شدوگفت:سلام،صبحت بخیر.کیابا اخم روشو
برگردوندورفت.چکامه گفت:خدا خودش بهم رحم کنه.دوباره اخم کردنش
شروع شد.باید منتظریه دعوا باشم لابد.
اینو گفت ونفس عمیقی کشیدو ازپله ها رفت پایین.
*** یکسال ازاون ماجراگذشت.چکامه بازهم نتیجه زحمت هاشو برای درس خوندن
گرفت وتورشته دلخواهش قبول شد.اما اینباربرخلاف دفعات قبل ازکیاناو
نسترن جدابود.کیاناونسترن تورشته ای که میخواستن ودوست داشتن قبول
شدن اما تو دانشگاه بابلسر.ولی چکامه تهران قبول شده بود.ازاین بابت هم
خوشحال بودهم ناراحت.دوست نداشت ازکیاناونسترن جدابشه.
روزسه شنبه چکامه ازدرخونه اومدبیرون وخونه روبه مقصد بهزیستی ترک
کرد.وقتی رسید و واردشد چشمش دنبال خاله زری گشت.ازیکی از
پرستارا سراغشو گرفت که گفت تو اتاق مدیرنشسته.چکامه بی معطلی
وارداتاق شد.بابازشدن درهم خاله زری وهم مدیر-که حالاکس دیگه ای
بود-برگشتن.چکامه سلام کردوبه خاله زری خیره شد.خاله زری که حالا
پیرشده بود اماهنوزم مهربون بود،بادیدن چکامه لبخندی زدوگفت:خوبی
دخترم؟چکامه گفت:خوبم،شماخوبی خاله؟خاله زری به زحمت ازجاش
بلندشدوبه طرف چکامه رفت.بقلش کردوگفت:چقدردلم واست تنگ شده
بود،خوبی خاله؟
-مرسی منم دلم واستون تنگ شده بود…راستش خیلی وقت ندارم.
-اتفاقی افتاده؟
-نه…اومدم خداحافظی کنم.
-خداحافظی؟
-دارم میرم.
-کجا؟خارج؟
-نه…دارم میرم تهران…اونجاقبول شدم.نمیدونم دوباره کی می بینمتون.
واسه همین اومدم خداحافظی کنم.
-الهی خاله فدات بشه.مواظب خودت باشیا.منم مطمئنم موفق میشی.
دعات میکنم.
-مرسی خاله…دلم واستون تنگ میشه.عادت کرده بودم هرسه شنبه
بیام اینجاوشمارو ببینم اما الان نمیدونم دفعه بعدی کی میتونم
ببینمتون.
-من منتظرت می مونم.
-خیلی دوستت دارم خاله.
-منم دوستت دارم دخترکم.
ساعتی بعدچکامه برگشت خونه.کیانا بادیدنش باناراحتی گفت:چکامه
من بدون توچجوری زندگی کنم؟چکامه باخنده گفت:سلام منم خوبم.
کیاناخودشوروی مبل انداخت وگفت:خیلی غصه م گرفته.چکامه از
پشت دستاشو دورگردن کیانا حلقه کردوگفت:بازاین خواهرمن داره غصه
میخوره.عزیزم،سه چهارسال بیشترنیست.تازه،مطمئن باشه تو اولین
فرصت میام پیشتون.کیاناگفت:فقط یه هفته تامهرمونده.این یعنی فقط
تا یه هفته باهمیم.
-ناراحت نباش…میدونم سخته،واسه منم سخته.اماخودتواذیت نکن.
-نمیشه.
-اه.من که قول دادم!قول دادم میام دیگه.پس ناراحت نباش.
-باشه.عموامروز ازتهران برمیگرده.خونه ای که اونجاواست گرفتن آماده
شده.
-جدی؟
-آره.
-چه روزهایی کلاس داری؟
-شنبه،یکشنبه،پنجشنبه…توچی؟
-یکشنبه،دوشنبه،سه شنبه.پس واسه چهارشنبه تا شنبه میتونم
بیام پیشتون.
-این خیلی خوبه.
-پس چی؟
-قول دادیا!
-قول قول قول.خوبه؟
-آره.
یه هفته هم عین برق وبادگذشت.روزیکشنبه اول مهربود.چکامه دوروز
قبل یعنی روز پنجشنبه همراه ترانه وحامدرفت تهران.توخونه جدیدش
که یه آپارتمان صدمتری قشنگی بود،همه چیزآماده بود.هیچی کم نداشت.
چکامه خیلی ازحامدوترانه تشکرکرد.قدرزحمات وچیزایی که اوناواسش
فراهم میکردنو میدونست.فردا اون روز ترانه وحامد برگشتن.بعدازرفتنشون
چکامه خیلی احساس تنهایی میکرد.مخصوصاکه کیاناهم نبود.یکی دو
ساعتی مشغول تماشای تلویزیون شد.بعدازاون به کیاناونسترن زنگ زد
ویک ساعتی با اونا صحبت کرد.حوصله اش سررفته بود.رفت جلوی پنجره
وبازش کرد.مشغول تماشای مردم وماشین هایی که دررفت وآمدبودن شد.
بعدازاون رفت سراغ لب تابش.یکمی باهاش ور رفت وکم کم خوابش برد.
صبح روز یکشنبه  باخوشحالی چشماشو بازکرد.ازدرخونه اومدبیرون
واونجارو به مقصددانشگاه ترک کرد.زیاد ازتهران وشلوغی هاش خوشش
نمیومد.اما زندگی تویه شهرجدید با آدمای جدید واسش جالب بود.
توحیاط دانشگاه زیریه درخت نشسته بودوداشت به اطرافش نگاه میکرد
که متوجه حضوردختردیگه ای شدکه نزدیکش نشسته بود.دخترک برگشت
ونگاهش تونگاه چکامه گره خوردوهردولبخندی زدن.چکامه گفت:شماهم
سال اولی؟دخترگفت:نه دوم.
چکامه سرشو تکون داد.دخترگفت:پس به این دانشگاه خوش اومدی.
چکامه گفت:متشکرم.دخترک دستشو درازکردوگفت:بهگل…ازآشناییت
خیلی خوشحالم.
چکامه هم باهاش دست دادوگفت:منم چکامه هستم.ممنون.بهگل گفت:
هزارماشاالله چقدرم خوشگلی.چکامه خندید:توهم همینطور.
-جدی؟یعنی واسم خواستگارپیدامیشه؟
-چرانشه؟
چکامه خندید:شماتهرانی هستی؟بهگل جواب مثبت داد:توچی؟چکامه
گفت:من نه.
-شمالی هستی؟
-بله.
بهگل به بازوی چکامه زدوگفت:چطوری دخترشمالی؟چکامه خندید:
خوبم…توخوبی دخترتهرونی؟بهگل هم خندید.
اولین جسه کلاس چکامه خیلی خوب برگزارشدوچکامه ازهمه چیزراضی
بود.وازاون روزبه بعدبابهگل بیشترصمیمی شد.
چندهفته ای گذشت.یه روزصبح که چکامه وبهگل داشتن باهم راه میرفتن
وصحبت میکردن پسری پرید جلوشون وروبه بهگل گفت:سلام.
بهگل هم جوابشو داد:سلام.
-خوبی؟
-مرسی.امری بود؟
-نه…یعنی بله.
-بالأخره آره یانه؟
-آره…آره.
-خب میشنوم.
-خواستم اگه اجازه بدی با مامان وباباخدمت برسیم.
-بابت؟
-واسه امرخیردیگه!
-آها.
-اجازه هست؟
-نه.
-چی؟چرا؟
-چون من میگم.
بهگل اینوگفت وخواست به راهش ادامه بده که پسرجوون دوباره جلوش
واستاد:خواهش میکنم…فقط چندلحظه به خرفم گوش بده.خواهش
میکنم.بهگل خودت میدونی چقدر دوستت دارم پس خواهش میکنم منو
پس نزن.بهگل نگاهی بهش انداخت وگفت:خیلی خب،شب جمعه
منتظرم.حالاانقدرتابلو نشو…خداخافظ.
وراه افتاد.چکامه دنبالش رفت وگفت:این کی بود؟بهگل لبخندی زدوگفت:
اسمش عارفه…پسرخوبیه.
-عارف…خب؟
-هیچی خیلی وقته دنبالمه…سال آخریه.
-خب؟
-هیچی دیگه،بعدازصدبارالتماس واین حرفابالاخره قبول کردم بیاد
خواستگاری.
-پس مبارک باشه.
-هنوزچیزی معلوم نیست ولی مرسی.
داشتن ازپله ها میرفتن بالاکه صدای سوت پسری جوون گوششونو
پرکرد.بهگل که انگارپسره رو دیده بودگفت:بهش اهمیت نده.این پسره
دیوونه ست.مشکل روانی داره.چکامه گفت:می شناسیش؟بهگل جواب
داد:اینوکل بچه های دانشگاه می شناسن.اینم سال آخره.ازاون بچه
شرّاست.
-مثلاچجوریه؟
-خودت متوجه میشی.بایدخیلی باهاش نزدیک باشی تاکاری به کارت
نداشته باشه.واسه خودش دارودسته هم داره.میگم شرّه…یعنی من
یه چیزی میگم تویه چیزمیشنوی.خیلی بی تربیته.بدجوربه دختراگیرمیده.
یعنی بهت بگم یه دختربازی حرفه ای!ازخوشگلی وخوشتیپیش خیلی
سواستفاده میکنه.درکل شرّه.البته میگن خیلی هم شوخ طبعه اما ماکه
چیزی ندیدیم.شایدفقط بادوستای خودش اینطوریه.اسمش سپهره.
-پس این آقاسپهربایدخیلی طرفدارداشته باشه.
-خب بیشتردخترا به خاطرتیپ وقیافه وخوشگلش وپولداربودنش دوستش
دارن امابعضی هاهم ازش بدشون میاد.کلا ازاون بچه شرهای سوسول
وقرتیه.من که ازش خوشم نمیاد.توچی؟ازهمچین پسرایی خوشت میاد؟
-قائدتانباید آدم خوبی باشه…معلومه که نه!
-پس زیاد دوروبرش نپلک.اصلابهش اهمیتی نده.
-میدونم.باشه.
-میگن خیلی هم خوش صداست.گیتارمیزنه.
-پس کلا عجایب الخلقه ست!
-یه همچین چیزایی!
هردوشون خندیدن.چکامه اون روز وقتی برگشت خونه کمی به حرفای
بهگل فکرکردوبایادآوری اوناخندش گرفت.داشت غذامیخوره که گوشیش
زنگ خورد.جواب داد:الو؟صدای کیاناتوگوشی پیچید:سلام بزکوهی!
-سلام گوساله هندی!
-خوبی؟
-آره.
-بازداری چی کوفت میکنی؟
-بیشعور…نیم ساعتم نمیشه که برگشتم.دارم غذامیخورم.
-باشه نوش جونت.میگم امروز سه سنبه ست.
-خب که چی؟
-نمیخوای بیای؟
-بابلسر؟
-نه بوشهر…خب آره دیگه.
-امشب راه میفتم.
-آخ جون!منتظرم.نسترن هم سلام میرسوه.
-ازطرف من یکی بزن توسرش.
-چشم.
یکدفعه صدای دادنسترن رفت هوا.چکامه خندید.صدای نسترن شنیده
شد:الهی بمیری چکامه.مگه من دستم بهت نرسه.چکامه گفت:تو
هیچکاری نمیتونی انجام بدی.
-می بینیم خانم!
-می بینیم.
کیانا-کی میای؟زودترراه بیفت.
-خیله خب.یه ساعت دیگه راه میفتم.خوبه؟خیالت راحت شد؟
-خوبه آره.
-پس قطع کن بذارمن به کاربرسم.خداحافظ.
چکامه بعدازاینکه گوشیوقطع کردوغذاشو خورد،وسایلشوجمع کرد.یه
آژانس گرفت وازتهران خارج شد.ساعت تقریبا10شب بودکه رسید.
خونه ی کیاناونسترن روبلدبود.واسه همین خودش به راحتی آدرسو
پیداکردچون قبلاهم اونجارفته بود.
وقتی زنگ آیفون رو به صدا درآورد،دربازشدورفت داخل.کیانابادیدنش
جیغی کشیدوپریدبقلش:سلام چکامه جونم!
چکامه هم بالبخندگفت:سلام عزیزم.
باهم رفتن داخل.نسترت بادیدن چکامه بقلش کردوگفت:خوبی چکامه
جون؟چکامه گفت:چی شد؟توکه میخواستی منو بکشی.
-اوهوم.تصمیمم عوض نشده.ولی چون تازه ازراه رسیدی یه خرده بهت
رحم کردم.وگرنه دارم برات.
-پس خدابهم رحم کنه.
-آره دعاکن.
روی مبل نشستن.کیانامیوه وشیرینی وچایی آوردوحسابی ازچکامه
پذیرایی کرد.کمی بعدگفت:چکامه امشب حسابی کن چون فردا میخوایم
بریم بیرون.
-بیرون؟کجامیخوایم بریم؟
-اول میریم خرید بعدازاون میریم دریا،تفریج،گردش.
-آخ جون…دلم واسه دریاتنگ شد.مردم بابا اونجا!همش ترافیک،دود،
هوای آلوده.گاهی سرفه هام خیلی شدیدمیشه.وای وای وای!
-پس این چندروزحسابی بایداستراحت کنی!
-بله.
صبح روزبعدچکامه ساعت10ازخواب بیدارشد.ازاتاق اومدبیرون.کیاناو
نسترن زودتربیدارشده بودن.بلندگفت:سلام بچه ها.کیانابرگشت وگفت:
سلام،صبحت بخیر.نسترن هم سلام کرد.بعدازخوردت صبحانه هرسه
برای رفتن به بیرون آماده شدن.کلی به خودشون رسیدن.اول بعداز
کمی دورزدن وخریدکردن رفتن به یه رستوران وناهارو اونجاخوردن.بعداز
ظهرهم رفتن کناردریا.داشتن قدم میزدن که نسترن گفت:چکامه واست
خواستگارپیدانشد؟چکامه بازوی نسترن رو نیشگون گرفت وگفت:
بمیری که همش ذهنت منحرفه.
-آی…بی شعور…وحشی.خودت منحرفی.یه سوال پرسیدما!
-ازدست سوالای بی موردتو.خب خیلی هااومدن جلو ولی خوشم
نیومدازشون.یعنی حتی ارزش وقت تلف کردن هم ندارن.بعداینکه
فعلانمیخوام ذهنم مشغول این چیزابشه.میخوام درسمو بخونم.
-اها…بله.خرخونی دیگه…چیکارت کنیم.
ـ خفه
ـ راست میگم به خدا…عین خرمیشینی میخونی!انقدر بدم میاد.
ـ گفتم خفه.
ـ ای بابا چشم.
هرسه لب ساحل نشستن.داشتن صحبت میکردن که صدایی تو
گوششون پیچید:هی خانما،اینجاجای نشستن نیست.بلندشین،
بلندشین برین یه جای دیگه.جلوراه مردمو نگیرین.بلندشین.
سرشونوبلندکردن که چشمشون خوردبه دوتاپسرجوون.اما…یکیشون
خیلی آشنابه نظرمیومد.نسترن بلندشد:سلام هوتن!اینجاچیکارمیکنی؟
چکامه وکیاناهم بلندشدن وسلام کردن.هوتن هم جوابشونو دادوگفت:
اینیم که می بینین کنارمه وخیلی هم زبون درازی کرده هومنه.داداشم.
نسترن باهومن دست دادوگفت:من تاحالاشماروندیدم.هومن گفت:ولی
من دیدم.نسترن باتعجب به هومن گفت:کجا؟!هومن گفت:عکساتونو
دیدم.
-آها.
هومن باکیاناوچکامه هم دست داد.هوتن به کیانانگاه کرد.کیاناهم وقتی
باهاش چشم توچشم شد،سرشو انداخت پایین.
هومن گفت:پس کیاناخانم شماهستین!کیاناسرشو تکون داد:بله،لابد
شماعکس منم دیده بودین!هومن خندید:نه…من فقط تعریف شمارو شنیدم.
-جدا؟ازکی؟
-ازاین داداش دیوونم.یکسال پیش.
-آها!بله!
کیانابه هوتن نگاه کردوهوتن لبخندی زد.نسترن گفت:هوتن واقعا ازاین
دیوونه خوشت اومده بود؟کیاناگفت:خوبه والا…دیوونه هم شدیم.هوتن
لبخندی زدوگفت:نه شماخیلی هم سالمین!چکامه خندید.هومن گفت:
شکی درش نیست.کیانا:درچی؟دردیوونه بودن من یاسالم بودن من؟
هومن گفت:سالم بودن؟…نه…دیوونه بودن شما.کیانااخمی کردوگفت:
چرا؟
هومن گفت:خب اگه سالم بودی وعقل داشتی که هوتنو ول نمیکردی.
کیاناسرشو انداخت پایین:دستتون دردنکنه.نسترن گفت:بفرما…هه هه.
کیانابه هوتن نگاه کردهوتن گفت:فکرمیکردم باهام تماس میگیری.خیلی
منتظرت بودم.کیاناگفت:خب…
هوتن گفت:ازمن خوشت نیومد؟کیاناجواب داد:نه نه مسئله این نبود…
من…راستش…شمارتونوگم کردم.هوتن نگاهی به کیاناانداخت وگفت:
انتظارداری باورکنم حرفتو؟میتونستی شماره منو ازنسترن بگیری.پس
نمیخواستی بامن باشی.
-نمیدونستم نسترن شماره شمارو داره.
-آره شمارمو داره.
-خب…
هوتن دوباره کارتی به سمت کیاناگرفت وگفت:سعی کن ایندفعه
گمش نکنی.اگرهم گم شد مطمئن باش میتونی شمارموازنسترن
بگیری.کیانابه چکامه نگاه کرد.چکامه باکلافگی کارتوگرفت وگذاشت
توجیب کیاناوگفت:خب بگیرش دیگه.داره منونگاه میکنه.
هوتن گفت:ازاولشم معلوم بود اهلش نیستی اماخب من قصدبدی
ندارم.مطمئن باش.خیلی ازت دلخورم.خیلی منتظرت موندم.تادوسه
هفته چشمم به گوشیم بود.فکرمیکردم زنگ میزنی اما خبری نشد
ازت.چندبارهم سراغتو ازنسترن گرفتم اماچیززیادی دستگیرم نشد.
مطمئن شدم دیگه منوفراموش کردی.تا امروزکه دیدمت.
کیاناسرشو انداخت پایین.هیچی نگفت.هومن گفت:خب حالااگه دفعه
هم زنگ نزنه چی؟هوتن شونه هاشو بالاانداخت.هومن گفت:پس یه
کاری میکنیم که خیالمون راحت باشه.هوتن نگاش کرد:چه کاری؟
هومن به کیانانگاه کرد:خب شمارت؟کیاناباچشمای گردشده نگاش
کرد:جان؟
-مبهم بود؟گفتم شماره موبایلتو بده.
-چرا؟
-که خیالمون راحت باشه دیگه.اگه زنگ نزدی مازنگ بزنیم.
-آها.
-خب؟ما منتظریما!
کیانابه چکامه ونسترن نگاه کرد.چکامه گفت:شماره موبایلت رو
صورت مانوشته شده؟کیاناخندید.چیزی نگفت.نسترن روبه هوتن گفت:
خودکارداری؟هوتن ازتوجیب کتش یه خودکاربیرون آوردودادش به نسترن.
نسترن کارت توی جیب کیانارودرآوردروش چیزی نوشت.کارتوبه سمت
هوتن گرفت وگفت:این دختره تاصدسال دیگه هم زنگ نمیزنه.یعنی
روش نمیشه.پس خودت زنگ بزن.
هوتن لبخندی رضایتمندانه زدوسرشو تکون داد:حتماً!امشب منتظرباش.
کیاناباحرص به نسترن نگاه کرد.نسترن نیشخندی زدوشونه هاشو
بالاانداخت.چکامه خندید.
کمی بعدازهمدیگه خداحافظی کردن.چکامه وکیاناونسترن برگشتن
خونه.لباساشونوعوض کردن.کیاناخودشو روی مبل انداخت وگفت:
الهی جفتتون بمیرین که منو توی دردسرانداختین.حالاچیکارکنم؟
چکامه یه سیب ازتوی یخچال برداشت وگفت:هیچی،باهاش دوست
میشی.می بینی که ازت خوشش اومده.

***********************************

part4

کیاناگفت:هردوتون خفه شین.حوصله ندارم.
-توهیچوقت حوصله نداری.والااگه به من پیشنهاد میداد باکله میرفتم.
-میخوای بهش بگم؟
-نه بابا…بدردخودت میخوره.
ساعت12شب بود.همشون ازخستگی خوابشون برده بود.ساعت12:15شب
باصدای موبایل کیانابیدارشدن.کیاناخواب آلود بدون اینکه به شماره
نگاه کنه گفت:کیه؟صدایی توی گوشی پیچید:سلام…خوبی؟
-ها؟چیکارداری؟
-خواب بودی؟
-آها!…الان موقع زنگ زدن بود.
-اصلاشناختی؟
-نه…کی هستی؟
-هوتنم.
خواب ازسرکیاناپرید.روی تخت نشست وگفت:آخ ببخشید.نشناختم.
خوبین شما؟هوتن گفت:خوبم.ظاهرا ازخواب بیدارت کردم نه؟کیاناگفت:
نه نه.بیداربودم.هوتن گفت:بله مشخصه.ازصدات معلومه که خواب بودی.
دیگه هم بامن رسمی حرف نزن.خیله خب.بخواب من بعدا بهت زنگ
میزنم.شب بخیر.
کیانادستپاچه گفت:شب بخیر.
وگوشیوقطع کرد.چکامه گفت:ای تو روحش بیادکه سه تا آدمو از خواب
بیدارکرد.کیاناگفت:دست گل خودتونه.بگیربکپ.چکامه غلطی زدودیگه
چیزی نگفت.دوباره خوابیدن.
صبح باصدای نسترن بیدارشدن.ساعت یک ربع به10بود.چکامه گفت:از
دست این دوست پسرخنگ وروانی کیانا.ساعت1نصف شب زنگ میزنه
ماروبیدارمیکنه،بعدهم میگه خواب بودی؟ببخشید،بگیربخواب.کیاناگفت:
چکامه لطفاخفه.چکامه روی مبل نشست:من که میگم خوب نیست.
-خیلی هم خوبه…باحاله.
-اه؟الان عاشقش شدی؟تانیم ساعت پیش میگفتی پسره فلان،
اینجوری،اونجوری،الان میگی باحاله؟
-چکامه اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی.
-تویکی خفه.
توهمین موقع گوشی کیانازنگ خورد.چکامه جواب داد:بله؟صدای هوتن
توی گوشی پیچید:الو؟کیانا؟چکامه گفت:من کیانانیستم.
-پس کی هستی؟
-چکامه.
-کیاناکجاست؟
-رفته پیش یکی از دوستاش.
-مگه دوست دیگه ای هم داره؟
-آره اسمشوهم بگم؟
-میگی پسره؟
-آره دیگه چقدرکندی!
-داری شوخی میکنی دیگه؟
توهمین موقع کیانابلندگفت:واسه چی داری دروغ میگی؟هوتن گفت:
چکامه لطفا از این شوخیابامن نکن.چکامه خندید.کیاناگوشیوازدستش
قاپید:خیلی بیشعوری.وشروع کردبه صحبت کردن باهوتن:الو؟صدای
هوتن توگوشش پیچید:سلام خوبی؟
-خوبم.
-این چکامه چی میگه؟نزدیک بودعصبانی بشم.
-من ازطرف اون ازت عذرمیخوام.دیوونه ست.میدونی که،یه تختش کمه.
چکامه-هی درست حرف بزن.تخته خودت کمه.
کیانا-هوتن ببخشید توروخدا.
هوتن-مشکلی نیست.چه خبر؟
-هیچی.
-خواب که نبودی!؟
-نه بابا،بیدارم.
-ببخشیددیشب بیدارت کردم ومزاحمت شدم.
-این حرفاچیه؟عیبی نداره.
-خونه ای؟
-آره.
-میتونم ببینمت؟
-امروز؟!
-اگه نمیتونی میذاریمش واسه یه وقت دیگه.
-برای من فرقی نمیکنه.
-پس امروزمیام دنبالت که بریم بیرون.فقط کسی رو باخودت نیار.میخوام
تنهاباشیم،خب؟
-باشه.
-ممنونم.آدرسومیدی؟
-آره.
بعدازاینکه کیاناگوشیو قطع کردچکامه گفت:هوهو!باهم قرارگذاشتین؟
کیاناباحرص نگاش کرد:بله به لطف تو و نسترن.نسترن گفت: منو
قاتیه این جریانات نکن!
***
غروب روز شنبه چکامه برگشت تهران.خیلی خسته بود..یه دوشی
گرفت ووسایلشو جابه جاکردکه تلفن زنگ خورد.جواب داد:الو؟صدای
بهگل توی تلفن پیچید:سلام بامعرفت،چطوری؟چکامه گفت:سلام
بهگل تویی؟خوبم توچطوری؟خوبی؟
-منم خوبم.کجایی؟
-تازه رسیدم خونه.
-خوش گذشت؟
-جات خالی.
-دوستان به جای ما.چیکارمیکنی؟
-فعلادارم باتوحرف میزنم.
-اوه بله درسته…امشب چیکاره ای؟
-هیچکاره وبیکاره..
-خوبه.میاییم دنبالت ومیریم بیرون.
-باکی؟
-عارف دیگه!
-اه راستی تبریک میگم.قبول کردی؟
-بله پس چی؟
-عروسیتون کی هست؟
-اوه!حالاحالاها باید صبرکنیم.
-منم دعوتم دیگه…مبارک باشه.
-مرسی.بله توهم دعوتی.
-خوبه.
-خب نگفتی،میای؟
-باشه،چه ساعتی؟
-ساعت9میام دنبالت.
-منتظرم.
-باشه.فعلاخداحافظ.
-خداحافظ.
چکامه بعدازاون برای رفتن آماده شد.حسابی به خودش رسیده بود.
ساعت هنوز9نشده بودکه زنگ اف اف شنیده شد.چکامه گفت:بهگل
بالانمیای؟بهگل گفت:نه توبیاپایین بریم.
-اومدم.
چکامه اینو گفت وازدرخونه اومدبیرون.بهگل روبه روش ایستاده بود:
سلام.چکامه هم جوابشو داد.باهم به طرف ماشینی رفتن وسوار
شدن.عارف سلام کرد.چکامه هم جوابشو دادوگفت:تبریک میگم،
بالأخره به عشقتون رسیدین!عارف باخجالت گفت:مرسی.ازخوش شانسیم
بوددیگه.بهگل خندید.چکماه متوجه حضورپسری شدکه کنارعارف رو
صندلی جلونشسته بود.پسرک خندیدوسلام کرد.
چکامه هم جواب داد.بهگل گفت:چکامه ایشون یکی از صمیمی ترین
دوستای عارف هستن،آقامیثم.چکامه گفت:خوشبختم.میثم لبخندی
زد:منم همینطور.عارف گفت:خب خانما،دستوربدین،کجابریم؟بهگل رو
به چکامه گفت:به نظرت کجاخوبه؟
-ازمن میپرسی؟چه میدونم!
-شهربازی خوبه؟
-خوبه.
بهگل روبه عارف گفت:میریم شهربازی.عارف گفت:باشه ولی بعداز
اون چی؟میثم گفت:خب بعد میریم رستوران.بهگل گفت:فکرخوبیه.
عارف ماشینو روشن کردوراه افتاد.
اون شب بعدازاینکه ازشهربازی برگشتن ورفتن رستوران،چکامه
روبه بهگل وعارف گفت:بهتون خوش میگذره دیگه.بهگل گفت:ای،
بدک نیست.عارف گفت:عالیه.چکامه خندید.
اون شب هم به خوبی وخوشی تموم شد.صبح روزبعدوقتی چکامه
وارد دانشگاه شد بهگل پریدجلوش وگفت:چطوری؟چکامه هل خورد:
بهگل این چه کاری بود؟سلام نکرده؟بهگل گفت:سلام.وخندید.
چکامه گفت:چی شده انقدرخوشحالی؟
بهگل گفت:به خاطرتوئه دیگه عزیزدلم!چکامه باتعجب بهش نگاه
کرد:به خاطرمن؟
-بله،اول مژده گونی میخوام تا مژده روبهت بدم.
-مژده؟
-بله.
-چه مژده ای؟
-عزیزم دلم میثم گلوش پیش توگیرکرده.
-میثم؟دوست عارف؟
-نه پس بابای من.
-ازمن خوشش اومده؟
-چقدرتوخنگی!آره دیگه!
-خب که چی؟
-میخواد بیادخواستگاری.
-بهش بگو به خودش زحمت نده.فعلانمیخوام ازدواج کنم.
-چی؟یعنی ازمیثم خوشت نمیاد؟
-چرا بایدخوشم بیاد؟
-ولی مافکرمیکردیم ازش خوشت میاد.آخه دیشب خیلی باهاش
شوخی میکردی.
-خب این که نشددلیل!بگو نمیخوادبیاد.
-باشه هرطورمایلی.
-ناراحت نشو بهگل.من هیچ آمادگی واسه ازدواج کردن ندارم.
-من ناراحت نشدم عزیزدلم.
-ممنونم.
اون روزبعدازتموم شدن کلاس ها،چکامه وبهگل توی حیاط دانشگاه
منتظرعارف بودن وداشتن صحبت میکردکه صدای توگوششون پیچید:
سلام خانم.برگشتن که چشمشون خوردبه پسری جوون.سلام کردن.
چکامه گفت:بله بفرمایید؟کاری داشتین؟پسرجوون گفت:من سپهرم.
ودستشو درازکرد.چکامه نگاهی بهش انداخت وگفت:امری بود؟سپهر
جاخورد اماخودشونباخت.روبه بهگل گفت:توخوبی؟بهگل سرشوتکون داد.
سپهردوباره به چکامه نگاه کرد:مزاحمم؟توهمین موقع یکی ازدوستاش
هم اومد.سپهرگفت:اینم دوستمه،شروین.چکامه روبه شروین گفت:
خوشبختم.بعددوباره به سپهرنگاه کرد:خب شمانگفتی چیکارداشتی؟
سپهرسرشوانداخت پایین وگفت:خخخ…خب..
بعدروی یه کاغذچیزی نوشت واونوبه سمت چکامه گرفت.چکامه هم
کاغذو گرفت وبهش نگاه کرد.سپهرشماره موبایلشو نوشته بود.چکامه
نگاهی بهش انداخت وگفت:خب؟سپهرگفت:خب به جمالت…چیز…
منظورم این بودکه…خب زنگ بزن دیگه…منتظرتم.چکامه نیشخند
تمسخرآمیزی زدوگفت:واقعافکرکردی من بهت زنگ میزنم؟
-نمیزنی؟
چکامه کاغذو پاره کردوگفت:خیلی احمقی.سپهرباتعجب بهش نگاه
کرد:چرا اینکاروکردی؟چکامه گفت:چون دوست داشتم.مشکلی
هست؟سپهرجواب داد:آره،کسی اینجاجرئت نداره بامن اینجوری رفتار
کنه.
-خیلی به خودت می نازی!چشم نخوری!
-توهم خیلی ازخودمتشکری،نترکی یه وقت؟
-تونگران خودت باش جوجه قرتی!
سپهراخماش رفت توهم وخواست یه چیزی بگه که صدای عارف تو
گوششون پیچید:داداش امری هست مادرخدمتیم.سپهربرگشت وبا
دیدن عارف لبخندی زد:چطوری عارف خان؟عارف نیشخندمصنوعی
زد:توبهتری.لبخندسپهرمحوشدوروصورت عارف خیره موند.عارف
سوئیچ ماشینو به طرف بهگل گرفت وگفت:شمابرین تو ماشین بشینین.
من الان میام.بهگل بانگرانی به عارف نگاه کرد.سوئیچو گرفت.عارف
لبخندی زد.چکامه وبهگل رفتن توماشین.بهگل گفت:به نظرت چه اتفاقی
ممکنه بیفته؟چکامه گفت:نمیدونم.
-ولی من میدونستم.
-چیو؟
-اینکه سپهرمیادطرفت.
-خب؟
-چکامه سپهرهمون پسره ست که راجبش بهت گفته بودم،یادت هست؟
-آره آره…جداً خودش بود؟
-مگه ندیده بودیش؟!
-نه بابامن اصولاً توجه نمیکنم.
-خیلی پرروئه ولی من میدونم بالأخره یه چیزی میگه بهت.
-ازکجا؟
-دیوونه وقتی توحیاط راه میری همه چشمشون رو توئه!توتوجه
نمیکنی.مطمئن باش ازاین به بعدهیچ پسری نمیادطرفت.یعنی حق
نداره که بیاد.
-چرا؟
-وقتی سپهردست بذاره رویه دختربقیه پسرا حق ندارن بهش نزدیک
بشن.بایددورشوخط بکشن.کل دانشگاه میدونن.
-اینطوری که نمیشه،من میترشم.
وخندید.بهگل هم خندید:نترس بعدازاینکه فارغ التحصیل شدی میتونی
یه شوهرخوب پیداکنی.
خنده ی چکامه دوبرابرشد:ولی من ازاین سپهرخوشم نمیاد بایدکیو
ببینم؟بهگل گفت:این ولت نمیکنه چکامه.خیالت راحت.وقتی ازیه
نفرخوشش بیاددیگه هیچکی نمیتونه جلوشوبگیره.چکامه پرسید:تو
ازکجاانقدرخوب اونو میشناسی؟بهگل نیشخندی زدوبه روبه روش
خیره شد:اولاکه ماه هاست تواین دانشگاه درس میخونم.دوماکه
سپهریه زمانی خیلی باعارف صمیمی بود.سومااینکه بچه های دیگه
آمارمیدن بهت.مثل من که الان بهت گفتم.
چکامه سرشوتکون داد.
بهگل گفت:ولی مواظب خودت باش.سپهرگرگه!چکامه خندش گرفت.
بهگل گفت:جدی میگم.واقعا یه گرگه!واقعاهم مثل گرگ منتظرطعمه ست.
چکامه باتعجب به بهگل نگاه کرد.
توهمین موقع درماشین بازشدوعارف ومیثم سوارماشین شدن.چکامه
وبهگل سلام کردن.
عارف گفت:چی بهتون گفت؟بهگل جواب داد:مثل همیشه دیگه.
عارف دوباره پرسید:خب شماچیکارکردین؟وبازهم بهگل گفت:چکامه
جوابشو داد…جوجه قرتی…هه هه!
وخندید.
میثم به چکامه نگاه کرد.چکامه سرشوانداخت پایین.بهگل به میثم
نگاه کردوسرشوبه دوطرف تکون دادوبا اشاره به میثم فهموندکه چکامه
پیشنهادشو قبول نکرد.میثم به چکامه خیره شدوبعدازاون ازماشین
پیاده شدورفت.
عارف به چکامه نگاه کرد:ازش خوشت نیومد؟چکامه گفت:پسرخوبیه
ولی الان نمیخوام ازدواج کنم.میخوام باخیال راحت درسمو بخونم.
عارف گفت:ولی میثم مزاحم درس خوندنت نمیشد.بهگل گفت:خب
نمیخواد دیگه،چقدراصرارمیکنی؟!عارف شونه اشو بالا انداخت.
ماشینو روشن کردو راه افتاد.
صبح روزبعدچکامه وقتی وارد دانشگاه کردچشمش دنبال بهگل گشت
که پیداش نکرد.گوشیشوازتوی جیب مانتوش بیرون آوردوشماشوگرفت.
بعدازچندتابوق صداش توی گوشی پیچید:جانم چکامه؟
چکامه گفت:سلام،کجایی تو؟بهگل گفت:من امروزحالم خوب نیست
نمیتونم بیام.ببخشید که تنهایی.
-سرماخوردی؟
-فکرمیکنم.
-باشه پس خوب استراحت کن.
-چشم.
-فعلا خداحافظ.
چکامه گوشیوقطع کردوخواست به طرف نیمکت بره که سپهرپرید
جلوش:سلام خوشگله!چکامه راهنشو کج کردوخواست به سمت
دیگه ای بره که بازهم سپهرجلوش واستادوگفت:جواب نمیدی؟
میخوام باهات حرف بزنم،کارت دارم.چکامه گفت:من کاری باهات ندارم.
سپهرگفت:حداقل اسمتوبهم بگو.
-بمون توخماریش.روزخوش.
-صبرکن ببینم.
چکامه اهمیتی نداد.بازم خواست بره که سپهردستشوکشیدوگفت:مگه
بهت نمیگم صبرکن؟توچرا انقدرلج میکنی؟هرکی جای توبود بی معطلی
قبول میکرد.اون وقت توواسه من نازمیکنی؟چکامه اخمی کردوگفت:
دستتوبکش بی شرم.خجالت نمیکشی؟
-دختربه پررویی توندیدم تاحالا!
-خب حالاببین.
سپهربا اخم گفت:فکرکردی کی هستی که اینجوری بامن حرف میزنی؟
چکامه دست به کمرگفت:توفکرکردی کی هستی که همه بایدبهت
احترام بذارن؟ها؟سپهرگفت:عجب آدمی هستی تو!تواین چندسال
هیچکی جرئت نکرده بودصداشو روم بلندکنه.اون وقت تو تازه وارد داری
بامن کل کل میکنی؟چکامه نیشخندتمسخرآمیزی زدوگفت:من مجبور
نیستم بهت احترام بذارم.سپهربا اخم گفت:هی جوجه،حرف دهنتو
بفهم.همین الآن معذرت خواهی کن وگرنه…
-وگرنه چی؟
-پشیمون میشی.
-بروبابا،هری،به سلامت،میتونی تشریف ببری.
-چی گفتی؟دخترتوخیلی جیگرداری که بامن انقدربد حرف میزنی.
همه بچه هادورشون جمع شده بود.چکامه گفت:نظرلطفته،حالا از
سرراهم بروکناروبذاربرم.سپهرنیشخندی زدوگفت:هه هه،حتما!
تا ازم معذرت خواهی نکنی هیچ جانمیرم.
چکامه چهارزانوروی زمین نشست وکیفشو گرفت توبقلش ودرحالی
که به سپهرنگاه میکردگفت:باشه پس من همین جامیشینم وهیچ جا
نمیرم.ازت معذرت خواهی هم نمیکنم.
سپهرباتعجب نگاش کرد:خیلی رو داری نی نی کوچولو.
-الهی!…قربون توبرم که خیلی کم رویی بابابزرگ.
-اه،اه،اه…چه زبون درازی داری.
-آره چی فکرکردی؟
-ساکت شودختره بیشعور.همین الان ازم معذرت خواهی کن.
-نمیخوام.چطوری هم ساکت شم وهم معذرت خواهی کنم؟
همه بچه هاخندیدن.سپهر روبه دختروپسرایی که دورشون ایستاده
بودن گفت:چیه؟چرا اینجاواستادین؟مگه اومدین سینماکه اینجوری
نگاه میکنین؟
چکامه گفت:آره منتظرن ببینن آخرفیلم چی میشه.توبالأخره کم
میاری یانه.سپهرهم نشست روی زمین وگفت:من کم نمیارم.
چکامه گفت:خوبه،منم کم نمیارم.سپهردستشوگذاشت زیرچونه اش
وبه چکامه خیره شد.چکامه هم توچشماش خیره شد.صدای دختری
توی گوشش پیچید:آفرین،خیلی دل وجرئت داری،بهت تبریک میگم.
چکامه برگشت وبادیدن دخترلبخندی زد.دخترجوون دوباره گفت:تاحالا
کسی جرئت نداشت صداشو رو سپهربلندکنه وحرفی بهش بزنه.یا
برخلاف میلش رفتارکنه.
چکامه سرشوتکون داد.سپهربلندگفت:هی چی داری میگی درگوشش؟
دخترک به سپهرنگاه کرد:ببخشید.سپهربا اخم گفت:برو اونور،کی به
توگفت بیای باهاش حرف بزنی؟پسری جوون روبه سپهرگفت:خیله خب
حالاچه خبرته؟
ودست دخترو گرفت ودنبال خودش کشوند.چکامه گفت:توهمیشه با
مردم اینجوری حرف میزنی؟فکرکردی کی هستی؟اختیارشونوداری؟
سپهربانیشخندولحن تمسخرآمیزی گفت:به توچه؟توبه ریاضتت برس.
وخندید.
چکامه گفت:هه هه هه…نمکدون.وازجاش بلندشد.
کوله اشو انداخت روی دوشش وگفت:توهم همینطور…خوش بگذره.
سپهربلندشدوباتعجب گفت:کجا؟چکامه چیزی نگفت وبه طرف سالن
دانشگاه راه افتاد.بعدازاونم همه ماجرا رو فراموش کردن ورفتن پی
کاری خودشون.سپهردنبال چکامه دویید وگفت:شانس آوردی نزدم
له ولوردت نکردم.چکامه خندیدوسرشوتکون داد:خیلی احمقی.
سپهربلنددادزد:ساکت شو.
چکامه با تمسخرنگاش کردوگفت:هنوزنمیدونی چه حسی داره وقتی
غرورت بکشنه،نه؟ولی مطمئن باش یه روزی میشکنه وحسش میکنی.
امافعلابه دختربازیات برس تا بعد ببینی چی میشه.
سپهردهنش وامونده بود.چکامه باتمسخرخندیدورفت.
چندروزی ازاون ماجراگذشت.چکامه همه چیزو واسه بهگل تعریف کردو
بهگل هم کلی خندید.روزسه شنبه بعدازتموم شدن کلاس ها،چکامه و
بهگل مثل همیشه منتظرعارف بودن که صدای سپهرتوگوششون پیچید:
سلام.چکامه برگشت وباعصبانیت گفت:ببین یکباردیگه مزاحم بشی اونقدر
جیغ میزنم تاهمه بریزن روسرت.سپهرخندیدوگفت:کیا؟پسرای دانشگاه؟
اینامثل سوسک ازمن مترسن.بهگل گفت:چی ازجونش میخوای؟
سپهرخیلی جدی گفت:من باتوحرف زدم که میپری وسط؟بهگل حرفی
نزد.چکامه گفت:درست صحبت کن.سپهرباعصبانیت گفت:چراهرچی از
دهنت درمیادبهم میگی؟
-تقصیرخودته که درست رفتارنمیکنی،ازت خوشم نمیاد،خداحافظ.
چکامه اینو گفت ودست بهگل روگرفت وخواست بره که سپهردرگوشش
گفت:بالآخره میفتی تو دامم آهوکوچولو.چکامه باتمسخرگفت:به همین
خیال باش شکارچی احمق.وهمراه بهگل جلوی درایستادن.کمی
بعدعارف هم اومدوباهم رفتن.
روزهامیومدن ومیرفتن.چکامه تقریباهرروزباسپهرروبه رو میشدو جروبحث
میکردن باهم.دیگه خسته شده بود.دیگه هروقت وارددانشگاه میشد
اطرافشو خوب نگاه میکردتاسپهردوربرش نباشه.
چندروزبعدازامتحانا،ترانه وحامد،همرا سپیده وصامدوکیا اومدن تهران.
چکامه بادیدن پدرومادرش خیلی خوشحال شده بود.
چندروزی ازشروع ترم دوم گذشته بود.یه روزصبح چکامه بعدازاینکه
لباساشو عوض کردوازاتاق اومدبیرون چشمش خوردبه کیاکه روی
مبل نشسته بود.آروم پرسید:تواین وقت صبح بیداری؟کیاسرشو
تکون داد.چکامه دوباره گفت:چرا؟ساعت6:30صبحه!
کیاگفت:آره،بیدارشدم برسونمت،حاضری؟چکامه گفت:بخواب،مزاحمت
نمیشم.کیاازجاش بلندشد:مزاحم نیستی.بیابریم.ازخونه اومدن بیرون و
سوارماشین شدن،دقایقی بعدکیاجلوی دانشگاه ترمززد.به چکامه
نگاه کردوگفت:کلاست چه ساعتی تموم میشه؟چکامه جواب داد:امروز
ساعت2.کیابه روبه روش خیره شد.سرشو تکون دادوگفت:منتظرم باش.
میام دنبالت.
-باشه.
چکامه اینوگفت وازماشین پیاده شدورفت داخل دانشگاه.بهگل بادیدنش
سلام کردوگفت:این پسرخوشتیپه کی بود؟ها؟راستشوبگو شیطون.
چکامه خندیدوگفت:بروبابا،پسرعموم بود.بهگل گفت:جداً؟چه خوشگل
بود!
-کجاش خوشگله؟
-نه خوشگله!…الحق که پسرعموی خودته.
-هه…آره.
-خیله خب،بیابریم،الان کلاس شروع میشه.
ساعت2:15بعدازظهربود.چکامه جلوی دانشگاه منتظرکیابود.به ساعتش
نگاهی انداخت وگفت:پس کجایی؟صدای سپهرتوگوشش پیچید:سلام
خانوم،خوبی؟چکامه بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:مزاحم نشو.سپهر
جلوش واستادوگفت:من نمیخوام مزاحم بشم،تواین چندماه تویکبارم
نذاشتی من حرفمو بزنم.حتی نمیدونم اسمت چیه!چکامه گفت:ندونی
بهتره.سپهرگفت:ولی من دست ازسرت برنمیدارم.تاآخرخردادمطمئن
باش روتو کم میکنم.چکامه نیشخندی زدوگفت:می بینیم.
-آخه چرا…
هنوزحرفش تموم نشده بودکه صدای کیاتوگوش هردوشون پیچید:
نمیشناسمت!سپهربرگشت وبادیدن کیالبخندتمسخرآمیزی زد:منم
نمی شناسمت.کیاگفت:شمانسبتت با این خانم چیه؟سپهرجواب داد:
نامزدمه،امری بود؟کیابه چکامه نگاه کرد:نگفته بودی نامزدداری.چکامه
خندید:بایدفهمیده باشی داره دروغ میگه.
سپهرگفت:وشمانسبتت بااین خانم چیه؟کیایه قدم اومدجلو:بنده هم
نامزدشون هستم،امری بود؟سپهربه چکامه نگاه کرد.چکامه با لبخندی
تمسخرآمیزشونه هاشو بالاانداختوکیاگفت:یکباردیگه مزاحمش بشی
من میدونم تو.خونوادتومیارم جلوچشمت.فهمیدی؟سپهربااخم گفت:
حرف دهنتوبفهم مرتیکه!چکامه دست کیاروکشیدوآروم دم گوشش
گفت:اینجادیگه دعواراه نندازخواهشاً.کیابهش نگاه کردوگفت:این
پسره کیه؟چکامه جواب داد:بعدابهت میگم.سپهربه چکامه نگاه کرد:
واقعانامزدته؟چکامه سرشوتکون داد.سپهربه کیاخیره شدوبعددوباره
روبه چکامه گفت:نمیدونستم صاحب داری.کیاگفت:حالاکه میدونی پس
راتو بکش وبرو.سپهرچیزی نگفت وبدون گفتن کلمه ای سوارماشینش
شدورفت.کیاوچکامه هم سوارماشین شدن که کیاگفت:این پسره
کی بودچکامه؟چکامه خیلی خونسردگفت:یه مزاحم.
-خیلی بهت گیرمیداد؟
-تقریبا.
-همکلاسیت بود؟
-نه.
-چندوقته که دنبالته؟
-ازترم اول،چراانقدرسوال میپرسی؟
-میخوام بدونم.
-آخه چه فرقی واسه تو میکنه؟
-فرق میکنه دیگه.
-آهابازدوباره غیرتی شدی؟
-چکامه واسه من مهمه.تودخترعمومی،دوست ندارم کسی باهات
باشه یااذیتت کنه.درضمن تاوقتی که اینجام خودم میارمت دانشگاه
ومیبرمت خونه،فهمیدی؟
چکامه سرشوتکون دادوچیزی نگفت.
فردای اون روزبهگل بادیدن چکامه بازم بدون سلام گفت:کیاخوبه؟
چکامه باتعجب نگاش کردوگفت:بهگل خجالت بکش،توکه خودت
صاحاب داری.بازحال پسرعموی منو میپرسی؟
بهگل گفت:آره خب عاشقش شدم.صدای عارف توگوشش پیچید:
عاشق کی شدی بهگل جان؟بهگل سرجاش میخکوب شد.چکامه
روبه عارف گفت:سلام عارف خان…نترس طرف پسرنیست،یعنی
هست،یعنی منظورم خودشمابودی.یعنی اینکه بهگل داشت ازشما
تعریف میکرد.عارف لبخندی زدوسرشوتکون داد:بله اگه کس دیگه ای
بودکه خودم هردوشونو میکشتم.بهگل خندید:عارف چه فکرایی میکنی ها!
عارف گفت:کلاساتموم شدجلوی درمنتظرم بمونین.ورفت.
هردوشون نفس راحتی کشیدن وچکامه گفت:توباشی دیگه درغیاب
عارف ازپسرعموی من تعریف وتمجیدنکنی.وخندید.بهگل گفت:ازسپهر
چه خبر؟چکامه بازم باخنده گفت:دیروزوقتی داشت باهام صحبت میکرد
کیادیدش.
-خب چی گفت؟
-هیچی بهش گفت نامزدمه.
-اونم باورکرد؟
-آره.
بهگل خندید:وای نمیدونستم انقدرخره وهمه چیزو زودباورمیکنه.کیا
اگه همینجوری ادامه بده خیلی خوب میشه.
چکامه گفت:تاهمین الانشم باورکردمن نامزددارم دست ازسرم
برداشت.
-پس دروغی که کیاگفت کارسازبود.دستش دردنکنه.
-آره بالأخره یه جایی بدردم خورد.
توهمین موقع صدای سپهرتوگوشش پیچید:خب پس تونامزدنداری و
به من دروغ گفتی،ها؟چکامه به بهگل نگاه کردوبرگشت سمت سپهر.
سپهرگفت:چرابه من دروغ گفتی؟ها؟هیچکی جرئت نداره به من
دروغ بگه.چکامه گفت:چراهمیشه همه بایدبهت احترام بذارن.
سپهرگفت:چون من میگم.
-تومیگی؟
-آره.
-توخیلی بیخودمیکنی میگی.فکرکردی کی هستی؟
سپهربلنددادزد:ساکت شودختره نفهم.واسه یه لحظه بدن چکامه
لرزید.باتعجب نگاه به سپهرانداخت وبعدازمکث کوتاهی گفت:توچه
حقی داری سرمن دادبزنی؟سپهردوباره گفت:خیلی پررویی!ساکت
شو.هیچکس تاحالامثل توبامن رفتارنکرده بود.چکامه گفت:اِه جدا؟
پس بدنیست یه نفرهم باهات اینجوری رفتارکنه.سپهردیگه داشت
منفجرمیشدازعصبانیت:ببین به نفعته که همین الان معذرت خواهی
کنی.
چکامه ابروهاشودادبالاودرحالی که به سرتاپای سپهرنگاه میکردگفت:
اگه معذرت خواهی نکنم چی میشه؟سپهرگفت:بامن یکی به دونکن.
من باهات لج کنم بدلج میکنما!چکامه نیشخندتمسخرآمیزی زد.سپهرو
هل دادوروبه بهگل گفت:بیابریم.
چندماهی گذشت.سپهروچکامه تقریباهرروزباهم جروبحث میکردن.
چندروی ازتموم شدن امتحاناگذشت.چکامه که خیالش راحت شده
بود،چمدونشوجمع کردورفت بابلسر.کیاناونسترن مثل همیشه ازدیدنش
خوشحال شدن.
روزجمعه بود.چکامه همراه کیاناونسترن وهوتن وهومن داشتن کناردریا
قدم میزدن که چکامه روبه کیاناگفت:خب تونگفتی این ترموقبولی یانه؟
کیانا بازوی چکامه رونیشگون گرفت وگفت:یکی بایدازتوبپرسه قبول
میشی یانه بچه پررو.چکامه هم بامشت به دست کیانازدوگفت:ساکت
شو.
کیاناجواب داد:دوست ندارم.درست صحبت کن.چکامه هم خندید:عشقم
میکشه اینجوری باهات حرف بزنم.کیانااخمی کرد:پس جرئت داری واستا
تاحسابتوبذارم کف دستت.چکامه دوییدوکیاناهم دنبالش.
همینطورداشتن میدوییدن.چکامه دیگه نفسش بنداومده بود.جیغ
میکشید:غلط کردم!!
کیاناهم بلندجواب میداد:می کشمت چکامه.وبه دوییدن ادامه داد.
شال چکامه ازسرش افتاده بودولپ هاش قرمزشده بود.همینطور
داشت میدوییدکه یکدفعه پاش به سنگی گیرکردومحکم به چیزی
برخوردکردوافتاد روش.همزمان بااون جیغی کشید.لحظاتی بعد
چشماشو بازکرد.صدایی توگوشش پیچید:آخ،فکرکنم کمرم خردشد.
وبعدصدای کیانا:چکامه خوبی؟چکامه نگاهی انداخت.چشماش تو
چشمای قهوه ای وقشنگی خیره موند.چقدرآشنابود.انگارسال ها
بودکه این چشمهارو می شناخت.به خودش اومد.چندبارمحکم پلک
زد.خودشو کنارکشیدوروماسه هانشست.نفس نفس میزد.نگاهی
به اطرافش انداخت.صدای کیانابرای باردوم توگوشش پیچید:خوبی؟
چکامه آروم سرشو تکون داد:آره.
بعدازاون صدایی توگوشش پیچید:آخ.وبه سختی بلندشدن پسری جوون.
چکامه بیشتردقت کرد…وای…روی کی افتاده بود؟!…سپهر…
سپهرهم باتعجب به چکامه نگاه کردوبهش خیره شد.اما نگاهش رو
چشمای چکامه نبود.به چیزدیگه ای خیره شده بود.چکامه نگاهی به
خودش انداخت:گردنبندش اززیرلباسش بیرون اومده بودوحرفsمشخص
شده بود.
دوباره به سپهرخیره شد.سپهرجلوی چکامه نشست.گردنبندشو تو
دستاش گرفت وبهش خیره شد.چکامه هنوزنفس نفس میزد.سپهر
اخمی کرد.نگاهش هنوزروی گردنبندثابت مونده بود.چندثانیه ی بعدبه
چشمهای چکامه خیره شدوآروم باشک وتردیدگفت:چکامه!؟چکامه
به سپهرخیره شد.هیچی نگفت.سپهربلندترگفت:آره؟خودتی؟
آروم سرشوتکون داد:خودمم،اینجاهم دست ازسرمن برنمیداری؟اصلا
کی اسممو بهت گفته؟
سپهرناباورانه به چکامه خیره شد:چرا…چرا زودترنفهمیدم؟چکامه
با اخم گفت:چرا داری میگی معلوم هست؟حالت خوبه؟توهمین موقع
صدای هومن توگوش چکامه پیچید:چکامه حالت خوبه؟وبعدبازوشوگرفت
وبلندش کرد.نسترن گفت:خوبی؟چکامه آروم سرشو تکون داد:آره آره.
بعدبه سپهرنگاه کرد.سپهربالبخندتلخی به چکامه نگاه کرد:فراموشم
کردی مگه نه؟
چکامه باکلافگی اخمی کردوسرشوتکون داد:پوف!…نخیر…توحالت خوب
نیست.ببینم مشکلت چیه؟چرادست ازسرم برنمیداری؟سپهراومد
نزدیکتر:چکامه…جداًمنو نشناختی؟
چکامه گفت:چراشناختمت،فکرکنم یه چندماهی بدجورگیرداده بودی
بهم.الانم که ولم نمیکنی.سپهردوباره گفت:نه…فکرمیکردم اگه یه
روزی منوببینی میشناسیم.ولی اشتباه میکردم.چکامه به کیاناونسترن
نگاه کرد.اوناهم باتعجب بهش خیره شدن.هوتن گفت:مشکلی پیش
اومده.سپهربدون کوچیکترین توجهی به حرف هوتن روبه چکامه گفت:
قبلاًهاواسه بودن وبازی کردن باهمدیگه لحظه شماری میکردیم اما الان
تو…فکرنمیکنم حتی اسم اون همبازی دوران بچگیت یادت باشه!
چکامه با اخم گفت:بودن وبازی کردن باهمدیگه؟همبازی؟…دوران بچگی؟
وبرای یک لحظه تمام خاطراتش بچگی اش تاقبل ازشروع زندگیش با
ترانه وحامد،اومدجلوش چشمش،حیاط بهزیستی،بازی کردن،دوییدن
وخندیدن،صدای جیغ ودادوخنده ی بچه ها،وآخرازهمه یک همبازی
همیشگی:سپهراد؟
سپهرنیشخندی زد:آره خودمم…حالافهمیدی کیم؟چکامه باتعجب به
سپهرنگاه کرد:داری شوخی میکنی؟سپهرگفت:دلم میخواد بزنمت
چکامه!…پس ازکجافهمیدم این گردنبندمال منه؟اسمت…نگاهت…
خنده هات…همشون هنوزتوذهنمه.قبلاخیلی مهربونتربودی.
چکامه نگاهی به سرتاپای سپهرانداخت.
سپهرادامه داد:میدونی،صاحب اصلی اون گردنبند منم،نه تو.ولی
خوشحالم که تاالان نگهش داشتی.هنوزم مثل قبلاًهاست.چکامه
پلاک گردنبندروتودستش گرفت وبه سپهرنگاه کرد.سپهرنه.حالادیگه
بایدبهش میگفت سپهراد:ازکجامنوشناختی؟باهمین گردنبند؟سپهراد
گفت:گوشواره هات هنوزتوی گوشته!دیدمشون چون شالت روسرت
نیست…قول وقرارامون یادت میاد؟چکامه سرشوتکون داد.
-پس فراموشم نکردی.خوشحال شدم.
-سپهرادجداخودتی؟
-خدابگم چیکارت کنه.منوتوشک انداختی،بایدبرم دنبال تحقیقات.
-راجب خودت؟
-نه پس راجب جدوآبادجنابعالی…وای چکامه خیلی خوشحال که
می بینمت.
چکامه با ناباوری به سپهراد نگاه کرد.نسترن گفت:ماجراچیه؟کیاناگفت:
نسترن بیخیال.چکامه به هرچهارنفرشون نگاه کرد.هومن گفت:نمیخواین
بگین موضوع چیه؟نسترن گفت:حالاهی به من بگین نسترن ساکت.
چکامه بالبخندگفت:بچه ها این سپهراده،همبازی بچگی های من.
نسترن گفت:ببخشیدا…ماازبچگی باهمیم.این همبازی کجابودکه ما
یادمون نمیاد؟
چکامه لباشو گازگرفت.سپهرادگفت:اون موقع که من باچکامه بازی
میکردم شمانبودی.چکامه به سپهرادنگاه کردوگفت:این کیاناست.
دخترعموم،اینم نسترن،دوستم،این آقایون هم هوتن وهومن هستن.
سپهرادسرشو تکون دادوبعدباهوتن وهومن دست داد.چکامه هنوزم
وجود سپهراد واسش قابل باورنبود.داشت بهش نگاه میکردکه برگشت
ولبخندی زد:باورت نمیشه؟چکامه گفت:نه!اصلاباورم نمیشه!
-منم باورم نمیشه.فکرمیکنم خوابه.
-واقعاخودتی؟
-چکامه به خدا خودمم.
-اینجاچیکارمیکنی؟
-همون کاری که تومیکنی.
-سپهراد؟
-خب بادوستام اومدم ویلای خودمون.
-خیلی ازش میگذره.
-چندسال؟پونزده سال پیش!
وبرای لحظه ای هردوبهمدیگه خیره شدن وبه گذشته هابرگشتن.
به اون موقع هایی که بیخیال بودن وبازی میکردن.به اون موقع هایی
که ازباهم بودن اذت میبردن وحالابعداز15سال بی خبری،همدیگه
رودیده بودن.
سپهراد دوباره به گردنبندچکامه خیره شد:وای خدا!هنوزباورنمیکنم.
چکامه به خودش اومد.سپهرادباخنده گفت:دوستات رفتن.
چکامه نگاهی به اطرافش انداخت.حق باسپهراد بود.خیلی دورشده
بودن.
لبخندی زدوسرشوتکون داد:آره،خیلی رعایت حال مارومیکنن.سپهراد
باخوشحالی بی حدگفت:وای چکامه پیدات کردم!پیدات کردم!
وبعدچکامه رو روی دستاش بلندکردودورخودش چرخوند.چکامه خندید
وگفت:سپهرادزشته!دوباره بچه شدی؟سپهرادباخنده گفت:آره میخوام
دوباره بچه یشم.چکامه جیغ میکشیدومیخندید.
تا اینکه سپهرادخسته شدوچکامه روگذاشت روی زمین.درحالی که
نفس نفس میزد خندید:خوش گذشت بهت؟چکامه باخنده شونه هاشو
بالانگه داشت:آره خیلی.
سپهرادلپ هاشوکشیدوگفت:خب حالابامن بازی میکنی؟
چکامه گفت:چه بازی؟سپهراد دستشو گذاشت زیرچونه اش وفکری
کرد:اوممم…من میشم بره توهم بشو گرگ.ببینم میتونی منو بگیری
یانه.
وبعددوییدوچکامه هم دنبالش.
کمی که دوییدن سپهراد ایستاد.چکامه زدبه بازوش وگفت:گرفتمت.
سپهرادخندید:هنوزم مثل قدیما بانمکی.چکامه بالبخندگفت:توهم با
فلفلی.
ــ یعنی تندم؟
ــ آره.
ــ آتیشیه آتیشی؟
ــ بله!
سپهرادسرشو تکون داد ودستشو گذاشت توجیب شلوارجینش:
خب نگفتی چکامه خانوم،رشته ات چیه؟چکامه جواب داد:عمران.
توچی؟سپهرادگفت:منم همینطور،خانم مهندس.چکامه باعشوه
گفت:خب دیگه،ما اینیم.سپهراد گفت:زیادبه خودت نگیر،منظورم
مهندس توالت شوری بود.چکامه باتعجب نگاش کرد.
ــ چیه؟میدونی چقدرمهندس توالت شوری سخته؟!اینکه بدونی
چه شوینده ای استفاده کنی،شوینده ها چطوری باعث تمیزشدن
کاشی هامیشن،چه نوع ملکولی توشوینده هاهست،ترکیبشون
چیه؟باچه شوینده ای توالتوتمیزکنی وازاینجورحرفادیگه،نچ نچ نچ،
خیلی سخته،چکامه چطوری تحمل میکنی؟
ــ سپهراد؟
ــ هوم؟
ــ مثل اینکه تجربه داشتی،نه؟
ــ نه شنیدم،آخه میدونی،دخترازیادتو این رشته درس میخونن.
دوروبرمنم که دخترزیاده.
ــ شانس آوردی بعدازچندسال دیدمت ونمیتونم تلافی کنم وگرنه
دارم برات.
ــ وای وای ترسیدم!چهل ستون بدنم لرزید.
ــ خودتو مسخره کن.
ــ چجوری خودمومسخره کنم؟بگم هه هه سپهراد چقدرموهات
زشته،یامثلاسپهراد دماغت آویزونه!
ــ باشه،گفتم که دارم برات.انقدرمسخرم کن تاجرمت سنگینترشه.
ــ وای مردم ازترس خانم پلیسه.
ــ پوف!
ــ اه راستی یادم رفت توروبه دوستام معرفی کنم،امشب کجایی؟
ــ خونه کیانا.
ــ خب شماره تلفن خونه اشوبده.
ــ که مزاحم بشی؟عمراً!
ــ اذیت نکن.بدش دیگه!
ــ باشه.
چکامه شماره تلفن خونه کیاناونسترن رودادکه سپهرادگفت:
خب مرسی،حالاشماره موبایلت.چکامه گفت:بله بله؟نفهمیدم!
خیلی پرروشدی.شماره تلفنو داشته باش شماره موبایل
پیشکشت.سپهراد اخمی کردوگفت:قرارنشد دیگه اذیت کنی.
بگودیگه.چکامه باشیطنت خندیدوشماره موبایلشو به سپهراد
داد.سپهرادگفت:امشب میام دنبالت،خب؟چکامه گفت:باشه.
بعدازکمی سکوت سپهرادگفت:خب دیگه چیکارمیکنی؟چکامه
جواب داد:هیچی درس میخونم،باتوی دیوونه کل کل میکنم،میام
اینجا…راستی یه سوال،چرا اینجوری شدی تو؟سپهرادبااخم
گفت:چجوری شدم مگه؟
چکامه مکثی کردوگفت:خب چجوری بگم؟
ــ همینجوری که داری میگی،همینجوری بازبونت.
ــ خب چرا فکرمیکنی همه بایدازت حساب ببرن وبترسن وبه
حرف گوش بدن؟
ــ چون خودم میگم.تواون دانشگاه فعلامن ازهمه بهترم.
ــ ازچه لحاظ؟
ــ ازهمه لحاظ…پولدارنیستم که هستم،خوشگل نیستم که هستم،
خوشتیپ نیستم که هستم،دخترکش نیستم که هستم،باحال
نیستم که هستم،هنرمندنیستم که هستم…دیگه چی میخوای؟
ــ مغرور نیستی که هستی،ازخودراضی نیستی که هستی،
بی تربیت نیستی که هستی…بازم بگم؟
ــ واقعاراجب من اینجوری فکرمیکنی؟
ــ فقط من اینجوری فکرنمیکنم،هرکی که تورودیده ومیشناسه
راجبت اینجوری فکرمیکنه.اخلاقتوعوض کن سپهراد.
ــ ممنون از راهنماییت.
ــ جدی میگم.یه کمی تغییرکن.
ــ چشم خانم معلم.حالانگفتی،امشب میای یانه؟
ــ من که گفتم باشه.
ــ اومدم بیرون واست زنگ میزنم،خب؟
ــ باشه.
ــ منتظرم باش.
ــ ای بابا باشه.
ــ چکامه؟
ــ بله؟
ــ چقدربزرگ شدی!باچکامه خیالی من کلی فرق داری.
ــ مگه چکامه خیالی توچه شکلی بود؟
ــ تقریباشکل همون چکامه کوچولوی سه ساله.
ــ خب آدماتغییرمیکنن،توهم اصلاشبیه اون سپهرادقبلی نیستی.
ــ زشتم؟
ـ نه!…خب رنگ موهات که همونه.
ــ خمراییه؟
چکامه خندید.سپهرادلپ هاشوکشیدوگفت:یادته؟چکامه جون
اون خرماییه نه خمرایی!خنده ی چکامه بیشترشد.سپهرادگفت:
خب،حالابقیه.چکامه گفت:رنگ چشماتم که همونه.لب وبینی اتم
همونه.فقط یه خرده گنده شدی!سپهرادخندید.چکامه پرسید:
خب من چی؟سپهراد فکری کردو نگاهی دقیق به صورت چکامه
انداخت:خب توهم همونی،فقط خوشگلترشدی!
ــ گنده نشدم؟
ــ گنده بودنو رد کردی.تقریباخرس شدی.
ــ بی ادب.
ــ راستشوگفتم.
ــ راستی،توسرقول وقرارت نموندی ها!بعدازچندهفته دیگه
پیدات نشد.
ــ چون همراه خونوادم رفتم تهران.خب اختیارم که دست خودم
نبود.مجبورشدم همراهشون برم.یادمه کلی هم گریه کرده بودم.
امادیگه راهی نبود.باهاشون رفتم.توچی؟واسه توچه اتفاقی افتاد؟
ــ خب اون اتفاقی که واسه تو افتادواسه منم افتاد.
ــ ازپدرومادرت راضی هستی؟
ــ زندگیمو مدیون اونام،خیلی دوستشون دارم،توچی؟
ــ مگه میشه آدم پدرومادرشو دوست نداشته باشه؟
ــ پس زندگی خوبی داری.
ــ من چیزی کم ندارم.درست مثل تو.
ــ خوبه.
ــ ازدواج کردی؟
ــ نه بهش فکرنمیکنم،توچی؟
ــ به نظرت اگه زن داشتم میتونستم کنارتوراه بیام وباهات
حرف بزنم؟
ــ نه…خب منظورم این بودکه بهش فکرمیکنی؟
ــ خب نه…من بیست وسه سالم بیشترنیست.واسه ازدواجم
زوده.هنوزازمجردی سیرنشدم.
ــ بله مشخصه!
ــ راستی اون پسره کی بود؟
ــ کدوم پسره؟
ــ همونی که اونروز جلوی دانشگاه ادعامیکردنامزدمه.
ــ اونم یکی مثل تو…پسرعموم بود.
ــ اونجاچیکارمیکرد؟
ــ اومده بوددنبالم.به قول خودش خیلی غیرتیه.
ــ حق داره.منم جاش بودم غیرتی میشدم…خواهری،برادری،
چیزی نداری؟
ــ خب نه اما کیانا واقعاجای خواهرمه.ما ازبچگی باهم بزرگ شدیم.
تویه خونه،توچی؟
ــ نه منم خواهروبرادری ندارم.کلابهت خوش میگذره دیگه!
ــ نه که به تو بد میگذره!
ــ نه باباچه خوش گذرونی،همش درس،امتحان،سروکله زدن
بااین استادای دیوونه.منم که آروم وکم توقع!
ــ الهی بمیرم،چه قدرتوآروم وکم توقعی!
ــ خدایی من پسربدی ام؟
ــ نه اصلاً!
سپهراد خندید.چکامه هم لبخندی زد.
شب ساعت8گوشی چکامه زنگ خورد.شماره ناشناس بود.
جواب داد:الو؟صدای سپهرادتوی گوشی پیچید:سلام چی چی،
خوبی؟چکامه گفت:خوبم،سپهرادتویی؟سپهرادجواب داد:نه پس
عمه اته.خب خودمم دیگه!زنگ زدم بگم آماده شی،من تانیم ساعت
دیگه میام دنبالت.فقط اگه میشه آدرسوبده.
چکامه آدرسو داد.گوشیوکه قطع کردکیانا گفت:هی بچه،کی بود؟
همون پسرخوشگله؟سپهراد؟
چکامه اخمی کردوگفت:ساکت شو،آره خودش بود.
ــ خیلی خوشگله،نه؟
ــ نه اصلا.خیلی هم زشته.
ــ توسلیقه نداری.
ــ آره توخیلی داری.
چکامه اینو گفت.بلندشدورفت تواتاقش.یه شلوارآبی پوشیدبایه
تاب سفید.مانتوی سفیدپوشیدوشال آبی رنگشوهم گذاشت روی
سرش.کتونیش هم سفیدبود.نسترن بادیدنش گفت:واسه سپهراد
انقدرخودتوخوشگل کردی؟چکامه گفت:مگه باروزای قبلم چه فرقی
دارم؟اینوگفت وازدرخونه اومدبیرون.همین که دروبست وبه اطرافش
نگاه کردیهlexus Lx 570جلوی پاش ترمززد.اول ترسیدامابعدکه نگاهی
انداخت متوجه شدکه سپهرادتوی ماشین نشسته.لبخندی زدو
سوارشد:سلام.سپهرادگفت:سلام وزهرمار.کدوم گوری بودی تا
الان؟میدونی چقدرمنتظرت بودم؟چکامه باتعجب گفت:آره مشخصه
همین الان ترمززدی.سپهرادگفت:دلبندم دیدن من وماشین خوشگلم
چشم بصیرت میخوادکه تونداری!
ــ که توداری؟…چرا؟پیامبری یاخونت زیادی رنگیه؟
ــ هچیکدوم…من خیلی منحصربه فردم.
ــ منحصربه فردیت توحلقم.
ــ اه اه اه!درست حرف بزن دختربد.
ــ چشم بابایی.
ــ من بابات نیستم.لوس نشو!
ــ چشم مهندس سپهراد.
ــ آها این خوبه.
ــ دیوونه.
ــ اَه گندنزن دیگه به همه چیز!
ــ چشم.
ــ آورین…آورین.
ــ حالاکجاداریم میریم؟
ــ سرقبرمن،میای؟
ــ فعلاکه هرجامیری منم دارم باهات میام.
ــ یعنی اگه بخوام برم دستشویی میای؟
چکامه اخمش رفت توهم:سپهراد؟!بی ادب نشودیگه.سپهراد
خندیدوباشیطنت گفت:یامثلااگه برم خونه خالی هم…
چکامه بازم میون حرف پرید:خیلی بی تربیتی سپهراد،خیلی
بیشعوری.پیادم کن.
سپهرادباخنده شدیدتری گفت:خب بابا،ببخشید.چکامه گفت:
نخیر،گفتم پیادم کن.ماشینونگه دار.
سپهرادگفت:نمیخوام.چکامه ادامه داد:نگه دارماشینو.
ــ چکامه حالامن یه چیزی گفتم،توچرا جدی گرفتی؟
ــ میخوام پیاده شم.
ــ نخیرپیاده نمیشی.
ــ اصلا امکان نداره.
ــ چکامه میگم شوخی کردم.
ــ سپهراد آخه این چه حرفی بود؟
ــ خب ببخشیددیگه!
ــ خیلی شیطونی.
ــ تازه منو شناختی؟
ــ نخیرخیلی وقته.
ــ الان راجب من فکربدی میکنی؟
ــ نه اصلا.نه که حرفات همش عرفانیه،دیدم نسبت بهم خیلی
خیلی عالیه!
ــ خودم میدونستم.
ــ حالاجدا داریم کجامیریم؟
ـ ویلای من،همه بچه ها اونجا جمعن!
ــ همشون پسرن؟
ــ نه بابا!دخترام هستن،تنهانیستی.
ــ خداروشکر.
ــ اگه فقط پسرا بودن نمیومدی؟
ــ نه خب نمی اومدم،آخه میون یه گله پسر،من اون وسط
دخترمیخواستم چیکارکنم؟
ــ ببخشید مگه ماپسراگوسفندیم که میگی گله؟
ــ بله بلانسبت گوسفند.
ــ چکامه؟
ــ بله؟نه یعنی بلانسبت شماپسرا!
ـ آها….این شد.
دقایقی بعدسپهرادجلوی ساختمونی ترمزشد.چکامه گفت:
رسیدیم؟سپهرادجواب داد:نه پس ترمززدم یکمی بخندیم.چکامه
ازماشین پیاده شد.به درنارنجی وکرم رنگ وبزرگ ویلا خیره شد.
سپهرادکلیدانداخت ودروبازکرد.هردورفتن داخل خونه.سروصدای
دوستای سپهرادازداخل به گوش میرسیدکه سپهرادگفت:
چکامه جان زیادتعجب نکن چون واردیه جایی مثل باغ وحش شدی.
چکامه نگاهی به اطرافش انداخت:بله مشخصه.
واردیه خونه شدم که سپهرادبلندگفت:دوستان،خانم ها،آقایون!
همه برگشتن سمتش که نفسشو بیرون دادوگفت:هیچی
خواستم بگم ایشون چکامه جان هستن.همه ازجاشون بلندشدن
وسلام کردن.چکامه باهاشون دست میدادوسپهراد معرفیشون
میکرد:آتوسا،بهاره،پریسا،ریحانه،آرش،ایلیا،پوریا،پیام،کاوه،شروین
که قبلاباهاش آشناشدی.چکامه باهمشون سلام واحوالپرسی
کردوبعدبه سپهرادنگاهی انداخت که سپهراد گفت:بنده هم
سپهراد شایگان هستم مخلص شما.ودستشو درازکرد.چکامه
سرشوتکونی دادوبعدباسپهراددست داد.شروین روبه چکامه
گفت:جدی نگیر،میدونی که،یه کمی مخش عیب داره.سپهراد
گفت:ازتوئه خل وضع بهترم.
چکامه گفت:خب حالاسراین بحث نکنین.آتوساگفت:راست میگه،
به جای این حرفاسپهرادتوبگو چکامه جون چه نسبتی باهات داره؟
سپهراد مکثی کردوبعدازکمی مزه مزه کردن کلمات توی دهنش
شروع کرد به تعریف کردن.
ـ خب چکامه خیلی سال قبل همبازی من بود.بعدازچندوقت که ما
رفتیم تهران خب قائدتامن وچکامه ازهم جدامیشدیم دیگه.حالابعداز
چندسال اول توداشنگاه دیدمش بعدشم دیروزکناردریامتوجه شدم همون
همبازی قدیمیه منه.بهاره گفت:وای چه بامزه!آرش گفت:میگم چقدر
قیافش آشناست!تودانشگاه خودمون بوده!سپهرادجواب داد:آره باهوش!
توهمین موقع گوشی چکامه زنگ خورد.جواب داد:الو؟صدای کیاتوی
گوشی پیچید:سلام چکامه خوبی؟چکامه جواب داد:سلام خوبم.
ــ کجایی؟اومدم دیدم نیستی!
ــ اومدی بابلسر؟
ــ آره.کجایی تو؟
ــ خونه یکی ازدوستام.
ــ خونه کدوم دوستت؟
ــ مثلااگه اسمشوبگم میشناسیش؟
ــ بگو حالاشایدبشناسمش.
ــ نمیشناسیش.
ــ اومدی بایداسمشوبهم بگی.کی میای؟
ــ نمیدونم.
ــ نزاری آخرشب بیای!؟
ـ ببینم چی میشه،حالابامن چیکارداری؟
ــ من به خاطرتواومدم.
ــ کیا…
ــ خیلی نامردی.زودبیاامشب.کارت دارم.
ــ سعی میکنم.
ــ منتظرم.خداحافظ.
ــ کیاصبرکن…
صدای بوق توی گوشی پیچید:چکامه گوشیوقطع کرد.سپهرادگفت:
کی بود؟چکامه جواب داد:پسرعموم.سپهراددوباره پرسید:چیکار
داشت باهات؟شروین گفت:به توچه؟شایدامرخصوصی بود!چکامه
خندیدوسپهرادگفت:ازتونظرنخواستم،درضمن ایشون باکسی امر
خصوصی ندارن.همه ی اوامرترجیحابایدعمومی باشه.شروین
دوباره گفت:توچیکارشی؟سپهراددست به کمرگفت:همه کاره!
کسی مشکلی داره؟
ــ نه جونم چه مشکلی؟
ــ آها…آفرین!
چکامه گفت:من گرسنمه.سپهرادگفت:میخوای منوبخوری؟چکامه
جواب داد:نه ممنون.ایلیاگفت:چکامه جان تویخچال هرچی بخوای
هست.چکامه لبخندی زد:متشکرم.
وخواست به طرف آشپزخونه بره که سپهرادگفت:آهای،کجا؟این
خونه صاحب داره ها ایشاالله!چکامه برگشت سمتش:خب که چی؟
سپهرادادامه داد:یه اجازه ای بگیری بدنیست.
ــ پوف…اجازه هست؟
ــ نه نیست.
ــ باشه.
چکامه اینوگفت و واردآشپزخونه شد.کاوه گفت:اینم نهاین ادب و
احترام.حال کردی سپهرجان؟سپهرادبا اخم گفت:نه،اصلاخوشم
نیومد.آرش گفت:آخه تو آدمی؟
سپهراد-نه پس فکرکردی همه مثل توحیونن؟!
ریحانه-اِه سپهرخان،آرشواذیت نکنین دیگه!
سپهراد با اخم گفت:جمع کنین بابا این کاسه کوزه عشقو
عاشقیتونو!
آرش-سپهراداحترام واجبه ها!
سپهراد-تولازم نکرده به من تربیت یادبدی.
کاوه-آخه کسی به توتربیت یادنداده،مامجبوریم یادت بدیم دیگه.
سپهراد:شماچیزخوردین عزیزانم.
پیام-سپهرخسته نمیشی این همه حرص میخوری؟!
سپهراد-ببینم شما امروزچقدرزبون درازشدین؟بازچشمتون خورد
به یه غریبه؟
پوریا-نه عزیزم،توامروزخوش اخلاق شده بودی  گفتیم ماهم یکمی
شادباشیم که توهم گندزدی به هیکلمون!
توهمین موقع چکامه اومدوگفت:سپهراد جدا انقدرباهاشون بدرفتاری
میکنی؟کاوه گفت:هی!چکامه جون دست رودلمون نذارکه خونههه!
چکامه گفت:چرا؟به خاطرسپهراد؟
کاوه سرشوتکون داد:بله!سپهرادگفت:خوبه دیگه!خیلی خوبه.
مظلوم گیرآوردین هرچی میخواین میگین!پوریاگقت:ماغلط کنیم
سپهرجون!بهاره ابروهاشوبالاانداخت:ببخشیدکی مظلومه؟تو؟
سپهراد-نه پس خودخرت!
ریحانه-سپهر!با ادب باش.
سپهراد-توهم خفه.
چکامه-خب دوستان،بس کنین.این بحث همین جاتموم میشه.
برین سریه بحث دیگه.
سپهرادباخوشحالی گفت:آره موافقم.چکامه دستت دردنکنه.
پریساکه تا اون موقع ساکت بود درحالی که یه پاشوانداخته
بودروی اون یکی،ابروهاشوبالانگه داشت ومتکبرانه گفت:آره!
حالاانگارچیکارکرده!سپهرادجواب داد:منونجات داده!چکامه
هم درحالی که سعی میکرد ادای پریسارو دربیاره،بانازوعشوه
روی مبل نشستوپاشوانداخت روی پاش وابروهاشو دادبالا:
پس واقعادستم دردنکنه.کاوه پوزخندی زدوپوریاگفت:چکامه
الان داری ادای خواهرمنودرمیاری؟آرش گفت:نه پس داره ادای
عمه منودرمیاره.چکامه گفت:وای…پریساجون خواهرشماست؟
نمیدونستم وگرنه اداشو درنمیاوردم!!وخندید.
اخمای پوریارفت توهم.باحرص نشست سرجاش وبالحنی عصبی
روبه سپهرادگفت:ببینم همه دوست دخترات اینجورین؟لبخند
سپهرادمحوشد.چکامه هم مات ومبهوت به پوریاخیره شدوگفت:
ببخشیدکی گفته من دوست دخترسپهرادم؟سپهرادبا اخم گفت:
بفهم چی میگی پوریا!پریساگفت:من خوشم نمیادکسی بابرادرم
اینطوری حرف بزنه.پس توهم ساکت شوسپهر.چکامه ازجاش بلند
شدوباخونسردی روبه پریساگفت:توهم حق نداری با داداش من
اینجوری صحبت کنی.زودازش معذرت خواهی کن.ایلیاگفت:کی؟
پریسامعذرت خواهی کنه؟چکامه جون نشناختیش هنوز.پریسا
گفت:ایلیاممنون که هی ذکرخیرمومیکنی.ایلیاخندید:قابلی نداشت.
پریسابااخم بلندشدومحکم مشتی به شونه ایلیازدکه ایلیابا اخم
گفت:آی…دختردستت چقدرسنگینه…دردم گرفت!پریساگفت:منم
زدم که دردت بگیره ودیگه ازاین چرت وپرتا تحویل کسی ندی.چکامه
خندید.کاوه گفت:ایلیاخاک توسرت ازیه دخترکتک خوردی؟سپهراد
گفت:بچه هابسته دیگه،حوصلم سررفت.آرش گفت:پس بیاین یه
دست حکم بازی کنیم که حوصله سپهرادهم سرنره.شروین گفت:
آره منم موافقم.آتوساگفت:مگه کسی هم ازتونظرخواست؟
شروین لباشوکج کردوباحالتی مظلومانه گفت:آتوسادلت میاد
اینجوری بامن حرف بزنی؟
آتوسالبخندی زدوبا دلسوزی شروینوبغل کردوگفت:آخی.الهی
فدات شم،گناه داری!
سپهراددست به کمرگفت:کلاجوگیرین همتون!…آتوساجان اتاق
خالی داریما…!
کاوه باشرارت خندیدوآتوساچشم غره ای به سپهرادرفت.
ساعت11شب بودکه گوشی چکامه دوباره زنگ خورد.جواب داد:
بله؟صدای کیاتوی گوشی پیچید:سلام،کجایی؟چکامه گفت:سلام
کیا،چی شدمگه؟
ــ اِه دخترساعت1شبه،بلندشوبیادیگه.
ــ باشه میام حالا.
ــ چه خبره اونجا؟چقدرسروصداست!
ــ آره خب…
ــ بیام دنبالت؟
ــ نه خودم میام.
ــ چطوری؟
ــ خب با آژانس.
ــ نه باباچه لزومی داره این وقت شب با آژانس بیای؟خودم میام
دنبالت…خب؟
ــ بهت خبرمیدم.فعلاخدحافظ.
ــ خدافظ.
چکامه گوشیوقطع کردکه متوجه نگاه سپهرادشد.برگشت سمتش
وگفت:چیه؟سپهرادگفت:چیزی شده؟چکامه مکثی کردوگفت:
خب…چیزه…من بایدبرم.
ــ الآن؟چرا انقدر زود؟
ــ راستش مهمون دارم.بایدبرگردم.اگه میشه یه آژانس واسم بگیر.
ــ چرا آژانس؟وقتی من هستم باآژانس میخوای بری دیوونه؟
ـ گفتم مزاحم نشم.
ــ چکامه زیادی زر میزنی…حاضرشو.
بعدازخداحافظی هردوسوارماشین شدن وحرکت کردن.توی راه
سپهراد گفت:چکامه ازحرفای بچه هاکه ناراحت نشدی؟شدی؟
چکامه گفت:نه بابا،واسه چی بایدناراحت شم؟سپهراددوباره
گفت:خب آخه زیادشوخی میکنن.گفتم شایدناراحت شده باشی…
درضمن…ازت ممنونم.امشب خوب ازمن دفاع کردی.
چاکامه خندید:قابلتونداشت.
ــ حالاجدامنوجای داداشت میدونی؟
ــ ازحالابه بعدآره…بده اگه بهت بگم داداش؟ناراحت میشی؟
ــ چرابایدناراحت شم؟کی بدش میادیه خواهرخوی مثل توداشته
باشه؟
ــ پس منم ازاین به بعدبهت میگم داداشی.
ــ عالیه خواهرکوشولو!
دقایقی بعدچکامه جلوی خونه کیاناونسترن،ازماشین سپهراد
پیاده شد.زنگ درو زدورفت داخل خونه.کیانابادیدش گفت:خوش
گذشت؟چکامه لبخندی زد:جات خالی.بعدواردخونه شدکه
چشمش خوردبه کیا.سلام کردوباهاش دست داد.بعدازاونم
بانسترن سلام واحوالپرسی کرد.لباساشو عوض کردوبه
اتاق پذیرایی اومد.کیاپرسید:خوب بود؟چکامه سرشوتکون داد:آره.
ــ مشخصه.
ــ ازکجا؟
ــ ازقیافت.راضی به نظرمیرسی.
ــ خب،آره خوب بود.
ــ همتون دختربودین؟
ــ نه.
ــ پس دیگه خیلی بهت خوش گذشت.
ــ حالاچیکارداری که به من خوش گذشت یانه؟
ــ بایدبدونم.قبلاهم بهت گفتم واسم مهمه.
توهمین موقع نسترن گفت:بچه هامن میرم بخوابم.خسته م.
شب همگی خوش.بقیه جوابشودادونسترن بلندشدورفت تو
اتاقش.کیابه کیانااشاره زدواونم به بهانه کتاب خوندن رفت.
چکامه گفت:چیزی شده؟کیاازجاش بلندشدوبه طرف چکامه
رفت.بالاسرش دست به کمرواستادوگفت:ببین چکامه…
چکامه بهش نگاه کرد.کیاکنارش نشست وگفت:نمیخوام…یعنی
خوشم نمیادکسی غیرازخودم بهت نگاه کنه وباهات هم صحبت
بشه،می فهمی چی میگم دیگه؟!چکامه سرشوانداخت پایین:
کیا این خودخواهیه.من نمیتونم به خاطرتورابطمو باهمه قطع
کنم.کیاخیلی جدی گفت:اگه من بخوام تواینکارومیکنی.چکامه
ابروهاشو دادبالاوگفت:چرابایداینکاروکنم؟کیاجواب داد:چون من
میگم.
ــ تواختیارمنونداری کیا.
ــ اگه بخوام میتونم داشته باشم.
ــ نمیتونی.من که یه دختربچه5ساله نیستم.
ــ الان خیلی بزرگ شدی؟
ــ اونقدری بزرگ شدم که اختیارم دست خودم باشم.
ــ زبون درآوردی…چه خبره؟
ــ کیادرست صحبت کن.اصلاتومشکلت چیه؟
ــ دوست ندارم باهیچ پسری حتی حرف بزنی یاحتی نگاش
کنی.
ــ توحق نداری واسه من تصمیم بگیری.
ــ چراحق دارم…توبالأخره مجبورمیشی بامن زندگی کنی
پس بهتره ازهمین الآن مواظبت باشم.
ــ حاضرم بمیرم ولی باتوزندگی نکنم.
ــ مگه دست خودته؟من باعموحرف زدم.
چکامه تعجب کرد.باحالتی عصبی بلندشدوگفت:توچیکارکردی؟
کیاباخونسردی لبخندی زدوگفت:همین که شنیدی،بهت
گفتم که کارمو میکنم…دست عموهم دردنکنه.ازخداخواسته
بود.گفت بعدازاینکه درس توتموم شدمیذاره باهات ازدواج کنم.
قبول کرد…به همین راحتی.چکامه باناراحتی گفت:کیاتوچیکار
کردی؟چیکارکردی؟…آخه واسه چی؟من که راضی نبودم!
کیا ازجاش بلندشدوبه سمت چکامه رفت.روبه روش ایستاد
ودست به سینه گفت:ولی من که راضی بودم!به مرادم رسیدم.
توهم که نمیتونی روحرف عموحرف بزنی.میتونی؟
فکرزندگی کردن باکیاداشت چکامه رودیوونه میکرد.هیچ علاقه ای
به کیانداشت.اصلاهیچ حسی نسبت به اون نداشت.
اشک توچشماش جمع شد.با بیچارگی روی مبل نشست:خیلی
نامردی کیا.کیانگاهی بهش انداخت.کنارش نشست وگفت:چرا
گریه میکنی؟چکامه باچشمای اشک آلودبهش نگاه کرد:واسه
اینکه خیلی بی انصافی کردی درحقم.فقط به خودت فکرمیکنی؟
وبادست اشکاشوپاک کرد.کیادستشوگذاشت روی شونه های
چکامه واونوبه سمت خودش کشوند.اماچکامه خودشو کنار
کشید:به من دست نزن.
کیابااخم گفت:چرا؟چکامه بلندشدکه کیامچ دستشوکشیدو
نشوندش روی مبل:بشین ببینم،یعنی چی این حرفاوحرکتا؟
من خوشم نمیاد اینجوری باشی.چکامه سعی کرددستشو
ازتوی دستای کیابیرون بیاره:ولم کن کیا.کیا باعصبانیت توچشمای
چکامه زل زدوگفت:بهت میگم بشین چکامه!چکامه نگاهی به
کیاانداخت.روی مبل جابه جاشدوبه روبه روش نگاه کرد.کیا
گفت:من دوست ندارم اذیتت کنم اماتوبایدمال من شی.
چکامه گفت:به همین خیال باش…من دوست ندارم باتو زندگی کنم.
کیاخیلی خونسردگفت:بیخودمیکنی،مگه دست خودته؟مهم
پدرت بودکه قبول کرد.چکامه دست به سینه گفت:بابا ازاین اخلاقا
نداره که بدون نظرمن تصمیمی واسم بگیره.من بهش میگم
نمیخوام باهات ازدواج کنم.کیاباعصبانیت چونه چکامه روگرفت و
به سمت خودش برگردوند:غلط کردی!من نمیذارم.من حرفموبه
عمو زدم.اونم قبول کرد.توهم هیچ حرفی نمیزنی،فهمیدی؟
چکامه گفت:تواختیاردارمن نیستی.
ــ چکامه لج نکن بامن.
ــ گفتم که تواختیاردارمن نیستی.
ــ داری رو اعصابم راه میری!
چکامه ساکت شدوبه کیانگاه کرد.کیاهم سرشوانداخت پایین.
آروم دستشوگذاشت رودستای چکامه که چکامه دستشوکشید
کنار.کیابازم نزدیک ترشدودستشوانداخت روشونه های چکامه
وآروم زیرگوشش گفت:چکامه ازمن فرارنکن.توبامن ازدواج میکنی،
مطمئن باش.پس سعی نکن ازم دوری کنی.مثل یه دخترخوب
به حرف گوش میدی وهرکاری که من میگمومیکنی،فهمیدی؟
چکامه سرشوتکون داد:نه،من کاریوانجام میدم که ازنظرخودم
درسته و…
کیادستشوگذاشت جلوی دهن چکامه:هیس!همین که گفتم.
چکامه حرفی نزدوبانگاهی پرازگله وناراحتی به کیاخیره شد.
کیاآروم بغلش کردوگفت:قول میدم خوشبختت کنم.مطمئن
باش نمیذارم اذیت شی.چکامه گفت:کیاتوچه مشکلی بامن
داری؟چرا انقدرزجرم میدی؟
کیاجواب داد:مشکل من دلبریاته…مشکلم اون صورت خوشگلته…
مشکل من اون چشمای درشت وقشنگته.
ــ کاش زشت بودم.بهترازاین بودکه انقدرزجربکشم.
ــ نچ…این حرفونزن.
ــ کیامن نمیخوام باهات زندگی کنم.خواهش میکنم دست از
سرمن بردار.
ــ عمرا!،من ولت نمیکنم.تومال منی،نبایدباکس دیگه ای باشی.
نمیذارم کسی نگاه کنه.شده میام تهران باهات زندگی میکنم
تاهرکسی هرخیالی توسرشه ازبین ببره.
چکامه دوباره ازروی مبل بلندشد:لازم نکرده.کیابا اخم گفت:
چکامه بامن اینجوری رفتارنکن.خوشم نمیاد.
چکامه گفت:کیامن نمیخوام باهات ازدواج کنم.بفهم.کیابلند
شدوبازوهای چکامه روگرفت وگفت:توبامن ازدواج میکنی،
مطمئن باش.چکامه دستشو محکم به سینه کیاکوبید.کیا
دستشوگذاشت روسینه اش وبا اخم گفت:آاای…چکامه…
چکامه خواست بره ولی کیا باوجود دردی که داشت فوری
دوییدودست چکامه روگرفت وکشیدسمت خودش.چکامه
تویه حرکت چرخیدومحکم باکیابرخوردکرد.بانگاهی عصبی
بهش خیره شد:کیامیشه دست ازسرم برداری؟کیاجواب
داد:نخیر…البته اگه بله روبهم بدی،آره…دست ازسرت
برمیدارم.
چکامه گفت:اصلامیدونی چیه؟من یه نفردیگه رو دوست دارم.
کیا با اخم گفت:کی؟
چکامه گفت:به توربطی نداره.
وخواست بره که کیا دستشو دورشونه هاش گذاشت واونو سمت
خودش برگردوند.
چکامه گفت:کیاولم کن.خسته شدم ازدستت.کیانگاهی دقیق به
تک تک اجزای صورت چکامه انداخت.انگشتشو آروم روی گونه ی
چکامه کشیدوزیرلب گفت:همش مال خودمه.چکامه دستشو
پس زدوگفت:بازکه داری چرت وپرت میگی.کیاموهای چکامه رو
تودستاش گرفت ومحکم کشیدکه باعث شدسرچکامه به
سمت عقب خم بشه.باصدای خفه ای گفت:آی کیاموهامو
ول کن.کیاگفت:درست بامن صحبت کن.چکامه اخمی کرد.
کیادوباره بهش خیره شد.سرشوخم کردوآروم گردن چکامه
روبوسید.
چکامه عصبانی شد:کیاچیکارمیکنی؟
کیاآروم گفت:هیس…کاری باهات ندارم.روی مبل نشست ودست
چکامه روهم گرفت وکنارخودش مشوند.چکامه گفت:شانس
آوردی خونه کوچیک نیست وگرنه جلوی نسترن وکیانابدجورتابلو
میشدیم.کیا لبخندی زد:فدای سرت.
وبیشتربه چکامه نزدیک شد.
چکامه خواست خودشو بکشه عقب که کیادستاشو دورشونه هاش
قفل کردواونوبه سمت خودش کشوند.چکامه تقلامیکردتا خودشو
از زیردستای کیابیرون بیاره اما موفق نمیشد.
کیا لباشو روی گونه های خوش فرم وخوشگل چکامه کشیدو
زیرگوشش گفت:مال خودمی چکامه.
ــ برو اونور کیا.
ــ چکامه…به من نگاه کن.کجای رفتارمن آزارت میده؟
ــ همه جاش…حتی نگاهت آزارم میده.
بعدزور زد تابلندشه اماکیااونومحکم ترتوی آغوش خودش جاداد.
چکامه باحالت گریه گفت:کیاولم کن،خسته م.میخوام برم…
خواهش میکنم.
کیاباخنده گفت:اگه میتونی خودشو ازدستم خلاص کن کوچولو!
چکامه زود زدولی بازم تأثیری نداشت.کیابازم خندید:دید نمیتونی
چکامه خانم.
چکامه گفت:کیاتوروخدادست از سرمن بردار.من…
کیا اجازه حرف زدن بیشترو به چکامه نداد وتویه حرکت ناگهانی
لباشو روی لبای چکامه گذاشت ومحکم بهش فشاری واردکرد.
چکامه سعی میکردخودشوازشرکیاخلاص کنه اما نمیتونست.
بالأخره بعدازچندلحظه کیادست ازکارش برداشت وبه چشمای
چکامه خیره شد.بالبخندگفت:آخ چه خوشمزه بود.چکامه بااخم
وحالتی عصبی گفت:خیلی آشغال وهوسبازی کیا.عوضی.کیا
چونه ی چکامه رو گرفت وخواست چیزی بگه که صدای زنگ موبایل
چکامه شنیده شد.کیاگفت:این وقت شب کی بهت زنگ زده؟
چکامه گفت:اگه اجازه بدی میرم ببینم کی تونسته منو ازدستت
نجات بده.کیاقفل دستاشوبازکرد.چکامه بلندشدوبه سمت گوشیش
رفت.شماره ناشناس بود.حال وحوصله سروکله زدن بامزاحم اونم
جلوی کیارو نداشت.واسه همین ردتماس داد.خواست گوشیو
بذاره سرجاش که دوباره زنگ خورد.بازم همون شماره بود.چکامه
دوباره  ریجکت کردوبعدازاون گوشیوخاموش کرد.کیاگفت:کی بود؟
چکامه با اخم گفت:به توچه؟کیا باعصبانیت گفت:درست حرف
بزن.
چکامه چیزی نگفت وبا عجله قبل ازاینکه کیابهش نزدیک بشه
رفت داخل اتاقش.دراتاقوبست که دوباره بازشدوکیابالبخندی
شیطنت آمیزاومدداخل.چکامه یه قدم عقب رفت:کیابروبیرون.
کیانزدیکتراومد.مچ دست چکامه روگرفت وپرتش کردروتخت.
چکامه بالحن ونگاهی عصبی گفت:خیلی منودوست داری،نه؟
توعاشقمی،نه؟کیاسرشوتکون داد:آره.
ــ پس واسه همینه که منو واسه…
ــ هیس…توکه قراره…
چکامه میون حرف کیاپرید:من زن تونمیشم.اینوتومغزنداشتت فرو
کن.کیااخمی کرد.روی تخت نشست وگفت:اصلاًتوچه حقی داری
تصمیم بگیری؟چکامه باچشمای گردشده به کیاخیره شد:خیلی
پررویی کیا!کیاخواست بازم بیادنزدیک چکامه امااون پاهاشومحکم
کوبیدتوسینه اش که صدای آخ گفتن کیاواسه دومین بارشنیده شد.
چکامه هم ازروی تخت پایین پرید.کیاگفت:جواب این کارتومی بینی.
چکامه حرفی نزد.تاچندلحظه بهش نگاه کرد.دردسینه ی کیابیشتر
شده بود.با اخم ویه قیافه درهم رفته به چکامه نگاه کرد.به طرفش
رفت وگلوشوتوی دستش گرفت.باحرص گفت:چکامه اگه تا آخر
بخوای اینطوری رفتارکنی وخلاف میل من حرفی بزنی وکاری
انجام بدی می کشمت.فهمیدی یانه؟چکامه باوحشت به کیاخیره
شد.گلوش حسابی دردگرفته بود.دستای کیاروگرفت وسعی
کرد که خودشوخلاص کنه.کیاگفت:حرف بزن دختره بی چشم ورو.
چکامه به زورگفت:کیا…خ…خواهش میکنم…ولم کن.کیا لبخند
پیروزمندانه ای زد.دست چکامه رو گرفت وبا آرامش دوباره اونو
خوابوندش روی تخت.اشک توچشمای چکامه حلقه زد:کیاتوروخدا
بامن کاری نداشته باش.کیاباهمون لبخندش گفت:منم کاری
باهات ندارم که عزیزم!فقط میخوام امشب تا صبح پیش زنم باشم.
ــ من زن تونیستم.
ــ هستی چکامه.
ــ نه،من زن تونمیشم.
ــ میشی عزیزم،مجبورت میکنم.
آروم اومدبالای سرچکامه.چکامه تقلامیکردتا اززیردستش رهاشه
امانمیتونست.کیامحکم مچ دستاشونگه داشته بود.آروم
پیشونی چکامه روبوسیدوگفت:شانس آوردم هیچکی تاحالا
توروازم نقاپیده.وگرنه دیوونه میشدم.دوباره چشمای چکامه
روبوسیدوگفت:دوست نداری امشب یکمی خوش بگذرونی؟
چکامه با اخم گفت:عمراً،مخصوصاباتویکی!
کیانوک انگشتشوروی لبای چکامه کشیدودرحالی که بهش
خیره شده بودگفت:چرا؟مگه من چمه؟چکامه روشو برگردوند.
بوی تند ادکلن کیاتوبینی اش می پیچیدکه اصلاخوشش
نمیومد.نگاه های پرهوس کیاهم داشت دیوونش میکرد.گرمای
بدنشوهم اصلادوست نداشت.دلش نمیخوادکیابهش دست بزنه
اماراه فراری هم نداشت.ازعصبانیت زیادنفس نفس میزد.کیا
خندید:چه خبره؟چت شدیهو؟چکامه گفت:کیاولم کن میخوام
برم.کیاگفت:چرا ولت کنم؟
ــ کیابه خدا اگه دست ازسرم برنداری جیغ میزنم.
ــ غلط میکنی.
ــ کیاجدی گفتم.
ــ خفه شوچکامه،عصبانیم نکن.نذارکاری کنم که هردومون
پشیمون شیم.
ــ پس منم جیغ میزنم.
کیادستشوگذاشت رودهن چکامه وگفت:حالاهرچقدرعشقته
جیغ بزن.صدای خفه جیغ چکامه توگوش کیاپیچید.تقلامیکرد
تا راحت شه.باچشماش ازکیا التماس میکردکه ولش کنه اما
کیابهش توجهی نمیکرد.
دیگه به خفگی رسیده بود.پاهاشومحکم کوبیدروتخت.کیا
خندید:مثل ماهی بالاوپایین میپری چکامه!خیلی خنده دار
شدی!
ودستشوازرولبای چکامه برداشت.صورتشونوازش کرد.چکامه
ساکت شده بود.باترس به چشمای کیانگاه کرد.یکدفعه
جیغ بلندی کشیدکه کیاشیش مترپریدهواوازروی تخت پرت
شد پایین.توهمین موقع دراتاق بازشدوکیاناونسترن اومدن
داخل.چکامه بلندشدوایستاد.کیاهم ازروی زمین بلندشد.
کیاناگفت:چکامه چی شده؟چکامه درحالی که نفس نفس
میزدبه کیاناونسترن نگاه کرد.قیافه نسترن خواب آلودبودو
موهاش ژولیده.
کیاگفت:برین بیرون،باجفتتونم،برین گمشین بیرون.چکامه
دادزد:نه!نمیرین بیرون.کیاخودت برو…ازت متنفرم…بروبیرون…
ازت بدم میاد.
واشکاش روی گونه اش جاری شد.کیانافوراًبه طرفش رفت و
بغلش کرد.نسترن به کیانگاه کرد:چیکارش کردی؟کیا اهمیتی
نداد.نسترن بلنددادزد:باتوبودم،گفتم چیکارش کردی؟
ــ به توربطی نداره.
ــ یعنی چی؟پس این واسه چی داره گریه میکنه؟چه بلایی
سرش آوردی؟…ها؟…حرف بزن.
کیاچیزی نگفت وازخونه رفت بیرون.
نسترن کنارچکامه نشست.نگاش کردوگفت:چکامه چی شد؟
واسه چی جیغ زدی؟آخه عزیزم چه بلایی سرت اومدکه اینجوری
گریه میکنی؟
هق هق های چکامه کمترشد.کیاناگفت:نمیخوادچیزی بگی.فعلا
امشبوبیاتواتاق من بخواب.نسترن گفت:آره منم میام.کیاناگفت:
خفه بابا.کی تورو دعوت کرد؟
ــ خب خودم.
خلاصه کیاناونسترن سعی کردم هرطورشده بحثو عوض کنن
تا چکامه ازاون حال وهوا درآد.
اون شب هرسه تاشون باهم خوابیدن وسروکله کیاهم تا
تاصبح پیدانشد.
ساعت6بعدازظهربودکه زنگ تلفن به صدادراومد.چکامه جواب
داد:الو؟صدای ترانه توگوشی پیچید:الو؟چکامه جان؟
ــ سلام مامان!!
ــ سلام عزیزم،خوبی؟
ــ خوبم.شماخوبی؟باباچطوره؟
ــ منم خوبم،حامدم خوبه،سلام میرسونه…نه چی میگم؟اون
که خونه نیست اصلاً!
چکامه خندید.ترانه ادامه داد:گوشیت چراخاموشه مادر؟
دلواپسی مردم.
چکامه یادش افتادکه ازشب قبل تا اون موقع گوشیش خاموش
بوده:ای وای یادم رفت روشنش کنم مامان!
ــ میدونی چقدرنگران شدم؟
ــ شرمنده به خدا!
بعدازکمی صحبت کردم باترانه خداحافظی کرد.به سمت گوشیش
رفت وروشنش کرد.سیزده تامیسکال ازترانه داشت و64تامیسکال
ازهمون شماره ناشناس.چشماش چهارتاشد:64تاتماس ازدست
رفته؟باباطرف چه آدم بیکاریه ها!!بیخیال نشست روی مبل.
دقیقه ای نگذشته بودکه گوشیش دوباره زنگ خورد.بازم همون
شماره.چکامه جواب داد:الو؟
ــ سلام چکامه خوبی؟
ــ سلام….اوممم…سپهرادتویی؟
ــ نخیر،باراک اوباماهستم ازکاخ سفیدباهاتون تماس میگیرم.
خب معلومه که سپهرادم دیگه خره!
ــ پس توبودی هی میزنگیدی؟
ــ نه پس همون باراک اوبامابود.
ــ لال نشی توپسر!
ــ قربان شما!دخترنگرانت شدم،گوشیت چرا خاموش بود؟
ــ آخه دیشب حوصله سروکله زدن بامزاحمونداشتم.چه
میدونستم تویی؟
ــ آفرین معلوم شدکه دخترنجیبی هستی…عین اسب.
ــ بیشعور…راستی توچندتاسیم کارت داری مگه؟
ــ دوتا..شارژراون یکی گوشیمو یادم رفت بیارم،خاموش شد.
حال نداشتم سیم کارتوعوض کنم دیگه مجبورشدم با این یکی
زنگ بزنم.حالادیشب چرا هی ردتماس میدادی؟
ــ دیشب اصلاًشب خوبی نبود…گفتم که…نمیدونستم تویی.
ــ اوکی…حالاچرا دیشب شب خوبی نبود؟پیش مابدگذشت بهت؟
ــ نه بعدازاون.
ــ بعدازاون چی؟
ــ خب…بیخیالش.
ــ چکامه اتفاقی افتاده؟
ــ اوممم…نه.
ــ به داداشت اعتمادنداری که بگی؟
ــ چرا اما…بیخیال دیگه.
ــ هرطورکه راحتی.
ــ ممنونم.
ــ میگم…!
ــ بگو…!
ــ خواهری زنگ زدم بابت دیشب عذرخواهی کنم؟
ــ چرا؟
ــ بابت رفتاربچه ها.
ــ من که همون دیشب گفتم مشکلی نیست،اصلا
ناراحت نشدم.
ــ کارازمحکم کاری عیب نمیکنه.
ــ البته ولی من ناراحت نشدم.خیلی هم بهم خوش گذشت.
ــ جداً؟پس آفرین به خودم.البته خودم میدونستم سبب شادی
دیگران میشما!…همیشه همینطوربوده.
ــ روتوبرم.
ــ بری دیگه برنگردی!
ــ سپهراد؟
ــ ها؟…چیه؟
ــ برم وبرنگردم نه؟
ــ نه!تازه یه خواهرپیداکردم من!!
ــ باریک!
ــ تنکس الات(thanks a lot)!
ــ نه بابا!…اینگلیش میحرفی؟
ــ پس چی؟استادم!
ــ اوکی پررونشو.
ــ خواهری؟
ــ ها؟
ــ هانه…بله…بله هم نه…بایدبگی جان دلم داداشی؟
ــ خیلی حرف میزنی داداش.
ــ خواهری؟
ــ بله؟
ــ خواهری؟
ــ بلــــــــــــــــــــــــــــههههههه؟
ــ خواهری؟
ــ جون دلم داداشی؟
ــ این شد…بیست وهشتم این ماه تولدمه.
ــ اِه به به مبارک باشه!
ــ بیست وهشتم چکامه جان!
ــ خب منم تبریک گفتم دیگه!
ــ چکامه بیست وهشتم!!!
ــ الآن منظورت چیه دقیقا؟
ــ این یعی پس فردا!
ــ آهــــــــــاااااان…بلــــــهه!شیرفهم شدم.
ــ میخوام جشن بگیرم.
ــ آفرین.
ــ توهم دعوت!
ــ منم دعوت؟جدی؟مرسی داداشی!
ــ خواهش میکنم،ولی…!
ــ ولی چی؟
ــ درعوض دعوت من،توهم بایدیه کاری انجام بدی.
ــ جااااان؟!
ــ بله…پس فردا ساعت9صبح تشریف میاری اینجا عزیزم.
ــ بیام اونجاکه چی بشه اونم ساعت9صبح؟
ــ میای اینجاکمکم میکنی.من هیچکیوندارم.توروخدا!
صداش خیلی مطلومانه شده بود.چکامه گفت:بیام اونجا
چیکارکنم؟
سپهرادجواب داد:کمک میکنی دیگه!
ــ مگه دوستات نیستن؟
ــ اونادعوت نیستن.
ــ وا؟پس کیادعوتن؟
ــ پسرعموهام وپسردایی هاموپسرخاله هامو پسرعمه هام،
حالادخترعموهاودختردایی هاودخترخاله هاودخترعمه هام.
بعضی هاشونم باشوهروزناشون…هه هه هه!
ــ پس کلابگو یه ایل وعشایردعوتن دیگه!
ــ درست صحبت کن.
ــ چشم.
ــ آورین…راستی اون ذوستای عتیقه اتم ورداربیارکمک کنن.
ــ اونام دعوتن دیگه؟
ــ اوف…بله.
ــ هوتن وهومن چی؟
ــ اینادیگه خرکین؟
ــ سپهراد؟
ــ ها؟نه چیزه..منظورم این بودکه آره.قدم اونابه روی چشم!
ــ خوبه.
ــ پس واسه پس فردا صبح ساعت9با دوستات تشریف بیار.
ــ باشه داداشی.
ــ آورین خواهرگلم.دستت دردنکنه.جبران میکنم.
ــ نیازی نیست.
ــ کاری نداری؟
ــ نه قربانت!
ــ گادحافظ.
ــ چی؟
ــ همون خداحافظ خودمون دیگه!…گاد(God)
ــ آندرستند!
ــ وری گود…تابعدبای!
ــ بای!
چکامه گوشیوقطع کردکه چشمش خوردبه کیانا:جانم؟آدم ندیدی؟
کیادست به کمرگفت:آدم دیدم خرس ندیدم!چکامه گفت:حالا
من شدم خرس؟
ــ آره…با اون پسر خوشگله حرف میزدی؟
ــ اسمش سپهراده!
ــ همون.
ــ آره.
ــ کشکی کشکی شدداداشت؟ماهم که فراموش،آره؟
چکامه بلندشدوکیاناروبغل کرد:نه عزیزم.توهیچوقت فراموش
نمیشی.حسابت جداست.کیاناخندید.
ــ راستی پس فردا،بیست وهشتم،تولدداداشم دعوت شدیم.
ــ جداً؟چه عالی.
ــ البته ازصبح میریم اونجاکه کمک کنیم.
ــ می ارزه بابا،دلم یه مهمونی میخواست.
ــ پس خوش به حالت..
ــ بله خیلی.
ــ ساعت هشت ونیم صبح بود.چکامه صبحونه اشوخورده بود.
صدای نسترن توی گوشش پیچید:حاضری؟برگشت وبه پشتش
نگاه کرد:آره آره.اومدم.درکمدوبست وازاتاق اومدبیرون.سوار
ماشین شدن وحرکت کردن.چکامه گفت:کیانابه کشتن ندی
مارو!!کیاناخندید:خیالت راحت،دست فرمون من حرف ندازه.
ــ بله مشخصه کاملاً!
ــ جدی میگم!
ــ بذارمن اَشهدموبخونم،باشه؟
ــ بخون بخون…!
ــ اَشهداَنّ…اَشهداَنّ…چی بودبقیش؟
نسترن:چکامه بسته…ساکت بشی بهتره.
چکامه:بی تربیت.
کیانا:اِه اِه اِه…بسته دیگه!
جلوی ویلای سپهرادپیاده شدن.چکامه زنگ درو زد.کمی گذشت
امادربازنشد.دوباره دکمه اف افوفشارداد.لحظاتی بعددربازشد.
هرسه تارفتن داخل.ازپله هارفتن بالاکه درخونه بازشدوسپهراد
باموهای خرمایی ژولیده که روی پیشونیش ریخته بودوچشمای
پف کرده وخواب آلودوفقط بایه شلوارک بین چهارچوب درظاهرشد.
نسترن که جلوتررفته بودبادیدن سپهرادجیغ کوتاهی کشیدو
دستشوگذاشت روی چشمش وبرگشت سمت کیاناوچکامه.
کیاناکه روشو برگردوندوچکامه واستاده بودوباتعجب بروبروبه
سپهرادنگاه میکرد…به به چه هیکل پسرونه قشنگی!
سپهرادپوفی کردورفت داخل خونه.چکامه ونسترن وکیاناهم
رفتن.چکامه بلندگفت:سلام عرض شدداداشی!سپهراد
دست به کمرسرشو تکون دادوخواب آلودبه سمت پله ها
رفت.
کیاناگفت:ماهم که اینجابوق!چقدربی تربیته این آق داداشت!
چکامه با اخم گفت:درست حرف بزن.نسترن دوری توی
آشپزخونه زدودوباره برگشت:خب ظاهراًهمه چی داره.حالاما
چه غلطی بایدبکنیم؟کیاناگفت:نسترن توهم اعصاب نداریا!
هرسه روی مبل نشستن.چکامه درحالی که دکمه های
مانتوشوبازمیکردگفت:دعوانیفتین.اومدیم اینجابه سپهراد
کمک کنیم.امشب تولدشه.کیاناگفت:خوب شد گفتیا…ما
نمیدونستیم.نسترن گفت:خب اینو که قبلاهم گفتی.این
داداش سپهرادتوهم که…
حرفش باصدای سپهرادنیمه موند:سلام خانوما!هرسه نفر
برگشتن سمتش وباهم گفتن:سلام.
سپهرادازپله هااومدپایین وباخنده دستاشوبهم کوبید:خب
ازکجاشروع کنیم؟؟

**************************************

part5

چکامه ابروهاشوبالاانداخت:بزارازراه برسیم،یه نفسی بکشیم،

یه حال واحوالی بپرس ازما!نیومده داری بیگاری میکشی؟

سپهرادخندید:خب دختراواسه همین کاربه دنیااومدن دیگه!                     

-که ازشون بیگاری بکشن؟

ـ آره دیگه!

ـ پسراهم لابدواسه خوردن وخوابیدن وخرده فرمایش دادن به دنیااومدن دیگه…درسته؟ ـ نه…چکامه جان،خواهری،این آقایون هستن که شب تاصبح،صبح تاشب سگ دومیزنن تانون شبشونو محتاج همسایه نباشن.

ـ توهم که چقدرسگ دومیزنی تانون شبتومحتاج نباشی،بمیرم واست.

ـ به جای این حرفابپرتوآشپزخونه،برو،آفرین خواهری،برو.

ـ این یعنی خفه شوودهنتوببنددیگه؟

ـ ای یه همچین چیزایی

ـ بی ادب.

ـ نظرلطفته…حالامستقیم بروتوآشپزخونه.

کیانا:ماچی؟ نسترن:خب خنگه ماهم به چکامه کمک میکنیم دیگه

سپهراد:درسته! چکامه:باهوشا!

سپهراد:خدایاخودمودست خودت سپردم.یکاری کن امروزجون سالم بدرببرم. چکامه:مگه مامیخواییم چیکارکنیم؟ سپهراد:اِه خب سه تادختر…بایه پسر…ازکجامعلوم بهم تجاوزنکنین؟ چشمای چکامه گردشد:داداشی؟!

سپهرادلبخندی زد:بله؟چکامه گفت:چی گفتی؟

ـ ساده ست…گفتم من بین شماسه تادخترگیرافتادم وممکنه بهم تجاوزکنین.

ـ خیلی بی تربیتی سپهراد.

ـ نظرلطفته!

چکامه رفت توآشپزخونه ونسترن وکیاناهم بعدازاینکه به کمک سپهرادهمه جای ویلارودیدن، رفتن پیشش.کیاناگفت:خب اول چیکارکنیم؟چکامه به سپهرادنگاه کرد:کیک سفارش دادی؟ سپهرادسرشوتکون داد:آره.

ـ خداروشکریه کارمفیدی انجام دادی.

ـ من همه کارام مفیده!

ـ برمنکرش لعنت!

ـ خودتومسخره کن.

چکامه دست به کمرگفت:خب حالاازکجاشروع کنیم؟…آها…سپهرادواسه شام چه فکری داری؟ سپهرادبانوک انگشت کله اشوخاروندوگفت:راستش هیچ فکری نکردم.چکامه باحالتی تمسخرآمیز گفت:باریک…کلاًغازمیچروندی دیگه!

سپهرادگفت:نه بابادیشب تاصبح نخوابیدم و داشتم فکر میکردم که چیکاربایدبکنم واسه تولدم.

ـ آره مشخصه که صبح تازه ازخواب بیدارشده بودی

-اون  واسه مسخره بازی بود!

ـ بسته دیگه!

کیاناگفت:اول بریم سرغذا.نسترن گفت:من میگم واسه شام ماکارونی درست کنیم.چکامه گفت: نه…البته بدم نیست امانظرمن این بودکه لازانیادرست کنیم.نسترن دست به کمرگفت:میخوای به صدنفرآدم لازانیابدی؟سپهرادچونه اشوخاروندوگفت:فکرنمیکنم به صدنفربرسنا!چکامه ریزریز خندید.سپهرادبااخم ساختگی گفت:جک تعریف کردم؟خنده ی چکامه جاشوبه لبخندملیحی داد. سرشوانداخت پایین که کیاناگفت:چکامه خجالتی که میشی قیافت خیلی خنده دارمیشه لطفاًبرگرد به حالت قبلیت. چکامه سرشوبلندکردوبه چشمای کیاناخیره شد.سپهرادگفت:کیاناتاچکامه پرتت نکرده بیرون خودت باپای خودت بروبیرون.کیانادست به کمرگفت:این دختره شلوارشونمیتونه بکشه بالا. میخوادمنوبیرون کنه؟ چشمای چکامه گردشد.خواست یه چیزی بگه که سپهراد شونه هاشوگرفت وبرش گردوند: چکامه،خواهری،اصلاًبه دل نگیرداشت شوخی میکرد! چکامه به سپهرادنگاه کردوگفت:اِه؟توهم طرفداراونی؟اصلاًدیگه داداش من نیستی.وبه حالت قهر خواست ازآشپزخونه بره بیرون که سپهراد دستشوگرفت وگفت:اِه خواهری کجا؟کی گفته من طرفداراونم؟قهرنکن دیگه!چکامه خندیدوواسه کیانازبونی درآورد.نسترن پوزخندی زدوسپهراد برگشت سمت کیاناوبالبخندچشمکی زد.البته یواشکی.کیاناهم سرشوانداخت پایین ولبخندمحوی زد. کمی بعدشروع کردن به درست کردن شام.هم ماکارونی درست کردن وهم لازانیا.البته پیتزاو سمبوسه وچیزای دیگه ای هم بود.واسه دسرهم ژله بستنی وکیک شکلاتی باخامه کاکائویی روش.سپهرادکه کاراشونوزیرنظرداشت بادیدن کیک آب ازلب ولوچه اش راه افتاد.سعی کردبدون اینکه جلب توجه کنه به کیک نزدیک شه.موفق شده بود.انگشتشوبه کیک نزدیک کردکه صدای چکامه توگوشش پیچید:سپهراد،داداشی،به اون دست نزن عزیزم!مال مهموناست.سپهرادسریع برگشت سمت چکامه وگفت:هان؟چکامه دست به کمرگفت:گفتم به اون دست نزن.

ـ چیز…منکه دست نزدم.داشتم بهش نگاه میکردن.

ـ آها…که فقط بهش نگاه میکردی؟…اصلاًهم قصدخوردنشو نداشتی.

ـ نه اصلا

-چه جالب!…خوبه.

ـ آره آره.

سپهرادفوراًازآشپزخونه رفت بیرون که کیاناگفت:چکامه گناه داشت،چرا اونجوری باهاش حرف زدی آخه؟چکامه اخمی کرد:به توربطی نداره،به کارت برس.

وخودشم به انجام دادن کارش مشغول شد.ساعت9شب بودکه صدای زنگ درشنیده

شد. سپهرادبلندگفت:اومدن.وبه طرف اف اف رفت.دکمه اشوفشاردادکه دقایقی

بعدکلی دختروپسر واردخونه شدن.

چکامه وکیاناونسترن باهمشون سلام واحوالپرسی کردن.

واسه همشون جای سوال بودکه این سه تادخترکی هستن برای همین باتعجب بهشون نگاه میکردن که سپهراد گفت:اینجوری نگاشون نکنین الآن میگم کی هستن! اول به چکامه اشاره کردن:این خواهرمه،چکامه.صدای پسری جوون توگوششون پیچید:این خواهرت یهویی ازکجاپیداش شد؟سپهرادنگاهی بهش انداخت که پسره خودشوجمع وجور کرد:خب منظورم این که تاحالاندیده بودیمش. سپهرادگفت:حالاببینش.توجه چکامه به پسری جوون که ساکت بودوفقط به بقیه نگاه میکرد جلب شد.باصدای سپهرادبه خودش اومد:ایناهم دوستای چکامه هستن،کیاناونسترن که البته کیانادخترعموشه.وبهشون اشاره کرد. بازدوباره توجهش به همون پسره جلب شد.قدبلندوخوش هیکل بود.چشماش خیلی درشت نبود اماقشنگ به نظرمیرسیدومظلومیت خاصی توش موج میزد،همراه یه برق غم واندوه. چکامه دوباره باصدای کیانابه خودش اومد:کجارونگاه میکنی؟بدزدچشماتو،قورت دادی پسر مردمو!

ـ هیس…توازکجافهمیدی؟

ـ دوساعته داری سُک میزنی خب یه کودنم بودمی فهمید!

چکامه نگاهی به اطرافش انداخت:نه باباهمه سرشون به کارخودشون گرمه…من گشنمه.کیانابا حرص گفت:کاردبخوره اون شیکمت. سپهرادکنارچکامه نشست:همه چی خوب پیش میره؟چکامه گفت:اینومن بایدازشمابپرسم آقا! سپهرادگفت:فعلاًکه همه چی عالیه!چکامه نگاهی بهش انداخت.سپهرادیه تیپ کرم قهوه ای قشنگ زده بود،شلوارقهوه ای تیره بایه پیراهن کرم قهوه ای وکفش قهوه ای. آستین پیراهنشوبالازده بودکه باعث شدساعدهای خوش فرم وقشنگش مشخص بشه ویه ساعت اسپرت پسرونه خوشگل هم به دستش بسته بودکه تیپ اسپرتشو قشنگترکرده بود. تویه حرکت برگشت وبه چکامه نگاه کرد. چکامه هم نگاهشوبه چشمای قهوه ای وخوشگلش دوخت ولبخندی زد.سپهرادبا اخم شیرینی گفت:به چی نگاه میکردی؟ها؟راستشوبگو!چکامه باهمون لبخندش اخمی کردوگفت:داشتم نگاه میکردم ببینم ساعت چنده. سپهراد باانگشت اشاره اش به روبه روش اشاره کردوگفت:ساعت که جلوت بود!چکامه نگاهی به ساعت روی دیوارانداخت ودست به سینه گفت:خب حالامن حواستم نبود،اصلاًدلم خواست ساعت داداشموببینم.سپهرادلبخندی زدولپ چکامه روکشید. صدای نسترن توگوششون پیچید:هی هی…نشستی اینجاچیکار؟پاشوبرقصیم. ودستشوبه طرف چکامه درازکرد.چکامه بانازوعشوه گفت:چون خیلی خواهش کردی باشه! ودستشوگذاشت تودستای نسترن وبلندشد.سپهرادغش غش خندیدوگفت:خوبه حالارندی گیج ازش درخواست رقصیدن نکرده وگرنه غش میکرد.نسترن گفت:والابه خدا.حالاانگارمن کی هستم!چکامه گفت:ایش،کچل بی خاصیت.نسترن گفت:بامن بودی؟چکامه جواب داد:نه بابا به رندی گیج گفتم…اصلاًحالاکه اینطورشدمن بایه نفردیگه میرقصم.وبه اطرافش نگاه کردو دنبال یه همرقص گشت که چشمش خوردبه کیانا.خواست به طرفش بره که نسترن دستشو کشیدوگفت:کجا؟چقدرم زودقهرمیکنه! چکامه برگشت:باشه حالاکه بازم اصرارمیکنی باشه،من باهات میرقصم.نسترن ابروهاشوبالا انداخت.دست چکامه روکشیدوبردمیون جمعیت. ساعت نُه وچهل وپنج دقیقه شب بود.کیاناداشت باچکامه صحبت میکردکه صدای زنگ اف اف برای دومین بازشنیده شد.برگشت وبه صفحه مانیتور نگاه کرد.هوتن بود.بی اختیارلبخندی زدو ازجاش بلندشد.به طرف آیفون رفت ودکمه اشوفشارداد.لحظاتی بعدهوتن وهومن واردشدن و پشت سراوناهم شروین اومدداخل.کیاناباهوتن وهومن دست دادولی به شروین باتعجب نگاهی انداخت.اونو نمیشناخت.شروین لبخندی زدودستشودرازکرد:سلام،من شروینم. کیانانگاهی به دست شروین انداخت وانم دستشودرازکرد.شروین گفت:میدونم منونشناختی ولی من میشناسمت.کیانا ابروهاشوبالاانداخت:جداً؟ازکجا؟شروین گفت:خب دیگه!نمیگم. کیاناشونه هاشوبالاانداخت:چه عجیب وغریب!شروین خندیدکه سپهراداومد:به به سلام آقاشروین، چطوری؟کجابودی؟شروین باسپهراد دست داد:خوبه همین دوسه شب پیش اینجابودما!…راستی تولدت مبارک داداش.سپهرادگفت:مرسی،صدوبیست وهشت سال عمرکنم…پس کادوت کجاست؟شروین زدبه شونه اش وگفت:زشته سپهرجان،خجالت بکش.وازکنارش ردشدورفت. باهمه سلام واحوالپرسی کرد.به چکامه ونسترن که رسیدنگاهی بهشون انداخت.چکامه باهاش دست داد:سلام آقاشروین!خوبی؟منوکه یادت هست انشاالله!شروین سرشو تکون داد:این حرفا چیه میزنی؟معلومه که یادمه.بعدبه نسترن نگاه کرد.نسترن بالبخندسلام کرد.چکامه گفت:شروین این نسترنه،دوستم.شروین بانسترن دست داد:خوشبختم.نسترن گفت:همچنین. توهمین موقع سپهرادهم اومد:جمعتون که جمعه!چکامه گفت:جای شماهم خالی.

ـ لطف داری شما!

ـ مرسی.

ـ چیکاردارین میکنین؟

ـ می بینی که دارم نسترنوبه شروین معرفی میکنم

-بله بله…کلاًآدم خیّری هستی،نه؟

ـ نه اصلاً!

شروین:سپهرتاآخرشب قراره همینطوری پیش بره؟ سپهراد:چی همینطوری پیش بره؟ شروین:خنگ،مهمونیومیگم. سپهراد:نه هرچی میخوای بردار.همه چی رومیزهست. وبه میزی که گوشه ای سالن پذیرایی بود،اشاره کرد.شروین نگاهی انداخت.بازبونش لباشو ترکرد:به به!چه تنوعی!بیابریم!ودست سپهرادو کشیدوباخودش برد.چکامه به نسترن نگاهی انداخت وهردوریزریزشروع کردن به خندیدن.توهمین موقع کیانااومدوگفت:بچه هامن نمیدونم این پسره شروین ازکجامنومیشناسه؟چکامه با اخم نگاهی به کیانا انداخت:منظورت چیه؟کیانا ماجراروتعریف کردوفگت:الآنم نمیدونم ازکجامیشناستم.صدای هوتن توی گوششون پیچید: خب واسه اینکه شروین بامن دوسته دیگه کیاناجون.کیانابرگشت ودرحالی که به هوتن نگاه میکردگفت:اِه جداً؟پس واسه همین که گفت منومیشناسه؟هوتن لبخندی زد:بله! چکامه باتعجب به هوتن نگا کرد:جداًشروین دوستته؟ هوتن سرشوتکون داد:آره چه دروغی دارم بگم؟

ـ پس یعنی سپهرادوهم می شناختی؟

ـ نه اونو نه!من فقط باشروین دوستم.

ـ جالبه.

ـ بله.

ـ چیزی نمیخوری؟

ـ هرچی خواستم برمیدارم.

ـ پیش شروین وسپهرادتنوع زیاده ها!

ـ ترجیح میدم الآن نخورم.

ـ چرا؟

ـ من همیشه مشروبوهمراه شام میخورم.

ـ اوه که اینطور.

کیانا:خب خب بسته دیگه…من میخوام برقصم،کی پایه ست؟

چکامه:من. نسترن:منم هستم. هوتن:هردوتون ساکت شین خودم باهاش میرقصم. بعددست کیاناروگرفت ورفتن بین جمعیت تابرقصن.نسترن گفت:خداشانس بده.هیشکی پیدا نمیشه بامایه چرخی بزنه!چکامه خندید.داشت اطرافشونگاه میکرد که دوباره چشمش خورد به همون پسرجوون که همینطوریه جانشسته بودویه پاشوانداخته بودروی اون یکی،با این تفاوت که اینباراونم به چکامه خیره شده بودکه بانگاه چکامه سریع روشوبرگردوندوبه سمت دیگه ای خیره شد.صدای نسترن باعث شدچکامه به خودش بیاد:چکامه جداًازاین پسره خوشت اومده که هی نگاش میکنی؟چکامه گفت:نه ولی ساکت بودنش واسم عجیبه،بعداینکه یه حس خاصی نسبت بهش دارم.

ـ خب هیچی توهم عاشق شدی.

ـ گمشوانقدرچرت وپرت نگو.

بعدازشام کمی رقصیدن ونوبت به بریدن کیک رسید.چکامه صدای موزیکو کم کردو دستاشوبهم کوبید:خب،خانوما،آقایون…نوبتی هم که باشه نوبت… سپهرادمیون حرفش پرید:نوبت رفتن به خونه ست!چکامه دست به کمرچشماشوریزکرد:نخیر نمیخواستم اینوبگم.میخواستم بگم نوبت بریدن کیکه!سپهرادتوی مبل فرورفت:حالاچراضایع میکنی چکامه جان؟همه زدن زیرخنده.چکامه رفت توآشپزخونه وکیکوازتوی یخچال بیرون آوردوبرگشت توسالن پذیرایی.همه دست زدن وشروع کردن به خوندن شعرتولدمبارک.سپهراد هم مثل پسربچه هادست میزدوشعرمیخوند:تولد،تولد،تولدم مبارک،مبارک،مبارک،تولدم مبارک، شعماروفوت میکنم تاصدسال زنده باشم. چکامه گفت:سپهرادزشته،آبروی ماروبردی

ـ بیخیال بابا،حرص نخور،سکته میکنی میفتی رودستمون.

ـ بی ادب،زبونتوگازبگیر.

وکیکوگذاشت روی میزجلوی سپهراد.سپهراددستاشوبهم کوبید:اوممم…به به…بایدخوشمزه باشه. ودستشوبه کیک نزدیک کرد که چکامه زد روی دستش:بی تربیت،این چه کاریه؟سپهراددست به سینه وباحالتی مظلومانه گفت:خیلی بدی،همش بامن دعوامیکنی!شروین گفت:سپهرجان زشته،خجالت بکش.زودترهم کیکوببُرمیخوایم بریم کاروزندگی داریم.

سپهراددرحالی که به شروین چشم غره میرفت باحرص چاقوروتودستش گرفت وکشیدش رومیزکه باعث شدصدای گوش خراشی بده.

صدای جیغ چندتاازدخترابلندشد.یکیشون که گوششوگرفته بودگفت:وای سپهرادصداشواینجوری درنیار،مورمورم شد!سپهرادخندید:ولی من ازصداش خوشم میاد.چکامه گفت:مریضی دیگه!

سپهرادعشوه ای اومدوصداشونازک کرد:وا!درست حرف بزن دختره ی بیتربیت!آبروموبردی. چکامه خندید:بگیرببرکیکتو!

ـ مشکلی هست اگر ورش دارم بکوبم توصورت تو؟!

ـ نه چون اگه یکی بزنی دوتامیخوری عزیزم.

ـ خیلی حرف میزنی چکامه!

چاقوروکه گرفته بودتودستش به کیک نزدیک کردودرهمون حال گفت:بی ذوقا… پس شعرتولدمبارک چی شد؟بخونین دیگه!شروین گفت:خنگه موقع کیک بریدن که شعر نمیخونن!توکیکوببُرماوست دست بزنیم.

ـ اِه جداً شعرنمیخونن؟

ـ نه. ـ پس من کیکو میبُرم.

ـ لطف میکنی.

ـ خیله خب.

سپهرادتوجاش تکونی خورد:بسم الله الرحمن الرحیم…شروع میکنیم… شروین گفت:اَه چقدر زرمیزنی…کارتوانجام بده دیگه!سپهراد با اخم نگاش کرد:خب بابا!چته؟ دوباره چاقوروبه کیک نزدیک کرد:الآن میخوام کیکوببُرم…یک…دو…سه. وکیکوبرید.همه براش دست زدن که بلندشدودستشوگذاشت رو سینه اش ویه بارسمت چپ و یه بارسمت راست خم شد.چکامه گفت:بگیربشین مسخره بازی درنیار.وخواست کیکو برداره که سپهرادزدرودستش:هی با اجازه کی دست به کیک خوشگلم میزنی؟بروبشین سرجات. چکامه زبونشودرآوردوکیکوبرداشت.

ـ آی قربون اون ادبت برم من دختر!

ـ ایشاالله قربون ادبم بری.

ورفت توآشپزخونه.کیکوگذاشت روی میزنهارخوری که وسط آشپزخونه بود.

پیش دستی هایی که قبلاًآماده کرده بودرو ازروی کابینت برداشت وگذاشت روی میز.هنوزتیکه های کیکونذاشته بود توی پیش دستی هاکه صدایی توگوشش پیچید:اهم…ببخشیدمن یه لیوان آب میخوام. چکامه سرشو بلندکرد.همون پسره بود.چشمای قشنگش بدجورگیرابود.چکامه گفت:بله همین الآن. به طرف یخچال رفت ویکی ازشیشه هایی که تویخچال بودوبرداشت ویه لیوان ازتوی کابینت بیرون آورد.آبوریخت توی لیوان وبه طرف پسرجوون گرفتش.پسره یه نگاهی انداخت وگفت: مرسی.ولیوانوازچکامه گرفت.چکامه برگشت وبه کارش ادامه داد.لحظاتی بعدپسره لیوانوگذاشت روی میزجلوی چکامه:متشکرم چکامه. ازلحن خیلی صمیمی پسره تعجب کرد.نگاه بهش انداخت:قابلی نداشت.خواهش میکنم. پسره لبخندی زدوازآشپزخونه رفت بیرون.کاراش واسه چکامه عجیب بود.ساکت بودنش،لحن صمیمیش،نگاهش… شونه هاشوبالاانداخت وبه کارش ادامه داد.

توهمین موقع صدای کیاناروشنید:کمک نمیخوای خوشگل خانم؟چکامه باخنده سرشوبلندکرد:مرسی.کیانابالبخندیه سینی برداشت وچندتا از پیش دستی هایی که توشون کیک بودو گذاشت توسینی که سپهراد اومدودست به کمربا اخم گفت:شمادارین چه گوهی میخورین؟مُردیم ازگشنگی!کیانابا اخم گفت:چه با ادب!

ـ قربان تو!

ـ ایش!

چکامه:بسته دیگه!

سپهراد:این یعنی اینکه خفه شیم ودهنمونوببندیم دیگه؟ چکامه:ای یه همچین چیزایی. سپهرادمحکم به بازوی چکامه زدوگفت:دفعه آخرت باشه زرمفت زدی وگرنه باخودم طرفی، فهمیدی یانه؟چکامه بیخیال گفت:نه یه دوردیگه تکرارکن!سپهرادموهای چکامه روتودستش گرفت وکشیدکه صدای چکامه رفت هوا:آی آی.سپهرادول کن…آی…ول کن موهامو. سپهرادگفت:بازم زبون درازی میکنی؟آره؟ چکامه چشماشوبست وخواست جیغ بزنه که سپهراددستشوگذاشت روی دهنش وگفت:هی هی… من خواهرجیغ جیغونمیخوام پس آژیربنفشتوقورت بده.چشمای چکامه24تاشد.سپهراد ازکجا میدونست که اون میخواجیغ بزنه:جداًتوازکجافهمیدی من میخوام جیغ بزنم؟

ـ خواهری من استادپیش بینی کردن کارای دخترام.

ـ اون ادعات توحلقم.

ـ قربون حلقت برم من.خیلی حرف میزنی،کارتوانجام بده.

ـ بیشعور!

-چی؟

ـ هیچی گفتم باشه.

ـ آها.

سپهرادرفت.کیاناخندید.چکامه گفت:مرض!به چی میخندی؟مگه اومدی سیرک؟

ـ نه دارم به دلقک بازی های شمامیخندم.

ـ که مادلقکیم،آره؟

ـ آره.

ـ باشه،بعداًبه خدمت تویکی میرسم…فعلاًاین کیکاروببر تعارف کن.

کیاناباخنده سینی روبرداشت وازآشپزخونه رفت بیرون. ساعت1شب بود.بعدازکلی رقصیدن وگفتن وخندیدن،همه دورهم جمع شدن وصحبت میکردن که شروین گفت:خب،همگی ساکت،نوبتی هم که باشه نوبت… سپهرادمیون حرفش پرید:نوبت رفتن به خونه ست.هومن گفت:سپهرادمثل اینکه خیلی دلت میخواد مازودتربریم،نه؟سپهرادگفت:خب آره دیگه،برین زودترشرتونو کم کنین دیگه.ساعت1 شبه!ماهم کارداریم،درس داریم!نمیشه که!شروین گفت:سپهرخیلی حرف میزنی….خب همونطورکه گفتم نوبت میرسه به…هنرنمایی سپهرجون. همه دست زدن.سپهراددست به سینه گفت:عمراً!شروین گفت:اِه!ضدحال نزن دیگه.ورداربیار اون گیتارو!سپهرادگفت:من گیتارمونیاوردم.شروین ابروهاشوبالاانداخت:جداً؟پس اونی که توی اتاقته چیه؟سپهراددیددیگه اوضاع خیلی داره تابلومیشه گفت:اون شکسته.نمیشه. شروین بلندشدوبه طرف پله هارفت.چکامه گفت:حالانازمیکنی واسه ما؟سپهرادگفت:به جون تو اگه نازکنم.نسترن گفت:خب حالایه آهنگوکه میتونی بزنی،نمیتونی؟سپهرادسرشو تکون داد: نچ نچ،نمیشه. شروین باگیتاربرگشت وسرجاش نشست.گیتاروبه طرف سپهرادگرفت:بگیربزن.به جای زر مفت زدن گیتاربزن.سپهرادمکثی کرد.گیتاروازشروین گرفت.دوباره همه واسش دست زدن. سپهرادگفت:خب،حالاچی بخونم براتون؟یکی ازپسراگفت:یه چیزبخون شادشیم.

ـ چشم نوکرتم هستم!

وبعدشروع کردن به خوندن:ای لشکرصاحب زمان،آماده باش،آماده باش. کیاناگفت:آخیش،چقدرشادشدیم،دستت دردنکنه،خداپدرتوبیامرزه،نوربه قبرت بباره ایشاالله! سپهرادجدی به صورت کیاناخیره شد:مگه من مردم که میگی نوربه قبرم بباره؟نوربه قبر خودت بباره ایشاالله. چکامه گفت:آهای بادخترعموی من درست صحبت کن!من اعصاب درست حسابی ندارما! سپهرادگفت:قبل ازاینکه اون دخترعموت بشه من داداشتم.

ـ پررو!

ـ جونم؟

ـ هیچی،بزن ببینم کارت چطوره.

ـ چشم استاد.کسی نمیگه من چی بخونم؟ همه ساکت بودن.

ـ هیچکی نبود؟ بازم سکوت.

ـ مطمئنین کسی نظری نداره؟ صدای هیچکی درنیومد.

ـ نبود؟

شروین گفت:اَه یه زری بزن دیگه حالمونو بهم زدی! سپهرادبا اخم گفت:درست حرف بزن…به درک خودم یه چیزخوشگل میخونم. بعدیه نگاهی به بقیه انداخت ودرحالی که گیتارمیزد،شروع کرد به خوندن:

یه پنجره بایه قفس/یه حنجره بی همنفس

سهم من ازبودن تو/یه خاطرست همین وبس

تواین مثلث غریب/ستاره هاروخط زدم

دارم به آخرمیرسم/ازاونورشب اومدم

یه نگاهی به چکامه انداخت وادامه داد:

یه شب که مثل مرثیه/خیمه زده روباورم

میخوام تواین سکوت تلخ/صداتواز یاد ببرم

بذارکه کوله بارمو/روشونه شب بزارم

بایدکه ازاینجابرم/فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تونگام/شوق رسیدن توتنم

توحجم سرداین قفس/منتظرپرزدنم

دوباره چشم به گیتارش دوخت:

من ازتبارغربتم/ازآرزوهای محال

قصه ماتموم شده/بایه علامت سوال

بزارکه کوله بارمو/روشونه شب بزارم

بایدکه ازاینجابرم/فرصت موندن ندارم

گفت:وپایان. همه براش دست زدن.شروین گفت:قشنگ میزنی سپهری!سپهرادگفت:یاخدامنوباسهراب اشتباه گرفت!همینوکم داشتم!کیاناگفت:خب حالایکی دیگه.هومن گفت:ولی یکمی شادتر. سپهرادسرشوتکون داد:چشم.وشروع کرد:

میون آتیش بازی چشمای توقدم زدم

شایدکه باورت بشه معنی عشقوبلدم

نگاه تب دارموتوچشمای توجامیزارم/

به خاطردیدن تو پنجره رو وامیزارم

باهمون ریتم شادوقشنگ که آدموبه وجدمیاوردادامه داد:

یه معنی تازه میدی،به شعردلسپردگی/

باتوچه سبزوروشنم بی تومحاله زندگی

 

یه معنی تازه میدی،به شعردلسپردگی/

باتوچه سبزوروشنم بی تومحاله زندگی

نگاهش روهمه چرخیدوآخرین نفر،روچشمای چکامه ثابت موند:

میون آتیش بازی چشمای توقدم زدم/

شایدکه باورت بشه،معنی عشقوبلدم

نگاه تب دارموتوچشمای تو،جامیزارم/

به خاطردیدن توپنجره رو وامیزارم

یه معنی تازه میدی به شعردلسپردگی/

باتوچه سبزوروشنم بی تومحاله زندگی

یه معنی تازه میدی به شعردلسپردگی/

باتوچه سبزوروشنم بی تومحاله زندگی

 باتوچه سبزوروشنم بی تو محاله زندگی

وبایه ریتم محکم وقشنگ آهنگوتموم کرد.بازم همه دست زدن.سپهرادگفت:خوشتون اومد؟ امردیگه ای ندارین؟میخواین یه نوحه هم بخونم همه چی کامل شه؟ شروین گفت:نه قربونت همین قدرکه صدای گوش خراشتوشنیدیم بس بود. نسترن اجازه بیشترحرف زدنوبه اونانداد.گیتاروازدست سپهرادگرفت وگفت:خب حالانوبت هنرنمایی چکامه جونه.چکامه باتعجب گفت:کی؟من؟دیوونه شدی؟نسترن باخونسردی لبخندی زد:نازنکن.بگیرش. بالآخره چکامه روراضی کرد.سپهرادگفت:نفهمیدم!یعنی توگیتارهم میزدی ومن نمیدونستم؟ کیاناگفت:کجای کاری؟پیانوهم میزنه!

ـ اوهو!

چشمای سپهراد64تاشد:پس من چرانمیدونستم؟شروین گفت:امرعادیه عزیزم.توهمیشه ازدنیا عقبی.کیاناگفت:خب بسته دیگه.چکامه شروع کن. همه دست زدن.چکامه گفت:حالامن چی بخونم؟نسترن گفت:اول آهنگ همیشگیوبخون. چکامه لبخندی زد:چشم. چشماشوبست وهمراه گیتارشروع کردبه خوندن:

گل گلدون من شکسته درباد/توبیاتادلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بودنمیده/کی گل شب بو روازشاخه چیده

گوشه ی آسمون،گل رنگین کمون/من مثل تاریکی تومثل مهتاب

اگه بادازسر،زلف تونگذره/من میرم گم میشم،توجنگل خواب

بقیه هم همراهش شروع کردن به خوندن:

گل گلدون من،ماه ایوون من/ازتوتنهاشدم چوماهی ازآب

گل هرآرزو،رفته ازرنگ وبو/من میشم رودخونه دلم یه مرداب

بقیه ساکت شدن وچکامه اوج گرفت:

آسمون آبی میشه،اماگل خورشید/روشاخه های بید،دلش میگیره

دره مهتابی میشه،اماگل مهتاب/ازبرکه های آب،بالانمیره

توکه دست تکون میدی/به ستاره جون میدی/می شکفه گل ازگل باغ

وقتی چشمات هم میاد/دوستاره کم میاد/می سوزه شقایق ازداغ

گل گلدون من،ماه ایوون من/ازتوتنهاشدم چو ماهی ازآب

گل هر آرزو،رفته ازرنگ وبو/من شدم روخونه دلم یه مرداب

آهنگ تموم شد.همه واستش دست زدن.صدای نسترن توگوشش پیچید:جون من یه نگاه به قیافه سپهرادبنداز.چکامه به سپهرادنگاه کرد.دهن سپهرادازتعجب شیش متروامونده بود.چکامه خندش گرفت.شروین زدزیرچونه اش:اَاَاَه!چه وضعشه؟حالایه آهنگ بیشترنخوندبدبخت!عجایب هفتگانه که نبود!سپهراد جواب شروینوندادوروبه چکامه گفت:واو!عالی بود!براوو!یکی ازپسرا گفت:بابافهمیدیم رفتی خارج!چکامه گفت:خودت که قشنگترخوندی.سپهرادباعشوه گفت:وای مرسی،خودم میدونم خیلی قشنگ میخونم!کیاناگفت:مرسی ازصدای گرمتون.هم سپهرادوهم چکامه خیلی قشنگ خوندن.سپهرادگفت:تاحالاکسی نتونسته ازخوندن من ایرادی بگیره! شروین:اَه،اَه،اَه!حالم بهم خورد. چکامه:شروین خیلی داداشمواذیت میکنی ها!دوست ندارم اینجوری سربه سرش بزاری! شروین:جانم؟بله؟ سپهراد:ای جونم!کاش من زودتراین خواهروپیدامیکردم! شروین:دستشویی کدوم طرفه؟ سپهراد:اینجادستشویی نداریم! شروین:پس یکی لطف کنه ویه سطل واسم بیاره چون واقعاًدارم بالامیارم! سپهراد:ماشینت توحیاط پارکه!میتونی اون توبه کارت برسی! شروین:ایش،میرم توماشین تو!مگه مریضم ماشین خوشگلموخراب کنم؟ سپهراد:به خداهمچین میزنم که فکت بیاکف پات! چکامه:ای بابابسته دیگه. سپهراد:بله به نکته خیلی خوبی اشاره کردی! کیانا:دخترعموم عین خودم باهوشه. چکامه به کیاناخیره شد:من باهوشم؟اینکه مسلمه!ولی کجام شبیه توئه؟کیانالباشوگزید:اَو،زشته! بده!دخترخوب که این حرفارونمیزنه!

ـ چشم…خفه می شیم!

ـ آفرین.

ساعت3شب بودکه همه مهمونارفتن.فقط هوتن وهومن وچکامه وکیاناونسترن وخودسپهراد که جزو مهموناحساب نمیشدمونده بودن که چندلحظه بعدهوتن وهومن ونسترن رفتن. فقط چکامه وکیاناموندن که اونام مشغلو تمیزکردن بودن.سپهرادهم که به قول خودش خیلی خسته شده بودوروی مبل لم داده بودوبه کارای اون دوتانگاه میکرد. ساعت دیگه نزدیک4صبح بود.کاراونام تقریباًتموم شده بود.سپهرادهم که دیگه روی مبل دراز کشیده بود،چرت میزد که صدای چکامه توی گوشش پیچیدوهمزمان شونه اش تکون خورد: داداشی؟داداش سپهراد؟بیداری؟ چشماشوبازکردوبادیدن چکامه روی مبل نشست.خمیازه ای کشیدوگفت:ها؟چیه؟چکامه گفت: ماکارمون تموم شده.میخواییم بریم. سپهرادبلندشد:باشه میرسونمتون.چکامه خندش گرفت:باهوش خودمون ماشین داریم.

ـ اِه دارین؟

ـ بله.

ـ باشه.

سپهراددیگه کاملاًبیداربود:مواظب خودتون باشین.چکامه لبخندی زد:چشم.وبعدلپ سپهرادو کشیدوگفت:تولدت مبارک داداش کوچولو!سپهرادخندید:خوبه ازت بزرگترم.مرسی خواهرکوچولو! دست توهم دردنکنه.اگه امشب نبودی واقعانمیدونستم چیکارکنم.

ـ جای نگرانی نبود.دوست دخترات کمکت میکردن.

ـ نه بابا اوناهم بدردنمی خورن!

لبخندی زد:درهرصورت امشبم تموم شد.سپهراددیگه بیست وچهارسالت شد.یه خرده آدم شو،باشه داداشی؟سپهرادخندید:باشه،چشم.من آدم میشم. توهمین موقع کیاناازپله هااومدپایین:چکامه من آماده ام.بریم؟چکامه گفت:آره.

ودقایقی بعدهردوازسپهرادخداحافظی کردن وازخونه اومدن بیرون.سوارماشین شدن وحرکت کردن. 

 

چکامه برای آخرین بارتوآیینه نگاهی به خودش انداخت.مقنعه اشومرتبکرد.بندکوله اشوروی شونه اش جابه جاکردوازخونه اومدبیرو.نگاهش روی

ماشین عارف ثابت موند.به طرفش رفت.عارف شیشه پنجره روپایین داد:سلام.

کله ی بهگل ازپنجره اومدبیرون:سلام خوشگله…بدوسوارشوکه دیرشد.چکامه

خندید:سلام،چشم.

ودرماشینوبازکردوسوارشد:چه خبرا؟بهگل گفت:هیچ خبرا!توچی؟خوش میگذره

دیگه؟نه؟چکامه خندید.

ـ توهم با اون داداش جونت!ایش،پسره ازخودراضی ازخودمتشکرمغرور!

ـ به داداشم توهین نکن.

ـ خدایی هیچیتون شبیه هم نیست.

ـ خب داداش واقعیم که نیست!

ـ میدونم.

ـ ولی اونقدرام بدنیست.

ـ واقعاً؟

ـ یه طورایی باحاله.

عارف:سپهرباحاله؟

چکامه:اسمش سپهراده!

بهگل:چی چی؟

چکامه:سپهراد!

بهگل:پس اسمش سپهرنیست!؟

چکامه:آره.سپهرصداش میکنن،یعنی اسمشومخفف میکنن!

بهگل:آها.

عارف:تونمیدونستی؟

بهگل:نه بابا،آخه همه بهش میگن سپهر!

چکامه:خب اسم واقعیش سپهرنیست.

بهگل:سپهراد!چه اسمی!آدم یاداین داستانای شاهنامه میفته!حالافامیلیش

چیه؟

چکامه:شایگان،سپهرادشایگان.

بهگل:سپهرادشایگان!…اسم وفامیلیش هم مثل خودش باکلاسه!

عارف:هی هی،نکنه عاشقش شدی؟ها؟

بهگل:ایش،پسره ایکبیری!چی داره که من عاشقش بشم؟

چکامه:باداداش من درست صحبت کن.

بهگل:این داداشت درحلق ما…خوبه تاقبل ازاینکه بشناسیش ازش متنفر

بودی!

چکامه:اون واسه اون موقع بودکه نمی شناختمش!

عارف جلوی دردانشگاه ماشینونگه داشت.همه باهم پیاده شدن.شونزدهم

آذربودوهواسرد.چکامه به خودش پیچید.بهگل گفت:سردته؟

ـ حسابی!

ـ بیابریم داخل.

ـ باشه.

پاتوحیاط دانشگاه گذاشتن که چندنفرازبچه های کلاسوباچندتایی ازبچه های

کلاسای دیگه دیدن که یک جاجمع شده بودن.چکامه گفت:قضیه چیه؟اینا

چرا اونجاجمع شدن؟بهگل گفت:نمیدونم،تومیدانی آیا؟چکامه جواب داد:

نمیدانم.بیاماهم بریم شایدوام دانشجویی چیزی بدن بهمون!بهگل نگاهی

بهش انداخت:چقدرم که توبه وام دانشجویی نیازمندی!بیابریم دیگه بیشتر

ازاین چرت وپرت نگو!

وبعددست چکامه روگرفت وبه طرف جمعیت رفتن.همه داشتن میخندیدن

ویه نفرصحبت میکرد:…آره دیگه!چشمتون روزبدنبینه،آقامارفتیم روصندلیه

نشستیم که یهو زرتی ازتوش یه چیزی اومدبیرون وخودبه جای حساس.

ماهم دادمون رفت هوا!

چکامه وبهگل زدن زیرخنده.چکامه گفت:این کیه؟بهگل گفت:نمیدونم،بزار

ببینم!وبعدبین دوتاپسرواستاد.شونه هاشونوگرفت وکنارزدشون.چکامه هم

دنبالش رفت.یکی ازپسراگفت:هوی!کوری مگه؟بهگل وچکامه برگشتن.

بهگل گفت:ببخشید عجله دارم.پسره گفت:مگه حلواپخش میکنن؟بهگل

شونه هاشوبالاانداخت:شاید!چکامه گفت:بیابریم.

همینطورکه داشتن ازبین جمعیت ردمیشدن به حرفای اونی که داشت

صحبت میکردگوش میدادن.صداش واسه چکامه آشنابود.یه خرده دقت

کرد:این که صدای سپهراده!بهگل اخم کرد:ها؟چکامه گفت:میگم این

صدای سپهراده.وبعدباعجله به سمت منبع صدارفت.جمعیت روکنارزدن.

حدس چکامه درست بود:دیدی گفتم!میدونستم سپهراده که داره نطق

میکنه.بهگل گفت:اوه آره!

سپهراد همینطورکه داشت صحبت میکردبه همه نگاه میکرد.سرشوبرگردوند

که چشمش خوردبه چکامه.حرفش کامل نشدولی بالبخندبه چکامه گفت:

سلام.

نگاه بقیه هم به طرف چکامه برگشت.چکامه گفت:سلام داداشی!اینجاچیکار

میکنی؟سپهرادگفت:اومدم به بچه هاسربزنم ورفیقای قدیمی روببینم.

ـ خوش میگذره بهت دیگه!

ـ آره عالیه!

یکی ازپسراگفت:اینجاچه خبره؟ماهم دلمون میخوادبدونیم قضیه چیه ها!

سپهرادگفت:به توربطی نداره!خیلی حرف میزنی جوجه!چکامه خندید.

سپهرادگفت:تواینجاچیکارمیکنی؟چکامه جواب داد:داداشی توفارغ التحصیل

شدی.من هنوزاینجاکاردارم.سپهرادخندید:آخی!صدای یکی ازدخترابلندشد:

چی شد؟شمادوتاکه تاپارسال عین سگ وگربه به جون هم میپریدین!حالا

شدین خواهروبرادر؟سپهرادگفت:این فضولیابه شمانیومده.بشین به درس

ومشقت برس بچه.دختره اخمی کرد وزیرلب چیزی گفت که سپهرادگفت:

چی؟تودلت به من فحش دادی؟باباتودرمیارم!چکامه گفت:ای بابابسته دیگه!

این بیچاره که حرفی نزد!بهگل گفت:خب شمادوتاخواهروبرادر،چیکارامیکنین؟

سپهراد:عین خودت غازمیچرونیم.توهمین موقع صدای عارف توگوششون

پیچید:هی سپهردرست صحبت کن باهاش.بی کس وکارنیست.سپهراد

خندید:خب حالا!فهمیدیم نامزدداری!

بچه هابه عارف وبهگل تبریک گفتن.سپهرادگفت:خب به منم تبریک بگین دیگه!

عارف گفت:چرا؟مگه توهم داری ازدواج میکنی؟سپهرادگفت:نخیر،چهارماه

پیش تولدم بود.بهگل پوزخندتمسخرآمیزی زد.

سپهرگفت:جک تعریف کردم واست؟آیا؟چکامه گفت:این زیادمیخنده،جدی

نگیر.سپهرادبا اخم گفت:مگه دیوونه ست که زیادمیخنده؟اخمای بهگل

رفت توهم.عارف گفت:نه دیوونه نیست،خوش اخلاقه.توفکرکردی همه مثل

خودتن؟اخم سپهرادجدی وغلیظ ترشد:عارف درست حرف بزن.باهات

شوخی ندارم.عارف بهش خیره شدولبخندچکامه محوشد.سپهراددوباره

شده بودهمون سپهرادقبلی.صداازگلوی هیچکس بیرون نمیومد.اما

عارف گفت:چیه؟فکرکردی کی هستی؟سپهرادباصدای بلندی گفت:به تو

ربطی نداره کی هستم.هرکی هستم خوشم نمیاداینطوری باهام حرف

بزنی.دفعه آخری بودکه دیدن اینجوری صحبت کردی،شیرفهم شد؟عارف

ازعصبانیت چشماش گردشده بودواخماش توهم بود.چکامه محتاط گفت:

داداش سپهرادآرومتر!سپهرادنگاهی به چکامه انداخت که خودچکامه فهمید

دیگه نبایدحرف بزنه.سرشوانداخت پایین.بهگل دست چکامه روکشید:بیابریم.

ازمیون جمعیت اومدن بیرون.چکامه گفت:چت شدیهو؟

ـ دلم نمیخوادخان داداشتوببینم که داره باعارفم جروبحث میکنه.

ـ اِه بهگل؟

ـ دردومرض.

ـ آخه…

ـ خفه خون بگیر.

ـ باشه.

شب،چکامه توخونه اش داشت بالب تاپش ورمیرفت که گوشیش زنگ

خورد.شماره ناشناس بودولی جواب داد:الو؟صدایی نشنید.دوباره گفت:

الو؟بازم همینطور.چکامه گفت:صداتونونمیشنوم.ولحظاتی بعدگوشی رو

قطع کرد.پنج دقیقه ای گذشت که گوشیش دوباره زنگ خورد.این دفعه

سپهرادبود.جواب داد:الو؟صدای سپهرادتوی گوشی پیچید:سلام آبجی

چکامه،خوبی؟

ـ سلام،قربانت!توخوبی؟

ـ مرسی منم خوبم.

ـ راستی توالآن زنگ زدی؟

ـ خب آره دیگه الآن زنگ زدم که توداری باهام حرف میزنی دیگه!

ـ منظورم این بودکه قبل ازاین باشماره دیگه ای زنگ زدی؟

ـ نه،چطورمگه؟

ـ پوف!هیچی ولش کن،چه خبر؟

ـ هیچ خبر،فکرمیکردم ازم ناراحتی!

ـ واسه چی بایدناراحت باشم؟

ـ خب همون قضیه امروزدیگه!

ـ نه باباناراحت نیستم.شایداگه مثل قبلاًهانمی شناختمت ناراحت میشدم

ولی الآن نه.

ـ آفرین،نشون دادی که خواهرخوبی هستی.

ـ بله بله!…آه…سپهرادپشت خطی دارم.بعداًزنگ بزن.

ـ مشکوکیا!باشه.

چکامه قطع کرد.به شماره که بهش زنگ زده بودنگاه کرد.دوباره همون شماره

بود.هرچی به مغزش فشارآوردتابفهمه اون شماره مال کیه به نتیجه ای

نرسید.دوباره صدای زنگش بلندشد.جواب داد:بفرمایید؟

وبازم هیچ صدایی نشنید.

ـ گفتم بفرمایید؟

ـ …

ـ نمیخوای حرف بزنی؟

ـ …

ـ لالی؟

ـ …

ـ یامیخوای اذیتم کنی ومخموکاربگیری؟

ـ …

ـ سرکارم؟

ـ …

ـ باشه انقدرلال مونی بگیرتابمیری امادیگه به من زنگ نزن ومزاحمم نشو.

وگوشیوخاموش کرد.یه ربع گذشکه صدای زنگ تلفن بلندشد.چکامه گفت:

ای باباچقدزنگ خورم زیاده!وجواب داد:بله؟

ـ بله وبلا…کدوم گورستونی تمرگیدی تو؟

ـ سپهرادتویی؟

ـ صدام خیلی شبیه صدای مامانته؟

ـ بازشروع شد.دیگه چیه؟

ـ گوشیت چراخاموشه؟

ـ مزاحمی دارم.

ـ بله؟نفهمیدم.شماره اشوبده ببینم!

ـ بیخیال!

ـ خب خنگه تووقتی به من میگی بعداًزنگ بزن دیگه چراگوشیتوخاموش میکنی؟

ـ حواسم نبود.

ـ کلاًتوباغ نیستی.

ـ هستم.

ـ چکامه؟

ـ ها؟

ـ هانه بله..حوصلم سررفت.

ـ سرشوبگیرکه نره.

ـ تنهام.

ـ خب.

ـ میای اینجا؟

ـ اونجا؟

ـ آره.

ـ اونوقت اونجاکجاست؟

ـ خرخداخب خونه ام دیگه!

ـ اوه بله.

ـ میای؟

ـ این وقت شب؟شوخیت گرفته؟

ـ ساعت تازه8شبه!میام دنبالت.تازه توهیچوقت خونه من نیومدی.منم

نیومدم.

ـ خب بیا.

ـ خب میام دنبالت اما الآن نمیام خونت.

ـ چرا؟

ـ من بزرگترم پس تواول بایدبیای خونه من.بعدمن میام.فهمیدی؟

ـ بله.

ـ تانیم ساعت دیگه آماده باش.

ـ چشم.

ـ گادحافظ.

ـ بای.

یه پالتوی سفیدوشلوارجین پوشیدوبه جای شال یه کلاه سفیدبافتنی

گذاشت که باکاموای مشکی تزئین شده بود.یه کمی هم آرایش کرده بود.

البته خیلی ملایم.

40 دقیقه بعدزنگ درخونه شنیده بود.چکامه گوشیشوگذاشت توجیبش.

پوتین مشکیشوکه تابالای زانوش بود،پوشیدوازخونه اومدبیرون.درپارکینگو

که بازکردچشمش خوردبه سپهرادکه با اخم به طرف دیگه ای نگاه میکرد.

آروم گفت:سلام.

سپهرادسرشوبرگردوند.لبخندی زدودرحالی که دستاش توجیب شلوار

جینش بودن سلام کرد.چکامه گفت:خیلی منتظرموندی؟باهمون لبخندش

گفت:هواسرده عزیزم.چکامه گفت:ببخشید.سپهرادگفت:نمی بخشم.به

جای فک زدن بروسوارشوتاقندیل نبستیم.چکامه خندید.سوارماشین شدن

وراه افتادن.توی راه چکامه گفت:ببینم تومگه دوست دختری چیزی نداری

که تنهایی؟سپهرادقیافه مظلومی به خودش گرفت:دوست دخترم کجا

بودبابا!من تنهای تنهام!

ـ نازی!چقدرتومظلومی!

ـ من کلاًپسرخوبی هستم.باهیچ دختری دوست نمیشم.

ـ آره آره.توکه راست میگی،گوربابای دروغگو.

ـ گورننه اش.

ـ با ادب…حالاداریم کجامیریم؟

ـ سرقبرمن!

ـ کی مُردی تو؟

ـ ازموقعی که تورودیدم.

ـ ایش مگه من چمه؟خیلی هم دلت بخواد.

ـ خیلی به خودت مینازی بچه خوشگل!

ـ همینه که هست!

ـ بی خود!

ـ نخود.

ـ کشمیش.

ـ لوبیا.

ـ بادنجون.

ـ پیاز.

ـ قورمه سبزی.

ـ حالا این چه ربطی داشت؟دیوونه!

ـ خودتی.

ـ میدونستی خیلی بچه ای؟

ـ توبزرگی!؟

ـ آره پس چی؟

ـ چکامه اذیتم نکن که بدمی بینی!

ـ اِه؟مثلاًمیخوای چیکارکنی؟

ـ خیلی زرنگی ولی نمیگم.

ـ باشه هرطورراحتی.راستی توفقط امشب تنهابودی؟

ـ نه اصولاًیابچه هامیان خونم یامن میرم خونشون.ولی امشب مثل

بعضی شبای دیگه تنهابودم.حوصله ام سررفت گفتم زنگ بزنم به تو.

ـ مامان وبابات خونه نیستن؟

ـ خب…اونا اصلاًاینجانیستن!

ـ پس کجان؟

ـ کالیفرنیا.

ـ آها.تنهایی نمیترسی؟

ـ ازچی بایدبترسم؟مگه همه مثل شمادختران؟

ـ درست حرف بزنا!

ـ چون توگفتی چسب!

ـ خیلی بیشعوری سپهراد!

ـ قربانت،لطف داری!

ـ حرصمودرمیای توسپهراد!

ـ کارمه!

دقایقی بعدسپهرادجلوی یه ساختمون ترمززد.چکامه گفت:الآن من

پیاده شم؟سپهراددرماشینوبازکردوپیاده شد.بعدروبه چکامه گفت:میخوای

بالش وپتوبیارم همینجابخوابی؟تازه توسرمامنجمدمیشی خیلی هم حال

میده.چکامه سرشوتکون دادوازماشین پیاده شد.سپهرادباکلیددروبازکردو

واردحیاط خونه شدن.ازدم درتاخونه یه سنگ فرش صدمتری بود.دوطرفش

هم باغچه های بزرگ بودبادرختای بیدمجنون وگل وگیاه های اطرافش.

وسط باغچه هاهم موزائیک های قشنگی وجودداشت که بهم پیوند

میخوردوبه راحتی میشدمیون باغچه هاقدم زد.وسطای سنگ فرض یه

حوض بزرگ وجودداشت ویه مجسمه هم داخل حوض بودکه یه ظرفی

تودستش نگه داشته بودوازداخل ظرف آب به داخل حوض سرازیرمیشد.

بعدازاون حوض دوباره سنگ فرش به طرف درخونه ادامه پیدامیکرد.

به نظرمیرسیداون منظره توی روزخیلی قشنگترباشه.لحظاتی بعدوارد

خونه شدن.داخل خونه هم خیلی قشنگ بود.یه سالن پذیرایی خیلی

بزرگ که گوشه ی سال راه پله وجودداشت وخونه دوبلکس وخیلی خیلی

بزرگ بود.چکامه گفت:فکرنمیکردم خونتون انقدربزرگ باشه.سپهرادگفت:

حالاکه دیدی،خوشگله؟

ـ خیلی.

ـ چراپالتوتودرنمیاری؟کباب پزمیشیا!

چکامه درحالی که پالتوشودرمیاوردگفت:تواین خونه به این درندشتی

تنهازندگی میکنی؟سپهرادسرشوتکون داد:آره.

ـ نمیترسی؟

ـ آخه ازچی بایدبترسم،نمیدونم.

ـ بدخلاق.

چکامه روی مبل ولوشد.سپهرادگفت:چی میخوری بیارم واست؟چکامه

فکری کردوگفت:اوممم…کاپوچینوداری؟سپهرادگفت:مااینجافقط مشروبات

الکلی سرومیکنیم.حالاتصمیم باخودته.چکامه دست به سینه گفت:پس

مرسی،نمیخوام.

ـ شوخی کردم بابا.

ـ پس همون کاپوچینوروبیار.

ـ به جای ویسکی بیارم عیبی داره؟

ـ سپهراد؟

ـ چشم همون کاپوچینورومیارم.

ـ آفرین.

ـ چیزی هم باهاش میخوری؟

ـ چی داری؟

ـ کیک شکلاتی باطعم پرتقال.

ـ اختراع خودت بود؟

ـ نه دستورالعمل توبود.

ـ ایش،پررو.

دقایقی بعدسپهرادبادوتالیوان کاپوچینووچندتیکه کیک برگشت.چکامه گفت:

فکرنمیکردم انقدرخوب پذیرایی کنی!اصلاًفکرنمیکردم پذیرایی کردن بلدباشی.

سپهرادگفت:آره خب همیشه همه راجب من اشتباه فکرمیکنن.هیشکی

نمیدونه من چه نابغه ایم.ازدست رفتم من!

چکامه خندید:توبه خودت نگی نابغه کی میخوادبگه؟

ـ چکامه؟

ـ ها؟

ـ هانه بله…جداًتوفکرمیکنی من پسربدی ام؟

ـ نچ،این حرفاچیه میزنی سپهراد؟معلومه که همچین فکری نمیکنم.

ـ آی قربون مرامت برم من که تکی ولنگه نداری خواهری.

چکامه خندید.توهمین موقع گوشیش زنگ خورد.بازم همون شماره بود.

جواب داد؟الو؟وبازم هیچ صدایی نشنید.دوباره گفت:ببین من اصلاًازاین

قائم موشک بازیاخوشم نمیاد.یه دخترچهارده-پونزده ساله هم نیستم

که حوصله کل کل کردن بامزاحموداشته باشم.فهمیدی؟

ـ نچ.

ـ نفهمیدی؟یه باردیگه بگم؟

ـ نچ.

ـ کلاًزبون نداری نه؟لالی!

ـ نچ.

ـ ای دردومرض نچ،هی میگه نچ.

صدای خفه ای شنیده شدکه نمیشدتشخیص داددختره یاپسر:

خیلی بداخلاقی!چکامه اخمی کرد:توکی هستی؟

ـ مهمه؟

ـ آره چون بایدبدونم باکی دارم حرف میزنم.

ـ بایه بنده خدا.

ـ این بنده خدا اسم نداره؟

ـ توفکرکنx.

ـ جناب ایکس امرتون بامن چیه؟

ـ میخوام یه چیزی ازت بگیرم.

ـ چی بگیری؟

ـ انتقام.

ـ ها؟

ـ همون که شنیدی.

ـ حالت خوبه؟

ـ نه.

ـ مشخصه.فکرکنم اشتباه گرفتی.

ـ مگه توچکامه نیستی؟

ـ آره!

ـ پس درست گرفتم.

ـ چی میخوای ازجونم؟

ـ گفتم  که!میخوام ازت انتقام بگیرم.

ـ آخه چرا؟

ـ چون داری نابودم میکنی!

ـ توکی هستی؟

ـ x

ـ xجان فکرکنم خوابت میاد.

ـ نه!

ـ مزاحم نشو،خداحافظ.

ـ وگوشیوقطع کرد.سپهرادگفت:مزاحت بود؟چکامه سرشوتکون داد:آره.

ـ چی میگفت؟

ـ چرت وپرت.

ـ مثلاًچی؟

ـ چه میدونم میگفت میخوام ازت انتقام بگیرم وازاینجورحرفا!

ـ مردم دیوانه شدن،تورومیشناخت؟

ـ آره اسمم میدونست.

ـ پس یکی میخواد سرکارت بزاره.

ـ شاید.

دوباره صدای زنگ موبایل چکامه شنیده شد.جواب داد:چیه؟

ـ گوش کن ببین چی میگم.

ـ نمیخوام گوش کنم.

ـ به ضررته!

ـ دیگه داری زیادی چرت وپرت میگی.

ـ هیس،حرف نزن چکامه.

ـ اسمموازکجامیدونی؟

توهمین موقع سپهرادگوشیوازدستش قاپیدوخودش شروع کردبه حرف

زدن:بفرمایید؟امری بود؟

ـ الو؟

ـ گوش میدم.

ـ توکی هستی؟

ـ تواول زنگ زدی پس توبگوکی هستی؟

ـ گفتم توکی هستی؟

ـ منم گفتم توبگوکی هستی؟

ـ پیش چکامه چیکارمیکنی؟

ـ اسمشوازکجامیدونی.

ـ من خیلی چیزای دیگه هم میدونم.تنهاچیزی که نمیدونم اینه که تو

کی هستی.

ـ برات مهم نباشه.

ـ دوست پسرشی؟

ـ به توربطی نداره.توچراصدات اینطوریه.

ـ به توربطی نداره.

ـ باشه.

وبلنددادزد:دفعه آخرت باشه که زنگ زدی،روشن شد؟

کمی سکوت وبعدازاون بوق اشغال.قطع کرده بود.سپهراهم گوشیوقطع

کرد.به چکامه که باچشمای گردشده بهش خیره شده بودنگاه کرد.از

قیافش خنده اش گرفت:چیه؟چرا اینجوری نگام میکنی؟

ـ این…این چه وضعش بود؟

ـ خب خوش ندارم کسی مزاحمت بشه.

ـ چی میگفت.

ـ پرت وپلا.

ـ پوف!

ـ قبلاًباکسی دوست بودی؟

ـ نه چطور؟

ـ گفتم شایدقبلاًباکسی دوست بودی والآن داره اذیتت میکنه.

ـ نه بابا،باکسی نبودم.

ـ چه دخترخوبی.

ـ مرسی.

ـ سردشداون کاپوچینو!

ـ چشم الآن نوش جان میکنم.

وبعدیه تیکه کیک برداشت وباکاپوچینوشروع کردبه خوردن.سپهرادگفت:

خوشمزه ست؟چکامه سرشوتکون داد:آره،دستت دردنکنه.

کمی سکوت وبعدازاون چکامه گفت:راستی فرصت نشدیه چیزایی ازت

بپرسم.سپهرادفنجونشوگذاشت روی میزوگفت:مثلاًچی؟

ـ مثل اینکه تواین چندسال چیکاراکردی؟چه اتفاقایی افتادواست؟ازاینجور

حرفادیگه.البته اگه دوست داری بگی.

ـ تودیگه خواهرمی مثلاً.این چیزامهم نیست.

ـ پس راحت باش.

ـ راستش اتفاق مهمی توزندگیم نیفتاد.خب یعنی زندگی عادی داشتم.

ـ عاشق نشدی؟

سپهرادپوزخندتمسخرآمیزی زد:الآن به نظرت قیافه من شبیه عاشقاست؟

چکامه هم خندید:نه.سپهرادگفت:پس زرمفت نزن.

ـ بی ادب.

ـ توچی؟

ـ چی!

ـ عاشق شدی؟

ـ نه.خوشم نمیادوقتموواسه این چیزاتلف کنم.

ـ فکرمیکردم برعکس اینومیشنوم.اینکه بگی منتظریه کیس مناسبی و…

ـ نه بابا!…خب،چی شدکه رشته عمرانوانتخاب کردی؟

ـ راستش ازاول قرارنبوداین رشته روانتخاب کنم.همش یه اتفاق بود.یابهتر

بگم،یه لجبازی.

ـ چرا؟

ـ خب من میخواستم روانشناسی بالینی بخونم.امابابام میگفت عمران

بخونم که توشرکتش بهش کمک کنم.سراین موضوع تاچندوقت باهم بحث

داشتیم که بالأخره کوتاه اومدم وبه بابام گفتم اگه نتونستم توکارموفق شم

دیگه بهم مدیونی.گفت باشه.منم لج کردم ورفتم رشته عمران.

ـ واسه آینده ات چه برنامه ای داری؟

ـ چه میدونم.الآن که درسم تموم شدوازباباجون خبری نیست نمیدونم چه

خاکی بایدتوسرم بریزم.

ـ مگه باهاش تماس نداری.

ـ چرا،گفت چندماه دیگه میادایران.بایدتا اون موقع منتظرباشم ببینم چه

بلایی سرم میاد.

ـ سخت نگیر.درست میشه.

ـ آه…امیدوارم.توچی؟توواسه چی رشته عمرانوانتخاب کردی؟

ـ خب بهش علاقه داشتم.

ـ برعکس من،سه سال اولونمیدونم چجوری قبول شدم.فقط این سال

آخری خوشم اومد.

ـ بازم جای شکرش باقیه.

ـ قربانت.

ـ توفقط واسه درس اومدی دانشگاه؟

ـ پس میخواستی واسه چی بیام؟

ـ گفتم شایدمثل بعضی ازدختراواسه شوهرپیداکردن واین حرفااومده باشی.

این بارچکامه نیشخندتمسخرآمیزی زد:گفتم که تواین فازانیستم.

سپهرادلبخندی زدوبارضایت گفت:میدونم.شایدتقصیرمنه که همه رومثل

هم می بینم.مثل همون روزاولی که تودانشگاه دیدمت.آه…خب پس واست

مهم نیست پسراچجوری نگات میکنن؟

چکامه باتعجب به چشمای سپهرادخیره شد:منظورت چیه؟سپهرادگفت:

این دفعه که رفتی دانشگاه به جای اینکه سنگ اسفالت های حیاطشو

بشمری سرتوبلندکن یه نگاه به دوروبرت بنداز.اون وقت متوجه منظورم

میشی.چکامه درحالی که باناخناشوروی فنجونش ضرب گرفته بودگفت:

واسم مهم نیست.

ـ مهم نیست؟

ـ نه.

ـ جدی میگی؟

چکامه دوباره به سپهرادنگاه کرد:چرا انقدرواست مهمه؟سپهرادگفت:

واسه خودت دارم میگم!به هرحال توکه بچه نیستی.من همجنس خودمو

میشناسم.ازتونگاهش میخونم چی میخواد.توهم جوونی وهم خوشگل.

سنگم که نیستی احساس نداشته باشی.دلم نمیخوادخواهرم اینجوری

ضربه بخوره!چکامه لبخندی زد:چشم داداش.من مواظب خودم هستم.

سپهرادلبخندی زد:میدونم.اگه دختربدی بودی که خودم پدرتودرمیاوردم!

توهمین موقع گوشیش زنگ خورد.جواب داد:جانم؟…قربونت،توخوبی؟…

آره چطور؟…جداً؟…باشه باشه همین الآن…نه بابا!

گوشیوکه قطع کردبه طرف آیفون رفت ویکی ازدکمه هاشوفشارداد.چکامه

گفت:چی شد؟کسی داره میاد؟سپهرادبالبخندگفت:آره.

ـ کی؟

ـ الآن میادمی بینیش.

چکامه شونه هاشوبالاانداخت.لحظاتی بعدسپهراددروبازکردکه پسری جوون

اومدداخل وباسپهرادسلام واحوالپرسی کرد.به طرف هال پذیرایی اومدکه

چکامه بلندشدتاباهاش سلام واحوالپرسی کنه امابه محض دیدنش

سرجاش میخکوب شد:اِه…ای…اینکه…

سپهرادخندید:آره باباتوتولدم بود.پسره هم معلوم بودکه تعجب کرده اماخب

بالأخره باهاش دست دادوسلام کرد.سپهرادگفت:خب چکامه فکرکنم حالا

دیگه وقتشه بفهمی این پسرخوشتیپه کیه!چکامه باتعجب به پسره نگاه

کرد:ها؟سپره نیشخندی زد.سپهرادگفت:نیگافکشو!شیش مترافتاده پایین!

عجایب هفتگانه دیدی؟چکامه لبخندی زد:نه عجایب هفتگانه چیه؟

پسره گفت:سپهرکاش بهم میگفتی مهمون داری.اگه میدونستم مزاحم

نمیشدم.سپهرادگفت:مهمون چیه؟مزاحم چیه؟خواهرم اینجاست.بیا

بشین.پسره یه نگاه به چکامه انداخت وخودشوروی مبل پرت کرد.سپهراد

هم کنارش نشست وگفت:چه خبر؟چه عجب یادت افتادیه رفیقی اینجا

داری!پسره بالبخندگفت:من که یه ماه پیش اومدم پیشت!

ـ خوبه خودت داری میگی یه ماه پیش!

ـ کمترغربزن.

سپهرادبه چکامه نگاه کرد:هنوزنفهمیدی این کیه،نه؟چکامه شونه هاشو

بالاانداخت:راستش نه!سپهرادنگاهشوبه پسرجوون دوخت:این آقاخوشتیپه

آقامهرساده…یادت هست دیگه،آره؟چکامه توصورت مهرساددقیق شدو

زمزمه کرد:مهرساد…مهرساد….مهرساد…

سپهرادگفت:اَاَاَه…انقدربه مغزنداشتت فشارنیار…اینم توبهزیستی با ما

بود.حالایادت اومد.چکامه چندلحظه فکرکرد.بالأخره یادش اومد.لبخندی

زدوگفت:آها!مهرساد.سپهرادگفت:آره مهرساد.قیافتشده بودعلامت سوال.

بایدیه عکس ازش میگرفتم.

چکامه خندیدو…

**********************************

part6

چکامه خندیدوروبه مهرسادگفت:خوبی؟مهرسادباهمون لبخندشیرینش گفت:           

مرسی،توخوبی؟چکامه باذوق وشوق گفت:آره منم خوبم،چه خبرا؟چیکارمیکنی؟

چی شدازتهران سردرآوردی؟سپهرادوکجادیدی؟چندوقته اینجایی؟چه رشته ای

میخونی؟اصلاًدانشگاه میری؟سپهرادگفت:یکی یکی چکامه،یکی یکی!بدبخت

هنگ کرد!

چکامه خندید:ببخشیدهول شدم.آخه بعدازاین همه سال دیدمش!!مهرساد

گفت:خب حق داره بدبخت،انقدردعواش نکن سپهر!سپهرادبه چکامه چشمکی

زد:خوبه دیگه!مدافع پیداکردی!چکامه بازم خندید:دلت جیز!

ـ منم یکیوپیدامیکنم ازم دفاع کنه.تازه خوشگلشوهم پیدامیکنم!

مهرساد:توهرکیوپیدامیکنی خوشگله!

ـ خب آره،معلومه که من خوش سلیقه ام!

چکامه:ای جون قربون اون اعتمادبه نفست برم!

ـ قربونش بری ایشاالله!

مهرساد:سپهرمن خیلی گشنمه.

سپهراد:الآن چکامه جون لطف میکنه میره واسمون یه غذای خوشمزه درست میکنه.

چکامه:کی؟من؟هه شتردرخواب بیندپنبه دانه!

سپهراد:اِه!چکامه؟آبروی منوجلوی مهرسادنبردیگه!

مهرساد:خوراست میگه دیگه!حمالت که نیست.بلندشوخودت دست به کارشو!

چکامه:وای مهرسادچقدراون موقع ها ازت بدم میومد!

یهوسپهرادومهرسادهمزمان باهم برگشتن سمت چکامه وباتعجب نگاش کردن.

چکامه هم چشماش گردشد:تازه فهمیدچی گفت!باهمون چشمای گردشده

لبخندی زد:چیز…منظورم اینه که…

یکدفعه مهرسادزدزیرخنده.بلندبلندغش غش میخندید.سپهرادباتعجب بهش نگاه

کرد:ای روآب مرده شورخونه بخندی!واسه چی داری میخندی؟مهرسادجواب

داد:ازحرف این خواهرجونت خندم گرفت!چکامه هم خندید.سپهرادهم لبخندی

زد:خب حالادیگه بسته.الآن هممون گشنه ایم.چکامه گفت:آره منم خیلی

گشنمه.

ـ ای کاردبخوره اون حندق بلا!همین یه ربع پیش کلی کیک وکاپوچینوکوفت

کردی!

ـ درست حرف بزنا!

ـ ساکت…ساکت.حرف نشنوم.

ـ ای خداجون شکرت،همه داداش دارن ماهم داریم.

ـ مگه چمه؟

ـ هیچی،کی جرئت داره حرف بزنه.

ـ چکامه خواهری اذیت نکن دیگه!من گشنمه.

ـ باشه دلم واست سوخت.چی دوست دارین؟

سپهرادبه مهرسادنگاه کرد:چی میخوری؟مهرسادفکری کردوگفت:من

ماکارونی میخوام.سپهرادگفت:خوبه.منم همینطور.چکامه بلدی ماکارونی

درست کنی؟خونه روبه آتیش نکشونی؟چکامه گفت:مگه همه مثل توان؟

مهرسادلبخندتمسخرآمیزی زد:سپهرحتی بلدنیست یه تخم مرغ نیمرو

درست کنه.ماکارونی که دیگه هیچی.سپهرادگفت:مهرسادچرا عادت نکردی

که ساکت بمونی؟مهرسادگفت:چون به تورفتم.چکامه ازجاش بلندشد.

رفت توی آشپزخونه.دست به کمرگفت:واو!چه آشپزخونه بزرگی!ازکجاشروع

کنم حالا؟صدای سپهرادتوی گوشش پیچید:مگه اومدی موزه که اینطوری

داری نگاه میکنی؟دوست ندارم هی آشپزخونه امودیدبزنی.به کارت برس.

بگیرمثل آدم ماکارونیتودرست کن!

ـ یادم نمیادازت نظرخواسته باشم!

ـ منم منتظرنبودم که توبهم بگی نظربدم!

ـ یعنی پرروترازتوهیچ جایی ندیدم.

ـ زودحرفتوپس بگیروگرنه هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی!

ـ بروبابا!

ـ چکامه کاری نکن نشون بدم میتونم…

ـ میتونی چی؟

ـ که کاری کنم حرفتوپس بگیری!

ـ نمیتونی.

 سپهرادابروهاشوبالاانداخت وگفت:نمیتونم؟چکامه هم دست به کمرزل زد

توچشمای سپهرادوگفت:نچ،نمیتونی.

ـ چکامه نشونت بدم بد نشونت میدما!

ـ نشون بده ببینم میخوای چیکارکنی؟

سپهرادخیلی سریع دست چکامه روگفت واونوکشیدوشورع کردبه قلقک

دادنش.اماهیچ تأثیری به حال چکامه نداشت.همونطورکه واستاده بود،زل

زده بودبه سپهراد.سپهرادواستادودست به کمرگفت:پوف!نخیر.اثرنداره!

وبعدگاردگرفت وگفت:جرئت داری بااین مبارزه کن.ومشتشونشون داد.چکامه

همونطورخونسربهش نگاهی انداخت وگفت:فکرکنم دلت میخوام جفت پا

برم توجای حساس ها!نه؟چشمای سپهرادتاجایی که امکان داشت گردشد!

باتعجب به چکامه نگاه کرد:به به!چشم ودلم روشن!بی ادب شدی!

توهمین موقع صدای مهرسادگوش هردوشونوپُرکرد:سپهرادچیکارمیکنی؟

هردوبرگشتن سمت مهرسادکه گفت:ببخشید،مزاحم شدم؟وخواست بره

که چکامه گفت:مزاحم چی؟!بیا!بیا اینجایکم این داداش ماروادب کن.مهرساد

خندید:ای وای چرا؟سپهراددست به کمرگفت:آره ادبم کن چون این آبجی

مامیخواست جفت پابیادتوجای حساس!

چشمای مهرسادهم اندازه چشمای سپهرادگردشد:چکامه؟چکامه زل

زدتوچشمای مهرساد:جانم؟سپهرادگفت:خیلی بدی!چرامن صدات میکنم

بهم نمیگی جانم؟چکامه دست به کمرگفت:چون توداداشمی!اون دوست

داداشمه!

ـ پس بادوستای داداشت حال میکنی!

ـ ای یه همچین چیزی!

ـ من غیرت دارما!

ـ غیرتت توحلقم!

سپهرادباحالت شوخی دستشوبردبالاتابزنه زیرگوش چکامه که مهرسادگفت:

سپهرحسودیت میشه چرا اینجوری میکنی؟دنبال چاره باش!وخندید.چکامه

هم لبخندی زد.

توهمین موقع صدای زنگ گوشیش شنیده شد.ازآشپزخونه رفت بیرون.نگاهی

به شماره انداخت.بازم همون شماره.جواب داد:الو؟چی میخوای آخه؟این دفعه

دیگه صدای یه پسربه وضوح توی گوشی پیچید:خانم خوشگل حرص نخور!یکم

ازعصبانیتتونگه دارواسه اون روزی که ازت انتقام گرفتم!

ـ چی داری میگی روانی؟اصلاًتوکی هستی!؟

ـ به زودی میفهمی کی هستم!

چکامه گوشیوقطع کردکه دوباره زنگ خورد.باصدای بلندجواب داد:چی ازجونم

میخوای عوضی؟این بازصدای یه دخترکه به نظرعصبانی میومدتوی گوشش

پُرشد:ازجونت چیزی نمیخوام!خودجونتومیخوام!دختره بیشعور!توهمه چیزمو

ازم گرفتی.عشقموگرفتی.من دوستش داشتم.میفهمی؟تومیفهمی عشق

چیه؟میدونی چه حالی داره وقتی معشوقتوکناریه نفردیگه ببینی؟

ـ چی داری میگی معلوم هست؟

ـ نمیفهمی دیگه!

ـ من کیوازت گرفتم؟اصلاًتوچرایه باردختری یه بارپسر؟!

ـ عزیزم مادونفریم.هردومونم زوم کردیم روتو!

ـ من که نمیفهمم توچی میگی!

چکامه سرشوبلندکرددکه بامهرسادوسپهرادچشم توچشم شد.سپهراد

گفت:گوشیوبده به من.چکامه باحرکت لباش بی صداگفت:نه.

سپهراداهمیتی نداد.گوشیوازدست کشیدومشغول حرف زدن شد:

ـ الو؟

ـ …

ـ شما؟

ـ …

ـ بایدبشناسم؟

ـ …

ـ بروبابادخترجون اشتباه گرفتی!

ـ …

ـ من وچکامه روازکجامیشناسی؟

ـ …

ـ خفه شو.

ـ …

ـ راجیش اینجوری حرف نزن.مثل آدم صحبت کن ببینم چی میگی؟توکی هستی؟

ـ …

صدای دادسپهرادبلندشد:چطوربه خودت جرئت میدی اینطوری حرف بزنی

دختر…

مهرسادبه چکامه نگاه کرد:چی شده؟چکامه شونه هاشوبالاانداخت:نمیدونم.

نمیفهمم چی داره میگه!

توهمین موقع سپهرادگوشیوقطع کردوباعصبانیت به چکامه خیره شد.چکامه با

ترس واضطراب گفت:چی شده؟کی بود؟سپهرادگفت:شمارتوبه کیامیدی

چکامه؟این دختره کی بود؟چکامه روی مبل نشست:باورکن نمیدونم.اولش

یه پسره حرف زد بعدشم این دختر گفت عشقشوازش گرفتم وازاینجور

چرت وپرتا!

ـ راستشوبگوچکامه!باکی دوستی؟من که نمی کشمت!

ـ خب وقتی باکسی دوست نیستم چرابگم هستم؟

سپهراددست به کمرپوفی کردوگفت:چی میگفت؟من وتوروازکجامیشناخت؟

چشمای چکامه گردشد:توروهم میشناخت؟سپهرادباحالتی عصبی سرشو

تکون داد.

ـ دقیقاًچی گفت؟

ـ ببخشیدکه صداشوضبط نکردم!

ـ چیکارکنم؟اگه دوباره زنگ زدچی؟

ـ نمیدونم…این یه مزاحم تلفن معمولی نیست.هرکی که هست هم منو

میشناسه هم تورو!مهرسادگفت:شایدیکی داره اذیتتون میکنه!سپهرادگفت:

شایدچیه مهرساد؟مطمئناًداره اذیت میکنه!مهرسادگفت:منظورم این بودکه

فقط واسه خنده وشوخی داره سرکارتون میزاره!

ـ پس اون حرفایی که زدچی؟نه بابامن این فکرونمیکنم.چکامه باکسی دشمنی نداری؟

چکامه:نه بابادشمنی چیه؟

ـ مطمئنی؟

ـ آره مثلاًباکسی میخوام دشمنی داشته باشم که همچین کاری کنه!

ـ بین فامیلاتون چی؟

ـ فقط باپسرعموم یه کمی کل کل دارم.اونم مطمئنم اعصاب این کارارونداره.

تازه،صداشومیشناسم.

ـ نمیدونم.عقلم دیگه به جایی قدنمیده.

ـ ای بابا.

ـ چکامه اگه دیدی بازم داره اذیت میکنه خطتوعوض کن.

ـ باشه.

ـ فعلاًهم باشوبرویه کوفتی درست کن ازگرسنگی تلف شدیم.

ـ چشم.

ـ اگه میخوای مهرسادم بیاکمک.دستپختش حرف نداره.

چکامه بالبخندگفت:مزاحم نشیم!مهرسادازجاش بلندشد:نه بابامزاحم چیه؟

وبه طرف آشپزخونه رفت.چکامه وسپهرادهم رفتن داخل آشپزخونه.مهرساد

گفت:خب من چیکارکنم؟چکامه دست به کمرگفت:اوممم…سالادمیتونی

درست کنی؟

ـ سالاد؟آره!

ـ پس سالاددرست کن.

ـ همین؟

ـ فعلاًاینودرست کن تابعد.

چکامه به سپهرادنگاه کر:تومیخوای همینجوری اینجاواستی؟سپهراد

دست به سینه گفت:رومن حساب بازنکنین.ازمن کاری ساخته نیست.

چکامه هم گفت:بله دیگه!فقط میخوری ومیخوابی تنبل!

ـ خودتی!

ـ خداروشکرنیستم.

ـ هستی.

ـ نیستم.حالاتومیخوای فکرکنی هستم بحثش فرق میکنه!

ـ اصلاًمن میرم بیرون.همین الآن یادم اومدیه کاری دارم.

وازآشپزخونه رفت بیرون.مهرسادبلندگفت:حداقل برویه نوشابه بخر.تویخچالت

فقط آب هست!سپهرادهم بلندگفت:نوشابه چیزبدیه.توهمون آبوبخورکفایت

میکنه!

مهرسادبه چکامه نگاه کردوهردوخندیدن.چکامه گفت:خب سالادتودرست کن

دیگه!

ـ چشم خانم.شما امربفرما.

ـ مرسی.

مهرسادشروع کردبه درست کردن سالادوچکامه هم موادماکارونی روآماده کرد.

داشت دیس ماکارونی رومیذاشت روی میزکه سروکله سپهرادپیداشد.غذا

روبوکشیدوگفت:به به…چه کرداین چکامه!مهرساددست به سینه گفت:منم

که اصلاًکمک نکردم.چکامه موهای مهرسادوبهم ریخت وگفت:آخی!راست

میگه خب!اینم کلی کمکم کرد.سپهرادگفت:خوبه حالایه سالابیشتردرست

نکردی اینجوری میکنی!الآن واست یه پیتزادرست میکنم همچین که انگشتای

دست وپاتوباهم بخوری!

ـ پس برودرست کن.

ـ حالاالآن که نه.بعداً!

ـ دیدی هی طفره میری!؟

ـ یه روزکه درست کردم وکف کردی بهت نشون میدم.

ـ بروبابا آدمش نیستی.

ـ بهت میگم آدمش هستم یانیستم!

چکامه:ای بابابسته دیگه!چه خبرتونه!؟

سپهراد:به این مهرسادبگو!

مهرساد:توهی ادعات میشه!

چکامه:بسته!

سپهراد:آی بابا!چکامه ولمون کن دیگه!

چکامه دستاشوبهم قفل کرد.لبشوکج کردوسرشوانداخت پایین.چندثانیه

بعدسپهرادگفت:آخی…الهی بمیرم که انقدرتومظلومی.وبعدبه طرف چکامه

رفت وبغلش کرد.چکامه سرشوبلندکردکه چشماش روچشمای قهوه ای

وروشن وخوشگل سپهرادثابت موند.سپهرادباهمون لبخندش گفت:قیافت

خیلی بانمک شده بودبه جون تو!یه لحظه دلم خواست بغلت کنم!

چکامه خندیدومهرسادبا اخم گفت:فرصت طلب عوضی!سپهرادهم اخمی کرد:

درست حرف بزن.دیگه به خواهرم که نظرندارم!

ـ آره جون خودت.به توباشه بامامانت هم آره.

ـ خفه شوبی تربیت!

چکامه گفت:بچه هابی ادب نشین!سپهرادبا اخم گفت:تقصیرمهرسادبود!

مهرسادهم گفت:تقصیرخودته.یه کاری میکنی همه راجبت بدفکرکنن!

چکامه گفت:بسته دیگه.ای بابا.

ـ به خاطرخواهرجونم چشم.

ـ آفرین.

مهرساد:پس من به خاطرکی بگم چشم؟

چکامه:توهم به خاطرمن بگو.

مهرساد:آخ جون پس به خاطرچکامه جونم چشم.

سپهراد:بله؟نفهمیدم!به خاطرخواهرمن!چقدرتوپررویی پسر!جلوی داداشش

داری…چرت وپرت میگی؟

مهرساد:بروبابامنحرف!توذهنت مسمومه به من چه؟

چکماه:بچه هامیگم بهترنیست غذامونوبخوریم؟ازدهن افتادها!

سپهراد:آره راست میگی.

وبعدخیلی سریع یه بشقاب برداشت وتقریباًنصف دیس ماکارونی روخالی

کردتوبشقاب خودش.چکامه ومهرسادمات ومبهوت داشتن نگاش میکردن

که یه دفعه سرشوآوردبالاوبادیدن اون دوتاچشماش گردشدوگفت:چیه نگاه

میکنین؟!خیلی خوشگلم؟مهرسادگفت:نخیرتوزیادی احساس خوشگلی

میکنی!داریم نگاه میکنیم چطورغذای مارومیبلعی!

ـ غذای شما؟

ـ سپهرادنصف ماکارونی روتوخوردی!

ـ خوردم که خوردم!نوش جونم!اون نصف دیگه اشوکه نخوردم!اون واسه تو

و چکامه.

ـ مردشورتوببرن!کوفتت بشه ایشاالله!…توروخدابیانصف دیگه اشوهم بخور!

ـ چیه؟چشم نداری ببینی من خوش اشتهام؟

ـ اون اشتهات توحلقم!

ـ جانمیشه توحلقت!

چکامه گفت:خب بسته دیگه!سپهرادنوش جونت.بخورعزیزم بخور!سپهراد

بالبخندسرشوتکون داد ودوباره مشغول خوردن شد.مهرسادموهای چکامه

روازپشت کشیدوگفت:دستت دردنکنه.اگه اون داداشته من دوست داداشتم.

حالاهی طرفداری اونوبکن.

چکامه ازسرمیزبلندشدوگفت:اه!ولم کنین توروخدا!کلافه شدم.دیوونم کردین!

سپهرادبادهن پرگفت:خودتو…اذیت نکن چکامه!چکامه بشقاب غذاشوبرداشت

وازآشپزخونه رفت بیرون.روی مبل نشست وصدای تلویزیونوبردتاآخرومشغول

خوردن شد.مهرسادهم ازآشپزخونه اومدبیرون ودرحالی که بشقابشوگرفته

بود،کنارچکامه نشست.بعدازاونم سپهراداومد.چکامه نفسشوبیرون داد:پوف!

توهم میواستی بشقابتوبیاری!نیاوردی؟سپهرادگفت:خوردم غذامو!تموم شد.

مهرسادگفت:تقریباًبلعیدماکارونی هارو!

ـ من ازتونظرنخواستم.

ـ منم منتظرنظرخواستن تونبودم.

چکامه گفت:میزارین یه لقمه غذامو بخورم؟سپهرادگفت:بخورعزیزم!بخور!

مهرسادهم بالبخندگفت:چکامه جون توچراحرص میخوری؟توماکارونیتو

بالذت بخور.چکامه لبخندی زدومشغول خوردن غذاش شد.

ساعت نزدیک12شب بودکه مهرسادگفت:خب دیگه من کم کم بایدبرم.

فرداکلی کاردارم.سپهرادگفت:نه توروخدا!یکم دیگه بمون!تعارف میکنی؟

چکامه با اخم گفت:سپهراداذیتش نکن.مهرسادلبخندپیروزمندانه ای زد:

چکامه عاشقتم!چشمای چکامه گردشد.اخمای سپهرادرفت توهم.مهرساد

باخنده ازروی مبل بلندشدوهمزمان با اون چکامه وسپهرادبلندشدن.تادم

درمهرسادوبدرقه کردن.بعدازرفتنش چکامه گفت:سپهرادمنم دیگه برم.

دیروقته.سپهرادگفت:باشه هرطورراحتی.میرسونمت.

ـ نه بابازنگ بزن آژانس بیاد.خودم میرم.

ـ چرت نگو.این موقع شب که من نمیتونم توروبسپرم دست راننده آژانس!

ـ آخه…

ـ چکامه من ماشینونیاوردم داخل.میرسونمت.

ـ مرسی.

سوارماشین شدن وراه افتادن.سپهرادگفت:بابت امشب دستت دردنکنه.

هم منوازتنهایی درآوردی هم واسم شام درست کردی.البته دستپختتم که

افتضاحه ولی خب تحمل کردیم!چکامه باچشمای گردشده به سپهرادنگاه

کرد.سپهرادبرگشت وبایه لبخندقشنگ به چکامه نگاه کردکه چکامه دلش

ضعف رفت.

سپهرادبه جلوخیره شدودنده روجابه جاکرد.چکامه یه نگاهی به ساعدهای

ماهیچه ای وپسرونه اش انداخت.رگای دستش واسه چکامه جذاب بودحتی.

هرچی نبودبالأخره سپهرادجزوپسرای خوشگلو خوشتیپ به حساب میومد.

رنگ روشن موهاش وچشم وابروش،بارنگ پوستش وچهره ی قشنگ پسرونش

باعث میشدخیلی جذاب به نظربیاد.

چکامه بدون اینکه متوجه باشه واسه چنددقیقه زل زده به سپهرادکه باصدای

سپهرادبه خودش اومد:دخترقورتم دادی!کورنشدی ازبس منونگاه کردی؟حالا

من میدونم خیلی خوشگلم ولی دلیل نمیشه که توهی منودیدبزنی!

چکامه باتعجب بهش خیره شد.مشتی به بازوش زدوگفت:اصلاًهم به تو

نگاه نمیکردم.

ـ اِه جداً؟

ـ سپهراد؟

ـ جونم؟

ـ کوفت.

ـ ای باباخب قبول کن که داشتی چشم چرونی میکردی دیگه!

ـ هیچم اینطورنیست.

ـ باشه قبول نکن.ولی من که میدونم توبه چی داشتی فکرمیکردی!

ـ سپهرادبه خدامی کشمت!

سپهرادخندیدولپ چکامه روکشید.چکامه که چشماشوگردکرده بودگفت:

دفعه آخرت باشه ازاین حرفامیزنیا!سپهرادبا اخم گفت:چکامه چشماتو

اونجوری نکن.من میترسم.دلم ضعف میره.مثل گربه میشی.چکامه خندید.

سپهراد ادامه داد:جلوهیچ پسری چشماتواینجوری درشت ترازاینی که

هست نکن!

ـ چرا؟

ـ خب نکن .

ـ مگه چی میشه؟

ـ یه چیزمیدونم که دارم این حرفومیزنم دیگه!

ـ باشه.

ـ آفرین.

سپهرادجلوی درخونه چکامه ترمززد.چکامه لبخندگفت:دستت دردنکنه.

سپهرادهم لبخندی زدودرحالی که به فرمون ماشین خیره شده بودگفت:

دست تودردنکنه.اومدی،کلی خندیدم.شام درست کردی.همشم سوخته!

ـ دیدم اصلاًنصفشونخوردی.حالاهی بدم تعریف میکنی!

ـ خوردم که دلت نشکنه!

ـ جون خودت!

ـ به جون تو!

ـ خب من دیگه برم.نمیای بالا؟

ـ نه دیگه.برم.

ـ باشه،بازم ممنون.

ـ آره…راستی چکامه؟

ـ بله؟

ـ یه چیزمیگم نگونه!خب؟

ـ باشه!

ـ دیگه به من نگوسپهراد.

ـ چرا؟

ـ اینجوری راحت ترم.باسپهرادزیادخاطره خوبی ندارم.

ـ واسه چی؟

ـ همین قدروبرون.ازاین به بعدتوهم بگو سپهر.باشه؟

ـ باشه ولی…

ـ بسته دیگه دختر.چقدرحرف میزنی!برو….بروخونت!

ـ رسماًداری منوازماشینت پرت میکنی بیرون!؟

ـ آره دیگه.زیادی جلوچشمم بودی حالم ازت بهم خورد.

چشمای چکامه گردشدکه سپهردوباره گفت:مگه نگفتم چشماتواونجوری

نکن.چکامه خندید:باشه.من دیگه رفتم.کاری نداری؟سپهرهم خندید:برو

دیگه داره عقم میگیره.

ـ خیلی هم دلت بخواد.

ـ اصلاًهم نمیخواد.

چکامه ازماشین پیاده شد:بدرک…خداحافظ.سپهر:خداحافظ بچه پررو!

چکامه باخنده درماشینوبست.سپهرهم بوقی زدورفت.باکلیددروبازکرد

ورفت داخل.دکمه آسانسوروفشاردادومنتظرموند.باپاهاش روی زمین ضرب

گرفته بودوبه اطرافش نگاه میکردکه آسانسوررسیدبه طبقه همکف.همون

موقع درآسانسوربازشدویه نفرازتوش اومدبیرون.چکامه که حواسش نبودبا

بازشدن درآسانسورخواست بره توش که نگاهش توی یه جفت چشم مشکی

گره خورد.

نگاهی به سرتاپاش انداخت.چشم وابروی مشکی.موهای لخت مشکی که

ریخته بودروی صورتش.قدبلندوخوش هیکل وجذاب.یه قیافه دوست داشتنی

ومهربون.

چکامه سرشوانداخت پایین وازجلوی درآسانسوررفت کنار.پسرجوون برای

چندلحظه نگاهی به سرتاپای چکامه انداخت وآروم گفت:ببخشید.ورفت.

چکامه هم دیگه چیزی نگفت.

داشت لباساشوعوض میکردکه گوشیش زنگ خورد.به شماره نگاه کرد.عصبی

شد.ولی جواب داد:الو؟

ـ سلام کوچولو!

ـ چی میخوای ازجونم؟مثل آدم بگوچرادست ازسرم برنمیداری؟

ـ تودست ازسرم برمیداری؟

ـ مگه من چیکارت کردم؟

ـ تموم زندگیموبهم ریختی!

ـ من اصلاًتورونمیشنام که بخوام زندگیتوبهم بریزم.

ـ ولی اینکاروکردی.

ـ چطوری؟آخه مگه من چیکارت کردم؟چراولم نمیکنی؟

ـ ببین چکامه.مثل آدم خواستم باهات باشم خودت نخواستی.رفتی بایه

نفردیگه.یه نفرکه خودش قبلاًبایه نفردیگه بود.اون دختره دوستش داره.

دیوونه اشه.دست ازسراین پسره بردار.

ـ چی میگی تو؟راجب کی داری حرف میزنی؟

ـ همونی که شب وروزت داره با اون میگذره.

ـ بروبابادیوونه!

گوشیوخاموش کرد.لباساشوکه کامل عوض کرد،روی تختش درازکشید

وچشماشوبست.

هواسردوبارونی بود.چکامه مقنعه اشومرتب کرد.ازاتاق اومدبیرون که گوشیش

زنگ خورد.جواب داد:الو؟صدای بهگل توی گوشی پیچید:الوچکامه؟سلام

خوبی؟

ـ سلام.مرسی بهگل چیزی شده؟

ـ اوممم…چکامه من حالم خوب نیست.نمیتونم بیام دانشگاه.

ـ چرا؟چی شده مگه؟

ـ فکرکنم سرماخوردم.

ـ چقدرتوسرمامیخوری!باشه یه سوپ داغ بخور.

ـ مرسی ازراهنماییت من اصلاًنمیدونستم.

ـ بسته دیگه.برواستراحت کن.بای.

ـ میخوای بگم عارف بیاددنبالت؟

ـ نه بهگل واسه چی مزاحم اون بشم؟نه…کاری نداری؟

ـ نه خداخافظ.

گوشی وسوئیچ ماشینشوبرداشت.پوتینشوپوشید.درخونه روبازکردکه دوباره

نگاهش بانگاه یه غریبه گره خورد.سرشوانداخت پایین ودروبست.بعدازچند

لحظه صدای بسته شدن درواحدروبه رویی روشنید.درآسانسوروبازکرد که

صدای پسرهمسایه توی گوشش پیچید:منم میتونم بیام؟چکامه نگاهش

کرد:بله!هردورفتن داخل آسانسور.چکامه دکمه آسانسوروفشارداد.

دوباره یه صدای گرم ودلنشین:شماخیلی وقت که اینجازندگی میکنین؟

ـ تقریباًیکسال.

ـ من یک ماه هم نمیشه که اومدم.فکرکنم واسه همینه که زیادشماروندیدم.

با اینکه واحدامون روبه روی همدیگه ست.

چکامه برای تأییدحرف پسره سرشوتکون دادوبه کف آسانسورخیره شد.وقتی

داشتن ازآسانسورمیومدن بیرون پسره گفت:خوشحال شدم.چکامه لبخند

تصنعی زدوبه طرف ماشینش رفت.

توی راه بودکه گوشیش زنگ خورد.بادیدن شماره ردتماس دادوگوشیوخاموش

کرد.جلوی دردانشگاه ترمرززدوپیاده شد.باقدم هایی تندواردحیاط دانشگاه

شد.صدایی مجبورش کردکه بایسته:چکامه؟چکامه؟برگشت نگاه کرد.یکی

ازهمکلاسی های پسرش بود:بله؟پسره نفس نفس میزد.چکامه گفت:چی

شده؟

ـ خوبی؟

ـ حسین تواین بارون منونگه داشتی که بگی خوبی؟

ـ نه…یعنی…چیزه…

ـ چیزه؟

ـ اوممم…

ـ به خدا موش آب کشیده شدم.

ـ خب پس بریم توسالن باهات صحبت کنم.

ـ چه صحبتی؟

ـ بریم!من بهت میگم.

ـ باشه.

باهم واردسال دانشگاه شدن.چکامه ایستاد:تا استادنیومده سریع بگو

چی شده؟حسین نفس عمیقی کشیدو…
چندلحظه به چکامه خیره شدوگفت:چکامه جون هرکی که دوست داری

باخشونت رفتارنکن.اخم چکامه غلیظ ترشد:حرفتوبزن!

ـ قول دادیا!به خدامیخوایم نگات کنیم میترسیم که برسه به اینکه باهات حرف

بزنیم.الآنم به خودم آفرین میگم که تونستم نگهت دارمو باهات حرف بزنم.

ـ حسین میگی یابرم؟

ـ نه میگم.

کمی من ومن کردوگفت:خب…چیزه…ازکجاشروع کنم؟من…یعنی من

که نه…نه خب همون من میخوام…نه من نمیخوام…ای بابا!نفس عمیقی

کشید.چشماشوبست ودوباره بازکرد:من یه پسردایی دارم،

بیست وپنج سالشه.لیسانس داروسازی داره،وضع مایش هم خوبه.

چندبازی توروجلوی دردانشگاه دیدخیلی ازت خوشش اومد.شماره اتو

میخواست تاباپدرومادرش بیادواسه امرخیر.

چکامه یه ابروشوانداخت بالاوگفت:تموم شد؟حسین نفس راحتی

کشیدوبالبخندگفت:بله تموم شد.

چکامه خیلی سریع گفت:ازش تشکرکن وازطرف من عذرخواهی هم

بکن.وروشوبرگردوندوبه سمت کلاسراه افتاد.حسین دویید وجلوشوگرفت:

چکامه به خداخیلی پسرخوبیه!

ـ منم نگفتم پسربدیه!من اصلاًندیدمش که بخوام راجبش نظربدم.

ـ خب…خب توچندجلسه بیاباهم صحبت کنین،قول میدم پشیمون نشی.

ـ نمیخوام.ممنون.

حسین باتعجب نگاش کردوچکامه رفت داخل کلاس.

ازدردانشگاه اومدبیرون وبه سمت ماشینش راه افتاد.قفل ماشینوبازکرد

وسوارشدکه گوشیش زنگخورد.نگاهی به شماره انداخت.کیانابود.جواب

داد:الوجانم؟صدای کیاناتوی گوشی پیچید:سلام هوشگله!خوبی؟

ـ به به سلام کیاناخانم!چطوری؟خوبی؟

ـ قربانت،چه خبرا؟

ـ هیچی!چه عجب یادی ازماکردی؟!

ـ خوبه دوسه روزپیش زنگیده بودما!توکه اصلاًزنگ نمیزنی!

ـ آهن بیارم؟اون خوب زنگ میزنه.خیلی هم زودزنگ میزنه.

ـ توخودت یه پا آهنی.

ـ نظرلطفته…چه خبر؟

ـ برف اومده تاکمر!باهوتن وهومن ونسترن داریم میایم تهران.

ـ دروغ!جون من؟

ـ به جون تو!

ـ ایوولا!کی میاین؟

ـ امشب میرسیم.

ـ آخ جون.پس من منتظرم بی صبرانه!

ـ یه شام خوشمزه درست کنیا!

ـ کاردبخوره شیکمت.باشه.

ـ تاشب خداحافظ.

ـ بابای.

باخوشحالی به طرف خونه راه افتاد.وقتی رسیدسریع لباساشوعوض کرد.

یه غذایی خوردوشروع کردبه مرتب کردن خونه.ساعت6بودکه کاردرست کردن

لازانیاروشروع کرد.برای اومدن ودیدن کیاناونسترنخیلی خوشحال بود.

ساعت9وربع بودکه صدای زنگ آیفون توی گوشش پیچید.دروبازکردو

منتظرموندوچشم به درآسانسوردوخت.بالأخره انتظارش تموم شد.

بادیدن کیاناونسترن جیغی کشیدوپریدبغلشون.اون دوتاهم ازخوشحالی

روی پای خودشون بندنبودن که صدای هوتن پیچیدتوگوششون:خب بسته دیگه

هندی بازی روبزارین کنار.

چکامه با اخم گفت:وای هوتن خان دلت میادهمچین حرفی بزنی؟!من خیلی

وقته این دوتاروندیدم.

بعدباهاش دست داد.باهمون هم سلام واحوالپرسی کردوهمگی رفتن

داخل خونه.کیاناپریدتوآشپزخونه وگفت:اوممم….به به!چه بویی میاد!ازکجامیاد؟

خیلی بوی خوشمزه ای میباشد!خوشمان می آید!

چکامه شونه هاشوبالاانداخت:مهم اینه که واسه شماهادرست نکردم.

ـ اه مال مانیست؟

ـ نه.

ـ پس واسه کیه؟

ـ پسرهمسایه.

ـ چه خوش شانسه این پسرهمسایه!

نسترن:واقعاخوش به حالش!

هوتن:به جای اینکه به پسرهمسایه حسودی کنین پاشین لباساتونوعوض کنین!

کیانابلندشد:راست میگه.نسترن بیا.نسترن هم بلندشدوباهم رفتن توی اتاق.

چکامه گفت:چه خبر؟زندگی بروفق مرادهست؟هوتن فنجون چایی روگذاشت روی

میزعسلی کنارش وگفت:ای بدنیست.

چکامه باخنده گفت:کیاناکه اذیت نمیکنه؟میکنه؟!هوتن گفت:اذیت میکنه؟

دیگه ازاونم گذشته!مخم پوکیدازدستش.

ـ جداً؟

ـ آره!

ـ پسرچراولش نمیکنی؟

ـ من میخوام ولش کنم اون دست ازسربرنمیداره!

ـ چه جالب!میخوای باهاش صحبت کنم که ولت کنه؟

ـ نه باباخودم باهاش حرف میزنم.

ـ پس موفق باشی.

ـ مرسی!

هومن گفت:چکامه جون مادرت شام بده من دارم ازگرسنگی میمیرم.

این بی انصافا یه لقمه نون هم دستمن ندادن!چکامه خندیدوگفت:

نون پنیرمیخوری بهت بدم؟هومن اخم کرد:دستت دردنکنه.به همه لازانیا

میدی به من نون پنیر؟

ـ من که گفتم لازانیامال پسرهمسایه ست!

ـ این پسرهمسایه روبه من نشون بده ببینم کیه؟

ـ لازم نکرده.تومنتظرنون وپنیرت بمون.

ـ چشم دستت دردنکنه.

صدای نسترن توی گوش چکامه پیچید:ااااه…چکامه بزارش روسایلنت اون سگ

مصبو!زابراه کردمارو!رفتیم بخوابیما!اه!چکامه چشماشوبازکرد.خواب آلودنگاهی به

ساعت انداخت.3نصف شب بود.گوشیش داشتزنگ میخورد.چشماشومالید

وباصدای خواب آلودجواب داد:بله؟

درکمال تعجب دیدکه صدای سپهرادتوی گوشی پیچیدکه خیلی نگران به

نظرمیرسید:الو؟چکامه؟

چکامه گفت:سلام،سپهرادتویی؟

ـ آره خودمم.ببخشیدبدموقع زنگ زدم.

ـ این موقع شب آخه؟

ـ معذرت میخوام ولی خیلی نگران بودم.نتونستم طاقت بیارم.

ـ چی شده مگه؟

ـ توخوبی؟اتفاقی واست نیفتاده!؟

ـ چرا.یه اتفاق خیلی بدافتاد.اونم اینه که ازخواب نازم پریدم.

ـ چکامه شوخی ندارم.!به خدا اشکم داره درمیاد.بگوخوبی؟

ـ خوبم به خداسپهراد!

ـ اوف!خداروشکر.مطمئنی حالت خوبه؟

ـ آره!

ـ وای خداجون.قلبم اومدتودهنم!

ـ چی شدمگه؟

ـ خواب دیده بودم.

ـ یعنی شیطونه میگه جفت پابیام تودهنتا!

ـ خب نگران شدم چکامه.الآن خیالم راحت شد.

ـ بمیری سپهراد.

ـ سپهر!!

ـ خب سپهر!حالامیزاری بخوابم؟

ـ بخواب بخواب!

ـ شب بخیر.خداحافظ.

ـ گادحافظ.

ـ چکامه گوشیوخاموش کردوباخیال راحت گرفت خوابید.صبح که بیدارشدن

کیاناگفت:چکامه ایشاالله من سنگ قبرتوبشورم که بدخوابم کردی!چکامه گفت:

من خودم بدخواب شدم.

ـ کی بودحالا؟

ـ سپهراد.

ـ چی میگفت؟

ـ خواب دیدم بودزنگ زدببینه من حالم خوبه یانه!

ـ وا…!پسره خرافاتی!

ـ درست صحبت کن.

ـ خب حالایه صبحونه به من بده ببینم!

ـ کاردبخوره.دیشب که همه لازانیارفت توشیکم تو!

ـ نوش جونم.

ـ من میخوام برم دانشگاه،شماهاچیکارمیکنین؟

ـ هوتن وهومن که فعلاًرفتن پیش دوستاشون.من ونسترن هم باهمیم.

خونه می مونیم.

ـ خیالم راحت؟

ـ آره،برو.

ـ پس فعلاً.

ـ خداحافظ.

ـ مواظب خونه ام باشیدها!به آتیش نکشونینش!

ـ برووووو!

باخنده ازدرخونه اومدبیرون.پوتینشوپوشیدورفت پارکینگ.ماشینوآوردبیرون

به سمت دانشگاه راه افتاد.

جلوی دردانشگاه ترمززدوپیاده شد.وقتی رفت داخل کلاس باتعجب دیدکه استاد

داره صحبت میکنه.

تعجب توی صداش موج میزد:اه!سلام!دیراومدم؟استادیه ابروشوانداخت بالا.

به ساعت نگاه کردوگفت:

ساعت هشت ونیمه خانم هوشمند!داریدسوال میکنیدکه دیراومدین یانه؟

ـ ببخشید.

ـ ازنظرمن تأخیرشماموجه نیست.

ـ الآن چیکارکنم؟

ـ بیرون تشریف داشته باش.

چکامه زل زدتوچشمای مشکی ودرشت استادجوونش وگفت:یعنی چی استاد؟

ـ یعنی همین که گفتم!

ـ من آخه اولین بارمه که تأخیرداشتم.

ـ چه اولین بار چه آخرین بار!

ـ آخه…

ـ بریدبیرون خانم هوشمند!

چکامه نفس عمیقی کشید:چشم.دروبست ودرحالی که جزوه اش روگرفته

بوددستش جلوی درکلاس ایستاد.باپاهاش روی زمین ضرب گرفته بودونگاهشوبه

کفشاش دوخته بودکه یکدفعه دربازشدوصدایی پیچیدتوی گوشش:خانم

هوشمند؟برگشت وبه استادش نگاه کرد:بله استاد؟

ـ بیایدداخل.

ـ جداًبیام؟

ـ شماطبق معمول همیشگی شوخی های منوجدی میگیرین!

ـ شوخی؟

ـ بله.بفرماداخل کلاس!

ـ چشم.

چکامه باتعجب واردکلاس شد.اولین کسی که توجهشوجلب کرد،حسین بود

که داشت ازخنده منفجرمیشد.با اخم بهش نگاه کرد:جمع کن خودتو!حالا

انگاراومده سیرک!وبعدروی صندلی خوش نشست.

استادروی میزنشست وچشم به چکامه دوسخت:ازاونجایی که خانم

هوشمندوقتی میان دانشگاه برج زهرمارتشریف دارن ماهم تصمیم گرفتیم

یکمی باهاشون شوخی کنیم بلکه لبشون به خنده واشه.

درست نمیگم خانوم هوشمند؟وبه چکامه نگاه کرد.پسراهمه خندیدن.چکامه:

من برج زهرمارنیستم استاد!

ـ جداً؟…خب آقایون جواب منوبدن،رفتارخانوم هوشمندباشماچطوریه؟

همه باهم گفتن:افتضاح!یکی ازپسراگفت:اصلاًهیچکیوتحویل نمیگیره!

چکامه برگشت وبه پسره نگاه کرد.

یکی ازدختراگفت:هیچم اینطورنیست.چکامه باهمه خیلی خوب رفتارمیکنه!

چکامه چشمکی به دختره زد.

حسین گفت:کی؟چکامه باهمه خوب رفتارمیکنه؟!ای بابایه حرفی بزنین حداقل

باورمون بشه.!استادگفت:خب خانم هوشمند!پس با این تفاسیرتصمیم بگیرین

ازامروزبه بعدرفتارتونوبابقیه عوض کنین.

چکامه گفت:باشه.پس شماهم یه لطفی درحقم بکنین وجواب حراستوبدین!

استادیه ابروشوانداخت بالا:حراست؟اتفاقاًهمه پسرادانشگاه میان حراست ا

زدست شماشکایت میکنن!همه زدن زیرخنده.

چکامه با اخم گفت:شماهمیشه عادت دارین دانشجوهارومسخره کنین؟

ـ اوممم…نه…مسخره کردن کارخوبی نیست!

ـ جداً؟

ـ خانم هوشمنداگه بیشترازاین بخواین ادامه بدین این ترم مشروط میشین!

ـ من علاقه ای به ادامه دادن این بحث ندارم.شما اصراردارین که رفتارموعوض کنم.

ـ خب بده دارم راهنماییتون میکنم؟

ـ راهنمایی کردن بامسخره کردن فرق داره.

ـ خب بسته دیگه،با این حرفاوقت با ارزش کلاسونگیرین!

چکامه سرشوانداخت پایین وشروع کردبه ورق ردن جزوه.دوباره صدای استاد

پیچیدتوی گوشش:خانم هوشمندخیلی سروصداراه میندازین.ایجادآلودگی صوتی

اصلاًخوب نیست!چکامه باتعجب به پسرجوونی که اسم استادوباخودش یدک

میکشیدنگاه کرد:استاداگه موافقیدمن همون بیرون منتظربمونم!ها؟

نظرتون چیه؟همه زدن زیرخنده.

ـ نه همینجاتشریف داشته باشین بهتره ولی بی سروصدا.

ـ چشم.

داشت سوارماشینش میشدکه گوشیش زنگ خورد.بازم همون شماره.

جواب داد:الو؟

ـ به به…سلام چکامه خانم!چه عجب ماروقابل دونستین که جواب بدین!

ـ کاری داری بگو وگرنه قطع کن.

ـ کاری ندارم فقط خواستم بگم که خودتوآماده کن.همین روزامیام سراغت!

ـ باشه ترسیدم.

ـ بایدم بترسی!

ـ خداحافظ.

سوارماشین شدوراه افتاد.توی راه کنارخیابون ترمززدوازماشین پیاده شد.

رفت داخل مغازه موبایل فروشی.

فروشنده که پسری حدوداًبیست وپنج ساله بودبادیدن چکامه ازجاش بلندشد:

سلام خانم.خیلی خوش اومدین.امری دارین بنده درخدمتم.چکامه گفت:

سلام.سیم کارت میخواستم.

پسره چندتاسیم کارت گذاشت جلوی چکامه تاخودش یه شماره روانتخاب کنه.

چکامه هم خیلی سریع یکی ازسیم کارت هاروبرداشت.کارت ملیشوهم گذاشت

جلوی پسره.پسره هم گفت:تایک ساعت دیگه خطتون وصل میشه.چکامه

تشکری کرد.پول سیم کارتودادواومدبیرون.سوارماشین شدوراه افتاد.وقتی

رسیدخونه خیلی سریع سم کارتشوعوض کردوشماره اشوبه نسترن وکیاناداد.

یک هفته ای ازاین ماجراگذشت…

ساعت دیواری6غروب رونشون میداد.روزپنجشنبه بودوچکامه حوصله اش

حسابی سررفته بود.ازتوی اتاقش گیتارشوآوردودوباره نشست روی مبل.یکمی

باگیتاروررفت ودرحالی که شروع کردبه زدن،

همزمان با اون میخوند:

توی یک دیوارسنگی دوتاپنجره اسیرن

دوتاخسته دوتاتنهایکیشون تویکیشون من

دیوارازسنگ سیاهه سنگ سردوسخت خارا

زده قفل بی صدایی به لب های خسته ی ما

نمیتونیم که بجنبیم زیرسنگی دیوار

همه ی عشق من وتوقصه هست قصه ی دیوار

همیشه فاصله بوده بین دستای من وتو

باهمین تلخی گذشته شب وروزای من وتو

راه دوری بین مانیست امابازاینم زیاده

تنهاپیوندمن وتودست مهربون باده

مابایداسیربمونیم زنده هستیم تااسیریم

واسه مارهایی مرگه تارهابشیم می میریم

کاشکی این دیوارخراب شه من وتوباهم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای هموبگیریم

شایداونجاتوی دل هادردبیزاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

آهنگوکه تموم کرد،صدای زنگ تلفن توی گوشش پیچید.جواب داد:بله؟

صدای سپهروشنید:سلام الاغ عزیزحالت چطوره؟

ـ به به سلام سپهربزه!خوبی تو؟

ـ بزخودتی.بی ادب.بله خوبم.

ـ چه خبرا؟

ـ هیچی خواستم ببینم اگه خونه هستی بیام پیشت!

ـ می بینی که خونه ام.

ـ جایی نمیری؟

ـ نه اتفاقاحوصلم خیلی سررفته.پاشوبیا.

ـ آخ جون پس من دارم میام.خداحافظ.

اجازه ی حرف زدن به چکامه روندادوگوشیوقطع کرد.چکامه خندش گرفتو

سریع رفت توی آشپزخونه وچاییرودم کرد.لباساشم عوض کردیکمی هم

آرایش.هنوزنیم ساعت نشده بودکه سپهراومد.وقتی اومدداخل

خونه سوتی زدوگفت:وای اینجاچقدربزرگه!تنهایی نمیترسی اینجا؟چجوری

توی خونه به این درندشتی زندگی میکنی؟ها؟چکامه بازوی سپهرو

نیشگون گرفت وگفت:خفه.تونمیخوادنظربدی!سپهرنگاهی به

گیتاری که روی مبل بودانداخت وگفت:مهمون داشتی؟

ـ نه.

ـ پس این گیتاره چی میگه این وسط؟

ـ میگه سپهردهنتوببندووخفه شو!

ـ جداً؟پس من برم لت وپارش کنم این گیتاربی تربیتتو!

ـ بشین سرجات بابا!

ـ جداًداشتی چیکارمیکردی؟

ـ حوصلم سررفته بودیه دونه آهنگ رفتم بخوام که خرمگس معرکه نزاشت.

ـ الآن منظورت من بودم؟

ـ نه منظورم بقال سرکوچه بود.

ـ بسته بسته.زیادی حرف میزنی سرم دردگرفت.یه استکان چایی ورداربیارببینم!

ـ چایی ندارم.

ـ پس یه چیزدیگه بیار.

ـ من توخونه هیچی ندارم.

ـ جداً؟

سپهررفت توآشپزخونه:به به!چاییتم که دمه!رفت سراغ یخچال.نگاهی

به داخلش انداخت وگفت:

می بینم که به اندازه دوسالت آذوقه جمع کردی!که هیچی نداری؟نه؟چکامه

خندید.سپهرگفت:چه خبر؟

ـ سلامتی!

ـ خطتوعوض کردی؟

ـ آره.دیگه خیلی داشت رواعصابم راه میرفت.

ـ کارخوبی کرد!

ـ چی؟!

ـ هیچی میگم کارخوبی کردی که یه سیم کارت جدیدگرفتی.

ـ آها.

ـ شام چی درست کردی؟

ـ ببخشیدمن کلفتت نیستم که هروقت هرچی بخوای واست آماده کنم!

ـ بگو عرضه نداری وراحتمون کن.

ـ بی ادب.شامم زنگ میزنم ازبیرون بیارن.

ـ کی میخواد بیاره؟پسرهمسایه؟

ـ تودیگه به اونش کاری نداشته باش.

توهمینم وقع زنگ درشنیده شد.سپهرادگفت:من بازمیکنم.به سمت دررفت

ووقتی بازش کردبادیدن پسرغریبه جاخورد.پسره هم انگارخیلی تعجب کرده

بود.باچشمای گردشده به سپهرنگاه کردوگفت:

اشتباه اومدم؟سپهرادبا اخم گفت:بستگی داره باکی کارداشته باشی؟چکامه

اومدوبادیدن پسره لبخندی زد:سلام،حالتون خوبه؟پسره هم لبخندی زد:

متشکرم خانم…

ـ هوشمندهستم.

ـ بله،بخشیدمزاحم شدم.اونم بدموقع!

بعدبه سپهرادنگاه کرد.سپهرادهم نگاهی به سرتاپای پسره انداخت.چکامه سریع

گفت:نه ابداً!ایشون برادرم هستن.بعدروبه سپهرادگفت:سپهرایشون همسایه

جدیدمنه،آقای…

ـ افضلی هستم.

ـ بله افضلی.

سپهرادوافضلی با اکراه بهمدیگه دست دادن وخیلی خشک احوالپرسی کردن.

چکامه گفت:مشکلی پیش اومده؟افضلی باکمی من ومن گفت:خب راستش

من واسه چندروزی دارم میرم مسافرت.نیستم.به غیرازشماکس دیگه روهم

نمیشناسم اینجا.خواستم کلیدخونه این چندروزدست شماباشه.

ـ اوممم…باشه مشکلی نیست.

ـ ممنونم.

افضلی اینوگفت ویه دست کلیدداددست چکامه وگفت:من چهارپنج روزنیستم.

چکامه گفت:خیالتون راحت.

ـ بله خیالم که ازاین بابت راحت هست.

ـ اگه کسی باهاتون کارداشت چی؟

ـ هرکی اومددم درخونه بگین من رفتم مسافرت.

ـ باشه.

ـ ممنونم.خب من دیگه برم.امری ندارید؟

ـ نه.

ـ فعلاًخدانگهدار.

ـ خداحافظ.

بعدازاینکه چکامه درخونه روبست وروی مبل نشستن سپهرگفت:این پسره

همسایته؟چکامه گفت:نه پس بقال سرکوچه ست.

ـ چه بقال خوشتیپی!

ـ چشمات قشنگ می بینه!

ـ چندوقته اینجاست؟

ـ تازه دوسه ماهه که اومده.

ـ آپارتمانش درست روبه روی آپارتمان توئه؟

ـ آره دیگه.سپهرچقدرسوال میپرسی؟

ـ چون میخوام بدونم.

ـ چیو؟

ـ اینکه ارتباطت با این پسره چیه؟

ـ همسایه دیگه!

ـ فقط همسایته؟

ـ بله.داری رومخم راه میری.

ـ انقدرراه میرم تاآماراین پسره بیاددستم.اصلاًمیخوام بدووم.

ـ سعی کن اینکارونکنی.

ـ اوممم…نه…نمیشه.

ـ توچت شویهو؟چرایه دفعه این پسره واست مهم شد؟

با این حرف چکامه سپهرسرشوآوردبالاوباتعجب به چکامه خیره شد.

چکامه لبخندی زد:نکنه میخوای باهاش ازدواج کنی؟ها؟اخمای سپهررفت

توهم:اصلاًازش خوشم نیومد.

ـ چرا؟

ـ نمیدونم.

ـ خب این دیگه مشکل خودته.من که باهمسایه های تومشکلی ندارم.

ـ نه توروخدابیایه مشکلی داشته باش.

ـ الآن دلم میخوادیعنی جفت پابرم تودهنت.

ـ هاها!منم منتظرمی مونم وتماشات میکنم.

ـ نشون بدم؟

ـ جرئت داری؟

ـ بله که دارم!

چکامه اینو گفت وبه طرف سپهرخیزبرداشت وخواست بامشت بزنتش که

سپهرادسریع مچ دستشوگرفت وباخنده گفت:تومیخوای منو بزنی جوجه

فوکولی؟چکامه گفت:دستموول کن.نامردی نکن بزارنشونت بدم.سپهرادکه

حالاخنده اش به یه نیشخندگوشه ی لبش تبدیل شده بود،یه ابروشوانداخت

بالاوگفت:خیلی زرنگی!ولت کنم که هرکاری دلت خواست انجام بدی؟چکامه

گفت:دیدی جرئت نداری؟

ـ دارم.میترسم بهم تجاوزکنی.

ـ وا!!

چشمای چکامه گردشد:بی ادب!سپهرادخندید:آخیش،حرصت دراومد؟!

چکامه درهمون حال که دستش تودستای سپهربودسعی کردبه هرنحوی شده

بزنتش.

ـ جوجه کوچولوانقدرتکون نخورولت میکنم.

ـ من بایدتوروبزنم.

ـ هه.به همین خیال باش.

ـ سپهراد!!!

ـ سپهر!

ـ خب سپهر!…اه توهم که کشتی ماروبا این اسمت.

ـ مگه اسمم چشه؟خیلی هم قشنگه!

ـ خیلی هم زشته!…ایش!

ـ ازاسم توکه بهتره!آدم یادچکمه میفته!چکامه!…اَه…ایش.

ـ خیلی هم دلت بخواد!

ـ دل من که خیلی میخواد…ولی حیف که خواهرمی.

چکامه باچشمای گردشده بهش خیره شد:سپهرچشمم روشن!این چه حرفی بود؟

ـ خب اینم یه حرفی بوددیگه!

ـ سپهر؟!

ـ خیله خب خودتولوس نکن!غلط کردم،خوبه؟

ـ آره.

ـ حالاتوهم بهم بگو غلط کردی.

ـ چی؟

ـ توچشمام نگاه کن بگو غلط کردی.

ـ سپهر.

ـ ببین من گفتم.توهم بگودیگه.

چکامه زل زدتوچشمای سپهراد.نمیدونس چرا امایه برقی توچشمای سپهربود

که دلش میخواست ساعت هاهمونطورنگاش کنه.لبخندسپهرادکم کم محوشد.

اونم خیره مونده بودروچشمای چکامه.تو همون حالت لب پایینشوگازگرفت.

نگاهشوبه تک تک اجزای صورت چکامه دوخت وآخرسرازهمه رولباش

ثابت موند.دستاش شل شدومچ دست چکامه آزادش.سرشوانداخت پایین

وسپهرادبی هوابغلش کرد وپیشونیشوبوسید:خواهرکوچولوبامزه شده بودی!

چکامه لبخندی زدودستاشودورکمرسپهرحلقه کرد.

یه حس خاصی داشت که تاحالاتجربه نکرده بود.دوست داشت همونجورتوی

بغل سپهرادبمونه.سرشو به سینه اش چسبوندوبینیشوازعطرسپهرپرکرد.نفس

عمیقی کشید.سپهرگفت:شام درست نمیکنی آبجی؟من خیلی گشنمه ها!

چکامه خندید:چشم داداش گلم.

رفت توآشپزخونه ومشغول درست کردن غذاشد.سپهرهم درحالی که روی اُپن

آشپزخونه نشسته بود،به کارای چکامه نگاه میکرد.خوردن شام توی سکوت

سپری شد.انگارهیچکدوم حوصله ی حرف زدن نداشتن.فقط گاهی چکامه سنگینی

نگاه سپهرو روی خودش حس میکردولی سرشوبلندنمیکردتانگاش کنه چون حس

میکردطاقت نگاه سپهرادونداره.

بعدازشام رفتن روی مبل نشستن که سپهرگفت:چکامه یکم گیتارمیزنی واسم؟

چکامه باتعجب گفت:چراخودت نمیزنی؟

ـ نمیخوام.توبزن.

ـ باشه.تومیخونی؟

ـ نه.خودت بخون.

ـ پس حداقل همراهی کن.

ـ چشم.

چکامه گیتاروبرداشت ودرحالی که میزدشروع کردبه خوندن:

دروغه روزدوباره یک دروغ دیگره

میدونی دام محبت ازرهایی بهتره

 من وتوهمیشه کنج غم می مونیم

من وتوقدرشادی رو نمیدونیم

نه تنهاخورشیدماگرمی هاشوازدست میده

آسمون فیروزه رنگی هاشوحالابرچیده

خدایا این مردم کوکی چی میگن!

دریغا…اینا عاشق نمیشن

خدایا…این مردن کوکی چی میگن!

دریغا…اینا عاشق نمیشن

(فرامرزاصلانی)

باتموم شدن آهنگ سرشوآوردبالاوبه سپهرنگاه کرد.سپهرهم واسش دست

زد:باریک!عالی بود!

چکامه با اخم شیرینی گفت:قراربودتوهم همراهیم کنی.سپهرادخندید:

ببخشیددیگه محوآهنگ شده بودم.الحق که خوب میخونی.حالایکی دیگه

میخونی؟

ـ بازم؟

ـ آره.

ـ باشه.ولی قول بده این دفعه…

-به جون سپهرحسش نیست.توبخون من لذت ببرم.

ـ اه زرنگی؟

ـ عزیزم مگه همه مثل توخنگ تشریف دارن؟

ـ ایش.بیشعور!

ـ راست میگم دیگه!حالابخون.

ـ حال آدموبهم میزنی.

ـ بخون!!

چکامه دوباره شروع کردبه خوندن وزدن گیتار:

چشمای بسته ی توروبابوسه بازش میکنم

قلب شکسته توروخودم نوازش میکنم

نمیزارم تنگ غروب دلت بگیره ازکسی

تاوقتی من کنارتم به هرچی میخوای میرسی

خودم بغل میگیرمت پرمیشم ازعطرتنت

کاشکی توهم بفهمی که می میرم ازنبودنت

خودم به جای توشبابهونه هاتومی شمرم

جای توگریه میکنم جای توغصه میخورم

هرچی که دوست داری بگوحرفای قلبتوبزن

دلخوشیهامال خودت دردودلات برای من

من واسه داشتن توقیدیه دنیاروزدم

کاشکی ازم چیزی بخوای تابه تودنیاموبدم

خودم بغل میگیرمت پرمیشم ازعطرتنت

کاشکی توهم بفهمی که می میرم ازنبودنت

خودم به جای توشبابهونه هاتومی شمرم

جای توگریه میکنم جای توغصه میخورم

به سپهرادنگاه کرد:خوب بود؟سپهرادباتحسین گفت:عالی.

ـ حالانوبت توئه.

ـ نه چکامه.

ـ توروخدا.

ـ نه.

ـ خواهش میکنم!

ـ باشه امافقط به یه شرط.

ـ چه شرطی؟

ـ اون آهنگی که شب تولدم خوندی دوباره بخونی.

ـ باشه.

بازم شروع کرد:

گل گلدون من شکسته درباد/توبیاتادلم نکرده فریاد

گل شب بوددیگه شب بونمیده/کی گل شب بودوازشاخه چیده

گوشه ی آسمون گل رنگین کمون/من مثل تاریکی تومثل مهتاب

اگه بایدازسرزلف تونگذره/من میرم گم میشم توجنگل خواب

گل گلدون من،ماه ایوون من/ازتوتنهاشدم چوماهی ازآب

گل هرآرزورفته اززنگ و بو/من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خورشید/روشاخه های بیددلش میگیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب/ازبرکه های آب بالانمیره

توکه دست تکون میدی/به ستاره جون میدی/میشکفه گل ازگل باغ

وقتی چشمات هم میاد/دوستاره کم میاد/می سوزه شقایق ازداغ

گل گلدون من ماه ایوون من/ازتوتنهاشدم چو ماهی ازآب

گل هرآرزورفته ازرنگ وبو/من شدم رودخونه/دلم یه مرداب

ـ چکامه فوق العاده بود!

ـ شوخی میکنی؟

ـ شوخی چیه دیوونه.عالیه!

ـ حالانوبت توئه دیگه!

ـ باشه فقط چون بهت قول دادم.

ـ باشه.حالابزن…بزن وبخون.

ـ چشم خانومی.

سپهرکمی گیتارزدوشروع کردبه خوندن:

مثال تورماهی ها تاره دلم زهم گسسته

میخوام بگیرم دامنت با این دوست پینه بسته

دلم میون سینه ام به خون نشسته

مثال قایق های پیر درهم شکسته

دل ز دستم گله داره من ز دست دل شکایت

نتوانم پیش یارم غم دل کنم حکایت

ای آسمان بی ستاره بادل من کن مدارا

به هم مزن دیگردوباره آشیان عشق مارا

چون دست تو ای بی وفا تاره دلم زهم گسسته

خواهم بگیرم دامنت دست من ازشرم توبسته

دلم میون سینه ام به خونه نشسته

چون قایقی زموج خون درهم شکسته

دل زدستم گله داره من زدست دل شکایت

نتوانم پیش یارم  غم دل کنم حکایت

ای آسمان بی ستاره بادل من کن مدارا

به هم مزن دیگردوباره آشیان عشق مارا

بعدازاینکه آهنگ تموم شدچکامه واسش دست زد:وای داداشی عالی

بود!سپهرادسرشوآوردبالا.

یه لحظه نگاهش پرغم بودامابعدلبخندی زد:مرسی.

ـ حالایکی دیگه.

ـ نه دیگه…بستته.

ـ اه!سپهر؟

ـ گفتم نه.

ـ خیلی بدی.

ـ باشه،من بد.

ـ توروخدا،یکی دیگه!

ـ گفتم نه یعنی نه.

ـ اصلامن باهات قهرم.

ـ خب قهرباش،به درک.

چکامه خواست بلندشه که سپهردستشوگرفت وگفت:کجا؟نازنکن حالا!بشین.

چکامه گفت:باشه ولی به شرطی که یکی دیگه بخونی!

ـ باشه.

ـ بخونیا!

ـ چشم.

چکامه نشست وسپهرشروع کرد:

شب،شب که میشه توکوچه غم اشک من میشه ستاره

من چشمامو به ابرا میدم آسمون بارون می باره

میخونم آخ که دیگه فرنگیس عشق توداغونم کرد

به کی بگم که چشمات توغصه زندونم کرد

دلم شده دیوونه خداخودش میدونه کوچه دلش میگیره

سکوتشومیشکونه پنجره هابافریادمیگن کی بازمیخونه

شب،شب که میشه توکوچه غم اشک من میشه ستاره

من چشمامو به ابرا میدم آسمون بارون می باره

میخونم آخ که دیگه فرنگیس عشق توداغونم کرد

به کی بگم که چشمات توغصه زندونم کرد

دلم شده دیوونه خداخودش میدونه کوچه دلش میگیره

سکوتشومیشکونه پنجره هابافریامیگن کی بازمیخونه

میخونم آخ که دیگه چکامه عشق توداغونم کرد

به کی بگم که چشمات توغصه زندونم کرد

آخ که دیگه چکامه عشق توداغمونم کرد

به کی بگم که چشمات توغصه زندونم کرد…

آهنگ تموم شد.چکامه خندیدوگفت:خب مرسی عالی بود.سپهرادگیتاروگذاشت

روی مبل کنارش وگفت:خیالت راحت شد؟چکامه سرشوتکون

داد:بله!سپهرادصورتشوآوردجلووگفت:خب پس حالایه بوس بده.

چکامه هم بعدازیه مکث کوتاه صورت سپهرادوبوسید:اینم جایزه ات.

ـ اگه بازم این جایزه هامیدی من دوباره بخونم.

ـ نه دیگه قربونت کافیه.

ـ تعارف میکنی؟

ـ نه برادرمن تعارف چیه؟

ـ چکامه؟

ـ بله؟

ـ …

ـ چیه؟

ـ هیچی.

ـ بگو.

ـ هیچی.

ـ بگودیگه.

ـ هیچی نیست.

ـ باشه ولی یه چیزی هستا!

ـ اه!

ـ باشه باشه.

توهمین موقع گوشی چکامه زنگ خورد.شماره واسش آشنا بود.جواب داد:

الو؟صدایی توی گوشی پیچید:به به چکامه خانم؟چطوری؟خوش میگذره؟

ـ ب…ب …بازم تو…تو…

ـ من چی؟آره جوجو!خودمم.

ـ تو…

ـ خب من چی؟

ـ توچطوری ش…شمارمو…

ـ چجوری شمارتوگرفتم؟خب دیگه!ما اینیم.توصددفعه دیگه هم شمارتوعوض

کنی هرچقدرم فرار کنی من بازم گیرت میارم کوچولو!

ـ چیکارکنم که تودست ازسرم برداری؟

ـ اون موقع که فرصت داشتی کاری انجام ندادی.الآن دیگه خیلی دیرشده.

چکامه تماسوقطع کردوبا ناباوری نشست رومبل که سپهرگفت:چکامه؟چی

شده؟چکامه درحالی که زل زده بودتوچشمای سپهرگفت:دوباره زنگ زد.

ـ کی؟

ـ همون پسره!

ـ دوباره؟

ـ آره.

ـ یعنی چی؟

ـ نمیدونم سپهراد،ولی نمیتونم چیزیوبه شوخی بگیرم.یه حس بدی دارم.

ـ آخه اون ازکی شمارتومیگیره؟

ـ نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه این قضیه مسخره بازی نیست.بایدجدیش

بگیرم.این منومیشناسه.همه آمارمن کامل دستشه.خوشگل بیوگرافی منومیدونه.

این کیه؟

ـ یعنی ممکنه خطرناک باشه؟

ـ مطمئناًخطرناکه.مطمئنم!

ـ میخوای چیکارکنی؟

ـ نمیدونم.عقلم به جایی قدنمیده.

ـ چی میخواد ازت؟

ـ تنهاحرفش اینه که میخواد انتقام بگیره.

ـ فکرکن ببین باکی دشمنی داری!

ـ به خداباهیچکی.

ـ این دفعه که زنگ زدآروم باهاش حرف بزن ببین کیه.

ـ سعی میکنم ولی نمیگه بهم!

ـ اوففف…چه میدونم والا!من دیگه برم.

ـ کجا؟زوده!

ـ نه دیگه،فرداکاردارم.برم خونه بهتره.

ـ مطمئنی؟

ـ میخوای به زورمنو نگه داری اینجابهم تجاوزکنی؟

ـ بیشعورمنحرف!

باخنده وشوخی اون شب سپهرادبرگشت خونه.

چکامه ازدردانشگاه اومدبیرون که بادیدن کیاجاخورد.باتعجب به طرف رفت وسلام

کرد.کیاباخنده گفت:سلام دخترعمو…خوبی؟

چکامه باتعجب گفت:مرسی…تواینجاچیکارمیکنی؟

 

 

7 comments

  1. با سلام و خسته نباشید ممنونم برای رمان زیباتون اما این چرا نصفست ای بابا حالا من چیکار کنم لطفا ادامشو بزارید تو هیچ سایتی هم پیداش نکردم من خیلی از این رمان خوشم اومد ولی زد تو حالم…..تو رو خدا ادامشو بزارید

  2. سلام کسی قرار نیست اینجا به من جواب بده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    لطف میکنید ادامه رمانو بزارید لطفا…..

    • سلام عزیزم حتما ادامشو میذاریم با توجه به خرابی سرور سایت مرجع این کار به تعویق افتاد به محض برطرف شدن مشکل ادامه رمان تا قسمت آخر در سایت قرار داه میشود
      ببخشید آبجی گلم

  3. ممنونم امیدوارم هر چه زودتر ادامشو تو سایتتون قرار بدید ….

  4. ادامش چی؟؟؟؟؟؟؟

  5. بقیشو بزار لطفا

  6. چرا نصفه هس؟چرت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *