قالب وردپرس شرکتی کوادکوپتر

عکس شخصیت های رمان در همسایگی گودزیلا

رمان در همسایگی گودزیلا از آنیلا

یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رهاشایان…یه پسرشیطون به اسم رادوین رستگار…هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه روباتیرمیزنن…رهابه شدت ازرادوین متنفره واین تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه…البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره…این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خونه دیگه زندگی کنه…اماباورودش به خونه جدید…

دانلود رمان در همسایگی گودزیلا از آنیلا با فرمت پی دی اف

-پاشو رها… بلند شو ببینم…چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!!…دیرشده!
این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟… انگار فکرم و بلند گفتم چون یارو بایه صدای مسخره ودرحالیکه ادای دخترای لوس و درمیاورد گفت: ارغوان هستم…از آشناییتون خوش بختم وشما؟؟!!(وبعدش دوباره صداش جدی شدو عصبی گفت:) پاشو ببینم…تومن و نمشناسی؟!!!!!!جلسه معارفه راه انداخته واسه من…پاشو…دیرشده!
دهه…یه امروز و میخواستیم کلاسارو بپیچونیم و نریما…این خانوم اومده مارو باخودش ببره…چشمام و بازکردم و روی تخت نشستم کلافه گفتم:
-اه…اری…من حوصله دانشگاه ندارم!بیخیال شو.
– یعنی چی حوصله دانشگاه نداری؟!
– یعنی اینکه حسش نیست!بیخیال شو دیگه ارغوان.
– امروز باحسینی کلاس داریما!
– خب داشته باشیم.
– خب داشته باشیم؟!تومی فهمی داری چی میگی؟دلت میخواد سرمون و ببره بذاره رو سینمون؟
درحالیکه داشتم دوباره خودم و می کردم زیر پتو گفتم:اون هیچ کاری ازدستش برنمیاد.
وچشمام و بستم.
– رها!!!اذیت نکن دیگه.پاشو!
– بیخیال شو!دیشب دیر خوابیدم،خوابم میاد.الانم سرم درد میکنه!
– چه غلطی می کردی که دیر خوابیدی؟!
همون طور که چشمام بسته بود و داشتم سعی می کردم بخوابم،باشیطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازی می کردم،نفهمیدم زمان چجوری گذشت!عشقه دیگه!
ارغوان خندید وبه سمتم اومد.پتو رو از روی سرم کنار کشیدوگفت:پاشو ببینم!خرخودتی…خدا پسِ کله هیچکی نمیزنه که بیاد بشه آقای تو!
چشمام و بازکردم و باشیطنت گفتم:خیلی دلشم بخواد!دختر به این ماهی!مثه پنجه آفتاب می مونم.
ارغوان باخنده گفت:توازخودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!
خندیدم وگفتم:عزیزم من چه از خودم تعریف کنم،چه نکنم،تعریفی هستم!
– اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم!
بعداز گفتن این حرف،درحالیکه داشت پتو رو جمع می کرد،گفت:پاشو ببینم!مرده شوره ریختت و ببرن!میدونی ساعت چنده؟!7:45!پاشو!پاشو بریم که امروز دخلمون اومده!
دهن بازکردم تا چیزی بگم که باچشم غره عصبی ارغوان روبرو شدم.واسه همینم،سریع ازروی تخت بلند شدم و بعداز شستن دست و صورتم در عرض ایکی ثانیه حاضروآماده بودم!!
یه مانتوی قهوه ای پوشیدم بایه شلوار جین قهوه ای سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و یه رژ خیلی ملایم زدم.ایناسرجمع 5 دقیقه ام طول نکشید. روبه ارغوان گفتم:بریم؟؟!!
ارغوان سری تکون دادوگفت:بریم که دیر شد!
باهم ازاتاق خارج شدیم.خونه ماجوری بودکه برای بیرون رفت ازخونه باید ازهال می گذشتی واینجوری هرکسی توی هال یاآشپزخونه بود،مارو می دید.
مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تامن و ارغوان و از پشت اپن دید،بایه لبخندمهربون روی لبش روبه ارغوان گفت:بالاخره تونستی بیدارش کنی عزیزم؟!بیاین یه چیزی بخورین بعدبرید!
ارغوان لبخندی زدوگفت:نه دیگه خاله مریم!دیرمون شده.
اشکان درحالی که داشت چاییش و سر می کشید،روبه من گفت:رها،امروز عصر بیام دنبالت یا باارغوان میای؟!
نگاهی بهش انداختم وگفت:بااری میام…
مامان چشم غره توپی بهم رفت وگفت:اری چیه دختر؟!ارغوان اسم به این قشنگی داره،اون وخ توبهش میگی اری؟!
روبه مامان گفتم:مامان بیخی! کله صبحی دوباره غلط تلفظی نگیر!خانوم بودن باشه برای بعد!خداحافظ.
وبعداز گفتن این حرف،خیلی سریع ازدرخونه خارج شدم و به حیاط رفتم تامامان مهلت جیغ و داد کردن پیدا نکنه!
ارغوانم خداحافظی کردو باهم ازخونه خارج شدیم.

 

وقتی رسیدیم دانشگاه،یه ربع از کلاس گذشته بود. ارغوان باجیغ وداد گفت:خاک توسرت کنن!فاتحه مون خونده اس!میمردی یه ذره زودتر پاشی؟!
بابی قیدی شونه ای بالا انداختم وگفتم:بیخی بابا!مثلا میخواد چیکارکنه؟!
بی خیال به سمت در کلاس رفتم و در زدم…بااجازه حسینی وارد شدیم.
استاد بادیدن ما عینکش وروی بینیش جابه جا کرد ومعترض گفت:می دونید ساعت چنده خانوما؟؟!
با پررویی ساعتم و نگاه کردمو گفتم :بله استاد… 8 وهیفده دقیقه صبح به وقت تهران.
کلاس یهو رفت رو هوا…
استاد باعصبانیت گفت: دیر اومدی تازه زبونتم درازه؟؟!!
ازکوره دررفتم…زبون خودت درازه… مثل این که یادش رفته خودش سه چهارتا جلسه رو نیم ساعت تاخیر داشته… نمیخواستم چیزی بهش بگم اماحسینی رو کرد طرف بچه هاوگفت:می بینین؟؟!!!دانشجوهایی مثه این خانوم فقط بلدن مسخره بازی دربیارن و بس.
بااین حرفش رادوین(یه هم کلاسی فوق العاده مزخرف ودیوونه که بامنم سره جنگ داره) گفت: بله استاد…متاسفانه همینان که وجهه ی مارم خراب کردن.
وبه سمتم برگشت وپوزخندی بهم زد…دیگه نفهمیدم چیکار میکنم.رو کردم به استادوگفتم:آقای حسینی فکر نمی کنید که نیم ساعت تاخیرشما از 17 دیقه تاخیر من بیشتربوده؟؟!!
این ارغوان دیوونه هی نیشگونم می گرفت وازم می خواست که تمومش کنم.
حسینی که انتظار این حرف وازمن نداشت گفت: من برای تاخیرم دلیل داشتم.
– منم برای تاخیرم دلیل دارم.
حسینی که دیگه نمیخواست بحث و ادامه بده،گفت:خانوم شمااسمتون چی بود؟؟!!
من چیزی نگفتم…سکوتم و که دید روی کرد به بچه هاوگفت:اسم این خانوم چیه؟؟!!
هیچ کس هیچی نگفت…حسابی خر کیف شدم…اصلا یه لحظه یه حس غرور بهم دست دادکه چقدهم کلاسیام دوسم دارن…داشتم همین جوری بایه لبخند از سر رضایت به تک تک بچه ها نگاه می کردم که چشمم خورد به رادوین…پشت چشمی براش نازک کردم…اونم لبخند شیطونی زد…
درجواب استاد که گفت:هیچ کس هیچی نمیگه؟؟
جواب داد: چرا استاد!!!!خانوم شایان هستن ایشون…خانوم رها شایان.
ورو کرد سمت من و دوراز چشم استاد چشمکی بهم زد وباحرکات لبش گفت: 0- 1 به نفع من…
چشم غره ای بهش رفتم.
استاد گفت:می تونید بشنید خانوما اما شما خانوم شایان انتظار نمره نداشته باشین از من آخرترم.
پوزخندی زدم گفتم:ازاولشم ازشماانتظاری نمی رفت!
کلاس دوباره ترکید وحسینی باگفتن ساکت یه سکوت مطلق ایجاد کرد وباسر اشاره داد تا من و ارغوان بریم بشینیم وشروع کرد به درس دادن.
سرم به شدت دردمی کرد.طوری که چندباری سرم و روی میز گذاشتم و چشمام و بستم.هرچی فحش بلد بودم تو دلم باره رادوین کردم.پسره ی نفهم!خودشیرین لوس!حالا مثلا این اسم م و نمی گفت،سرش و با گیوتین می زدن؟!
تو طول کلاس حتی یه نگاهم بهش ننداختم… اما اون همش به من نگاه میکردو پوزخند می زد…حالیت میکنم…صبر کن…چنان آشی برات می پزم که یه وجب روش روغن داشته باشه آقای رستگار!!!!! حالا ببین کی گفتم.

بعداز تموم شدن کلاس ورفتن حسینی، بی پروا به سمت رادوین رفتم که کنار چندتا از رفقاش(امیروبابک )نشسته بود…
اخم غلیظی کردم و گفتم: کسی از تو نظر خواست که نطق کردی جناب رستگار؟؟!!
امیر و بابک باتعجب من و نگاه می کردن ولی رادوین سعی داشت خودش و مشغول صحبت با بابک نشون بده!!!! آخه احمق اون که داره من و نگاه میکنه!!!! پسره روانی…
باعصبانیتی که توصدام موج میزد گفتم:من دارم باتو حرف میزنما…
چیزی نگفت.
– هوی باتوام…
– …
– کری؟؟!!
این بار دستش و نزدیک گوشش برد.بدون اینکه به من نگاه کنه،بالحن مسخره ای به بابک گفت:بابک صدای وزوز میاد!میشنوی توام؟؟!!
دیگه داشتم آتیش می گرفتم… پسره عوضی کثافت… خواستم یه چیزی بگم که ارغوان به سمتم اومدو بالحن ملتمسی گفت:رها تورو خدا… بس کن…بیابریم.
ودستم و کشید که از کلاس بریم بیرون…منم بدون اینکه مقاومتی کنم دنبالش رفتم. به در کلاس که رسیدیم،به سمت رادوین برگشتم و تمام نفرتی و که نسبت بهش داشتم توی چشمام ریختم.جوری که صدام و بشنوه گفتم: این دفعه 0-1 به نفع تو ولی آقای رستگار خوب مواظب باش که من مهارت زیادی تو بردن بازیای باخته دارم!!!
وبه همراه ارغوان از کلاس خارج شدیم.

***********
– ارغوان همش تقصیر توئه…اگه توی دیوونه اصرار نمی کردی منم نمیومدم.باحسینی هم دعوام نمیشد.اون پسره بیشعووورم اونجوری نمیزد تو برجکم!!!
خیلی اعصابم خورد بود…دلم می خواست برم رادوین و له کنم.پسره احمق…چطور به خودش اجازه داد اونجوری بامن حرف بزنه؟؟!!بیشـــــــــــــــ ــــعور.
میکشمت…نه اصلا چرا یه دفعه ای بکشمت؟!! زجرکشت می کنم.آره…اینجوری بهتره.تمام موهات و دونه دونه می کنم…ازسقف آویزونت می کنم.ناخنات و باانبر میکشم.
درونم به من- آره.حتماهم تومی تونی؟؟؟
من به درونم- چرانتونم؟؟!!!حالیت میکنم آقارادوین صبر کن.
– زهی خیال باطل!!!!!
– ببینم تو طرفدار منی یاطرفدار رادوین؟؟؟!!!خفه اعصاب مصاب ندارم.
– اگه خفه نشم چی میشه؟؟!!
– میزنمتا.
– هه…خندیدم
من و مسخره میکنه؟؟!!دستم و بردم بزنم تو دهنم که یهو عقلم اومدسر جاش.
منم خلما!!هی هی بادرونم دست به یقه میشم.یعنی چی؟؟مردم چی میگن؟؟!! زشته. یکی تواون وضعیت من و میدیدا فکر میکرد متعلق به تیمارستانم اونم توببخش بیماری های حاد!والا.
ارغوانم حتما همین فکرو کرده بود چون زل زل نگام می کرد.
آخ…سرم…اصلا حواسم به این سردرد مسخره نبود. از دست نگاه های خیره ارغوانم داشتم دیوونه میشدم.عصبی نگاش کردم و گفتم: چیه؟؟!!خوشگل ندیدی؟
ارغوان باخنده- خوشگل دیدم.خوشگلِ دیوونه ندیدم.توبا خودتم درگیریا!!!چراخودت و میزنی؟؟
اخم غلیظی کردم و گفتم: این خوددرگیریا از صدقه سری شماس.مگه میشه آدم یه رفیق دیوونه مثه تو داشته باشه وسالم بمونه؟؟!
ارغوان هیچی نگفت وفقط خندید.
– روآب بخندی.هی هرچی من میگم میخنده. پاشو بریم.
ارغوان خندش و جمع کردوباتعجب گفت: کجا؟
– خونه پسرشجاع.خونه دیگه گاگول.
اخمی کردوباعشوه تکونی به سروگردنش داد وگفت: گاگول خودتی.من میخوام دانشگاه بمونم.خودت پاشو برو.به سلامت!
اینم دوسته من دارم؟ کله صبحی جیغ جیغ راه انداخته من و آورده تو این جهنم دَره حالا میگه بروبه سلامت!
باکدوم ماشین؟!اشکانم که الان سرکاره.بهش زنگ بزنم میکشتم!ای توروحت ارغوان.لااقل میگفتی میخوای من و قال بذاری ونبری،ازاولش یه فکری به حال خودم می کردم.
همون طورکه ازش فاصله می گرفتم گفتم: باشه اری جون.دارم برات منگل.
ارغوان خنده بلندی کردوچیزی نگفت!
آره دیگه،اون نخنده کی بخنده؟!

حتی برنگشتم نگاهش کنم.به راهم ادامه دادم.نمیدونستم به اشکان زنگ بزنم یانه!اشکان
تویه شرکت سخت افزارکامپیوتر کار می کرد.مهندس کامپیوتر بود.
نگاهی به ساعتم انداختم.10 بود. ساعت اوجِ مشغله کاری اشکان!شانسه من دارم؟!خره توی شرک شانسش ازمن بیشتربود والا.لااقل اون یکی و پیداکرد خودش وبچسبونه بهش!من چی که 23 سالمه اماهنوزم ول معطلم؟
همین جوری یه ریز، زیر لبی به خودم فحش می دادم.سردردمم که دیوونم کرده بود.سرم داشت ازدرد می ترکید…برای اینکه اعصابم آروم بشه رفتم روی یکی از صندلی های نزدیک به در ورودی دانشگاه نشستم ومشغول جمع کردن افکارم شدم.
خب من که پیاده نمی تونم برم.یعنی هیچ رقمه راه نداره.پام درد می گیره بیخیال بابا. خب تاکسی می گیرم؟!نه…خوشم نمیاد هی وایسه این و اون و پیاده کنه.خب دربست بگیر.نه نمیخوام از تاکسی خوشم نمیاد.کرم داری دیگه.مثلاالان داری کلاس میای؟!!باتاکسی بری،واست کسرِشانه؟!!نه باباکلاس چیه؟!!کسرِشان کجابود؟!!حسش نیست باتاکسی برم…اگه باتاکسی برم مجبورم یه مسافتی وپیاده طی کنم!!همون گزینه زنگ زدن به اشکان ازهمه مناسب تر بود. میدونستم باید کلی التماس کنم اما راهی جزاین نداشتم.
گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وشماره اشکان و گرفتم.نفس عمیقی کشیدم وسعی کردم لحن آدمای مریض و بگیرم بَلکَم دلش به حالم بسوزه.
دیگه داشتم ناامید می شدم که سرِ هشتمین بوق برداشت:
– چیه؟چیکارداری؟
– علیک سلام.
– سلام.چیه رها؟کاردارم زودبگو.
بالحن لوسی که خودمم تعجب کرده بودم گفتم:اشـــــکـــــــان!!!!!!
اشکان درحالیکه سعی می کردجلوی خندش و بگیره وبا لحنی شبیه من گفت:بَعلــــِـــه؟؟!
– هیچ میدونستی که من چقدر تورو دوس دارم؟
خندیدوگفت: چی ازم میخوای؟
لبخندی زدم.آفرین اشی الحق که دادش خودمی. زود حق مطلب و گرفتی.باریک ا… به تو!
خیلی سریع وتند گفتم:بیا دنبالم.
– امرِ دیگه؟!
– نه فقط همین!
خندید وبعداز یه سکوت کوتاه گفت:
– خب دیگه کاری نداری قطع کن، من کاردارم.
– چیه هی میگی کاردارم کاردارم؟!داری که داری داشته باش.خوش به حالت.به جای این که پز کارداشتنت و بهم بدی پاشو بیادنبالم.
– رها زبون آدمیزاد حالیته؟!کار دارم!!
– اشکان اذیت نکن دیگه.
– وایسا بببینم مگه تو قرارنبود باارغوان بیای؟
– چرا ولی یه مشکلی پیش اومد.
– چه مشکلی؟
– بعدامیگم بهت.تو جای این حرفا بیا دنبالم.
– رها میگم کاردارم.فارسی حرف میزنما!!
درحالیکه سعی میکردم صدام و مظلوم کنم گفتم: اشکانی…قربونت برم…الهی من فدات شم…اشکانی بیادیگه. جونه رهاحالم بده.سرم داره میترکه.حالم اصلا خوب نیست.دستام یخ کردن.رنگم پریده.چشمام…
اشکان باخنده پریدوسط چاخانام: باشه بابا.بذارم همین جوری پیش بری یه طاعونی چیزی به خودت می چسبونی و به دیارباقی می شتافی.
– اشکان میای؟؟
– آره.دارم میام یه ربع دیگه دم دردانشگاتونم.
درحالیکه سعی میکردم لبخندگشادم و خفه کنم،جیغ خفیفی کشیدم و ازپست گوشی اشکان و بوس کردم.
– وای اشکان عاشقتم!
اشکان باخنده- مابیشتر.دارم میام بای.
– بای.
گوشی وکه قطع کردم یه لبخند اومدروی لبم.قربون دادشم برم که انقدگله.چه دروغاییم گفته بودم!من فقط سرم دردمیکنه.نه صورتم یخ کرده نه رنگم پریده…چه خلم من!
پاشدم برم دم در که یه صدایی سرجام میخکوبم کرد:
-چه تحویلم می گیری اشکان جون و!!!

اِی بر خرمگس معرکه لعنت!انقداعصابم خورد بودکه اگه یه ذره دیگه زر زر می کردباخاک یکسانش می کردم.

بدون اینکه بهش محل بدم ازجام بلند شدم و به سمت در رفتم.اونم دنبالم میومد.اَه…چقدکنه اس.سعی کردم به اعصابم مسلط بشم.چندتا نفس عمیق کشیدم تاخودم و برای نبردپیش روم آماده کنم!رادوین الکی دنبال من راه نمیفتاد.حتمادوباره می خوادیه کل کل جدید راه بندازه…دلم نمی خواست بهش محل بدم…اگه من بهش توجه نکنم اونم خیط میشه ومیره پیِ کارش!!بااین اعصاب داغون من غیرممکن بودکه بتونم دربرابر رادوین وتیکه هاش ساکت باشم اما اعصابم غلط کرده باهفت جدش!
باخنده به من نگاه کردوگفت:چرا خودت وسبک می کنی انقدر ناز یه پسرو می کشی؟!
هیچی نگفتم…فقط داشتم تودلم بهش میخندیدم که چقدراحمقه.خودش شونصدتا دوست دختر داره فکرکرده منم از اوناشم!!!!!نخیر…ازاین فکرپوزخندی روی لبام نشست.
رادوین وقتی دیدهیچی نمیگم نگاه خریدارانه ای بهم کردوگفت:اِی…بدم نیستی…ازاین اخلاق گندت بگذریم…سره جمع خوبی…فقط یه خورده همچین نافرمی…میدونی چی میگم؟!راستش…باهیکلت حال نمیکنم!
این و که گفت آتیش گرفتم.توخره کی باشی که بخوای حال کنی یانه؟؟!پسره ی پررو دیگه شورش ودرآورده…روی پاشنه پام چرخیدم و روم و کردم طرفش. قدش 25-20 سانتی ازمن بلندتربود.برای همینم مجبورشدم یه ذره خودم و بکشم بالا.بانفرت به چشماش خیره شدم وگفتم:توکی باشی که بخوای باهیکل من حال کنی یانه؟!!مثل اینکه خیلی خودت ودستِ بالاگرفتی آقای رادوین خان!!
رادوین که به چشمام خیره شده بود سرش و آوردنزدیک صورتم.فاصلمون خیلی کم بود درحد 5 تا انگشت.نفس هاش به صورتم میخورد.اخمی کردوگفت:اونی که باید حال کنه منتظرته خانوم!سخنرانی باشه برای بعد.
اولش متوجه نشدم چی میگه.گنگ بهش نگاه کردم که باچشمش به جایی اشاره کرد.رد نگاهش و گرفتم ورسیدم به اشکان که توی ماشینش نشته بودوزل زده بودبه من ورادوین….اوخی داداشیم.لبخندی اومد روی لبم…چه زوداومد!!!!شایدم من زیادی بااین گودزیلا حرف زدم ونفهمیدم زمان کی گذشت!!
روم و کردم طرف اشکا ن و براش دست تکون دادم واونم برام بوق زد. به سمتش رفتم. خیلی سریع سوار ماشین اشکان شدم.
– سلام برداداشی مهندس خودم!
اشکان مشکوک نگام کردوگفت:این پسره کی بود؟چی می گفت؟
– هیچی بابا…این همون رادوینه که بهت گفتم.دیوونه باز داشت چرت می گفت.
اشکان که از رگ گردنش معلوم بودغیرتی شده گفت:اذیتت می کنه رها؟؟
یه فکری جرقه زد توذهنم.اگه بهش بگم آره وبره حالش وجابیاره خیلی توپ میشه ها نه؟؟
نه بابا بیخی…من اینجوری بیشتر حال می کنم که فکرکنه اشکان دوست پسرمه…آره بابا اگه اشکان بره مزه ی قضیه می پره!!!!!
لبخندی زدم و به رادوین نگاه کردم.هنوزم سرجاش وایساده بودوباحرص نگام می کرد. از لجش به سمته اشکان برگشتم و رفتم جلوی صورتش.یکی نمی دونست فکر می کرد داریم صحنه +18 ایجاد می کنیم.منم همین و می خواستم تا لج رادوین و در بیارم! گونه اشکان و بوس کردم و بعداز یه مدت کوتاه رفتم کپیدم سرجام.
اشکان که پاک گیج شده بود لبخندی زدو دستش و گذاشت روی جایی که بوسش کرده بودم. متعجب گفت: این الان برای چی بود؟!
– واسه اینکه انقدر خوبی وبه خاطر من از کارت زدی واومدی دنبالم.آخ اشکانی نمی دونی چقدر حالم بده.سرم…
اشکان باخنده پرید وسط حرفم:خوبه خوبه. حالا نمیخواد دیگه فیلم بازی کنی.خرت از پل گذشت رهاخانوم!
خندیدم.اونم خندید.اشکان استارت زدوماشین یه دفعه از جا پرید.

باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدارشدم.زودی خفه اش کردم.وای چقدمن خوابم میاد! هیچ دلم نمیخواست قضایای دیروز تکراربشه.واسه همینم یه تشربه خودم زدم و سریع رفتم دستشویی.دست وصورتم و که شستم یه خورده خوابم پرید.
ازاونجایی که باارغوان قهربودم قراربود که امروز اشکان راننده ام باشه.بی حوصله به اتاق اشکان رفتم.
اوخی داداشیم.نگاش کن چه ناز خوابیده.آجیت فدات بشه که انقده ماهی.خوش تیپ،خوش هیکل،خوش استیل،خوش قیافه،خوش اخلاق،خوش برخورد.خوش به حال سارا…شوهرش همه چی تمومه!!
سارا نامزد اشکان بود.دوماهی میشد که نامزد کرده بودن.قراربود یه چندماه دیگه برن سر خونه زندگیشون.وای!نه… اشکان از این خونه بره من ازتنهایی کپک میزنم!سارا بمیری که داداش اشکانم و ازم گرفتی.آخی دلت میاد رها؟!سارا به این ماهی بمیره؟؟!خداییش خیلی دختره خوبیه.اشکانم خوب کسی و گرفته.چقدرم بهم میان.خوشبخت بشن.تازه رهاخره اگه سارا چیزیش بشه که اشکان دق میکنه!!نه نه…من شکر خوردم ایشاا… همیشه عاشق هم باشن.قراره یه وروجک نیم وجبی بهم بگه عمه.اوخی عمه قربون قدوبالات بره!
وا!رها توام خلیا!! بچه کجابود؟!باباکله ی اینارومیکنه اگه توی دوران نامزدی بی ناموسی کنن!
ازاین فکرخنده ام گرفت.به سمت اشکان رفتم و بیدارش کردم.
به اتاقم که برگشتم ساعت 7 بود.خوبه پس وقت دارم. امروز میخوام حسابی خوشگل کنم.جوونیه دیگه!!یه موقع آدم حال می کنه تیپ بزنه!!
به سمت کمدم رفتم.یه شلوارجبن یخی پوشیدم بایه مانتوی مشکی کوتاه.
مقنعه مشکیم و سرم کردم وروی صندلی میز آرایشم نشستم.اول خط چشم کشیدم و تهش و یه ذره کشیدم تا چشمام کشیده تر نشون بدن.ریملم زدم. رفتم سراغ رژگونه.یه رژ لب ملایمم زدم.کیفم و برداشتم و ازاتاقم اومدم بیرون.هم زمان بامن اشکانم از اتاقش خارج شد.یه شلوار جین قهوه ای سوخته پوشیده بود بایه بلوز مردونه با چهارخونه های قهوه ای وکرم.آستیناشم سه ربع زده بود بالا.موهاشم صاف بانیترو برده بود بالا.خیلی جذاب شده بود!
لبخندی بهش دم.اونم لبخندی زدو همون طورکه نزدیک میشد سوتی زد.
– اُلالا… مادمازل شما این رها بی ریخته ی مارو ندیدین کجاس؟
اخمی کردم و گفتم: رها خانوم شما که انقدر خوشگل و باکمالاتن.
اشکان لبخندی زدوگفت:اون که صدالبته.
بعدش دستش و گذاشت پشت کمرم ودرحالیکه به جلو هدایتم می کردگفت:یه خواهر دارم تو دنیاتکه.
بهش نگاه کردم و لبخند زدم.اونم یه چشمک برام زد.
بااشکان وارد آشپزخونه شدیم.مامان داشت چای می ریخت و باباهم مشغول لقمه گرقتن بود. اشکان باخنده ومسخره بازی گفت:درودبر مامان و بابای گرام.
ومنم به تبعیت ازاون با لبخندی روی لبم گفتم:درود!
بابا که عین همیشه پایه بود لبخندمهربونی زدوگفت:درودبر خل وچلای بابا!
اشکان بالحن لاتی گفت: خاک زیرپاتیم آقاجون!
منم باخنده ودرحالیکه سعی می کردم لاتی ترین لحن ممکن رو داشته باشم گفتم: خیلی کرتیم باو!
مامان چشم غره ای به هردو نفرمون رفت وبه طرف میز اومد. همون طورکه چاییارو روی میز میذاشت گفت: این چه وضع حرف زدنه؟ صدبار بهتون گفتم درست صحبت کنین. رو دهنتون میمونه ها!مگه شمالاتین اینجوری صحبت می کنین؟!حالااین اشکان هیچی پسره.توچی رها؟!صدبارگفتم خانوم باش.
بیخی مامان، خانوم مانوم چیه اعصاب ندارم!
مامان نشست روی صندلی روبروی بابا.من و اشکانم روبروی هم نشستیم.یهو بابا بی هوا گفت:مریم توروخدا ضد حال نباش دیگه!
من واشکان و مامان چشمامون شده بود قده سکه 50 تومنی.بابای مام راه افتاده بودا!!
بعداز چندثانیه ای که همه توی شوک بودیم.من واشکان وبابا پقی زدیم زیره خنده.اما مامان یه چشم غره توپ به بابارفت وگفت: چشمم روشن مسعود خان.تو هم آره؟!من یه عمره دارم جون میکَنم حرف زدن این بچه هارو درست کنم.درست که نشدن هیچ تو هم شدی لنگه اینا!
بابا خنده ای کردومشغول خوردن شد. من واشکانم شروع کردیم.
مامان زیرلبی داشت باخودش حرف میزد.همیشه حرص میخوره وخودش و اذیت میکنه.تهشم من نفهمیدم که مامان بااین حرص خوردن کجارو میخواد بگیره؟
اشکان بعداز خوردن چندتا لقمه.از روی صندلی بلندشدو رو به من گفت:بریم رها؟
من که هنوزهیچی نخورده بودم!مامان گفت:کجااشکان؟!توکه هیچی نخوردی.
اشکان درحالیکه ایستاده چاییش و سرمی کشید گفت: مامان دیرم شده…بایدزودتربرم.
مامان- خب لااقل یه ذره صبرکن بذار این بچه یه چیزی بخوره.
اشکان نگاهی به من کردوگفت: رها تموم نشد؟!
یه لقمه بزرگ برای خودم گرفتم وازجام بلندشدم.چاییم و سرکشیدم گفتم: چرا.بریم.
وبعداز خداحافظی از مامان وبابا ،لقمه به دست به همراه اشکان از خونه خارج شدم.

رسیدیم دم در دانشگاه.
اشکان یه نگاه بهم کردوگفت: خب دیگه بریز پایین که باس برم.
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.خودشم میخندید. ازماشین پیاده شدم.سرم و ازپنجره کردم تو ماشین وگفتم: اشکان بعداز ظهر میای دنبالم؟
اشکان سری تکون دادوگفت:آره…ساعت 5 همین جا باش.
لبخندی زدم و گفتم:باشه پس خداحافظ!
– خداحافظ. مواظب خودت باش آبجی کوچیکه.
لبخندی زدم و اشکانم راه افتاد. داشتم می رفتم توی دانشگاه که یه ماشین جلوپام ترمز کرد.این دیگه کی بود روانم و اول صبحی مخشوش کرد؟؟
صدای راننده اومد: به به خانوم رهاخانوم!!
این دیگه کیه؟!من وازکجا می شناسه؟
ازلاستیکای ماشین گرفتم همین جوری اومدم بالا. لاستیکش که خیلی جیگره.اُه اُه نگاه چه چیزیه.پلاکشم که ایران چهل وچهاره.لامصب مال خوده تیرونه.اُ چراغارو؟!او اوه چه باکلاس.از چراغاش معلومه که ماشین ازاون خفناس.پس راننده ش هم خفنه دیگه! یه خرده بالاتر…چه شیشه ی تمیزی.چه لبی داره این رانندهه….چه دماغی…اُه اُه چه عینکی… موهاروداشته باش…
اِ؟!!! صبر کن ببینم…این که رادوین گودزیلاس! اصلااین پسره سرش به تنش می ارزه که همچین ماشینی سواره؟!چیـــــش پسره ی بی ریخت!!!!!
اخم غلیظی کردم و بی توجه بهش وارد دانشگاه شدم.رادوینم برای نگهبان دم در بوقی زدوگفت: چاکر آقا رحمان!
انگارخیلی باهم صمیمی بودن چون آقارحمان گفت:
– سلام…رادوین خان.
وازاین ماسماسکای دم درو که نمیدونم اسمش چیه واسش داد بالا.خو چیکارکنم اسمش و بلد نیستم!
سعی کردم بهش توجه نکنم وبی خیال به سرعت راه رفتنم اضافه کردم. همین جوری قدم برمیداشتم و می رفتم جلو.رادوین ماشینش و برد توی پارکینگ که یه خورده ازمن جلوتر بودوهنوز بهش نرسیده بودم.خدارو شکر تااین پارک کنه من در رفتم.سعی کردم تندتند برم.
همین جوری خوشحال داشتم می رفتم.می خواستم ازجلوی پارکینگ رد بشم که هم زمان بامن رادوینم از پارکینگ خارج شد.
اَه…من که انقدر تند راه رفتم.این بی ریخت زشت چجوری انقدر زودماشینش و پارک کردوبه اینجارسید؟!
لبخند مضحکی روی لباش بود.اخمی کردم. داشتم ازجلوش رد می شدم که خودش و کشید کنارمن.حالا داشتیم شونه به شونه هم راه می رفتیم!!!
اَه… اَه…الان من و بااین میبیننن شرف مرفم میره کف پام…ایـــــــــش!!
سعی کردم تندتر برم که شونه به شونه اش نباشم اما اونم به سرعتش اضافه کرد. صدای مسخره اش توی گوشم پیچید:
– ارادت مندیم سرکاره خانوم.آقا اشکان جـــــــون چطورن؟!
پوزخندی زدم.دیوونه اسکل… چرابراش مهمه!؟؟! بذار حالش و بگیرم:
– اشکان جان خوبه خوبه.
پوزخندی زدوگفت: چراخوب نباشه؟!دوست دختر خوب!نازکش مجانی خوب!بوس مفتکی خوب!
متوقف شدم.به سمتش برگشتم و توی چشماش زل زدم.بالحن خونسردی گفتم:
– شمامشکلی دارین؟!
رادوین به چشمام زل زدوگفت: نه… چه مشکلی؟!
پوزخندی زدم و روم و ازش برگردوندم.
بالحن توهین آمیزی گفتم:
– پس راهت و بکش و برو آقاپسر. دلم نمیخواد کسی من و باتو ببینه.
همین جور که دنبالم میومد عصبی گفت: چرا اون وخ؟!
– چون دلم نمیخواد برام حرف درست کنن…اونم باتو.
خنده ی هیستریکی کرد وگفت: خیلی دلتم بخواد.کل دخترای دانشگاه ازخداشونه یه دیقه بامن حرف بزنن.ذوق مرگ میشن اگه اینجوری کنارشون راه برم.
پوزخندم و پررنگ ترکردم و گفتم: اونا خرن.منم باید خرباشم؟!
لبخندشیطونی زدوگفت: تو که مادرزاد خری!!
این چه زری زد؟!الان به من توهین کرد؟!غلط کرد.پسره ی بی شعور!
روی پاشنه پام چرخیدم.به چشماش زل زدم.سعی کردم تمام نفرتم و توی چشمام جمع کنم.باصدایی که ازلای دندونای به هم فشرده ام میومد گفتم:
-چی گفتی؟!
پررو پررو برگشته میگه: عرض کردم شماکه مادرزادخر تشریف دارین!!
عصبی صدام و بردم بالا:حرفت و پس بگیر.
مثل پسربچه های تخس وشیطون لبخندی زدوابروهاش و بردبالاوگفت:نوچ!.
– حرفت وپس بگیر.زود…تند…سریع.
– نوچ.
دیگه داشتم به مرزجنون می رسیدم. جیغ بلندی کشیدم و گفتم: حرفت و پس نمی گیری؟!
رادوین دوباره ابروانداخت بالاوخیلی خونسردگفت:نوچ!
عصبی شده بودم…آی حرص می خوردم…چقدراین پسره تخسه!بهش نزدیک تر شدم وکلاسورم و که توی دستم بود، به سینه اش کوبوندم.
بالحن عصبی دادزدم:باشه…پس بگردتابگردیم جناب رستگار!
رادوین دستی به یقه اش که دراثرضربه من یه خرده نامرتب شده بود کشیدو خیلی خونسرد,باصدای بلندی گفت:ماکه خیلی وقته داریم می گردیم خانوم شایان!
انقدراین چندتاجمله آخرمون و بلندگفتیم که کل دانشگاه روی ما زوم کرده بودن.ای توروحت رادوین!!شرفم و بردی.من تودانشگاه یه جفت آبرو بیشترنداشتم که اونم رهسپارکردی رفت؟!
برای اینکه ازاون جو مسخره فرارکنم،پوزخندی زدم وروی پاشنه پام چرخیدم.روم وبرگردوندم وبه سمت کلاس به راه افتادم.
باحرص قدم برمیداشتم وپاهام و به زمین می کوبیدم.بی حوصله به کلاس رفتم.هنوز بیشتربچه ها نیومده بودن.رفتم گوشه کلاس روی صندلی های جلونشستم وبه روبروم خیره شدم.
من واسکل میکنه؟!غلط کرده.یه حالی ازش بگیرم…صبرکن…آقارادوین توهنوز رها رو نشناختی.فکرکردی من مثل دخترای دیگه ام که برات غش وضعف برم؟!نخیر…
حالت و می گیرم اساسی.فقط بشین ونگاه کن.

حالااین همه داری تهدید می کنی چه غلطی میخوای بکنی؟!میخوام حرصش و دربیارم.اون وقت چجوری؟!یه ذره فکرکردم…راست می گیا چجوری؟!آهان این ماشین خوشگله رو دیدی؟!چه لاستیکایی داشت لامصب! میخوام یه حال اساسی ازش بگیرم تافسش درآد…لاستیکش و پنچرمی کنم تا امروز پیاده بره خونه حالش جابیاد…خودشه…تااون باشه که به من توهین نکنه.
– به به رها خانوم.قهری الان شما؟!
اَه… ارغوان زدتمام افکارم و قیچی کرد.سعی کردم دوباره به نقشه کشیدنم برسم ومحلش ندادم.
ارغوان که دیدچیزی نمیگم اومدوکنارم نشست.دستش و گذاشت روی دستم و مهربون گفت:قهری رهاجونی؟!
هیچی نگفتم.خب داشتم نقشه می کشیدم…
– رها…
-…
– قربونت برم من و ببخش.
– …
– اگه بدونی امروز بدون تواومدن چقدر ضایع بود…هیچکی نبود دیوونه بازی دربیاره.
زکی…این دختره رو باش!من فکرکردم دلش برای خودم تنگ شده.نگوخانوم هوس شوخی وخنده کرده جای من و خالی دیده!
استاد اومد سرکلاس.برای همینم ارغوان دیگه حرف نزد.تاآخرکلاسم حتی نگاهش نکردم.
رادوین تو کلاس نبود…یعنی اصلاهمچین واحدی نداشت.رادوین 3 سال ازمن بزرگتره…سال آخریه.فقط توی همون کلاس حسینی همکلاسیمه.همون یه دونه کلاسم بسمه.کشته من و!
آقای سال آخری،سال آخرت و واست می کنم جهنم فقط نگاه کن!
کلاس که تموم شد.سریع وسایلم و ریختم توکیفم وداشتم ازکلاس می زدم بیرون که ارغوان دوباره نطق کرد:
– رها…لوس نشو دیگه!بیاباهم بریم کافی شاپ ازدلت دربیارم.
همون طور که ازکلاس می رفتم بیرون گفتم: نمی تونم بیام!من کاردارم.
وخیلی سریع خودم و رسوندم به حیاط دانشگاه.
خب من الان باید بدونم که این رادوین گور به گورشده تاکی کلاس داره.باید یه جوری برنامه ریزی کنم که هم زمان باتموم شدن کلاس اون، بادگیری منم تموم شه.
خب ازکی بپرسم؟! از خودش که نمی تونم بپرسم می کشتم…امیرم که خیلی بداخلاقه…نمیشه…خب ازکی بپرسم؟!آهان بابک!آره خودشه…این پسره همچین یه نموره ازمن خوشش میاد…بروبابا…به جانه تو…هروقت من و می بینه لبخندملیح میزنه وسلام می کنه…هرکی سلام کردازتوخوشش میاد؟؟خره این ازاون سلامامی کنه!!! خرنیستم که نوع نگاهش عشقولانه اس…اِ؟؟توازکی تاحالا نگاه عشقولانه شناس شدی؟!شدم که شدم به توچه؟!
خود درگیری منم که تمومی نداره…مردشورم و ببرن…
خب حالاباید بگردم دنبال کشته مرده ام…اوهو چه پسرخاله شدم من!!!!
چشمم و توی حیاط چرخوندم تابلکم پیداش کنم…
آهان…یافتمش…آخی…ببین چه نازنشسته روی صندلی…تنهاهم که هست!نگاهی به دوروبرم کردم…کسی نیست…حتی خبری ازحراست دانشگاهم نیست.پس فرصت حسابی جوره!
سعی کردم خیلی آروم وخانومی برم سمتش.خداییش خیلی سخت بود…هی دلم می خواست بدوم ولی خب ضایع بود…یه وقت میفتادم زمین تمام برجستگیام صاف میشد،حالا اون هیچی همین یه خاطرخواهم که داشتم می پرید…
خیلی آهسته وبااعمال شاقه رفتم پیشش.
تامن ودید یه لبخندملیح زد.دیدی گفتم چشمش من وگرفته؟!
منم یه لبخندملیح زدم و گفتم:سلام آقای صانعی خوبید؟!
درحالیکه هنوز لبخندمی زد گفت:اِی…بدک نیستم.شماچطوریدخانوم شایان؟!
– مرسی ممنون…خوبم.
درحالیکه به جای خالی روی صندلی اشاره می کردگفت:بفرماییدبشینین.
منم ازخداخواسته قبول کردم ونشستم.خب پام دردمی گرفت وایسم!والا.
بابک همین جوری بالبخندملیح نگام می کرد.بیچاره کلی ذوق مرگ شده بود که رفتم پیشش نشستم.
خب ازکجاشروع کنم؟آهان…
بالحن آروم وخانومی که ازمامانم یاد گرفته بودم،گفتم: چراتنها نشستین؟
– خب راستش من الان کلاس ندارم.رادوین وامیر سرکلاسن منم منتظر اونام.
اوکی…پس رادوین خره سر کلاسه…بایدببینم کی کلاسش تموم میشه…
– تاکی میخواین اینجامنتظر بمونین؟
– خب تاهروقت که اونابیان دیگه.
عقل کل…منظورم اینکه تاچه ساعتی…خاطرخواه من و باش مثه خودم خل وضعه!
– یعنی تاچه ساعتی؟
بابک نگاهی به ساعتش کردوگفت:رادوین گفت که کلاسشون تا12 طول میکشه…یک ساعت ونیم دیگه باید منتظرشون باشم.
خب پس وقت دارم…حالاکوتا 12!؟
ازجام بلندشدم و همون طورکه لبخندمی زدم گفتم: خب پس دیگه چیزی به تموم شدن کلاسشون نمونده!!!من برم.
بابک هم زمان بامن بلندشدوگفت:کجاخانوم شایان؟!تشریف داشتین.حالایه ساعت ونیمم خیلیه ها!بفرمایین یه چایی،قهوه ای،درخدمتتون باشیم.
ناکس و نگاه…چه زود پسرخاله میشه…فکرکرده من خرم…ایـــــش…خیلی خوشم میادازتو و اون رفیق الدنگت؟!همینم مونده پاشم بیام باتو قهوه بخورم…ازاونجایی که من شانس ندارم،حراست دانشگاه مارومی گیره حالابیاودرستش کن!!!همین الانشم چون کسی نیست تونستم بیام باهات حرف بزنم وگرنه که حراست میومدمارو می برد!!والا.
لبخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:نه دیگه… مزاحمتون نمیشم.باشه یه وقت دیگه.من کلاس دارم باید برم.
آره جونه عمه ام کلاسم کجابود؟!خب بگو میخوای بری گندبزنی به اون لاستیکای نازنین دیگه!
بابک هم که هنوزهمون لبخندملیح مسخره اش روی لبش بودگفت:اِ؟!اینطوری که خیلی بدشد!
– نه بابا اختیار دارین.این چه حرفیه؟!من دیگه برم دیرم میشه. خداحافظ.
بابک هم خداحافظی کردومن سریع جیم شدم.
پسره ی پررو فکرکرده من بچه ام که بایه چایی یا قهوه میخواد خرم کنه… مردم میرن بیرون به عشقشون غذامیدن،اون وقت این میخواست بایه قهوه سروته قضیه روهم بیاره.غلط کرده…پسره ی بی ریخت…بره بمیره بااون رفیق دیوونه ی احمقش!
دیگه به بابک فکرنکردم وسعی کردم روی نقشه ام تمرکز کنم.
به پارکینگ رفتم.کسی اونجا نبود…سگ پرنمی زد…همه سره کلاساشون بودن…
به سمت ماشین رادوین رفتم.اوهو چه ماشینی هم هست!معلومه خیلی واسش خرج کرده…
من که اصلانمی تونم این ماشینا رواز هم تشخیصش بدم…یه پراید می شناسم اونم از صدقه سری ماشین ارغوانه…ماشین ماشینه دیگه.حالایا پرایده یایه چیزی مثل ماشین این بوزینه!چه فرقی داره که اسمش چیه؟!!
ولی هرچی هست عجب جیگریه ها!حیفه این ماشین که زیرپای اون روانیه!آخی بمیرم که به خاطراون باید لاستیکات پنچرشه!
برای آخرین بار یه دید زدم.کسی نبود.
سریع قیچی ابروم و ازتوی کیفم درآوردم.یه نگاه به لاستیکا کردم.یه نگاهم به قیچی توی دستم ولبخندخبیثی زدم…ازفکراینکه رادوین امروز بی ماشین می مونه توی دلم کیلوکیلو قند می سابیدن!
پیش به سوی پنچری لاستیکا!
رفتم سراغ اولین لاستیک…بعد دومی…بعدش سومی…ودرآخرهم چهارمی…ردیفه ردیفه…بهترازاین نمیشه!
هر4 تاچرخش پنچره!!!یوهو!
خواستم ازمحل حادثه دورشم که یه چیزی زدبه سرم…باید رادوین و مطمئن کنم کار پنچری فقط وفقط کارخود خوشگلمه !
رژ لبم و درآوردم وروی شیشه جلوی ماشین نوشتم: “اوخی…بمیرم پیاده بهت خوش بگذره.هنوز اولشه!پس بگردتابگردیم. ”
درسته رژ لبم دارفانی و وداع گفت ولی می ارزید!
سریع یه نگاه به دوروبرم کردم…هیشکی نبود…خیلی سریع جیم شدم وبه کلاس برگشتم. به ساعت نگاه کردم 11 بود…یه ساعت دیگه قیافه رادوین دیدنیه!
اُه…اُه…این زنگ نقشه کشی داشتیم.
قبل از اینکه استادبیاد،ارغوان به زورباهام آشتی کرد وقرارشدبعداز کلاس بهم ساندویچ بده.
من به همون ساندویچ دانشگاه هم راضی بودم…ازبس که بچه قانعی هستم!

کلاس تموم شده بود ومن روی صندلی همیشگیمون منتظرارغوان نشسته بودم.مثلارفته بودساندویچ بخره…این چقدرکُنده!!!4 ساعته من و علاف کرده.
یه نگاه به ساعتم کردم.12 ونیم بود.اُه…اُه…الاناس که سروکله رادوین عصبانی پیدابشه.
بعداز پنج دقیقه ارغوان اومد.
– کجایی تودختر؟!
– صفش شلوغ بود.
باخنده گفتم: نمیخواستی ساندویچ بدی،نمیدادی.چرا از صف مایه میذاری؟!
ارغوان دهن کجی بهم کردوساندویچ وداد دستم:
– خوبه خوبه…بلبل زبونی نکن…بگیر بلمبون که نخوری خودم میزنم تورگا!!
ساندویچ وازش گرفتم ومشغول خوردن شدم.
هنوز لقمه اول ازگلوم پایین نرفته بودکه یه جفت کفش جلوی چشمام ظاهرشدن.وا؟؟!!این کیه؟همین جوری ازپایین گرفتم رفتم بالا:
چه کفشای قشنگی…اُه لالا ببین چه شلوارجین آبی پوشیده…چه پاهای کشیده وبلندی…اوه چه لباس مردونه سیاه سفید قشنگی…چه هیکل قشنگی…چه چهارشونه…اوه اوه چه لبی…چه دماغی…چه سه تیغیم کرده خودش و!چه چشمایی…چرا چشماش انقدرقرمزن؟!چرا انقدر عصبیه؟!چرا اینجوری نگام میکنه؟!
حالا4 تا لاستیک بود بود دیگه…یه ذره راه برو لاغرشی(نه که خیلیم چاقه؟!) خب چاق نباشه برای سلامتیش خوبه….چقدرم تونگران سلامتی اونی!!!!!
آخه من چرا انقدر خبیثم؟!!خخخخخخ
باصدایی که ارعصبانیت دورگه شده بود دادزد:
– دختره احمق چه غلطی کردی؟!
ایش…کوربودی مگه؟!کودن خنگ رفته ماشینش و دیده اومده به من میگه چه غلطی کردی!خره ها!!خنگ سیریش.
ارغوان که بادیدن عصبانیت رادوین کپ کرده بود،باتته پته گفت:آقای رستگار…چی…چی شده؟!
رادوین درحالیکه باخشم به من زل زده بود،پوزخندی زدوگفت:نمی دونم.از دوستتون بپرسید.
ارغوان نگاه پرسوالش و به من دوخت و باتکون دادن سرش ازم پرسید که باز دوباره چه گندی زدم!
اما من به روی مبارک هم نیاوردم وخونسرد،زل زدم به درختا وسبزه های حیاط.
رادوین از سکوتم به شدت عصبی شده بود.باصدایی که از عصبانیت دورگه شده بود گفت: کوری؟!من و به این گندگی نمی بینی؟
پرروی روانی…فکرکرده همه مثه خودش کورن.یه لحظه یه فکرشیطانی زد به سرم.موقعیتش جوربودکه حرفای دیروزش و تلافی کنم.برای همینم جوابش و ندادم وخودم و زدم به کوچه علی چپ.
رادوین دادزد: باتواَما!!!
– …
-هوی…کری؟!
– …
دیگه داشت از زور عصبانیت می مرد.
آی من حال می کردم.با دمم گردو می شکوندم.عروسی برپابود تودلم.هنوزم به درختازل زده بودم.
رادوین چندتانفس عمیق کشیدتابه خودش مسلط بشه.آی چه حالی می کنم من وقتی این حرص می خوره!!!
توحال وهوای خودم بودم که صدای رادوین و شنیدم:
– توچه جوری به خودت اجازه دادی که نزدیک ماشین من بشی؟!آخه بیچاره اگه بخوام ازت خسارت بگیرم که باید کل هیکلت وبدی.هیچ می فهمی چیکارکردی؟!من امروز یه جلسه مهم دارم،اگه نرسم می دونی چی میشه؟!آخه این چه کاری بود؟!چرا زدی پنچرکردی اون لاستیکارو؟می دونی قیمت هریه لاستیکش چقده؟!
پسره احمق روانی…چه دسته بالا می گیره ماشینش و!حالا 4 تا لاستیک بود دیگه.همچینم جلسه جلسه می کنه انگار قراره بااین جلسه کل مشکلات دنیارو حل کنه !باباتو خودت خره کی باشی که جلسه ات بخواد مهم باشه؟!
خواستم جوابش و بدم اما بازم سکوت کردم وبه همون درختا خیره شدم.اینجوری هم اون حرص میخورد وهم من انرژی صرف نمی کردم!
رادوین عصبی شدوگفت: وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن.
ایش حالا اگه نگاه نکنم چی میشه مثلا؟!
دست خودم نبوداما ناخودآگاه بهش زل زدم وفکرم و به زبون آوردم:
– اگه نگاه نکنم چی میشه مثلا؟!
آی رادوین حرص می خورد.کارد می زدی خونش درنمیومد..
وحشیانه به سمتم خیز برداشت.بااین حرکتش ارغوان ازترس یه جیغ زدوخودش و کنارکشید.
منم ترسیده بودم اما سعی کردم جلوی رادوین خودم و خونسرد نشون بدم.رادوین دوتا دستاشو گذاست پشت من روی صندلی و روم خم شد.
چشماش قرمزشده بود…تندتندنفس می کشید…نفسای داغش به صورتم می خورد.چه عطریم زده بود لامصب…بوش آدم و مست می کرد!
رادوین همون طور که روم خم شده بود،زل زدتو چشمام.باصدای آروم اماعصبی گفت:خیلی دوست داری بدونی چی میشه؟!
ترسیده بودم.دیگه نمی تونستم خودم و خونسرد نشون بدم.رادوین بهم نزدیک تر شد.ترسیدم.نکنه بخواد غلطی بکنه؟!نه بابا بخوادهم اینجاکه نمی تونه!
بااین که مطمئن بودم کاری ازدستش برنمیاد اما قلبم اومده بودتودهنم.نفس نفس می زدم…قلبم تالاپ تلوپ می خوردبه قفسه سینه ام.
رادوین که دید ترسیدم،لبخندخبیثی زدوگفت: نترس…من باتوکاری ندارم!اگرم بخوام کاری کنم میرم دنبال یکی که به ریختم بیاد نه دنبال تو!
یه دفعه لبخندش محو شدوعصبی گفت:خودت خواستی رها خانوم. تاقبل از این برام یه بچه کوچولوی فوفول بودی که هیچ کاری باهات نداشتم اما بااین غلطی که کردی فهمیدم تو ارزش هیچی نداری.بهت خندیدم هار شدی، پاچم و گرفتی…بشین…توفقط بشین وتماشاکن…مطمئن باش ساکت نمی شینم ودماراز روزگارت درمیارم.حالاهم برو دعا کن که به جلسه ام برسم وگرنه پدرت و درمیارم.شده ازکاروزندگیم می زنم تا حال تورو بگیرم…پس بهتره مواظب خودت باشی خانوم رها شایان!
نگاهی به چهره ی ترسیده ام کردو پوزخندی زد.
و بعداز یه نگاه طولانی که داشت من و سکته می داد رفت.
اوف…داشتم جان به جان آفرین تسلیم می کردما!
خب آخه روانی دل وجرئتش و نداری چرا زدی به دریا؟!کی گفته من جرئتش و ندارم؟!دارم…خوبشم دارم…هه هه خندیدم…فکرکرده حالا من باید بیام به پاش بیفتم!بره بمیره بابا.تواصلا مهم نیستی که…برو کنار بذار باد بیاد!!!
درسته تواون لحظه ترسیده بودم ولی آخه رادوین اگرم بخواد نمی تونه غلطی بکنه…مگه شهر هرته؟!مملکت قانون داره…غلط اضافه بکنه چشاش و از کاسه درمیارن!!!
با اینکه این حرفا روخودم میزدم امااصلا بهشون اعتماد نداشتم…این رادوینی که من می شناسم شده یه تنه جلوی هرچی قانونه وایمیسته تا لج من و دربیاره.ازبس که بیشعوره.آخه مگه من چیکارکردم؟!4 تالاستیک بود دیگه!تازشم این چیزا که اصلابرای اون مهم نیست.یک چهارم پولایی که هرروز باخودش میاره دانشگاه رو بده 8 تالاستیک میخره!!!
حالامن تقریبی یه چیزی گفتم…ولی جان خودم رادوین خیلی خیلی پولداره…
حالااینارو ولش کن…توهم که کم چیزی نیستی واسه خودت!!!رفتی لاستیکای یارو رو پنچرکردی اون وقت پررو پررو برمیگردی میگی حالامگه چی بود؟!
خوشت میومد توهم یه ماشین این شکلی داشتی،میومد لاستیکاش و پنچر می کرد؟!
حالا که من یه ماشین اون شکلی ندارم وکسی که پنچرشده آقارادوینه…بیخیال بابا.اصلا مگه همین بزمجه نبود که گفت:”بگردتابگردیم”؟؟؟؟خب منم دارم می گردم دیگه!انقدربدم میاد از آدمای بی جنبه.چیش!!!بی ریخت.
برای اینکه دیگه به رادوین خره فکرنکنم،گازگنده ای به ساندویچم زدم.بانیش باز برگشتم سمت ارغوان وگفتم:چه ساندویچیم هس!!!
ارغوان که حالاداشت بااخم نگام می کرد گفت: بازچه گندی زدی؟!
– به جانه خودم هیچی!!!
– رادوین واسه هیچی اینجوری دادوبیداد می کرد؟
– اون خله بابا…مگه من چیکار کردم؟! پنچرشدن 4 تا لاستیک که این حرفارونداره!
ارغوان باچشم های گشادشده ودهن باز به من زل زده بود.
– چته؟!چراماتت برد یهو؟
– روت و برم بشر! زدی لاستیکای یارو رو پنچر کردی،تازه دوقرت ونیمت هم باقیه؟!آخه اون ماشینم کم چیزی نیست…دیگه توحساب کن که لاستیکاش دونه ای چند درمیاد!دختر مگه تو کرم داری؟!چجوری دلت اومد بزنی لاستیکای اون جنسیس و داغون کنی؟!
اِ؟!پس اسمش جنسیس بود!!!چه اسم شیکیم داره!!
دوباره بانیش بازگفتم:
– اولا این که برای رادوین چیزی نیست!ثانیا تااون باشه پاش وازگلیمش دراز ترنکنه !
ارغوان درحالی که میخندید گفت:این همه رو آخه چجوری تو،تو جمع شده؟!
لبخند مسخره ای تحویلش دادم:
– دیگه دیگه…ماهمچین آدمی هستیم!
خلاصه باکلی خنده وشوخی ساندویچ رو خوردیم ومنم نشستم از دیروز بعداز کلاس تا همین امروز موقعی که عملیاتم و به پایان رسوندم و برای ارغوان تعریف کردم…انقدر خندیده بودکه ازچشماش اشک میومد.بیشتراز همه ازاین خنده اش گرفت که رادوین فکر کرد اشکان دوست پسرمه!
به دلیل حسنه شدن روابط هم به اشکان زنگیدم وگفتم که نمیخوادبیاد دنبالم.

**********
ساعت 5:15 بودو داشتیم باارغوان ازپارکینگ میومدیم بیرون که دوباره این بوزینه رو دیدیم!باامیر وایساده بود کنار ماشین پنچرشده اش وداشت باعصبانیت یه چیزایی می گفت!غلط نکنم داشت به من فحش میداد!ازاین فکر ریزریز خندیدم.
این ارغوان بی شعورهم که کلا پتروس فداکاره،بدون اجازه من بادیدن قیافه پکر اون دوتا،کنارشون ترمز کرد.
بایه لبخند مهربون سلام کرد وگفت:آقای رستگار…آقای خالقی… تشریف بیارید من می رسونمتون!
ایش… همینمم مونده که با این بوزینه تویه ماشین باشم.روبه ارغوان بانیش باز گفتم:ارغوان جون آقایون خودشون تشریف می برن،بهتره زودتر راه بیفتیم،هوا تاریک میشه ها!
رادوین دهن کجی بهم کرد.ارغوانم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که یعنی تویکی خفه شو.
امیر ،خیلی جدی گفت:خانوم شایان راست میگن،ما مزاحم شمانمیشم.ممنون.
ارغوان لبخند مهربونی زدو گفت:آقا امیر این چه حرفیه؟!مزاحم چیه؟شمامراحمید…یعنی من اونقدر سعادت ندارم که یه بار شمارو بااین رخشم برسونم؟!
اوهو…این چه مهربون شد یهو؟!پس چرا وقتی بامن حرف میزنه عین سگ میمونه؟
امیرکه کلی باحرفای ارغوان خرکیف شده بود،بانیش بازگفت:نه بابا اختیار دارین.
رادوین که اعصابش خیلی خورد بود،اخم غلیظی کردو گفت: شما بفرمایید خانوم همتی.مثل اینکه دوستتون هم خیلی مایل نیستن.ماخودمون یه جوری میریم.
ارغوان باخنده گفت: آقای رستگار هیچ می دونستید که اخم بهتون اصلا نمیاد؟!
این چه مهربون شده؟!واقعا این ارغوانه؟نگاهی بهش کردم تا مطمئن شم یکی دیگه نباشه!
رادوین باهمون اخم گفت:فعلا که به یه سری دلایل تصمیم گرفتم همیشه اخم کنم تا بعضیا از مهربونیم سوء استفاده نکنن!
اوهو…برو بمیر بابا…چه خودشم تحویل می گیره!!!سوءاستفاده!!تواصلا کی باشی که من بخوام ازت سوئ استفاده بکنم؟!!زرشــــک!!!
پوزخندی زدم و روبه رادوین اما خطاب به ارغوان گفتم:ارغوان جان، وقتی آقایون میگن نه یعنی نه!درضمن مثل اینکه تصمیم آقای رستگار خیلی جدیه!مابهتره بریم…سرخرکمتر جای بیشتر!
امیر یهو زد زیر خنده.چه عجب مایه باردیدیم این برج زهرمار بخنده!!
ارغوان چپ چپ نگام کردو رادوین هم باعصبانیت زل زد بهم.
چیش…بی ریخت!!
ارغوان که ازخجالت سرخ شده بود آروم گفت: ببخشید توروخدا.شرمنده.
رادوین پوزخندی زدوگفت:چراشما معذرت خواهی میکنید؟فعلا کسی که باید عذر بخواد عین خیالشم نیست!
اخمی کردم گفتم: کسی که ازنظر شما باید عذر خواهی کنه،دلیلی برای عذرخواهی نمی بینه !خودت گفتی بگردتابگردیم! به دلیل تپل بودن کارمم 1-3 جلوهستم.شما بیفت دنبال نقشه جدید یه وخ نبازی.
وخیلی خونسرد ادامه دادم:
– توهم خیلی خسیسیا!!4تا لاستیک بود دیگه!
دوباره صدای خنده امیر بلند شد!!! این چه خوش خنده شده امروز!
رادوین داشت حرص می خورد اما سعی می کرد خودش و خونسرد نشون بده که اصلا هم درایفای نقشش موفق نبود وتابلو بودکه داره از عصبانیت میترکه.
اعصابم خورد شده بود.خب اگه می خوایم بریم،چرا راه نمیفتیم؟!
بی حوصله روکردم به ارغوان:
– ارغوان،اگه راه نمیفتی من زنگ بزنم اشکان بیاد دنبالم.
رادوین بااین حرفم پوزخندی زد و رو به ارغوان گفت: ارغوان خانوم بهتره زودتر راه بیفتید،هیچ دلم نمیخواد اشکان جون به زحمت بیفته.
اشکان جون رو بایه لحن خاصی گفت.بااین حرفش ارغوان زد زیر خنده.
اَی تو روحت…الان می فهمه اشکان دوست پسرم نیست!ارغوانم که همش در حال گندزدنه !
ارغوان همبن جوری ازخنده ریسه می رفت وامیر و رادوین هم باتعجب بهش نگاه می کردن.
بعداز یکی دودیقه که خوب خندید،تک سرفه ای کرد. یهو اخمی کردو طوری جدی شد که من یه لحظه شک کردم اونی که تادو دیقه پیش می خندید ارغوان بود یا نه!
ارغوان خیلی جدی باهمون اخمش گفت: خیلی خب،روز خوش آقایون.
وراه افتاد!
بیچاره امیرو رادوین کپ کرده بودن وهنوزم بادهنای باز به ماشین نگاه می کردن!

– هوی چه خبرته؟!ماشین شوورت نیس که اینجوری درش و می بندی!
– بروبابا،توهم خودت و کشتی.حالا خوبه یه پراید داریا!
ارغوان ازماشین پیاده شدوهمون طورکه درو قفل می کرد،باخنده گفت:
– می فهمی داری چی میگی؟!ماشین من پرایده!!سلطان ماشینا!الان کل هیکلت و بفروشی نمی تونی یه پراید بگیری.
خنده شیطونی کردم وگفتم: درسته که پراید گرون شده ولی بستگی داره من چجوری وبه کی هیکلم و بفروشم!اگه طرف خوش حساب باشه می تونیم باهم کناربیایم ومن یه پراید بخرم.
ارغوان که مطلب و گرفت،دستش و به علامت سکوت روی لبش گذاشت وباخنده گفت: هیس!یکی بشنوه فکر میکنه توازاوناشی…ساکت باش اینجا دانشگاهه.
ومنم خفه خون گرفتم.
باهم از در ورودی دانشگاه رد شدیم ومن یه سلام بلند بالا به پیرمرد نگهبان که تازه فهمیده بودم اسمش رحمانه کردم:
– سلام آقا رحمان
ارغوان باتعجب گفت:وایسا ببینم،تواسم این و از کجامی دونی؟!خراب شدی رفت دیگه نه؟!؟
– بروباباخراب چیه؟!از رادوین شنیدم بهش گفت آقارحمان.
ارغوان دیگه خفه شدوهیچی نگفت
ازپله هابالارفتیم ودیگه وارد سالن شده بودیم که یهو نفهمیدم چی شد.یه پام گیر کرد لای اون یکی پام وبامخ رفتم توزمین.آخه چرامن انقدر دست وپاچلفتیم؟!
ارغوان که نگرانم شده بود،خم شدوسعی کرد بلندم کنه.یهو حس کردم یه دستی روی بازومه…اولش گفتم دست ارغوانه اما وقتی چشمم بهش افتاد کپ کردم!ارغوان این همه مو نداشت!دستش شبیه دست مرداست!نکنه تغییر جنسیت داد یهو؟!
باتعجب سرم و برگردوندم که بادوتا تیله آبی روبه رو شدم…
اُه اُه…اینکه بابکه!
خواستم دستش و پس بزنم اماگفتم زشته می خواسته کمکم کنه!!!حالادرسته که نباید دستش ومی ذاشت روی بازوم اماخب دیگه کاریه که کرده.منم دیگه الان کاری نمی تونم بکنم…ضایع اس اگه به خوام دستش وپس بزنم وباههاش دعواکنم.بیچاره مثلاقصدش انجام کار خیربوده!!
بالاخره به کمک ارغوان وبابک بلند شدم.همین که سرم و بلند کردم،دوتا دراکولا دیدم که عین بز می خندیدن!دقیقا روبروی ما بودن و روی دوتا از صندلی های داخل سالن کپیده بودن!
ایش… رادوین بی شعوره که!ببین کی روهم باخودش همراه کرده!سعید عالی…خوش خنده ترین ومزه پرون ترین پسر دانشگاه که ازنظر من خیلی هم بی مزه اس!ایش!
اخم غلیظی کردم وچشم غره ای به هردوشون رفتم.بابک که دید من ناراحت شدم، روبه رادوین گفت: رادوین چرا می خندی؟!ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته دیگه!
خخخخخ بیچاره خبر نداشت که افتادن کار هر روزه ی منه!ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته اما نه شوصون بار!!
رادوین درحالیکه سعی داشت خنده اش و جمع کنه گفت: جون بابک کِرِکِر خنده بود!
ویهو انقدر بلند خندید که خود سعیدهم خفه شد وباتعجب بهش زل زد.
درسته من بدجور افتادم ولی انقدرا هم خنده دار نبود که رادوین بخواد اینجوری بخنده!
بیخیال رادوین شدم وروکردم به بابک وگفتم:مرسی آقای صانعی!لطف کردین…ببخشید.
وبه دستش که هنوزم روی بازوم بود اشاره کردم.
لبخند شرمگینی زدو دستش و از روی بازوم برداشت وخجالت زده گفت:شما باید ببخشید.رادوین هم برای شوخی…
وسط حرفش پریدم:
– معذرت میخوام ولی آقا رادوین همیشه همین جوری پررو تشریف دارن.شوخی وجدی نداره که!
رادوین که انگار صدام و شنیده بود،گفت: یعنی ازتو پررو ترم؟!نگو این حرف و…ناراحت میشما!!خدا تورو ساخته صرفا جهت نمونه تا به بنده هاش نشون بده که عجب قدرتی داره!خدایی قدرتی میخواد جمع کردن این همه روتو یه آدم!
بااین حرفش،سعید زدزیر خنده وخودشم که دیگه انقدر خندیده بود داشت جون میداد !
محلش ندادم ودوباره یه تشکر از بابک کردم و به همراه ارغوان به سمت سالن رفتیم.
صدای رادوین و شنیدم که بلند بلند می خوند:
– رهاخانوم یه دونه،صرفا جهت نمونه!
پسره ی پرروی لوس!دلم می خواست برم بزنم تو دهنش ولی به سختی خودم و کنترل کردم که بند به آب ندم.

یه هفته ای از پنچری لاستیکا گذشته بود وتوی این یه هفته به جز قضیه زمین خوردن من،اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده بود.
واقعا تعجب کرده بودم!رادوین آدمی نبودکه به همین راحتی پاپس بکشه.من لاستیکاش و پنچرکردم،اون وخ اون به یه خنده بسنده کرد؟!
خیلی برام عجیب بود ولی باخودم فکر کردم،گفتم شاید کنار کشیده!اوخی…آخه جوجه کوچولو وقتی اهلش نیستی چرا الکی قمپز درمی کنی؟!!
– رها…رها…بیاشام!
صدای سارامن و ازافکارم بیرون کشید وگفتم:
– باشه دارم میام.
ازاتاقم خارج شدم وبه آشپزخونه رفتم.همه حاضروآماده منتظر من نشسته بودن.اشکان وسارا کنار هم ومامان و باباهم کنارهم دیگه.
منم بانیش همیشه بازم ،رفتم و روبروی سارا نشستم.
مامان گفت:یه وخ خجالت نکشیا!!مثلا تودختر این خونواده ای،اون وخ سارا باید میز شام و بچینه؟!
همون طور که برای کشیدن غذا خم شده بودم،بالبخندی روی لبم گفتم: چه میز شامیم چیده این ساراخانوم!دستش دردنکنه!
مامان عصبی گفت:بحث و عوض نکن!
واسه خودم که غذا کشیدم،یه قاشق پر رو کردم توی دهنم.بعداز خوردن گفتم: مامان بیخی!حالا یه میز شام بود دیگه…
سارابالبخندی روی لبش گفت:راست میگه مامان،عیبی نداره که !رها خسته بود…امروز رفته بود دانشگاه…منم کاری نکردم!
مامان لبخند مهربونی به سارا زدوگفت:قربونت برم حسابی افتادی توزحمت!
– این چه حرفیه مامان؟
هوی؟!منم هستما…توروخدا مامان مارو نگاه!همه میگن رابطه عروس ومادرشوهر شکرآبه اون وقت مامان ما و عروسش باهم دل میدن وقلوه می گیرن…همینه دیگه…همه چی تو زندگی من چَپَکیه…مامانمم به جای اینکه قربون صدقه من بره ناز سارا خانوم و میکشه!
حسابی توپم پر بود…داشتم ازحسودی می ترکیدم!
از حرصم قاشقم و پراز برنج کردم و گذاشتم تودهنم…قاشق بعدی…بعدی…بعدی…وهمین جوری یه 20تا قاشق خوردم!!
مامان واشکان وسارا باتعجب به من زل زده بودن.اشکان خنده ای کردوگفت:رها…چه خبرته دختر؟!نگرانتم!نترکی یه وخ. کسی نیست جمعت کنه ها!
بااین حرفش مامان وساراهم که تااون لحظه توشوک بودن،زدن زیر خنده.
تنهاکسی که بهم نمی خندید بابابود…قربون بابای گلم بشم!آخه من چراانقدر بابام و دوست دارم؟!
نگاه محزونم و به بابادوختم و مظلوم گفتم: بابا ببین اذیتم میکنن…خب مگه چیه گشنمه دیگه !
بابا یه لبخند مهربون تحوبلم دادو روکرد به بقیه.اخم ساختگی کردوگفت: دیگه نبینم دخترم و اذیت کنینا!خب مگه چیه گشنشه دیگه.
نیشم واشده بود درحد بنز! نمی دونم چرا انقدر بچه شده بودم!شاید به خاطر کودک درونمه که انقده مثه خودم منگله!خخخخخخخ
اشکان باخنده گفت: بابا منم پسرتما!!منوچرا تحویل نمی گیری؟!
بابا خنده ای کردوگفت:بسه چرت گفتی اشی…بزن تورگ که ازدهن افتاد!
یهو کل آشپزخونه رفت روهوا.مامانم برخلاف تصورمن مثه همیشه مسائل تکراری رو خاطر نشان نشد و همراه ماخندید.
بابای مارو چه راه افتاده! اشی روهم ازمن یاد گرفته ها!
خلاصه باکلی شوخی وخنده شام و خوردیم.چقدر من این جمع قشنگ خودمونی رو دوست داشتم…من عاشق تک تک اعصای این خونواده دوست داشتنیم.
بعداز شام،سارا از جاش بلند شدتا ظرفارو جمع کنه که مامان به شدت ممانعت کرد و بامهربونی گفت:به خدا اگه بذارم دست به چیزی بزنی سارا جون.کلی کار کردی خسته شدی.برواستراحت کن.رها هست،ظرفارو می شوره!
بعدش روبه من با اخم غلیظی گفت:پاشو…پاشو ببینم…هیچ کاری که نکردی،لااقل پاشو ظرفارو بشور غذات هضم بشه.
قیافه محزون و مسخره ای به خودم گرفتم وبالحن ضایعی گفتم:من بچه سرراهیم نه؟!مامان تومن و ازتو جوب آب پیدا کردی؟!
یهو سارا واشکان وبابا زدن زیر خنده اما مامان هنوزم یه اخم غلیظ روی پیشونیش داشت.
آخه به من چه؟!سارا داشت می رفت جمع کنه دیگه.وقتی خودش راضیه مامان ماچرا باید ناراضی باشه؟!
بااخم غلیظی که ناخواسته روی پیشونیم نقش بسته بود،به ظرفای نشسته وکثیف روی میز نگاه کردم.یعنی واقعا من باید این همه ظرف و بشورم؟ناموساً؟
سارا که همیشه دختر بافهم وشعوریه، اومد کنار من ایستادو بایه لبخند مهربون روی لبش گفت: 4 تا ظرفه که بیشترنیس، چرا قمبرک زدی؟!
بااخم غلیظی که هنوز روی پیشونیم بود،گفتم:توبه این همه ظرف می گی 4 تا؟
سارا مهربون گفت:من که کمکت کنم میشه 4 تا!یه جوری باهم می شوریمش دیگه.
آخ که من کشته مرده ی مرامتم سارا جونی.
مامان اخمی کرد وخواست مخالفت کنه که اشکان بایه لبخند روی لبش، بازوی مامان و گرفت ودرحالیکه به بیرون هدایتش می کرد،گفت:مامان وبابای گرام بیرون باشن که ماامشب عملیات بِشور و بِساب داریم.
بابا باتعجب گفت: توچی میگی این وسط؟!سارا و رها می خوان ظرف بشورن.بیابریم بیرون.مرد که توآشپزخونه نمی مونه ظرف بشوره!!

اشکان سرش و انداخت پایین و بالحن مسخره ای گفت:چیکار کنم آق بابا؟!من که مثل شما مردنیستم،من یه زن ذلیل به تمام معنام!
مامان خندیدوگفت:وا؟!چیکار داری بچم و مسعود؟!خودت یادت رفته چجوری ظرف می شستی سالای اول ازدواج؟!
اشکان خندیدوگفت:شمام آره آق بابا؟!
باباخندیدوگفت:دیگه چی کار کنیم…
همه خندیدن.
بعداز اینکه صدای خنده قطع شد،بابا یهو جدی شدوگفت:گذشته از شوخی اشکان جان همه جوره حواست به زنت باشه که دسته گلی مثه سارا پیدا نمیشه.
سارا لبخند شرمگینی زدوسرش و انداخت پایین.اوخی چه خجالتی!!
اشکان یه نگاه عاشقونه به سارا کردو با لبخندمهربونی که روی لبش بودگفت:ماچاکر سارا خانومم هستیم!
اوهو…چه هندونه ای قاچ میکنه این داداش ماواسه نامزدش!خدایا چی می شد منم یکی و داشتم هی هی هندونه بذاره زیر بغلم و قربون صدقم بره؟!
بابا و مامان لبخند مهربونی به اشکان وسارا زدن وازآشپزخونه رفتن بیرون.
منم که نقش بوق رو ایفا می کردم در اون صحنه دیگه !
بعداز رفتن مامان و بابا اشکان به سمت سارا رفت که داشت دستکشای ظرف شویی رو دستش می کرد تا ظرف بشوره.دستکشارو ازش گرفت ومهربون به چشماش زل زدوگفت:خانومم امروز خسته شده،شما استراحت کن من می شورم.
اوخی…چه داداش رومانتیکی دارم من! خوش به حال سارا!
سارا لبخند مهربونی تحویلش دادو باعشق زل زد توی چشماش.باصدای ظریفش گفت: مگه من میذارم شوهرم تنها تنها ظرف بشوره؟!
اشکان یه نگاه پراز محبت ولبریز از تشکر بهش کردو باهم مشغول ظرف شستن شدن!
ظرف شستن رمانتیک ندیده بودیم که به لطف آق اشکان وساراخانوم دیدیم!چقدر من امشب صحنه عشقولانه دیدم،دلم خواست!ای توروحم که یه دوست پسرم ندارم بیاد باهم عشقولانه ظرف بشوریم!
خنده ای کردم و گفتم:هوی زوج عاشق! هی هی نگاه های عشقولانه به هم می کنین،بچه زیر 18 سال نشسته اینجاها!
سارا بدون اینکه به سمتم برگرده باخنده گفت:چقدرم که تو زیر 18 سالی.
اشکان درحالیکه سخت مشغول ظرف شستن بود، خندیدوگفت:این رها خانوم ما عقلش از یه گنجشکم کمتره!رهارو به یه بچه زیر 18 سال نسبت بدیم به اون بچه 18 ساله توهین کردیم.
بادلخوری ساختگی،اخمی کردم و گقتم:اشـکـــــــان!!
اشکان سرش و به سمتم چرخوند وبا یه لبخند مهربون روی لبش گفت:قربون خواهر خوشگل نازم بشم که وختی ناراحت میشه خوشگل تر میشه.
لبخند مهربونی بهش زدم اونم دوباره مشغول ظرف شستن شد.
اوخی چه دادشی گلی دارم من…نانازی!
بالبخندی که هنوز روی لبم بود،بهشون نزدیک شدم و گفتم:خب حالا که من دارم نقش بوق رو ایفا می کنم اینجا وشما همه زحمتارو عشقولانه به گردن گرفتین،منم واسه اینکه ازخجالتتون دربیام، یه دهن براتون میخونم!!چطوره؟!
سارا واشکان به علامت تایید سری تکون دادن. اشکان باخنده گفت:منم برات موسیقی زنده اجرا می کنم. برو که رفتیم!
خنده ای کردم و بطری آب کوچیکی که روی اپن بود رو برداشتم وجلوی دهنم گرفتم وشروع کردم به خوندن:
پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت
میگفت برو,بهش بگو آخه دوستش دارم میگفت بگو
هرچی میخواد بگه بگه,هرچی میخواد بشه بشه
هرچی میخواد بگه بگه
هرچی میخواد بشه بشه
راز دلم رو گفتم این رو جواب شنفتم(2)
(تواین یه تیکه اشکان صدای نازک زنونه ای به خودش گرفت وباناز گفت:
– پسرتو چقدر نادونی اومدی زیارت یا كه چش چرونی؟!
(ومن ادامه دادم:)
قسم به اون زیارتی كه رفتم
قسم به اون عبادتی كه كردم
قسم به اون قفل و دخیل كه بستم
بعده خدا من تو رو میپرستم
قسم به اون زیارتی كه رفتم قسم به اون عبادتی كه كردم
قسم به اون قفل و دخیلی كه بستم
بعده خدا من تو رو میپرستم
“آهنگ قدیمی ضایعی که نه اسم خوانندش و می دونم نه اسم خودش و”
در طول کنسرت زنده بنده،اشکان هم باهرچی که دستش میومد اعم ازقاشق،چنگال،بشقاب و… آهنگ می زد.منم برای جو دادن به فضا،بین مصراع ها هی می گفتم: دست دست!
ساراهم بادستای کفیش دست می زد و مسخره بازی درمیاورد.
خلاصه انقدر اون شب خندیدیم وچرت وپرت گفتیم که وقتی داشتیم می رفتیم بخوابیم دل درد گرفته بودیم ازخنده!

– ارغوان من یه دیقه برم بیرون برمی گردم.
– کدوم گوری می خوای بری؟
– دست به آب!
ارغوان باتعجب گفت:دست به آب؟!مگه قبل از اینکه بیایم دانشگاه نرفتی؟!
– رفتم اما خب دستشوییه دیگه.زبون آدمیزاد حالیش نیست که بهش بگیم کی بیاد کی نیاد!
ارغوان خندیدوگفت:آخه تو خودت زبون آدمیزاد حالیته که دستشوییت بخواد حالیش باشه؟
بهش چشم غره رفتم وگفتم:رو آب بخندی!
ارغوان بعداز اینکه یه دل سیر خندید،روکرد به من و گفت:خره الان حسینی میاد سر کلاس!توتا بری وبرگردی،اومده…پوستت و میکَنه بازم دیر کنی.
همون طور که به سمت در کلاس می رفتم،گفتم:تونمی خواد نگران من باشی. کارم و زود انجام میدم میام.فکر کردی همه مثل خودت لاک پشتن؟!
واز کلاس خارج شدم و به حالت دو خودم و رسوندم به دستشویی دانشگاه.
خوب نگاه کردم ببینم دستشویی زنونه کدومه چون خاطره بد داشتم…یه بار رفته بودیم رستوران،منم خب دستشوییم گرفت،رفتم دستشویی…خلاصه باآرامش خاطر کارم و کردم و اومدم بیرون.شالم و درآوردم وداشتم باخیال راحت موهام و مرتب می کردم که یهو متوجه شدم 5 جفت چشم دارن نگام می کنن.برگشتم دیدم همه مردن! یعنی اون لحظه می خواستم بزنم خودم و لت و پار کنم که انقدر خنگم!شرف مرفم رفت کف پام.
ازاون به بعدهم هروقت می خوام برم دستشویی عمومی،نگاه می کنم ببینم زنونه اس یانه؟!
بعداز مطمئن شدن از زنونه بودن دستشویی وارد شدم.بعداز کلی گشتن یه دستشویی نیمه تمیزو انتخاب کردم.مرده شور دانشگاه مارو ببرن که همیشه دستشوییش کثیفه.
درو ازپشت قفل کردم و راحت وآسوده مشغول انجام کارم شدم.
بعداز چند دقیقه که کارم تموم شد،رفتم سمت دستگیره وقفل و باز کردم اما در باز نشد…ای خاک تو سرم حالا چه غلطی کنم؟!به در فشار آوردم،هلش دادم،جیغ جیغ کردم تاشاید کسی صدام و بشنوه وبیاد نجاتم بده! اما مثل اینکه تقدیر ما این بود همیشه سر زنگ حسینی دیر برسیم.
بافکر کردن به اینکه دوباره مجبورم متلکای هفته پیش حسینی رو تحمل کنم،اخمام رفت توهم! آخه یعنی چی؟در چرا یهو اینجوری شد؟!خاک توسرمسئولای دانشگاه ما!یه درو بلد نیستن درست کنن تا آدم از کارو زندگیش نیفته!اَه!!!سنگ قبر مسئولامون وباگلاب بشورم الهی!!
ازحرصم یه لگد محکم به در زدم،صدای خیلی بدی ایجاد کرد.هر از چند گاهی جیغ ودادمی کردم:
– کمک…من اینجا گیر کردم…کمک!
امادریغ از یه آدم!خب آره دیگه کدوم خری این وقت صبح دستشوییش می گیره به جز منه احمق؟!
به ساعتم نگاهی کردم…8:15 بود.لعنت به من…یه ربع از کلاس گذشته!الان حسینی چی فکر می کنه درموردم؟!حتما فکر می کنه من از اوناشم!!آره دیگه…فکر میکنه به ننه بابام میگم میام دانشگاه،بعدکلاسارو می پیچونم میرم عشق بازی واسه همینه که هیچ وقت به موقع نیمرم سرِکلاس!!
ای تو روحت رها که یه بار نشد آدم باشی!کیفمم توی کلاس مونده!ای خاک توسرم…اگه لااقل گوشیم و باخودم آورده بودم،به ارغوان زنگ می زدم بیاد نجاتم بده!
وای خدا…من چه غلطی بکنم اینجا؟!تا کی باید بمونم این تو؟!خدا کنه یکی پیدا شه که بیاد این در بی صاحاب شده رو باز کنه.اصلا به فرضم که یکی پیدا شه ودرو باز کنه،اون وخ تو بری کلاس می خوای به حسینی چی بگی؟!می خوای بگی”ببخشید استاد گلاب به روتون رفته بودم دست به آب؟!” همینم مونده دیگه…انقدر توکلاس ضایع بازی درآوردم که همه فکر می کنن منگلم!اگه همچین چیزیم به حسینی بگم دیگه یقین پیدا می کنن که یه مشکلی دارم.اِی خدا من و نکشه!چرا انقدر خلم؟!
خلاصه تا ساعت 8:30 تو دستشویی بودم و داشتم از عطر دل انگیز فضا لذت می بردم!
حالم بد شده بود خفن!آخه ننه اتون خوب،باباتون خوب،اگه درو درست نمی کنین چرا دیگه دستشوییاتون بوی گربه مرده میده؟!
حس کردم صدای پای یه نفرو شنیدم…واسه همینم شروع کردم به جیغ زدن:
– کمک…من اینجا گیر کردم!کمکم کنین! کسی اونجا نیست؟!
صدای ظریف دخترونه ای رو شنیدم:
– عزیزم گیر کردی؟!تو کدوم دستشویی هستی؟!
با پام یه لگد محکم به در زدم و گفتم:اینجام خبر مرگم!
دختر خنده ریزی کردو به سمت در اومد. به درفشار آوردو بعداز کلی جون کندن در باز شد.وای باورم نمشد!!!نجات پیدا کردم!!! داشتم خفه می شدم!!!سریع از اون دستشویی کذایی اومدم بیرون.نفس عمیقی کشیدم وریه هام وپرکردم ازهوای پاک.
دختر لبخندی بهم زدوگفت:عزیزم چرا گیر کردی؟!
بااخمی که روی پیشونیم بود،غرغرکنان گفتم:چه می دونم؟!معلوم نیست کدوم گور به گور شده ای این در بی صاحاب و بسته!مگه دستشویی هم جای شوخیه که اینا کرم می ریزن؟!
دختر ریز خندیدوگفت:حالا عیب نداره خوبیش اینه الان که اومدی بیرون!
– وای دستت طلا…داشتم میمیردم!خفه شدم از بوی گند!
دختر دوباره خندید.چرا من هرچی می گم این زرت زرت میزنه زیر خنده؟!کجای حرفای من خنده داره؟!!
دختر بالبخندمهربونی که روی لبش بود،گفت:خواهش می کنم عزیزم!
وبعدبه کاغذی اشاره کردکه روی در دستشویی چسبیده شده بود وگفت:فکر کنم اون مال توئه!
چی مال منه؟!وا!!!مگه آدم به در دستشویی کاغذ می چسبونه؟!
متعجب وگنگ به سمت کاغذ رفتم و از روی در کندمش.
باخودکار آبی چیزی روش نوشته شده بود:
“دستشویی بهت خوش گذشت؟!تقصیر خودته…خودت گفتی بگرد تا بگردیم!گردش خوبی بود نه؟!”

داشتم از عصبانیت آتیش می گرفتم…رادوین چطور به خودش اجازه داده که همچین کاری بامن بکنه؟!مگه من چیکار کرده بودم؟ بااین کارش حتما این واحدو افتادم…آخه خدایی این انصافه؟!انصافه که من به خاطر 4 تا لاستیک از درس و دانشگاهم عقب بمونم؟!
دلم می خواست رادوین اینجا بودتا میزدم دکوراسیونش و میاوردم پایین…پسره بیشعور احمق عوضی!!!
زیرلبی به رادوین فحش می دادم ولعنتش می کردم.الان من چجوری پاشم برم سر کلاس؟!
صدای دختره من و ازافکارم بیرون کشید:
– این و همون یارو که درو قفل کرده نوشته نه؟!
برای تایید حرفش سری تکون دادم وباعجله از دستشویی خارج شدم.همون طور که می دویدم،برای دختره دستی تکون دادم و گفتم:مرسی ازت!لطف کردی.
دختره هم برام دست تکون داد.
همین جوری می دویدم و زیر لبی غرغر می کردم…
پسره ی پررو…چطور به خودش اجازه داد اینکارو بامن بکنه؟!نه…مثل اینکه اینجوری نمیشه!!!باید یه حال اساسی ازش بگیرم!!!
آخه این بشر چرا انقدر پرروئه؟!خدایا من و ازدست این بکش راحتم کن…نه اصلا چرا من و بکشی؟!اون و بکش که یه جماعتی از دستش خلاص شن.
من باید برم…باید برم سرکلاس…به خاطر حال گیری از رادوینم که شده باید برم!حتی اگه حسینی بهم متلک بندازه.
انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی به در کلاس رسیدم!!!
انقدر دویده بودم که نفس نفس میزدم. به دیوار تکیه دادم و چندتا نفس عمیق کشیدم.
بعداز چند دقیقه که حالم بهترشد،به سمت در رفتم ودر زدم.
بااجازه حسینی دستگیره درو توی دستم گرفتم وبعداز یه نفس عمیق درو باز کردم.
حسینی روبروی تخته وایساده بودو داشت درس می داد.سلامی کردم.ارغوان تانگاهش بهم افتاد لبش و به دندون گرفت و نگران زل زدبهم.
باچشمام توی کلاس گشتم تا رادوین خره رو پیدا کنم.ایـــش!!!دقیقا کنار درنشسته بود!!! درست کنار جایی که من وایساده بودم! درحالیکه یه لبخند شیطون روی لبش بود،باغرور به من نگاه می کرد.
خودشیرین همیشه روی صندلیای جلو می شینه تا خودشیرینی کنه ! لوس.دلم می خواست برم دهنش و جر بدم!عوضی!واسه من لبخندم میزنه!
– خانوم شایان،شما بازم دیرکردین؟!
بااین حرف حسینی به سمتش برگشتم.لبخندی زدم وگفتم: ببخشید استاد.واقعا معذرت می خوام…راستش من…
حسینی پرید وسط حرفم وگفت: لطفا الکی بهانه نیارید خانوم محترم.هنوز بلبل زبونیای هفته پیشتون تو خاطرم هس!
ای تو روحت رها!!نمی شد هفته پیش جلوی دهنت و بگیری تا الان به این فلاکت نیفتی؟!فکر کنم از فردا باید عین جوجه اردک بیفتم دنبال این حسینی وازش خواهش کنم که من و ببخشه!!بلکه این واحدو نیفتم!!!انقدر بدم میاد از منت کشی!
باصدایی که سعی می کردم مظلوم به نظر برسه،گفتم:ببخشید استاد من هفته پیش حالم اصلا خوب نبود!
صدای رادوین و شنیدم:توکی حالت خوبه؟!همیشه عین سگ پاچه ملت و می گیری!
صداش انقدر آروم بود که فقط منی که کنارش وایساده بودم فهمیدم چه زری می زنه!عوضی بی شعوور من عین سگ پاچه می پرم؟!پررو…دلم می خواد همچین این چهارتااستخوون وبزنم تودهنش که همه دندوناش بریزه توشکمش ولی الان وقتش نیست…نه!!
حسینی نگاهی بهم انداخت وگفت:درهرصورت من…
صدای خانوم احمدی،استاد نقشه کشیمون،مانع ادامه نطق جناب حسینی شد(چه ادبی شدم من!):
– ببخشید آقای حسینی، جناب آقای شهریاری فرمودن بریم دفتر ریاست عرض مهمی دارن.
حسینی نگاهی به خانوم احمدی انداخت وسری تکون داد.بعد رو کرد به رادوین وگفت:رستگار تو بخون تا من برگردم.
وبه همراه خانوم احمدی از کلاس خارج شد.
حسینی که رفت،رادوین غلط گیرش و به دست گرفت و گذاشت جلوی دهنش ورفت روی صندلیش ایستاد!
وا!!!این زده به سرش؟! حسینی گفت یه قسمت از کتاب و بخونه،دیگه روصندلی رفتنش واسه چیه؟!خل دیوونه!!
رادوین تک سرفه ای کردو شروع کرد به خوندن:
پیرهن صورتی دل من و بردی
کشتی تو من و غمم و نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات نشوندی
گفتی من میرم الان زودی برمی گردم
گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم
چراغ شام تارم
بیا چشم انتظارم
چقدر نازت کشیدم
تو رفتی از کنارم
بیا رحمی به حال زار ما کن
بیا این بی وفایی را رها کن
تو گفتی آشناییمون خطا بود
خطا کردم تو هم امشب خطا کن
همین جوری می خوند ومسخره بازی درمیاورد.بچه هاهم باهاش دست می زدن وهمراهیش می کردن.تنها کسی که مات ومبهوت بهش زل زده بود،من بودم!
لاکردار عجب صدایی داره!!!خدایا نمی شد صدا به این قشنگی رو به یکی دیگه بدی؟!آدم قحط بود؟!چیش!!

رادوین همون طور داشت می خوند:
پیرهن صورتی دل من و بردی
کشتی تو من و غمم و نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات نشوندی
گفتی من میرم الان زودی برمی گردم
گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم
– به به به…عروسی راه انداختی رستگار؟!
بااین حرف حسینی،کل کلاس خفه خون گرفتن وبه سمتش برگشتن… همه ترسیده بودن ورنگشون پریده بود…تنها کسایی که خیلی خونسرد بودن من و رادوین وسعید عالی بودیم.
من که کاری نکرده بودم بخوام بترسم،رادوینم که کلا ترسی ازهیچی نداره!! سعیدم که به طورکلی زیاد ازاین ضایع بازیاداشته عادت کرده.
رادوین خیلی خونسرد از صندلیش پایین اومد و خیلی ریلکس زل زد به حسینی!!
حسینی که از این همه خونسردی رادوین داشت حرص می خورد،عصبی گفت:من کلاس و سپردم دست تو!اون وقت تو میای آهنگ می خونی برای بچه ها؟!
رادوین خیلی خونسرد وبی تفاوت گفت:استاد خودتون گفتید بخون.
استاد عصبی تراز قبل گفت:منظورمن این بودکه کتاب و بخونی نه این شعر مسخره رو.
– جناب حسینی شما باید مشخص می کردین که من باید چی و بخونم!شماکه گفتین بخون،منم فکر کردم منظورتون اینه که بخونم نه اینکه بخونم!
وقتی بخونم اول رو گفت،دستش و به صورت میکروفن جلوی دهنش گرفت وادای خوندن درآورد وبرای بخونم دومش هم کتابی دستش گرفت و ادای کتاب خوندن درآورد.
بااین حرکتش،بچه ها زدن زیر خنده…منم خنده ام گرفته بود!!خیلی بامزه اَدا در میاورد!
حسینی حسابی ازکوره در رفت وبا صدایی که به زور داشت کنترلش می کرد که بالا نره،گفت: برو بیرون رادوین.
رادوین خونسرد تراز دفعه های قبل گفت:واسه چی؟!
– برای اینکه من میگم!
– آخه…
حسینی عصبی پرید وسط حرفش: آخه ماخه نداریم،بیرون!
رادوین که دید چاره ای نداره و اگه یه ذره دیگه بمونه،حسینی دکوراسیونش و میاره پایین،به ناچار بلند شدو به سمت در کلاس رفت.
حسینی ادامه داد:
– وشما خانوم شایان به خاطر بی انظباطیتون باید تشریف ببرید بیرون.رادوین توهم به خاطر مسخره بازیت باید بقیه کلاس و توحیاط دانشگاه سر کنی!هردوتون هم جلسه بعدی حق پاگذاشتن توکلاس و ندارین تا من تکلیفتون رو روشن کنم!حالا هم بیرون!
وبعد بی توجه به من و رادوین،به سمت تخته رفت وشروع کرد به درس دادن!
این یعنی برید گمشید بیرون اعصابتون و ندارم!
من زودتر از رادوین از کلاس خارج شدم.بعداز من رادوین اومد بیرون ودرو بست.
زیر لبی گفت:اینم خله ها!
تصمیم گرفتم هرچی که دق ودلی دارم ازش،سرش خالی کنم.
عصبی گفتم:خل تویی نه اون بیچاره!
رادوین اخمی کرد و باصدایی عصبی وتهدیدآمیز گفت:نشنیدم چی گفتی!؟
– من وظیفه ای ندارم هرجمله ام و دوبار برای شما تکرار کنم جناب ناشنواء الدوله.
رادوین پوزخندی زدوروی پاشنه پاش چرخید.داشت می رفت به سمت راه پله که باصدای من متوقف شد:
– کجامیری؟!وایسا!می خوام باهات حرف بزنم.
بالحن مسخره ای که واقعا رو مخم بود،گفت:فکر نمی کنی سختت باشه با ناشنواء الدوله حرف بزنی؟!آخه باید هرجمله ات و دوبار برام تکرار کنی!
باصدای محکم وجدی گفتم:نه،سختم نیست!
بااین حرفم،رادوین به سمتم برگشت وزل زد تو چشمام وگفت:می شنوم.
بانفرت توچشماش نگاه کردم وعصبی گفتم:
– وقتی داشتی اون دربی صاحاب شده رو می بستی هیچ به این فکر کردی که من باید چه غلطی کنم؟!هیچ به این فکر کردی که چند ساعت باید اون تو بمونم تاشاید دست بر قضا یکی بیاد من و ازاون توبیاره بیرون؟!هیچ به بوی حال بهم زن اونجا فکر کردی؟!هیچ به حال من فکر کردی؟!هیچ به…
پرید وسط حرفم و عصبی ترازمن گفت:
– توچی؟!وقتی داشتی ماشینم و پنچر می کردی،به این فکر کردی که من باید چه غلطی بکنم؟!هیچ به این فکر کردی که چجوری باید برم شرکت؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه یه کار مهم داشته باشم؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه اون کار مهمم یه جلسه باشه؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه به اون جلسه نرسم؟!هیچ به این فکر کردی که اگه به اون جلسه نرسم چی میشه؟!هیچ به این فکرکردی که ممکنه تمام زندگیم به رو هوا؟!هیچ به این فکر کردی که…
دیگه نفسش یاریش نکرد و دست از حرف زدن برداشت.ازم فاصله گرفت وروی یکی از صندلی های توی سالن نشست.بادستاش شقیقه هاش و فشار داد.چندتانفس عمیق کشیدتا آروم بشه.واقعا عصبی بود!
ترسیدم پاشه بیاد دهن مهنم و بیاره پایین!واسه همینم دست توی کیفم کردم و از توش یه بطری آب معدنی بیرون آوردم.
به رادوین نزدیک شدم وبطری آب و به سمتش گرفتم.باصدای خفه ای که خودمم به زور می شنیدم،گفتم:بیایه ذره بخور!حالت بهتر میشه.
بااین حرف من،رادوین چشماش و بازکرد ویه نگاه متعجب به من انداخت.تعجب کرده بوداز اینکه می دید من انقدر مهربون شدم که نگران حالشم!بیچاره خبرنداشت که من نگران حال خودمم نه اون!می ترسیدم بااون اعصاب داغونش بزنه لَت وپارم کنه!
رادوین نگاه متعجبش و ازمن گرفت وبه بطری آب دوخت.دوباره به من نگاه کرد دوبعدبه بطری!انقدر نگاهش بین من وبطری آب جابه جا شدکه کلافه شدم.
عصبی گفتم:بیابگیر بخورش دیگه!چرا هی چشمات بین من و بطری رژه میره؟!چرا اینجوری نگاهش می کنی؟! سَم که توش نریختم.
رادوین لبخند شیطونی زد وگفت:شاید ریخته باشی!من که نمی دونم!!
پوزخندی زدم و گفتم:ما هنوزاول خطیم!من اول باید یه ذره حرصت بدم بعد برم پی ناکار کردنت!بگیر بخورش!فعلا نمی خوام بفرستمت به دیارباقی!

رادوین لبخندی زدو بطری آب و ازدستم گرفت.به آب توی بطری چشم دوخت.بطری پره پر بود!خودم امروز صبح خریده بودمش.
درش وباز کردو بایه حرکت کل آب معدنی رو خورد!
این آدمه؟!نه واقعا آدمه؟!خدایا مطمئنی گودزیلایی چیزی نیافریدی؟!چجوری اون همه آب رو خورد؟!اونم بایه حرکت؟!
من یه آب معدنی بگیرم،تو طول روز نصفشم نمی خورم،بقیه اش رو هم می برم خونه بعدکه بیشتر مواقع اشکان ترتیبش و میده!
درهرصورت این یه گودزیلای به تمام معناس!
رادوین آبش و که خورد،خیلی ریلکس به من که چشمام ازتعجب شده بود قده دوتا سکه 100 تومنی نگاه کردوگفت:چیه؟!چرا اینجوری نگام می کنی؟!
باانگشت اشاره ام به بطری خالی اشاره کردم و متعجب گفتم:خوردیش؟!
رادوین خونسرد گفت:خب آره دیگه!
– همش و؟!
اخمی کردوگفت:تو چقدر خسیسی!یه آب معدنی بود دیگه !
ازحرفش ناراحت شدم.یعنی چی؟!من اصلامنظورم پولش نبودکه!
ناراحت گفتم:منظور من پولش نبود.تعجبم هم ازاین بود که چجوری اون همه آب و یه نفس خوردی!
روی پاشنه پام چرخیدم وبه سمت راه پله رفتم. یه چیزی یادم اومد…باید بهش می فهموندم که هنوزم ازش متنفرم تا هوایی نشه وفکرای بی خورد به سرش نزنه! این که خودشیفته هست!!!می ترسم خیال کنه عاشق چشم وابروش شدم که بهش آب دادم!
واسه همینم متوقف شدم و به سمتش برگشتم وبدون اینکه بهش نزدیک بشم،گفتم:
– قبل ازاینکه برم باید یه چیزی بهت بگم که یه وخ هوای الکی بَرِت نداره.یه وخ فکر نکنی بهت آب دادم عاشق دلباختتم!عصبی بودی،ترسیدم بیای بزنی لهم کنی!برای نجات جون خودم بهت آب دادم!وگرنه تودرحال مردنم باشی من به دادت نمی رسم.درضمن گردش ماهنوز سرجاشه!شما دوتا عملیات پیاده کردی،من یکی!پس یعنی من باید دنبال نقشه جدید باشم.مواظب خودت وماشینت وجلسه های مهمت باش جناب رستگار!
این و که گفتم،سریع روم و ازش برگردوندم وبه سمت پله ها رفتم.
همون طورکه می رفتم،صدای رادوین رو شنیدم:
– خانوم کوچولو،به دلیل تپل بودن کارم 3-6 جلو هستم.بیفت دنبال یه نقشه تپل که عقب نمونی!
بچه پرروی بی ریخت خودشیفته!دلم می خواست بزنم لهش کنم.باحرص راه می رفتم وپاهام و به زمین می کوبیدم.باید یه نقشه جدید پیدا کنم تا حال این آقا رادوین و بگیرم!خیلی باد کرده…فکر میکنه حالا چه شاهکاری کرده!!
××××××××
دوروزی میشه که دارم به این مخ ناقصم فشار میارم بلکم یه نقشه ای چیزی به ذهنم برسه!
اما نه خیر.مثل اینکه خدا تو مخ ما کاه ریخته! هیچ فکری به ذهنم نمی رسه.یعنی بایه پنچری لاستیک،قدرتم ته کشید؟!نه…امکان نداره.رها نیستم اگه این پسره رو از رو نبرم.بچه پرروی بی شعور فکر کرده حالا چه شاهکاری کرده!!!تواین دو روز هردفعه من و دید،یه پوزخند مسخره روی لبش بود که کسی جز من معنیش و نمی فهمید!هیچ دلم نمی خواست که جلوی رادوین کم بیارم وازخودم ضعف نشون بدم.دلم نمیخواد فکرکنه که من یه دختر لوسم که فقط نُطق می کنم وکاری ازدستم برنمیاد.باید حالیش کنم.من و تو دستشویی گیر میندازه؟!غلط کرده.یه حالی ازش بگیرم!
بالرزش گوشیم که توی جیب شلوار اسپرتم بود،به خودم اومدم و گوشیم و ازتوی جیبم بیرون آوردم.اسم ارغوان و که روی صفحه گوشیم دیدم،یه لبخند اومد روی لبم و دکمه سبز رنگ و فشار دادم.صدای پرانرژی وجیغ جیغوی ارغوان اومد:سلام به روی عین بوزمجه ات!
– سلام به روی عین میمونت!
– دلت میاد؟!من که انقدر نانازم!!…

————————

قسمت آخر:

یه آن حس کردم سینه رادوین بالا وپایین میره!…انگار داره نفس می کشه…و یه صدای مبهم ازضربان قلبش…انگار که قلبش میزنه!
لبخند تلخی روی لبم نشست…زمزمه کردم:
– دیوونه شدم…اونقدر دلم برات تنگ شده که صدای ضربان قلب خیالیت تو گوشم می پیچه!…
قطره اشکی به هزار تا اشک روی گونه ام اضافه شد…بغض توی گلوم قصد داشت نفسم وببره!ومنم علاقه ای به نفس کشیدن دوباره نداشتم!!!…می بُرید وخلاصم می کرد…مُردن از زندگی کردن با اون وضعیت که بهتر بود!…
بغض لعنتیم وشکوندم واشک ریختم…برای دقیقه های طولانی…اونقدر اشک ریختم که سینه رادوین خیسِ خیس شد!…
تو هق هق گریه های خودم غرق بودم که گرمای دستی رو روی سرم حس کردم…وبعد یه صدای آشنا توی گوشم پیچید:
– اگه بگم دوست دارم…عاشقتم…هیچ وقت تنهات نمیذارم…همیشه کنارت می مونم…دست از گریه کردن برمی داری؟…رها…دوستت دارم!…من هیچ جا نرفتم…نگاه کن…اینجام…تورو خدا گریه نکن…
باشنیدن صدای رادوین ته دلم خالی شد!…هق هق گریه هام واسه یه لحظه آروم شد و سکوت کردم…بادقت گوش دادم تا ببینم بازم صدای خیالیش به گوشم می خوره یانه!…
– نگام نمی کنی؟…
و بعد دستش که سرم ونوازش می کرد!…
انگار توهم نیست…اگه صداش خیال باشه،نوازشش که دیگه واقعیه!…یعنی رادوین زنده شده؟…مگه الکیه؟!!!
ترسیده بودم…از شنیدن صدای رادوین خوشحالم بودم اما شدت ترسم از احساس شادیم بیشتر بود!…فکر اینکه مرده زنده شده باشه ترسناکه…حالا فرق نداره رادوین باشه یا هرکس دیگه!!!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم شجاع باشم…نباید بترسم!…
مکث کوتاهی کردم وبعد…سرم واز روی سینه اش برداشتم…سربلند کردم و…
نگاهم به نگاه عسلیش گره خورد!…زل زده بود به من وچشم ازم برنمی داشت…یه لبخندمهربون وقشنگ روی لبش جاخوش کرده بود…
ترسیده وگیج خیره شده بودم بهش…
هیچ رقمه توکتم نمی رفت رادوین زنده باشه!!!…خودم دیدم تنش یخه…اصلا حرکت نمی کرد!عین مرده ها بود…یهو چرا زنده شد؟…نه اینکه از زنده شدنش ناراحت باشم!خیلی خوشحالم…اما خب ترسناکه!!!…چجوری زنده شد؟!
آب دهنم وصدادار قورت دادم و بالحنی که ترس توش موج میزد،گفتم:تو…زنده ای؟!…
با این حرفم،به خنده افتاد…میون خنده هاش گفت:چیه؟…نکنه می خواستی بمیرم؟!
نگاهی به چشماش انداختم…بازِه بازه!…لبش…داره می خنده…قفسه سینه اش…بالاوپایین میره…نه…مثل اینکه واقعا زنده اس!!!…
– نه خب!…ولی آخه چجوری زنده شدی؟
خندید…چشمکی زد وباشیطنت گفت:راستش…از خدا که پنهون نیست،از تو چه پنهون…تاهمین چند دیقه پیش در محضر جناب عزرائیل بودم!…دیگه کارش داشت تموم می شد…چیزی نمونده بود جونم وبگیره که یهو دیدم گوشیش زنگ خورد.یه دیقه دست از خفه کردن من برداشت و گوشیش وجواب داد…چند دیقه که حرف زد کاشف به عمل اومد دوس دخترش پشت خطه!!!…هیچی دیگه آقا…این شروع کرد به لاو ترکوندن با دوس دخترش ومنم معطل بودم!…حرفاشون که تموم شد،بیخیال من راه افتاد بره…بهش گفتم کجامیری عزارائیل جون؟هنوز جونه من ونگرفتی!…ولی عزرائیل گفت:وخ ندارم.ازخیرت گذشتم...و رفت!!!…و بعدش این شدکه می بینی…من حَی وحاضر درخدمتت هستم!!!
اخم ریزی کردم…
لبه تخت نشستم و خیره شدم توچشماش… بالحن جدی گفتم:رادوین دارم جدی باهات حرف میزنم!
لحن من وکه دید،خنده اش وجمع کرد…و زل زد توچشمام…دیگه هیچ شیطنت وشوخی تو نگاهش موج نمیزد…صداش توگوشم پیچید:
– یه تصادف ساده بود!…اونقدر جدی نبود!…
وبعد…لبخندی زد…دوباره شیطون شده بود!…ادامه داد:
– من اصلا نمردم که بخوام نزده بشم!!!از اولش زنده بودم!(چشمکی زد…)ولی خدایی چقدر من ودوست داری!فکر نمی کردم بمیرم انقد گریه کنی…چه حرفای قشنگی میزدی…میگم…بازم داری از اون حرفا بزنی؟…
اخمام بدجور رفته بود توهم…
دیگه هیچ ترسی نداشتم…احساس نگرانیمم که به کل مفقود شده بود!…تنها احساسی که داشتم یه خوشحالی وهیجان بی انتها بود…البته همراه یه ذره عصبانیت!!!…
من همه چی رو جدی گرفته بودم…ازنگرانی ودلهره به دیوونگی رسیده بودم…چقدر گریه کردم!…یعنی تو کل این مدت سرکار بودم؟آخه این موضوعم شوخی برداره که اینا زدن توجاده خاکی؟!
خیره شدم توچشمای عسلیش وبالحنی که سعی می کردم عصبانی به نظر برسه گفتم:نخیر!ندارم…من وسرکار میذاری؟…آره؟!
خندید…
– نه به جونه رادوین!…من غلط بکنم بخوام تورو سرکار بذارم!تقصیر من نبود…ارغوان این نقشه رو ریخت!
گیج ومتعجب نگاهش کردم…
– ارغوان؟
سری به علامت تایید تکون داد…شمرده شمرده گفت:ارغوان این کارو کرد که تورو بکشونه اینجا…خیلی بهش گفتم از همچین سلاحی استفاده نکنه اما گوشش بدهکار نبود!…
یه چشم غره اساسی و توپ بهش رفتم…
– توگفتی ومنم باور کردم!…خجالت نمی کشی؟این چه سلاح مزخرفیه؟!صدبار مُردم وزنده شدم!می دونی چقدر گریه کردم؟…
و بعد…دستم ومشت کردم وبی هوا یه ضربه محکم به پای گچ گرفته اش زدم!…که باعث شد دادش بره هوا!…
خیره شدم بهش…
قیافه اش مچاله شده بود وجوری ادا درمیاورد که انگار خیلی دردش گرفته!
اخمی کردم و بهش تشر زدم:
– خوبه خوبه!واسه من فیلم بازی نکن…پات که واقعا نشکسته!
ودَق!!!…یه ضربه محکم دیگه حواله پای گچ گرفته اش کردم…
دوباره داد زد…صورتش سرخ شده بود!…جوری که انگار داره از درد جون میده…
ایول بابا!…چه هنرپیشه قََدَری!!!این همه هنرمند بود ومن خبر نداشتم؟…
لبخند محوی زدم وتحسین آمیز گفتم:ایول رادی!...قیافت کُپ این آدمایی شده که پای شکسته اشون وکتلت کردن!!!
اخمی کرد…زیرلب غرید:
– قیافه ام اون ریختی شده چون واقعا پای شکسته ام وکتلت کردن!!!
خندیدم…
– دروغ نگو دیگه!…فیلم بازی نکن…پای شکسته کدومه؟!
اخمش غلیظ تر شد…به پاش که توگچ بود اشاره کرد وگفت:ایناهاش دیگه!پام واقعا شکسته…درد می کنه!…زدی کتلتش کردی!
چشمام چهار تاشد!…متعجب گفتم:مگه نگفتی همش فیلم بود؟…

 

تو که نمیذاری آدم درست حرف بزنه!…من کی گفتم تصادف نکردم؟…واقعا تصادف کردم ولی یه تصادف جزئی!…پامم تو همون تصادف شکست دیگه…الانم خیر سرم بیمارم!!!روی این تخت لامصب کپیده بودم که یهو دیدم یکی افتاده تو بغلم و داره های های گریه می کنه وباخودش حرف میزنه…بعد که فهمیدم تویی از خوشحالی بال درآوردم!…اما توانگار هیچ حس خاصی نداری!بابا بی احساس پنج ماه ودوهفته اس هم دیگه رو ندیدیم…می دونی من تواین دوری لعنتی چی کشیدم؟(اشاره ای به پای شکسته اش کرد وبالحن دلخوری گفت:)اون وخ تواینجوری ازم استقبال می کنی؟…
و نگاهش وازم گرفت و روش وبرگردوند…خیره شد به یه نقطه نامعلوم!…
همچین اون جمله آخرش و با ناراحتی ودلخوری گفت که دلم براش کباب شد!…حالا درسته روش بسی مزخرفی رو برای دیدارمون انتخاب کرده ولی…من هنوز دلتنگشم…تواین چند دقیقه فقط باهم دعوا کردیم!…راست میگه بیچاره…الان چه وقت جنگ وجدله؟!!
لبخند مهربونی روی لبم نشوندم وخیره شدم بهش...بی توجه به من زل زده بود به همون نقطه نامعلوم!…اخماش بدجور توهم بود…
همون طورکه خیره خیره نگاهش می کردم،بالحن منت کشی صداش زدم:
– رادویـــــن…
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه،جواب داد:
– بله؟
– قهری؟!
– نه!
نوچ نوچی کردم…و بالحن لوسی گفتم:دروغ نگو!…قهری.
محکم و جدی گفت:نیستم.
– هستی!
کلافه گفت:دِ میگم نیستم!
– اگه قهر نیستی…پس چرا نگام نمی کنی؟
چیزی نگفت…مکث کوتاهی کرد وبعد…نگاهش واز اون نقطه گرفت ودوخت به چشماش من…
با همون اخم روی پیشونیش گفت:گفتم که نیستم.
لبخندی به روش زدم…
– پس چرا اخم کردی؟
آروم آروم اخمش کم رنگ وبعد…کاملا محو شد!
لبخندم پررنگ تر شد ومهربون گفتم:ایول!…حالا شدی گودزیلای مهربون…بگو ببینم…(لحنم بوی نگرانی می داد:)خیلی دردت گرفت؟…ببخشید…فکر کردم پات سالمه وگرنه نمیزدمت!
لبخند زد…
– درد که گرفت ولی چون تویی عیب نداره!
لبخندش وبالبخند جواب دادم…
خیره خیره نگاهش می کردم…اونم زل زده بود بهم…چیزی نمی گفتیم…فقط خیره شده بودیم توچشمای هم دیگه…
چقدر دلم واسه این نگاه خاص تنگ شده بود…چقدر بی تابش بودم…چقدر معتاد این نگاهم!…
خیلی خوبه که همش یه نقشه بوده!…این که رادوین سالمه،خیلی خوبه…خیلی خوشحالم که اشکا و گریه هام الکی بوده!
بدون اینکه چشم از نگاهش بردارم،بالحنی که تمام دلتنگی هام وتوش ریخته بودم،گفتم:رادوین…دلم برات تنگ شده بود!
– تو نبودت ففط عذاب کشیدم…
لبخندی زدم…یه لبخند که جنسش با تمام لبخندای تلخ روزای گذشته فرق می کرد…
– رها…
– جانم؟…
– من ومی بخشی؟…
لبخندمهربونی به روش زدم…
– من تورو ببخشم؟…توباید من وببخشی…
سری به علامت منفی تکون داد…
– نه…این منم که باید معذرت بخوام.تو به خاطر من عذاب کشیدی…به خاطر خوشبخت موندن من رفتی…فکر می کردی سحرو دوست دارم و واسه همینم رفتی.تو ازهیچی خبر نداری رها…باید باهم حرف بزنیم…
لبخندم پررنگ تر شد…بالحن آرامش بخشی گفتم:من از همه چی خبر دارم…
نگاهش رنگ تعجب گرفت…
– خبر داری؟….از کجا؟
– سعید بهم گفت!…
– سعید؟!
سری به علامت تایید تکون دادم…و گفتم:آره…قبل از اینکه ارغوان زنگ بزنه،سعید اومدپیشم و همه حقیقت وبرام تعریف کرد…
متعجب وناباور نگاهم می کرد…گفت:آخه…سعید؟…چجوری؟ …
– از اشتباهاتش پشیمون شده بود…از بی معرفتیش،از لجبازیش،از همه کاراش پشیمون بود…اومد پیشم تارفاقت ازبین رفته اش و دوباره از نو بسازه…(مکثی کردم و ادامه دادم:)اما تو ازکجا فهمیدی؟…این حرفارو کی بهت زد؟اینکه من به خاطر خوشبخت موندن تو رفتم؟!…
– سحر!
متعجب وگنگ خیره شده بودم به رادوین…
یعنی امکان داره؟…که سحر همه حقیقت وبرای رادوین گفته باشه؟…کسی که خودش پشت تمام نقشه هاوماجراها بود؟!!
تعجبم وکه دید،لبخندی به روم زد…صدای مردونه اش به گوشم خورد:
– برای خودمم جای تعجب داره اما سحرم مثل سعید از کارش پشیمون شده!…اومد پیشم وهمه چی رو برام تعریف کرد…و حرفای سحر بود که من ومصمم کرد تا از بی محلیای اشکان دلگیر نشم و دست از تلاش برندارم.سحربهم گفت که تو به خاطر چی رفتی…ولی نمی دونست کجارفتی!…سحر همه چی رو به من گفت ورفت!…رفت آمریکا…برگشت به همون جایی که نزدیک سه سال پیش ازش اومده بود…می گفت پشیمون وشرمنده اس!ازم معذرت خواهی کرد…وگفت میره که کنارتو خوشبخت باشم…بهم گفت واسه تمام اتفاقایی که بینمون افتاده معذرت می خواد…ازم خواست ببخشمش…
بی اختیار زبونم تودهنم چرخید…و پریدم وسط حرفش:
– بخشیدیش؟
خندید…نگاه خاصی ومعنا داری بهم انداخت وگفت:به تو که نمیشه دروغ گفت…نه!نبخشیدمش…دست خودم نیست.من نمی تونم سحرو ببخشم…سحر باهام بد تا کرد.حتی اگه ازبلاهایی که سرخودم آورد بگذرم و ببخشمش نمی تونم از این مورد آخر صرف نظر کنم!…سحر تورو عذاب داد…من به درک!نمی تونم از حق تو بگذرم…
لبخندی روی لبم نشست…دلم درگیر آرامشی بود که فقط درکنار رادوین و روبروی نگاه خاصش لمس می شد!…یه آرامش عجیب ودوست داشتنی…
رادوین ادامه داد:
– سعید وسحر که هیچی…ولی این وسط حساب یه نفر می موند که باید تسویه می شد!…
زیرلب زمزمه کردم:
– بابک؟…
سری به علامت تایید تکون داد…نفس عمیقی کشید وگفت:یه دعوای حسابی راه انداختم…جوری که دیگه غلط بکنه اسمت وبیاره!آدم نبود…آشغال عوضی!حتی یه ذره هم از کاراش احساس پشیمونی نمی کرد!!!
معلوم بود عصبانیه…دست خودش نبود!هروقت اسم بابک ومیاورد،عصبانی می شد…
لبخند مهربونی به روش زدم…ودستم و روی دستش گذاشتم…دستش و فشردم وبالحن آرامش بخشی گفتم:رادوین…بابک مهم نیس!دیگه هیچ کس مهم نیس…مهم من و توایم!…مهم ماییم…تورو خدا دیگه به بابک وامثال اون فکر نکن…همه چی تموم شده…الان ما مالِ همیم وهیچ کس نمی تونه ازهم دورمون کنه!
لبخندی روی لبش نشست…همون طور خیره شده بود توچشمام…
– رها…یه قولی بهم میدی؟
چه قولی؟!

بالحنی که غم ودلتنگی مردونه محسوسی توش به چشم می خورد،گفت:حالا که مال هم شدیم…یه چیز ازت می خوام.بهم قول بده که هیچ وقت هیچ چیزی رو ازم پنهون نکنی!اگه ناراحتی،اگه دلخوری،اگه عصبانی…باهام حرف بزن،ازم توضیح بخواه،بهم بگو تا بدونم…هیچ چی رو ناگفته نذار!بی خبرم نذار…از بی خبری متنفرم رها…خاطره خوشی ازش ندارم… گره دستام دور دستش محکم تر شد… – بهت قول میدم هیچ وقت هیچ چیز ناگفته ای بینمون نباشه!… لبخند روی لبش تمدید شد…یه لبخند قشنگ وخاص مختص به خودش!… نفس راحتی کشید…یه نگاه خیره وطولانی بهم انداخت وبعد…چشماش وبست!!! با صدایی که خوشحالی وناباوری توش موج میزد،گفت:رها…خواب نیس؟ خندیدم…باشیطنت گفتم:خواب که نیس…ولی اگه می خوای مطمئن بشی،یه بار دیگه پات وکتلت می کنم!…دردت اومد یعنی بیداری دیگه!!!…بزنم؟! با چشمای بسته خندید!…یه خنده از ته دل و بلند…از خنده اون،منم خنده ام گرفت… خنده اش که تموم شد،چشم باز کرد ویه نگاه مهربون بهم انداخت… – میشه این تخت ویه ذره بدی بالا؟… سری به علامت تایید تکون دادم…گره دستام واز دور دستاش باز کردم واز لبه تخت پایین اومدم…میله ای رو که بالای تخت بود به دست گرفتم.طوری تنظیمش کردم که سر رادوین درست روبروی من قرار گرفت…حالا قسمت بالایی تخت یه زاویه شاید 45درجه ساخته بود. – بشین اینجا… به لبه تخت اشاره می کرد…لبخندشیطونی زدم وحالت مشکوکی به خودم گرفتم…چشمام وریز کردم وگفتم:می خوای چیکار کنی؟ – توبشین بهت میگم! حرفی نزدم و لبه تخت نشستم…مشتاق وکنجکاو خیره شدم بهش… – درخدمتیم…بفرمایید! لبخندی زد…خیره خیره نگاهم می کرد…نگاه خیره اش باعث می شد که منم نتونم چشم ازش بردارم… بعداز مکث کوتاهی،بالحن شمرده شمرده ومهربونی گفت:گفته بودم عشقمون متفاوته!…عروس خانوم متفاوت داره…داستان متفاوت…دوری های متفاوت…نشونه عشق متفاوت(به گردنم اشاره کرد…منظورش گردنبند بود…)و…(لبخندش شیطون شد…)خواستگاری های متفاوت…یه بار تو پارک وحالام…(نگاهش وازم گرفت و یه نگاه سرسری به دورتادور اتاق انداخت…دوباره خیره شد بهم…)تویه بیمارستان!… وسکوت کرد…نفس عمیقی کشید و تک سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه…لبخند شیطونش پررنگ تر شد وبالحن خاصی گفت:بانوی رنج کشیده قصه،دوست داشتنی ترین اتفاق زندگی من…اگه یه داماد خسته،داغون،زجر کشیده و(به پای شکسته اش اشاره کرد…)چلاق… اما عاشـــق! ازت بخواد که بشی تک ستاره آسمون دلش…که بشی خانوم خونه اش…بشی تمام زندگیش،بشی عمرش…دلیل بودنش…قبول می کنی؟ حرفاش یه آرامش خاص و توی دلم جاداده بودن…و قطره اشکی رو توچشمام!…باورم نمی شد دوری تموم شده وحالا بدون هیچ مانعی بهم رسیدیم…باورکردنی نبود ولی حقیقت داشت…دوری تموم شد…وحالا رادوین داره از می خواد واسه همیشه کنارش بمونم…این یعنی انتهای خوشبختی!!! قطره اشکی روی گونه ام راه گرفت…ویه لبخند روی لبم جاخوش کرد!… سری به علامت تایید تکون دادم…زیرلب زمزمه کردم: – دوستت دارم رادوین… از سرخوشحالی وهیجان خندید!…یه نفس عمیق کشید ونگاه خیره اش ودوخت به چشمام…مثل من زمزمه کرد: – داماد چلاق قصه عاشقته!…دوستت دارم رها… خندیدم…اونم خندید… صدای خنده هامون که قطع شد،سکوت کردیم…نه من حرفی زدم ونه اون… رادوین خیره خیره نگاهم می کرد…ومنم دست از سرچشماش برنمی داشتم… سرش واز روی تخت بلند کرد وبه سمتم خم شد…آروم آروم اومد طرفم…چیزی نمونده بود فاصله بینمون ازبین بره که رادوین از درد به خودش پیچید و قیافه اش مچاله شد…دیگه نتونست جلو تر بیاد…دردش اونقدر شدید بود که راه رفته رو برگشت و سرش روی تخت جاگرفت!… دستش و روی کمرش گذاشت و یه لبخند محو روی لبش نشوند…هنوز زل زده بود به من…بالحن شیطنت آمیزی گفت:ببین این تصادف لامصب چی به سر من آورده!از کارو زندگی انداختتمون…نمی تونم تکون بخورم!!! لبخندی به روش زدم…به سمتش خم شدم وآروم آروم فاصله رو کم کردم…اونقدر کم که فقط به اندازه 2 انگشت بین صورتامون فاصله بود…صورت من بالا وصورت رادوین پایین!…مجبور بودم روش خم بشم چون دراز کشیده بود ونمی تونست بلند شه… زل زده بود توچشمام…نگاه منم تو نگاهش قفل شده بود…آروم آروم نگاهش از روی چشمام سر خورد واومد پایین…روی لبام متوقف شد…بی اختیار چشمام وبستم…رادوین نزدیک شد ودیگه فاصله ای نموند…
بعداز دقیقه هایی که برای من طولانی و لذت بخش بود،صورت رادوین به عقب رفت وازم فاصله گرفت…وتازه اونجا بود که اکسیژن معنا پیدا کرد!…نفس عمیقی کشیدم وبعد…چشم باز کردم… نگاهم به نگاهش گره خورد!… نگاهی که فقط یه نگاه نبود…تمام زندگی من بود! خیره خیره نگاهم می کرد ولبخندی روی لبش خودنمایی می کرد…لبخندش وبالبخند جواب دادم. خواستم عقب تر برم که دستای رادوین دور کمرم حلقه شد…وبعد…بایه حرکت من و از روی تخت بلند کرد و روی پای چپش که سالم بود جا داد!… خیره شدم توچشماش… قیافه شیطونی به خودم گرفتم وگفتم:تو کمرت درد می کرد؟…هان؟!…(خندیدم…با نگاه به دستاش اشاره کردم که دور کمرم حلقه شده بود…و به خودم که روی پاش نشسته بودم…)خوبه درد داری،درد نداشتی چجوری می خواستی دلتنگیا رو جبران کنی؟… خندید…قیافه بامزه ای به خودش گرفت ولپم وکشید…بالحن شیطونی گفت:بده تواین حالمم به فکر رفع دلتنگی هاتم بانوی بدجنس شیطون؟! سرم وبه چپ وراست تکون دادم…وباخنده گفتم:معلومه که نه مرد مهربون قصه… لبخندی زد وحلقه دستاش دور کمرم محکم تر شد…من وبه خودش فشار داد…سرم وروی سینه اش گذاشته بود ومحکم درآغوشم گرفته بود… نفس عمیقی کشیدم وعطر تنش و لمس کردم…اونقدری دلتنگی داشتم که اگه تا آخر دنیام تو آغوشش می موندم،بازم سیر نمی شدم!…چشمام و روی هم گذاشتم وغرق آرامش شدم…آرامشی که می دونستم ازبین رفتنی نیست… صدای مردونه وگیراش به گوشم خورد: – رها…آسمون ونگاه کن… چشم باز کردم ونگاهم به پنجره ای گره خورد که روی دیوار روبرو خودنمایی می کرد…خیره شدم به آسمون شب که با کنار زده شدن پرده،واضح ومشخص بود… نگاهم روی ماه کامل وزیبای توی آسمون ثابت موند…همون ماهی که تو اوج فاصله،نقطه مشترکمون بود… لبخندی روی لبم نشست…دستم به سمت گردنم دراز شد…و پلاک ماه کامل وتوی مشتم فشردم…و آرامش عجیبی از اون پلاک به تمام وجودم سرازیر شد!… بی اختیار یاد جملات رادوین افتادم…یاد حرفای قشنگی که در مورد ماه زده بود…حرفایی که همون بار اول من تک تک کلمه هاش وبه خاطر سپردم…جمله هایی که احساس توشون موج میزد…و عجیب با حال امشبمون هماهنگ بود!… دهنم باز کردم وخواستم اون متن وزمزمه کنم…صدای من سکوت وشکست…اما فقط صدای من نبود!…درست همزمان با من رادوینم شروع کرد به خوندن همون متن… اونم دقیقا داشت به چیزی فکر می کرد که توی ذهن من بود!…لبخندم پررنگ تر شد…و بالحنی که آرامش تو موج میزد،همراه رادوین زمزمه کردم… روبروی نشونه نورانی عشقمون…پراز فکر ودغدغه رادوین…غرق آرامش…و تو بهترین بهشت دنیا!…آغوشـــش…میون بازوهای مردونه اش…
یکی تویی و یکی من… با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند… همین سه تا بس است… حتی اگر ماه هم نبود…من قانعم… به یک تو و یک من… مگر میان تو و ماه فرقی هم هست؟! ای کاش بود…آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت…. اما…حالا که ندارد… حالا همه چیز تویی… تمام شعرهایی که با عشق می خوانم… تمام روزهای خوب… تمام لبخندهای من… تمام گناه های با لذت… تمام زندگی… همه چیز تویی… چیز دیگری هم اگر جز تو بود… فدای یک تبسمت!

 

 

 

31 دیدگاه

  1. من عاااااااااااااشق این رمانم ولی تهش بیمزه بود

    • اره الهه جان با تو موافقم رمان قشنگی بود ولی تهش بیمزه بود باربد و مریم خیلی بی انصافی شد در حقشون

      • فکر کنم شما این رمانو با رمان تقاص اشتباه گرفتی البته فک کنماااا!!! اخه توی این رمان شخصی به اسم مریم یا باربد نبود ولی توی رمان تقاص یا شام مهتاب بود

  2. عالی بود.

  3. واااااااااااااااای خدا میدونه چه قدر با این رمان گریه کردم…خیلی قشنگ بوود اما یه سری مشکل داشت این رمان که اگه بر طرف میشد بهتر بود اما من که کلی لذت بردم

  4. اين كه كامل نيست نصفس. قسمتاى اصلى رمان كه اصل كاريه نوشته نشده من كاملشوخوندم واقعاقشنگه.
    خانوم محترمى كه ميگى آخرش بيمزه بود…انتضارداشتى اتفاق ديگه اى بيوفته؟بهم رسيدن تموم شد رفت ديگه نكنه دوست داشتى بميره هممون افسردگى بگيريم!!!!؟؟؟!!؟!؟؟والا

  5. پس چرا عکساشون نیس؟من عکساشونو میخوام لطفا برام بذار

  6. من خیلی دوست دارم نویسنده ى این رمانو ببینم.واقعا خیلی رمان قشنگیه.البته من هنوز تا قسمت 19خوندم.

  7. عااااااالی بود !خیلی دوسش داشتم.

  8. من فصل سومشم همیشه رمان عاشقانه میخوندم الان نظرم جلب رمان طنز شده تا اینجاش که خنده دار بوده

  9. عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
    عاشقشممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

  10. fatemeh ashrafi1383

    به نظر من كه رمان بسيار خوبي بود البته خوب كه سهله چه عرض كنم از عالي درجه ها بالاتر وِاقعا من به نويسنده ي اين رمان افتخار ميكنم ولي ميدونيد چيه خيلي جالبه من براي بار ششم بود كه ميخوندمش هيچ وقتم ازش خسته نميشم چون همون طور كه گفتم فوقالعادس حرف ديگه اي ندارم

  11. واقعاااااااا عالی بود هرچی بگم کم گفتم دست نویسنده ی گل درد نکنه ممنون

  12. عالیییییییییییییییییی بود
    ولی اخراش خیلی گریه کردم

  13. معرررررررکه بود محشرررررررر اصلا عااااالی آنیلا جون تورو خدا تورو خدا حاضرم دست تو ببوسم به پات بیفتم این رم اند ادامه بده جون ما
    اولش با جنگ و دعوا می ره جلو ک من غش کردم از خنده و آخرش عاشقانه میشه ک من ی دریا گریه کردم ای کاش این رم اند ادامه بدی محشررررره
    اونجا ک نزدیک بود داروین بمیره من دیگه داشتم غش میکردم اون لحظه ک رها اون حرفا رو میزد اونقققققرد گریه کردم ک نگو در هر صورت محشررر بود آی لا ادامش بده تورو خدا الان ک تمومش کردم دلم گرفته خواهش میکنم ادامه بدهالتماس

  14. عاااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود ولی من عکس اشکان رو نیافتم میشه عکسشو بزارید

  15. محششششششششششششششششششششششششششششششششششره خیلی قشنگ بود

  16. ساراااااایییی

    ععععععععععاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

  17. شیما شجاعی

    واااااااای عالی بود من سه روزه تمومش کردم خلیییییییییی خوب بود واااااقعا لذت بردم ممنون

  18. عاشق گودزیلااا

    وای که من چقدر این رمانو دوست داشتم الان که تموم کردم حس میکنم یه چیز کمه ینی من عاشق این رمانما خیلی قشنگه آخرشم که کلا دلم گرفت

  19. عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بهترین رمانی بودکه توطول عمرم خوندم نویسندش واقعالایک داره

  20. من دومین باره این رمان و می خونم محشره

  21. سلام بچه ها یا بزرگا کلاهرچی راستش یه رمان نوشتم موندم شخصیتاش کی باشن کو مکم می کنین ؟

  22. مررررررررررسسسسسسسسسسییییییییییییییی از نویسنده گل من که عاشق این رمان شدم حاظرم 100 بار دیگه هم بخونمش خیلی زیبا بود من که عاشق شخصیتاش شدم از همون اولم عاشق رادوین بودم یه گودزیلای خوش هیکل اگه من جای رها بودم شالاپ شالاپ بوسش می کردم یه لحظه هم ازش جدا نمی شدم
    اگه این رمان واقعی بود خوش به حال اونیکه یه تیکه جواهر مثل رادوین گیرش اومده خدایی خوش به حالش
    اگه میشه عکسای زیادی از تمام شخصیت هاش بزارید
    بازم میگم واقعا ازتون ممنونم
    انیلا جون اگه میشه بازم رمان مثل در همسایگی گودزیلا بنویس که دارم عاشقشون میشم
    ممممممممممممممممممممممررر ررررررررررررررررررر ررررررررررررررررسسسسسسسسسسسسسییییییییییییییییییییییی♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

  23. خییییییییییییلی عالی بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *